نظرِ پاك تواند رخ جانان ديدن كه در «آيينه» نظر جز به صفا نتوان كرد
 
 

 بسمه تعالی

باسلام خدمت دوستان و برادران عزیز !

دوستی در بخش نظرات به صورت خصوصی سوال کرده است که در روزگار ما چه نیازی به دین و رهبران دینی احساس می شود در حالیکه عقل بشربه حدی از رشد رسیده است که بشر راه خود را بدون نیاز به رهبران دینی پیدا کند و زندگی خود را بدون مشکل به پیش ببرد.

پاسخ درادامه مطلب:


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط مظفری  | 

 

بسمه تعالی

دلائل قائلین به تحریف قرآن (10)

 

درپاسخ به روایاتی که تدوین قرآن کریم را در زمان خلفای سه گانه بیان می کردند به دو نکته اشاره شد یکی از آنها خبر واحد بودن و یا ضعف سندی آنها است که اطمینان بخش نیستند و نکته بعدی ضعف دلالت شان بود زیرا در بین شان تعارض و تناقض هایی فراوانی مشاهده می شود که در بخش قبلی مورد اشاره قرار گرفت و هریکی از این نقطه ضعف ها اعتماد انسان را از آن روایات سلب می کند. در این بخش توجه شما را به نقطه ضعف های دیگری از آن روایات ، جلب می کنیم.

3- در مقابل روایاتی که می گویند قرآن در زمان خلفای سه گانه جمع آوری شده است روایات یقینی تر دیگری داریم که می گویند قرآن به وسيله خود پيامبر (ص) جمع آورى شده است‏ ، در تعارض مفهومی بین این دو گروه روایات، با توجه به ضعف هایی که روايات 22گانه دارند آنها از اعتبار و حجيت می افتد و روایات دیگر ارجحیت پیدا می کنند که توجه شما را به نمونه های از آن جلب می کنم .

روايات بیانگر جمع آورى قرآن در عصر رسول خدا (ص)

1- گروهى از محدثين مانند ابن ابى شيبه، احمد بن حنبل، ترمذى، نسائى، ابن حبان، حاتم، بيهقى و ضياء مقدسى از ابن عباس نقل كرده‏اند كه به عثمان گفتند: چه عاملى سبب شد كه شما سوره «انفال» را كه از «مثانى» بود و سوره «برائت» كه از «مئين» بود، يك جا و پهلوى هم نوشتيد و از ميان آن‏ها «بسم اللّه» را برداشتيد و هر دو را در كنار سوره‏هاى بزرگ «طوال» قرار داديد؟

 عثمان گفت: در دوران زندگى پيغمبر سوره‏اى كه داراى آيات متعدد بود نازل می شد، آن بزرگوار نويسندگان وحى را مى‏خواست و دستور مى‏داد كه اين سوره را در كنار فلان سوره قرار دهيد و گاهى نيز چند آيه نازل مى‏شد و دستور مى‏داد كه اين آيات را در فلان سوره‏اى كه داراى فلان آيات است قرار دهيد. همه اين‏ها به دستور پيامبر اسلام و با نظر وى انجام مى‏گرفت... « منتخب كنز العمّال، 2/ 48.»

2- طبرانى و ابن عساكر از شعبى نقل كرده‏اند كه در زمان رسول خدا شش نفر از انصار، قرآن را جمع آورى كرده بودند: ابى بن كعب، زيد بن ثابت، معاذ بن جبل، ابو درداء، سعد بن عبيد و ابو زيد و علاوه بر آنان مجمع بن جاريه نيز به جز دو يا سه سوره، همه قرآن را ضبط كرده بود. « همان، 2/ 52»

3- قتاده نقل مى‏كند كه از انس بن مالك پرسيدم در دوران رسول خدا چه كسى قرآن را جمع‏آورى كرده بود؟ گفت: چهار تن كه همه آن‏ها از «انصار» بودند: ابى ابن كعب، معاذ بن جبل، زيد بن ثابت و ابو زيد. « صحيح بخارى، 6/ 102»

4- مسروق مى‏گويد: روزى عبد اللّه بن عمر از عبد اللّه بن مسعود ياد كرد، سپس گفت: من تازنده هستم او را دوست خواهم داشت زيرا از رسول خدا شنيدم كه مى‏فرمود: قرآن را از چهار نفر فرا بگيرید: عبد اللّه بن مسعود، سالم بن معاذ و ابى بن كعب. « صحیح بخاری، 2/ 102. »

5- نسائى با سند صحيح از عبد اللّه بن عمر نقل مى‏كند كه من قرآن را جمع آورى كرده بودم و هر شب يك بار مى‏خواندم و چون اين جريان به گوش پيامبر رسيد، فرمود: آن را آرام و با حوصله و هر ماه يك بار بخوان! ... « اتقان، نوع 20، ج/ 124»

اینها روایاتی است که در منابع اهل سنت آمده است و در اين باره روايت‏هاى ديگرى نيز در منابع آنها و منابع شیعیان وجود دارد كه از همه اين روايت‏ها استفاده مى‏شود كه قرآن در زمان خود رسول خدا (ص) با دستور و نظارت مستقيم شخص آن حضرت جمع آورى شده بود و كوچك‏ترين احتمال تحريف در آن راه  ندارد.

4- نقطه ضعف دیگری که در روایات جمع آوری قرآن در زمان خلفاء وجود دارد این است که اگر اين نظريه و گفتار صحیح باشد، این اشکال وارد می شود كه ابو بكر چرا به عمر و زيد بن ثابت مأموريت داد كه آيات را از ورق پاره‏ها و تخته‏ها و از سينه‏هاى مردم جمع آورى كنند، اما به عبد اللّه بن مسعود و معاذ و ابىّ كه در آن زمان زنده بودند، اين مأموريت را نداد، در صورتى كه خود پيامبر (ص) آنان را به نام معلم قرآن معرفى نموده و دستور داده بود كه مسلمانان قرآن را از اين چند نفر و سالم فرا بگيرند و در این میان تنها سالم در جنگ يمامه كشته شده بود.

مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان ج 12 نیز تصریح می کند که :

هر چند این روايات ، روایات آحاد و غير متواتر است و ليكن قرائن قطعيه همراه دارد كه آدمى را ناگزير از پذيرفتن آنها مى كند، چون بطورى كه قرآن كريم تصريح فرموده رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) هر چه كه از قرآن برايش نازل مى شده بدون اينكه چيزى از آن را كتمان كند به مردم ابلاغ مى كرده ، و حتى به مردم ياد مى داده و برايشان بيان مى كرده ، و همواره عده اى از صحابه ايشان مشغول ياد دادن و ياد گرفتن بودند كه چطور قرائت كنند، و بيان هر كدام چيست ، آن عده كه به ديگران ياد مى دادند همان قراء بودند كه بيشترشان در جنگ يمامه كشته شدند.
مردم آن زمان هم رغبت شديدى در گرفتن و حفظ كردن قرآن داشتند، و اين گرمى بازار تعليم و تعلم قرآن همچنان ادامه داشت ...

 علاوه بر اينكه روايات بى شمارى از طريق شيعه و سنى داريم كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بيشتر سوره هاى قرآنى را در نمازهاى يوميه و غير آن مى خواند، و اين قرآن خواندن در نماز در حضور انبوه جمعيت بود، و در بيشتر اين روايات اسامى سوره ها چه مكى و چه مدنى آن برده شده است .

از اين هم كه بگذريم رواياتى در دست است كه مى رساند هر آيه اى كه مى آمده رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مامور مى شده آن را در چه سوره اى و بعد از چه آيه اى جاى دهد، مانند روايت عثمان بن ابى العاص كه ما آن را در تفسير آيه (ان الله يامر بالعدل و الاحسان ) نقل مى كنيم كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: جبرئيل اين آيه را برايم آورد و دستور داد آن را در فلان جاى از سوره نحل قرار دهم .و نظير اين روايت رواياتى است كه مى رساند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) سوره هايى را كه آياتش به تدريج نازل شده بود خودش می خواند، مانند سوره آل عمران و نساء و غير آن . پس ، از اين روايات آدمى يقين  می كند كه آن جناب بعد از نزول هر آيه به نويسندگان وحى دستور مى داد كه آن را در چه سوره اى و در چه جايى قرار دهند.  

5- نقطه ضعف پنجم روایات یاد شده، مخالفت داشتن آنها با مضمون بعضى از آيات قرآن کریم است، زيرا:

اولا: تعدادی از آيات قرآن كريم دلالت دارند، بر اين كه از زمان نزول قرآن سوره‏ها از همديگر، متمايز و هر يك از آن‏ها جداگانه در ميان مردم و حتى در ميان مشركان و اهل كتاب منتشر شده بود زيرا رسول خدا طبق دستور قرآن، كفار و مشركين را به مبارزه و معارضه خويش دعوت می كرد و در اين مبارزه، آوردن سخنانى همانند قرآن و سپس آوردن ده سوره و در نهايت، آوردن يك سوره مانند سوره‏هاى قرآن را به آن‏ها پيشنهاد نموده است و معناى اين مبارزه و پيشنهاد اين است كه سوره‏هاى قرآن مشخص بوده و بسیاری از آنها حتى در دسترس كفار و مشركين نيز قرار گرفته است تا آنها بتواند نظیر آن را ارائه کنند.

ثانيا: در آيات زياد و در حديث معروف «ثقلين» قرآن مجيد «كتاب» ناميده شده است و از اين نام گذارى چنين بر مى‏آيد كه قرآن به صورت مکتوب جمع‏آورى شده بود زيرا قرآنى كه فقط در سينه‏ها بوده باشد و يا در لوحه‏هاى پراكنده و تخته پاره‏ها و استخوان‏هاى متفرق نوشته شده باشد، بر آنها كتاب گفته نمی شود و معمولاً كتاب به مجموعه‏اى گفته می شود كه داراى وجود واحد مشخص بوده و صورت مدونى داشته باشد. نوشته‏هاى پراكنده و قطعه قطعه، كتاب ناميده نمى‏شود تا چه رسد به آن چه اصلا نوشته نشده، و جاى آن دل‏ها و سينه‏ها باشد.

6- نقطه ضعف ششم اين روايت‏ها این است که این روایات با حكم عقل نيز موافق و سازگار نيستند، زيرا عظمت خود قرآن، اهتمام فوق العاده پيامبر به خواندن و حفظ نمودن آن، اهميت فراوانى كه مسلمانان به قرآن قائل بودند، اجر و ثواب بى‏پايان قرآن خواندن و ... اقتضا مى‏كند كه قرآن از نخستين روز نزولش و در عصر خود رسول خدا جمع‏آورى و تدوين شده باشد.

علاوه بر اين، قرآن خصوصياتى داشته است كه هر يك اجازه نمی داده است قرآن به صورت مکتوب وجمع آوری شده نبوده باشد نظیر بلاغت که عرب‏ها به حفظ كردن هر كلام بليغ و سخن شيوا اهميت خاص و فراوان قائل بودند  ثانیاً پيامبر اكرم (ص) علاقه و اشتياق فراوانی به حفظ قرآن داشت و این کار موجب اشتیاق خود مسلمانان نیز به این کار می شد  ثالثاً حفظ نمودن قرآن موجب عظمت و شخصيت در ميان مردم بود.

رابعاً اجر و ثوابى كه خواننده و حفظ كننده قرآن داشت مسلمانان را وادار می کرد که آنها بيش از آن چه به مال و جان‏شان و به اولاد و فرزندان‏شان اهميت بدهند، به قرآن اهتمام بورزند تا جايى كه در تاريخ آمده است كه بعضى از زنان نيز همه قرآن را جمع‏آورى نموده بودند.

همه اين‏ها گواه و مؤيد اين مطلب است كه خود رسول خدا در دوران زندگيش دستور به كتابت قرآن داده بود.  

بنابراین به طور خلاصه می توان گفت كه نسبت دادن جمع‏آورى قرآن به خلفا و دوران بعد از پيامبر امرى است موهوم و پندارى است غلط و بى‏اساس كه با قرآن، سنت، اجماع و عقل مخالف مى‏باشد و طرفداران تحريف نمى‏توانند از اين راه، نظريه غلط و بى‏اساس خويش را اثبات نمايند، بلكه چنان كه در این بخش و بخش قبلی ياد آور شديم، قرآن در دوران خود پيامبر و به دستور و نظارت وى انجام گرفته است.

اگر بر فرض، قبول كنيم كه قرآن را ابو بكر در دوران خلافتش جمع‏آورى كرده است، كيفيت آن به شكلى كه در اين روايات آمده است، مسلماً نبوده است، زيرا جمع‏آورى قرآن بر پايه قطع و يقين استوار بوده است و سوره های قرآن به طور مشخص و معین ثبت شده بوده اند و ممکن است که در دوران ابوبکر این سوره های پراکنده جمع آوری شده و به صورت یک جا و در یک جلد قرار گرفته باشند .

آرى، جاى ترديد و شك نيست كه عثمان نیز در دوران خويش قرآن را جمع‏آورى كرده است، ولى نه به آن معنى كه سوره‏ها و آيات قرآن را در يك مصحف تدوين كند و از پراكندگى به صورت مجموعه واحد در بياورد، بلكه بدين معنى كه او تمام مسلمانان را در قرائت يك قارى مخصوص، جمع و متحد نمود و تمام قرآن‏هاى ديگر را كه با آن قرائت مورد نظر موافق نبود،جمع آوری کرد و سوزاند و به تمام بلاد و شهرها نوشت كه چنين قرآن‏ها را بسوزانند و بدين وسيله مسلمانان را از هر گونه اختلاف قرائت نهى و منع نمود كه آن را در اصطلاح «توحيد المصاحف» مى‏نامند.

عده‏اى از بزرگان اهل سنت نيز بدين معنى تصريح نموده‏اند، چنانكه حارث محاسبى                       

 مى‏گويد: در ميان مردم مشهور است كه جمع كننده قرآن عثمان است ولى چنين نيست، بلكه عثمان از اختلافى كه در ميان اهل شام و اهل عراق در قرائت حروف و كلمات قرآن به وجود آمده بود، به ترس و وحشت افتاد و مردم را وادار كرد كه قرآن را با يك قرائت و با همان روشى كه خود او و عده‏اى از مهاجر و انصار اختيار كرده بودند، بخوانند. « اتقان، نوع 18، ج 1/ 103.»

جناب آقای هاشم زاده هریسی در کتاب بیان خود در این مورد می نویسد که عثمان، همه مسلمانان را به قرائتی دعوت کرد كه در ميان مسلمانان معمول و متعارف بوده است و آن قرائت با «تواتر» و نقل‏هاى يقين آور از خود رسول خدا رسیده بود و جناب عثمان از اين راه مسلمانان را از قرائت‏هاى ديگرى كه مبتنى بر احاديث بى‏اساس (نزول قرآن با حروف هفت‏گانه) بود، منع و جلوگيرى كرد.

اين اقدام و عمل عثمان شايسته بود و لذا مورد انتقاد هيچ يك از مسلمانان واقع نشد، زيرا همان اختلاف در قرائت سبب اختلاف بيش‏ترى در ميان مسلمانان و موجب پاشيده شدن صفوف آنان و درهم ريختن پايه‏هاى اتحاد و يگانگى پيروان قرآن مى‏شد و بلكه اين اختلاف و تشتت به جايى مى‏رسيد كه عده‏اى از مسلمانان عده ديگر را تكفير و تفسيق كنند.

 نتيجه از همه آن چه در اين بخش و بخش قبلى راجع به تحريف قرآن آورديم به طور كلى بر مى‏آيد كه داستان تحريف قرآن يك داستان واهى، بى‏اساس و سخن خرافى است و شخص عاقل يك چنين داستان را قبول و باور نمى‏كند مگر آن كه در اطراف اين موضوع تحقيق و تدبّر کافی ننمايد و يا افرادى كه‏ غرض و انگيزه های دیگر آنان را به چنين گفتار بى‏اساس وادار سازد، زيرا اغراض، انسان را كر و كور مى‏كند و اما شخص عاقل، با انصاف و مدبر در بطلان و خرافى بودن تحريف قرآن، شك و ترديد به خود راه نمى‏دهد.  

  نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

دلائل قائلین به تحریف قرآن کریم (9)

در بخش قبلی مهمترین روایات تدوین و جمع آوری قرآن کریم بیان گردید بعضی با استفاده از این روایات ، تحریف قرآن را نتیجه گرفته اند ، در این بخش روایات یاد شده را مورد بحث و بررسی قرار داده و در اخیر درستی و نادرستی این دلیل قائلین به تحریف را ارزیابی خواهیم کرد.

 پاسخ روايات تدوين قرآن‏

اين روايات و پاسخ به آنها در بسیاری از کتب علوم قرآنی مطرح شده است در این جا پاسخ ها را از کتاب «بیان در مسائل کلی قرآن»  صفحات 309 تا 316 با اندک تغییراتی خدمت عزیزان تقدیم می نمایم  نخستین پاسخ به این روایات بحث سندی آنها است که هر کدام شان توسط یک نفر نقل شده است و به اصطلاح خبر واحد است و  خبر واحد اطمينان آور و یقین بخش نیست.

ثانیاً  از نظر دلالت از جهات مختلفى ضعف  دارند که نادرست بودن آنها را نشان می دهد:

اولين جهت ضعف و سستى، وجود تناقض و تضادهايى است كه در ميان خود آن‏ها به چشم مى‏خورد و موجب سلب اعتماد از آن‏ها مى‏شود. برای روشن شدن تناقضات و تضادهای روایات بیست و دو گانه قبلی پاسخ چندین سوال را از آنها جویا می شویم که هر کدام چه جوابی برای آن ها دارند :

جمع‏آورى قرآن در چه زمانى صورت گرفته است؟

روايات مذكور در اين مورد بر سه گروهند: از روايت دوم چنين بر مى‏آيد كه جمع آورى قرآن در دوران خلافت عثمان صورت گرفته است، ولى از چند روايت ديگر، مانند روايت اول و سوم و چهارم و پاره‏اى ديگر چنين استفاده مى‏شود كه قرآن در دوران ابو بكر جمع‏آورى شده است و آن چه از روايات هفتم و دوازدهم ظاهر مى‏شود، اين است كه جمع آورى قرآن، نه در دوران ابو بكر و نه در دوران عثمان، بلكه در دوران خلافت عمر به وقوع پيوسته است.                       

در دوران ابو بكر چه كسى متصدى جمع آورى قرآن بود؟

- روايت اول و دوازدهم مى‏گويد: متصدى و مسئول جمع آورى قرآن زيد بن ثابت بوده است، ولى روايت چهارم مى‏گويد: متصدى اين كار خود ابو بكر بوده و زيد بن ثابت طبق دستور ابو بكر تنها به صحيفه‏ها و كتيبه‏هاى جمع‏آورى شده، نگاه مى‏كرده است و از روايت پنجم و غير آن در مى‏آيد كه زيد بن ثابت و عمر هر دو متصدى اين عمل بوده‏اند.

آيا جمع آورى قرآن به زيد بن ثابت محوّل شده بود؟

- از روايت اول بر مى‏آيد كه ابو بكر جمع آورى قرآن را به زيد محوّل كرده بود، زيرا گفتار ابو بكر به زيد بن ثابت كه «تو جوانمرد و عاقل هستى، راستگو و مورد اطمينان مى‏باشى و در پيش خود رسول خدا نيز نوشتن وحى را به عهده داشتى، امروز هم نوشتن قرآن را به عهده بگير!» اين جملات به صراحت مى‏رساند كه ابو بكر جمع آورى قرآن را به زيد بن ثابت واگذار كرده بود و از بعضى روايات ديگر مثل روایت 8  و 9 استفاده مى‏شود كه مسئله تفويض و محول نمودن در ميان نبوده است و عمر خود این کار را انجام می داده است و در روایت 13 عده ای از یاران عمر  چند نفر متصدى اين كار بوده است در روایت 14 عده ای از یاران عثمان مسئول این کار معرفی شده اندو...

آيا قسمتى از آيات قرآن تا دوران عثمان نوشته نشده بود؟

- از اكثر اين روايات ظاهر مى‏گردد و بلكه در اين معنى صراحت دارند كه تمام آيات قرآن در صحيفه‏ها، اوراق و قطعات مختلف به طور پراكنده ضبط شده بود، ولى از روايت دوم چنين بر مى‏آيد كه قسمتى از آيات قرآن تا دوران عثمان نوشته نشده بود، فقط در حافظه‏هاى حافظان قرآن محفوظ بود.

آيا عثمان از آن چه قبل از وى نوشته شده بود، چيزى كم كرد؟

- از اكثر روايات به صراحت استفاده مى‏شود كه عثمان از آن چه كه قبل از وى نوشته شده بود، چيزى كم نكرد ولى روايت چهاردهم تصريح مى‏كند كه قسمتى از آن چه را كه قبل از وى نوشته شده بود، از بين برد و به مسلمانان نيز دستور داد، آن چه را كه او از بين برده است، آنان نيز از بين ببرند.

عثمان، مصحف خويش را از كدام مأخذ جمع آورى كرد؟

- روايت دوم و چهارم تصريح مى‏كنند كه عثمان به صحيفه‏هايى كه ابو بكر جمع كرده بود، اعتماد نموده و مصحف خويش را از آن‏ها استنساخ و جمع آورى كرد و در مقابل اين روايت، روايت هشتم، چهاردهم و پانزدهم بر اين معنى تصريح دارند كه عثمان مصحف خويش را با شهادت دو نفر و با تضمين خود آن شخص كه آيه را از رسول خدا شنيده بود، جمع آورى كرد.

چه كسى از ابو بكر تقاضاى جمع آورى قرآن را كرد؟

- روايت اول مى‏گويد: اين عمر بود كه از ابو بكر خواست قرآن را جمع آورى كند و ابوبكر امتناع ورزيد و بعد از اصرار زياد و پا فشارى با وى موافقت كرد، آن گاه زيد را خواست و تقاضاى عمر را به وى پيشنهاد نمود. زيد نيز پس از ابا و امتناع بالأخره با وى موافقت كرد، ولى در مقابل اين روايت، روايت دهم مى‏گويد كه اول زيد از عمر و سپس عمر از ابوبکر چنين درخواستى را مطرح کردند و او نيز پس از مشاوره با مسلمانان به آنان جواب مثبت داد.

چه كسى قرآن اصلى را جمع آورى كرد و نسخه‏هاى چندى از آن را به شهرها فرستاد؟

- روايت دوم تصريح مى‏كند كه قرآن اصلى به وسيله عثمان جمع آورى شده است، ولى از روايت دوازدهم چنين بر مى‏آيد كه تدوين كننده آن عمر بوده است.

دو آيه 128و 129 برائت  در چه زمانى به آخر سوره برائت ملحق شد؟

- از روايت اول و يازدهم و بيست و دوم استفاده مى‏شود كه الحاق اين دو آيه به آخر سوره برائت در دوران خلافت ابو بكر بوده است، ولى روايت هشتم و روايت‏هاى ديگر دلالت دارند كه اين الحاق در دوران خلافت عمر واقع شده است.

همان دو آيه را چه كسى آورد و به نويسندگان قرآن ارائه كرد؟

- روايت اول و بيست و دوم تصريح مى‏كنند كه اين دو آيه را ابو خزيمه آورد، ولى روايت هشتم و يازدهم صراحت دارند در اين كه آورنده آن دو آيه خزيمة بن ثابت بوده است. ابن عبد البر در « تفسير قرطبى، 1/ 56. » در اين مورد مى‏گويد خزيمه و ابو خزيمه دو نفر هستند و هر يك شخص جدا گانه‏اى بوده است و در ميان آنان كوچك‏ترين نسبت و قوم و خويشى هم وجود نداشته است.

قرآن بودن اين دو آيه چگونه و از چه راهى ثابت شد؟

- در اين مورد، روايت‏ها سه گروهند: بنا به روايت اول، قرآن بودن اين دو آيه به وسيله شهادت تنها يك نفر ثابت شده است، ولى در روايت نهم و بيست و دوم شهادت عثمان نيز اضافه شده است و طبق تصريح روايت يازدهم شهادت عمر به شهادت نفر اول اضافه شده است.

عثمان چه كسى را براى املا و نوشتن قرآن معين كرد؟

روايت دوم تصريح مى‏كند كه عثمان، زيد و ابن زبير و سعيد و عبد الرحمان را براى كتابت و املاى قرآن معين نمود، ولى طبق صراحت روايت پانزدهم او زيد را براى كتابت و سعيد را براى املا معين ساخت و طبق روايت شانزدهم وى خاندان ثقيف را براى كتابت و هذيل را براى املاى آيات قرآن نامزد كرد، ولى روايت هيجدهم آن را تكذيب مى‏كند و صراحت در اين دارد كه نويسنده از ثقيف و املا كننده از هذيل نبوده است.

و در برابر اين روايات، در روايت نوزدهم تصريح شده است كه املا كننده آيات ابى بن كعب بوده، آن چه را كه زيد مى‏نوشته، سعيد غلط گيرى مى‏كرده است و به همين مطلب در روايت بيستم نيز تصريح شده، منتها در اين روايت عبد الرحمان بن حرث براى غلط گيرى اضافه شده است.

بنابراین با قطع نظر از هر جهت ضعف دیگر تنها توجه به تناقض هایی مشاهده شده در این روایات، عمل و اعتماد بر آنها را به شدت زیر سوال می برد و به هیچ وجه نمی توان درستی آن ها را به دست آورد. علاوه براین ، این روایات پاسخ های دیگری نیز دارد که در بخش های بعدی مورد اشاره قرار خواهد گرفت.

  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

 

بسمه تعالی

دلائل قائلین به تحریف قرآن کریم (8 )

روایات بیانگر چگونگی جمع آوری قرآن

در بخش های قبلی سه دلیل از دلائل قائلین به تحریف از جمله دلالت چهار گروه از روایات بیانگر تحریف لفظی قرآن کریم جمعاً هفت دلیل را مورد بررسی قرار دادیم ، پس از طرح قسمتى از دلايل طرفداران تحريف و پاسخ آنها، در این بخش هشتمین دلیل قائلین به تحریف یعنی نحوه جمع آوری وتدوین قرآن کریم  را مورد مطالعه و ارزیابی قرار می دهیم .

به اعتقاد قائلین به تحریف ، جمع آورى قرآن طورى بوده است كه عادتاً بدون تحريف و تغيير آن امکان نداشته است و لذا عقل حکم می کند که چاره ای جز پذیرش تحريف قرآن نداشته باشیم !!

به نظر آنان، قرآن در زمان پیامبر جمع آوری نشده است  بلکه در زمان خلافت ابوبکر و به دستور وی جمع آورى شده است و علتش هم  این بوده است که هفتاد نفر از قاريان و حافظان قرآن در جنگ «بئر معونه» و چهارصد تن «در جنگ يمامه» كشته شدند و ابو بكر احساس نمود كه اگر كار بدين منوال ادامه پيدا كند، با از بين رفتن حافظان قرآن، خود قرآن نيز از بين خواهد رفت، اين بود كه به عمر و زيد بن ثابت مأموريت داد كه قرآن را از لوحه‏ها و تخته‏پاره‏ها و از سينه‏ها و دل‏هاى حافظان قرآن با شهادت و نظارت دو نفر اهل فن و خبره جمع آورى كرده و در يك جا بنويسند و به صورت كتاب تدوين شده‏اى در آورده و در اختيار مسلمانان قرار دهند تا براى هميشه در ميان مسلمانان باقى بماند.

آنان از اين گفتار و ضمیمه کردن یک دلیل عقلی به آن نتيجه مى‏گيرند كه: قرآن تحريف شده است و يا لااقل احتمال تحريف در آن وجود دارد، زیرا طبيعى است در اين گونه جمع آورى‏ها و تدوين‏ها تحريف و تغيير یا کمی و زیادی صورت می گیرد مثلاً اگر كسى بخواهد اشعار يك نفر شاعر و يا عده‏اى از شعرا را از جاهاى مختلف و از اوراق پراكنده جمع آورى كند، حد اقل جاى اين احتمال باقى مى‏ماند كه بعضى از آن اشعار در اثر غفلت و يا عدم دسترسى به آن مجموعه وارد نشده و از بين رفته باشد جمع آوری قرآن نیز همین گونه بوده است.

چگونگی تدوین قرآن

برای بررسی این مسئله و صحت و سقم آن لازم است چگونگى تدوين قرآن را به طور خلاصه مورد بحث و بررسى قرار دهيم تا حقیقت مطلب روشن شود.

در ابتدا ترجمه متن روايات‏ و احاديث جمع آورى قرآن را که  شالوده و زير بناى پندارهاى واهى  چگونگى تدوين و تحريف قرآن می باشد، بررسى و پس از ارائه ضعف و سستى آن‏ها خود به خود معلوم خواهد شد که  نتيجه گيرى‏هاى غلط ناشی از آن از اساس  باطل است.

نقل تمام روایات مربوطه گرچند مباحث ما را طولانی می سازد و ممکن است مباحث را از حوصله مطالعه کنندگان خارج سازد ولی برای بررسی دقیق موضوع و کشف صحت و سقم این روایات نقل همه آنها ضروری به نظر می رسد . برهمین اساس روایات را به صورت مرتب و با شماره مشخص از کتاب بیان در مسائل کلی قرآن آقای هاشم زاده هریسی و کتاب تدوین القرآن آقای علی کورانی ، بیان می کنیم تا در مقام بررسی آنها را با هم مقایسه بتوانیم.

1- بخاری در صحیح خود از زيد بن ثابت نقل مى‏كند كه: ابو بكر در جنگ يمامه مرا طلبيد، هنگامى كه وارد شدم، عمر بن خطاب نيز در نزد وى حاضر بود.

ابو بكر گفت: زيد! عمر به نزد من آمده مى‏گويد: جنگ يمامه به طور خونبار به وقوع پيوست و گروهى از قاريان قرآن را طعمه خود ساخت، ممكن است جنگ‏هاى شديدتر ديگرى نيز رخ دهد و بقيه حافظان و قاريان نیز كشته شوند و در نتيجه اكثر آيات قرآن در سينه‏هاى قاريان با كشته شدن آن‏ها از بين برود و من صلاح در اين مى‏بينم كه دستور بدهى قرآن را در يك جا جمع آورى كنند.

ابو بكر اضافه نمود كه من به عمر گفتم: كارى را كه خود رسول خدا انجام نداده است، تو چگونه انجام آن را از من مى‏خواهى؟!  عمر گفت: به خدا سوگند! خير و صلاح در همين است و او مرتب در اين باره به من مراجعه مى‏نمود و اين پيشنهاد را تكرار مى‏كرد تا اين كه خداوند در اين باره به من نيز شرح صدر داد و بر دلم افكند كه با نظر و رأى عمر موافقت كنم.

زيد مى‏گويد: ابو بكر به من گفت: تو جوانمرد، عاقل، مورد اطمينان و راستگو هستى و تو در دوران رسول خدا نيز نوشتن وحى را به عهده داشتى. اينك جمع آورى قرآن را به عهده بگير و اين عمل خطير و افتخار آميز را انجام بده! زيد اضافه مى‏كند: به خدا سوگند! اگر ابو بكر مرا به كندن كوهى و انتقال دادن آن از جايى به جاى ديگر وا  مى‏داشت، از عمل جمع آورى قرآن برايم آسان‏تر بود، اين بود كه من هم اشكال ابوبكر را تكرار كردم و به او گفتم: شما چگونه عملى را كه خود رسول خدا انجام نداده است، انجام مى‏دهيد؟ ابو بكر گفت: به خدا سوگند! صلاح مسلمانان در اين است و اين بود كه وى نیز در اين باره مكرر به من مراجعه مى‏كرد و پيشنهاد جمع آورى قرآن را مرتب تعقيب مى‏نمود تا روزى كه خداوند بر من هم سعه صدر داد و آن چه كه بر دل ابو بكر و عمر افكنده بود بر دل من نيز افكند، دامن همت به كمر بستم و قرآن را از لوحه‏ها و كاغذها و تخته پاره‏ها و از سينه‏هاى مردم جمع‏آورى كردم تا اين كه دو آيه آخر سوره توبه را تنها در نزد ابى خزيمه انصارى پيدا نمودم و آن اين بود:

لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ ... (توبه/ 128، 129)

زيد بن ثابت مى‏گويد: اين قرآن كه با اين زحمات طاقت‏فرسا از منابع پراكنده جمع آورى شد و به صورت كتاب واحد در آمد، در نزد ابو بكر بود و پس از دوران وى پيش عمر و بعد از او نيز در نزد حفصه دختر عمر بود. (صحيح بخارى، فصل جمع‏آورى قرآن، 6/ 98. به نقل از بيان درمسائل قرآن، ص: 302 و کتاب تدوین القرآن نوشته شیخ علی کورانی )

2- ابن شهاب از انس بن مالك نقل مى‏كند: به هنگامى كه حذيفه از طرف عثمان مأموريت داشت كه اهل شام را همراه اهل عراق براى فتح آذربايجان و ارمنستان بسيج كند. حذيفه از اختلاف شديدى كه در قرائت قرآن در ميان آن‏ها به وجود آمده بود، به وحشت افتاد و به نزد عثمان آمد و گفت: يا امير المؤمنين! پيش از آن كه اين مسلمانان در كتابشان به مانند يهود و نصارى دچار اختلاف شوند، به داد آنان برس.

عثمان به حفصه پيغام داد كه صحيفه‏ها را به نزد ما بفرست كه پس از نسخه‏بردارى باز پس‏ مى‏دهيم: حفصه صحيفه‏ها را به نزد عثمان فرستاد. عثمان به زيد بن ثابت و عبد اللّه بن زبير و سعيد بن عاص و عبد الرحمان بن حرث بن هشام دستور داد از روى اين صحيفه‏ها چند نسخه ديگر نوشتند.

عثمان به سه تن از آن نويسندگان كه از قبيله قريش بودند، گفت: اگر شما و زيد بن ثابت در موردى از قرآن اختلاف نظر پيدا كرديد با لغت قريش بنويسيد زيرا قرآن با لهجه و لغت آنان نازل شده است.

اين چهار نفر طبق دستور عثمان به كار پرداختند تا از روى آن صحيفه‏ها چند مصحف ديگر نسخه‏بردارى كردند سپس عثمان صحيفه‏هاى اصلى را به حفصه برگردانيد و از مصحف‏هايى كه نسخه بردارى شده بود به هر ناحيه يك جلد فرستاد و دستور داد نسخه‏هاى ديگر قرآن را كه غير از اين نسخه‏هاست به طور كلى بسوزانند و از بين ببرند.

ابن شهاب پس از نقل اين جريان مى‏گويد: خارجه فرزند زيد بن ثابت نقل مى‏كرد: از پدرم شنيدم كه مى‏گفت: وقتى كه مصحف را استنساخ مى‏كرديم آيه‏اى از سوره احزاب را كه از خود رسول خدا شنيده بودم گم كرديم، پس از پى جويى در نزد خزيمة بن ثابت انصارى پيدا نموديم، و به سوره احزاب لاحق كرديم كه بدين گونه بود: مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ (از مؤمنان كسانى هستند كه در پيمان‏شان با خدا وفا دارند. احزاب/ 23  صحيح بخارى، 6/ 99.

روايت‏هاى بعدى تا روايت بيست و يكم در منتخب كنز العمال كه در حاشيه مسند احمد چاپ شده، ج 2، صص 43- 53 و هم چنین در خود  کنزالعمال آمده است.

 3- ابن ابى شيبه با سند خود از امير مؤمنان (ع) نقل مى‏كند كه: اجر و پاداش ابو بكر در جمع‏آورى قرآن بيش از همه مى‏باشد زيرا او اول كسى بود كه قرآن را در ميان دو لوح جمع آورى نمود.

4- ابن شهاب از سالم بن عبد اللّه و خارجه نقل مى‏كند كه ابو بكر قرآن را در كاغذ پاره‏اى جمع آورى كرد و از زيد بن ثابت درخواست كرد كه به اين نوشته نظرى بيفكند، زيد امتناع ورزيد تا ابو بكر در اين باره از عمر استمداد نمود در اثر اصرار و پافشارى زياد آن دو، زيد نظارت و تصحيح آن نوشته‏ها را به عهده گرفت.

اين صحيفه‏ها و نوشته‏ها در نزد ابو بكر بود و بعد از درگذشت وى در نزد عمر و پس از مرگ او در نزد حفصه همسر رسول خدا بود كه عثمان كسى را به نزد او فرستاد و آن‏ها را خواست. حفصه‏از تحويل دادن آن صحيفه‏ها خوددارى مى‏كرد تا اين كه عثمان وعده حتمى داد كه آن‏ها را به خود حفصه باز گرداند، آن‏گاه حفصه پذيرفت و صحيفه‏ها را به نزد عثمان فرستاد. عثمان همين مصحف موجود را از روى آن صحيفه‏ها نوشت، سپس اصل آن را به حفصه بازگردانيد كه پيوسته در دست حفصه بود.

5- هشام بن عروه از پدرش چنين آورده است: چون قاريانى كه در جنگ يمامه شركت داشتند، كشته شدند ابو بكر به عمر بن خطاب و زيد بن ثابت دستور داد كه در كنار مسجد بنشينند و هر كس سخنى به عنوان قرآن ارائه داد، آن را نپذيرند مگر اين كه دو نفر مورد اطمينان به قرآن بودن آن شهادت دهند، در اين صورت آن را ثبت كنند زيرا عده زيادى از اصحاب رسول خدا و حافظان قرآن، در جنگ يمامه كشته شده‏اند و اكنون براى جمع‏آورى و مدون كردن قرآن ضرورت احساس مى‏شود.

6- محمد بن سيرين نقل مى‏كند كه عمر بن خطاب كشته شد، در حالى كه هنوز قرآن جمع آورى نشده بود. طبق این روایت قرآن بعد از کشته شدن عمر بن خطاب جمع آوری شده است.

7- حسن روايت مى‏كند كه عمر در باره آيه‏اى از قرآن سؤال كرد، در پاسخ وى گفتند كه اين آيه در نزد فلان قارى بود كه در جنگ يمامه كشته شد. عمر بن خطاب با احساس خطر از اين كه شايد قرآن با از بين رفتن حافظان آن تدريجا از بين برود، كلمه استرجاع «انّا للّه و انّا اليه راجعون» را بر زبان راند و دستور داد كه هر چه زودتر قرآن را جمع آورى كنند.

طبق این روایت، عمر اول كسى است كه آيات قرآن را در مصحف واحد جمع آورى كرده است.

8- يحيى بن عبد الرحمان بن خطاب نقل مى‏كند كه: عمر بن خطاب تصميم گرفت قرآن را جمع‏آورى كند، در ميان مردم به پا خاست و گفت: هر كس چيزى از قرآن را از رسول خدا فرا گرفته است، بياورد و مردم آياتى را كه در صحيفه‏ها و لوحه‏ها نوشته بودند، آوردند ولى عمر از كسى آيه‏اى را نمى‏پذيرفت مگر آن چه را كه دو نفر به قرآن بودنش شهادت دهند.

عمر در همان روزها كه مشغول جمع آورى قرآن بود، به قتل رسيد. پس از وى كه عثمان زمام خلافت را به دست گرفت، به مردم ابلاغ نمود در پيش هر كس آيه و يا آياتى از كتاب خدا وجود دارد، بياورد ولى او هم هيچ سخنى را قبول نمى‏كرد مگر با شهادت دو نفر كه قرآن بودن آن را امضا و تصديق كنند.

در آن هنگام خزيمة بن ثابت آمد و گفت: من با چشم خود ديدم كه شما دو آيه از قرآن را كنار گذاشتيد و آن‏ها را ننوشتيد. گفتند: آن دو آيه كدام است؟ گفت: من خودم از رسول خدا اين دو آيه را فرا گرفته‏ام، آن‏گاه دو آيه آخر سوره برائت را خواند: لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ ... ( توبه/ 128.). عثمان اين دو آيه را كه از خزيمة شنيد گفت: من شهادت مى‏دهم كه اين دو آيه از طرف خدا نازل شده است، شما چه مصلحت مى‏دانيد و اين آيه را در كجاى قرآن قرار دهيم؟ خزيمه گفت: اين دو آيه را به آخرين سوره‏اى كه بر پيامبر نازل شده است، ملحق كنيد! اين بود كه اين دو آيه را به آخر سوره برائت ملحق ساختند و آن سوره را با همان دو آيه پايان دادند.

9- عبيد بن عمير مى‏گويد: عمر هيچ آيه‏اى را در مصحف نمى‏نوشت مگر اين كه دو نفر به قرآن بودن آن شهادت دهند. مردى از انصار اين دو آيه لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ ... را آورد، عمر گفت: در باره آن‏ها از تو شاهد نمى‏خواهم زيرا اخلاق رسول خدا همان طور بوده كه در اين دو آيه آمده است [و خود آيه گواه خود او است.]

10- سليمان بن ارقم از حسن و ابن سيرين و ابن شهاب زهرى نقل مى‏كند كه در جنگ يمامه قتل عام سهمگينى متوجه قاريان قرآن شد و در همين جنگ چهارصد نفر از آنان كشته شدند.

زيد بن ثابت با عمر بن خطاب ملاقات نمود و به وى گفت: اين قرآن است كه احكام دين ما در آن جمع است و با از بين رفتن قرآن، احكام دين از بين خواهد رفت و من تصميم گرفته‏ام كه آيات قرآن را جمع آورى نموده و به صورت كتابى در بياورم. عمر نيز گفت: صبر كن تا با ابو بكر مشاوره نماييم! هر دو با هم به نزد ابو بكر رفتند و موضوع را با وى در ميان گذاشتند، ابو بكر پاسخ داد كه عجله نكن تا در اين مورد با مسلمانان نيز گفت و گو شود، سپس در ميان مردم خطابه‏اى ايراد نمود و موضوع جمع آورى قرآن را به اطلاع مسلمانان رسانيد و آنان نيز اظهار رضايت و خوشنودى نمودند و گفتند كار خوب و نيكويى است، آن گاه جمع آورى قرآن شروع شد و به دستور ابو بكر منادى در ميان مردم اعلام نمود كه در نزد هر كس آيه‏اى از قرآن هست، بياورد ...

11- خزيمة بن ثابت چنين نقل مى‏كند كه من آيه: لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ ...  را نزد عمر بن خطاب و زيد بن ثابت آوردم. زيد گفت: آيا كسى هست كه براى تو شهادت دهد؟ گفتم: به خدا! نمى‏دانم. عمر گفت: من در باره اين آيه براى او شهادت مى‏دهم.

 12- ابو اسحاق از بعضى اصحاب خود نقل مى‏كند: عمر بن خطاب كه خواست قرآن را جمع آورى كند، از مردم پرسيد: آشناترين افراد به ضبط لغات عرب كيست؟ گفتند: سعيد بن عاص.

آن گاه پرسيد: خوشنويس‏ترين مردم كيست؟ گفتند: زيد بن ثابت. عمر گفت: بايد سعيد املا كند و زيد بنويسد و طبق دستور وى چهار مصحف نوشتند، عمر يكى از آن چهار مصحف را به كوفه و يكى را به بصره و يكى را به شام و مصحف ديگر را به حجاز فرستاد.

13- عبد اللّه بن فضاله نقل مى‏كند، چون عمر تصميم گرفت، مصحف اصلى نوشته شود، براى اين كار عده‏اى از يارانش را مأمور ساخت و به آنان دستور داد كه اگر در موردى اختلاف نظر پيدا كردند، با لغت قبيله «مضر» بنويسند زيرا قرآن به مردى نازل شد كه از قبيله «مضر» بوده است.

14- ابو قلابه نقل مى‏كند كه عثمان در دوران خلافتش به چند نفر از قاريان دستور داد كه افرادى براى مردم قرائت را تعليم كنند و معلمين مشغول تعليم قرائت شدند در اين ميان جوانان و كودكان نيز قرائت را فرا مى‏گرفتند ولى در قرائت اختلاف مى‏كردند، تا جايى كه اختلاف آنان به گوش معلمين رسيد و بعضى از اين معلمين نيز قرائت بعضى ديگر را كفر و زندقه، معرفى مى‏كردند و اين اختلاف تدريجا شديدتر مى‏شد تا به گوش عثمان رسيد. وى در ضمن خطبه‏اى به مردم چنين گفت: شما كه در نزد من و در مركز كشور اسلامى هستيد، در قرائت اختلاف كرده و كلمات آن را غلط تلفظ مى‏كنيد، كسانى كه از من و مركز دورند و در نقاط و شهرهاى دوردست زندگى مى‏كنند، اختلاف در قرائت و تلفظ غلط در ميان آنان طبيعتا بيش‏تر است، پس بر شما ياران پيامبر لازم است قرآنى بنويسيد كه مدرك و مرجع قرآن‏هاى ديگر باشد و مردم با مراجعه به آن قرآن اختلافاتشان را بر طرف سازند. ابو قلابه از مالك بن انس نقل مى‏كند كه او مى‏گفت: من از كسانى بودم كه آيات قرآن را به نويسندگان قرآن املا مى‏نمودم. گاهى در يك آيه اختلاف پيدا مى‏شد، آن گاه نام كسى را كه آن آيه را از رسول خدا (ص) گرفته بود، ياد مى‏نمودند و گاهى آن شخص نيز غايب و يا در بيرون شهر بود، آيات قبلى و بعدى را مى‏نوشتند و جاى همان آيه مورد اختلاف را خالى مى‏گذاشتند تا آن شخص بيايد و يا كسى را مى‏فرستادند كه او را بياورد و آيه مورد اختلاف را با نظر وى تطبيق كرده و مى‏نوشتند. بدين صورت نوشتن مصحف به پايان رسيد. عثمان به مردم شهرها نوشت كه: من چنين و چنان كردم و قرآنى نوشتم و غير از آن هر چه در نزد من بوده است، از بين بردم و در نزد شما نيز هر چه از آيات قرآن هست، از بين ببريد.

15- مصعب بن سعد نقل مى‏كند كه روزى عثمان در ميان جمعيت خطبه‏اى ايراد نمود و چنين گفت: سيزده سال بيش نيست كه از فوت پيغمبر سپرى مى‏شود كه شما در باره چگونگى خواندن قرآن نزاع و اختلاف داريد و مى‏گوييد قرائت ابىّ اينچنين و قرائت عبد اللّه آن چنان بود. يكى مى‏گويد قرائت تو درست نيست. آن ديگرى مى‏گويد قرائت تو صحيح نمى‏باشد. شما را به خدا اين اختلافات را كنار بگذاريد و هر چه از آيات قرآن در نزد شماست پيش من بياوريد تا آن‏ها را به يك شكل و در يك جا جمع آورى كنيم.

كاغذها و قطعه پوست‏هايى كه در نزد مردم از آيات قرآن نوشته شده بود، آوردند تا مقدار زيادى از اين اوراق و قطعات روى هم انباشته شد، آن گاه خود عثمان صاحبان اين كاغذها و پوست‏ها را يك به يك صدا كرد و آن‏ها را قسم داد كه آن چه آورده‏اى از خود رسول خدا شنيده‏اى و با املاى خود او نوشته‏اى؟ از اين گونه سؤالات مى‏كرد و آنان در پاسخ وى مى‏گفتند: بلى، بلى.

چون اين پرس و جو تمام شد، عثمان سؤال كرد: خوشنويس‏ترين مردم كيست؟ گفتند: زيد بن ثابت، نويسنده مخصوص رسول خدا، آن گاه گفت: آشناترين افراد به ضبط لغات عرب كيست؟

گفتند: سعيد بن عاص.

عثمان دستور داد كه سعيد املا كند و زيد بنويسد. زيد به نوشتن شروع نمود و اين مصحف‏ها به دستور عثمان در ميان مردم منتشر شد.

مصعب بن سعد در اين جا اضافه مى‏كند كه من شنيدم كه بعضى از اصحاب رسول خدا عمل آنان را تأييد مى‏كردند و مى‏گفتند: كار خوب و به جايى بود كه انجام دادند.

16- ابو مليح نقل مى‏كند كه عثمان بن عفان چون تصميم گرفت، قرآن نوشته شود گفت: بايد قبيله هذيل املا كند و قبيله ثقيف بنويسد.

17- عبد الاعلى فرزند عبد اللّه بن عامر قرشى نقل مى‏كند كه چون نوشتن قرآن تمام شد، به نزد عثمان آوردند. وى نگاهى به قرآن نمود و گفت: اين كار را به خوبى و به نحو احسن انجام داده‏ايد ولى در اين مصحف غلطهاى كوچكى نيز مى‏بينم كه ملت عرب با قرائت خود آن‏ها را اصلاح خواهند نمود.

18- عكرمه مى‏گويد: هنگامى كه قرآن تدوين شده را به نزد عثمان آوردند اغلاطى در آن مشاهده نمود و گفت: اگر املا كننده‏اش از خاندان هذيل و نويسنده‏اش از قبيله ثقيف بود، اين اغلاط در قرآن وجود نداشت.

19- عطا نقل نموده است: عثمان كه مى‏خواست آيات قرآن را استنساخ كند، ابى بن كعب را خواست و ابى آيات قرآن را به زيد بن ثابت املا مى‏كرد، زيد هم مى‏نوشت. سعيد بن عاص هم با وى بود كه قرآن را غلط گيرى مى‏كرد، پس مصحف موجود با قرائت ابى و زيد نوشته شده است.

20- مجاهد نقل مى‏كند: عثمان در موقع تدوين قرآن دستور داد كه ابى املا كند و زيد بن ثابت بنويسد و سعيد بن عاص و عبد الرحمان بن حرث غلط گيرى كنند.

21- زيد بن ثابت مى‏گويد: هنگامى كه مصحف‏ها را مى‏نوشتم، من يك آيه را كه از رسول خدا شنيده بودم، در پيش كسى و يا در يادداشتى پيدا نكردم، سپس آن را در پيش خزيمة بن ثابت يافتم و آن آيه اين بود مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ... و چون رسول خدا (ص) شهادت خزيمه را به جاى شهادت دو نفر مى‏پذيرفت و «ذو الشهادتين» ناميده مى‏شد، من هم شهادت وى را به تنهايى پذيرفتم و با شهادت او، آن آيه را نوشتم.

22- ابن اشته از ليث بن سعيد نقل مى‏كند: اول كسى كه قرآن را جمع آورى كرد، ابو بكر و نويسنده‏اش هم زيد بن ثابت بود. مردم آياتى را كه در نزدشان بود به پيش زيد مى‏آوردند ولى او نمى‏پذيرفت مگر با شهادت دو نفر راستگو و مورد اعتماد و زيد بن ثابت دو آيه آخر سوره برائت را پيدا نكرد، مگر در نزد خزيمه اما شاهدى نبود كه گفتار وى را تصديق كند، با اين حال ابو بكر دستور داد كه آن را بنويسند، زيرا رسول خدا شهادت او را به جاى شهادت دو نفر مى‏پذيرفت و همان آيه نوشته شد، عمر نيز آيه رجم را آورد و چون شاهدى نداشت، نوشته نشد. (اتقان، نوع 18، ج 1/ 101. به نقل از بیان ... ص 309)

اين بود مهم‏ترين رواياتى كه در باره كيفيت و چگونگى جمع‏آورى قرآن نقل شده است. دربخش های بعدی به پاسخ و نقد و بررسی آنها خواهیم پرداخت.

  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

 

بسمه تعالی

دلائل قائلین به تحریف قرآن کریم (7)

در بخش های قبلی دلالت سه گروه از روایات بیانگر تحریف لفظی قرآن کریم مورد بررسی قرار گرفت در این بخش دلالت آخرین گروه  را مورد مطالعه و ارزیابی قرار می دهیم

گروه چهارم روایات بیانگر راهیابی نقص در قرآن

گروهی از روايت‏هاى گویای تحريف بیان می کنند كه آيات و يا جملاتى از قرآن كم شده و در نتیجه نقصان درقرآن راه يافته است.

پاسخ:

اولا: با بررسی سند  اين روايت‏ها آنها نيز مانند روايت‏هاى گروه سوم ضعيف و متزلزل و بعضى از آن‏ها غير قابل قبول‏ مى‏باشند.

ثانياً: بر فرض پذیرش سند اين روايت‏ها ، آنها را بايد به همان معنى كه روايات مربوط به قرآن على (ع) را تأويل نموديم، تأويل ببریم و اگر چیزی از آنها به هیچ وجه قابل تأويل نباشد بايد به دور انداخت زيرا چیزی که مخالف قرآن و گفتار پيامبر اسلام باشد جز دور انداختن چاره ديگرى ندارد این نظریه و راه حل مربوط به اكثر علما و دانشمندان اسلامی است که آنها در برخورد با روایات در قدم نخست اسناد آن را بررسی می کنند و در صورت صحت سند ، دلالت آنها را بررسی می کنند و در صورتی که دلالت آنها بر خلاف آیات قرآن و یا نصوص معتبر دیگر باشند در قدم اول سعی می کنند که برای آنها معنای صحیحی پیدا کنند و آنها را تأویل ببرند و در صورتی که قابل توجیه و تأویل نباشند حکم به ترك و عمل نکردن به آن می دهند.

در خصوص عمل نکردن و توجه نکردن به روايات بیانگر تحريف قرآن نیز به طور کلی به چند چیز استدلال شده است اول اینکه روایات که به زیادت قرآن دلالت دارند، مخالف با اجماع امت اسلامى اند زيرا كسى از مسلمانان قایل به زیادتی چیزی بر قرآن موجود نیست .

و روایاتی که بیانگر کاهش چیزی از قرآن اصیل اند به این دلیل اعتبار ندارند که آنها توسط یک نفر نقل شده اند اگر چیزی از قرآن کم می شد با توجه به اهمیتی که قرآن در بین مسلمین داشته است، باید این مسئله مثل هر حادثه مهم دیگر در بین مسلمانان شهرت پيدا مى‏كرد و خبر آن توسط افراد زیادی نقل می شد. مسئله كم كردن و یا کم شدن قرآن حادثه كوچكى نبوده است كه در صورت تحقق مخفى و ناشناخته مانده باشد و از آن تنها یک نفر اطلاع یافته باشد و از همه مهمتر اینکه این روایات با آیات صریح قرآن و مضمون روايت‏هاى صحيح و قطعى دیگر در تعارض اند و چگونگی برخورد با هر چیزی که مخالف قرآن و روایات معتبر دیگر باشد در روایات دیگر بیان شده است که در این جا براى نمونه به دو روايت از آنها اشاره می نمائیم :

روایاتی که به ترک روایات مخالف قرآن دستور می دهند: 

1- شيخ صدوق با سند صحيح از امام صادق (ع) نقل كرده است: «الوقوف عند الشّبهه خير من الاقتحام فى الهلكة ... فى ما وافق كتاب اللّه فخذوه و ما خالف كتاب اللّه فدعوه ...»: (وسائل الشيعه، كتاب قضا ج 3، 380)؛ توقف نمودن در برابر شبهه بهتر از اقدام و پيشدستى در هلاكت است زيرا براى هر حقى، گواه و ميزان و براى هر عمل درستى، نور و روشنايى وجود دارد. قرآن ميزان حق است پس هر گفتارى كه موافق قرآن باشد، بگيريد و هر آن چه مخالف آن باشد، تركش كنيد.

2- قطب راوندى با سند صحيح از امام صادق (ع) نقل كرده است كه: «اذا ورد عليكم حديثان مختلفان فاعرضوهما على كتاب اللّه فما وافق كتاب اللّه فخذوه و ما خالف كتاب اللّه فردّوه»  (وسائل الشيعه: ج 3/ 380)؛ هر گاه دو حديث مخالف هم براى شما نقل شد، آن‏ها را با كتاب خدا تطبيق كنيد، هر كدام كه موافق كتاب خدا بود، بگيريد و هرکدام مخالف كتاب خدا بود ، ترك كنيد.  

قبلاً دلایل قرآنی تحریف ناپذیری قرآن کریم را مطالعه نموده ایم و دانسته ایم که خداوند چگونه از مصؤونیت آن خبر داده است و هر چیزی که مخالف این آیات باشد از نظر علمی و عملی ارزش و اعتبار ندارد .

آشکار بودن جعلیت بعضی از روایات تحریف

و در ميان این گروه چهارم که می گویند قرآن موجود از قرآن اصیل کمتر است و چیزهایی از آن حذف شده است ، روایات مجعول و مضحكى ديده مى شود كه هر كس مختصر اهل مطالعه و دقت باشد، بدون هیچ قرینه و تأویل و توجیه و بررسی سندی آن  فورا به باطل بودن آن پى مى برد.
مانند روايتى كه مى گويد در آيه 3 سوره نساء « و ان خفتم الا تقسطوا فى اليتامى فانكحوا ما طاب لكم من النساء» در ميان شرط (ان خفتم) و جزا(فانکحوا) بيش از يك سوم قرآن ساقط شده است !!!اگر منظور ازاین روایت یک سوم قرآن موجود باشد در واقع قرآن اصیل باید چهل جزء بوده باشد که ده جزء آن تنها از بین این شرط وجزاء افتاده باشد!!! و اگر یک سوم قرآن به اعتقاد آنها یعنی چهل جزء منظور باشد باید بیش از سیزده جزء فعلی از این جا حذف شده باشد !! و معلوم نیست که از دیگر جاهای قرآن موجود چه قدر حذف شده باشد !! چه چیزی خنده آور تر از اینكه كسى ادعا كند قرآن با آن همه نويسندگان و كُتّاب وحى و آن همه حافظان و قاريان از زمان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به بعد بیش ازسیزده جزأش بر باد رفته باشد و كسى از آن آگاه نشده باشد ؟ اين دروغگويان و دروغپردازان به اين واقعيت تاريخى توجه نكرده اند كه قرآن كه قانون اساسى و همه چيز مسلمانان بوده و شب و روز در همه خانه ها و مساجد تلاوت مى شده است، چيزى نبوده است كه حتى يك كلمه آنرا بتوان اسقاط كرد تا چه رسد به بیش از سیزده جزء آن !! دروغى به اين بزرگى دليل روشنى بر ناشى گرى جاعلان اينگونه احاديث است .

توضیحی پیرامون کتاب فصل الخطاب حاجی نوری
بسيارى از بهانه جويان مخصوصاً وهابیت و دشمنان شیعه در اين گونه موارد به سراغ كتاب(فصل الخطاب) نوشته مرحوم حاجى نورى مى روند كه در این زمينه نگاشته شده است .
و وهابیت در طی سالهای اخیر آن را در سطح وسیعی چاپ نموده و برای بدنام کردن شیعه در بین مسلمین در ایام حج و غیر آن پخش می کنند، در مورد انگیزه نوشتن اصل اين كتاب بحث های مختلفی صورت گرفته است که لازم است در جای خودش بررسی شود ولی آنچه از مرحوم حاج شيخ آقا بزرگ تهرانى كه شاگرد مبرز مرحوم حاجى نورى است و سالها در اواخر عمر ایشان از نزدیک با ایشان همراه بوده است در شرح حال استادش در جلد اول مستدرك الوسائل  صفحه 50 به بعد وقتی از انتشار این کتاب در سال 1298 هجری قمری و مورد اعتراض قرار گرفتن و نقد آن تحت عنوان کشف الارتیاب عن تحریف الکتاب ، توسط شیخ محمود تهرانی یاد می کند می گوید:

« استاد ما جوابیه ای به زبان فارسی برای آن نوشت و ما از زبان استاد خود در اواخر عمر ایشان می شنیدیم که می فرمود : من در نامگذاری این کتاب به فصل الخطاب فی تحریف الکتاب اشتباه کردم بهتر بود نام كتاب را فصل الخطاب فى عدم تحريف الكتاب مى گذاشتم .زیرا در آن اثبات کرده ام که کتاب اسلام (قرآن مجید) که در تمام نقاط جهان اسلام منتشر شده است تماماً وحی الهی است و هیچگونه تغییر ، تبدیل یا کمی و زیادی از روز جمع آوری آن تا امروز در آن راه نیافته است و همان کتاب اولی با تواتر قطعی به دست ما رسیده است و برای هیچ شیعه ای تردیدی در آن وجود ندارد با این وجود آیا از انصاف است که این قرآن با این ویژگی را با عهدین یا اناجیل مقایسه کنند که وضع شان برای هر با اطلاعی مشخص اند و من در مواضع متعدد کتاب به عقیده خودم در این باره تصریح نکردم تا مورد آماج  تیرهای سرزنش و ملامت قرار نگیرم ، بلكه نخواسته به خلاف آن تصریح کرده ام و با اشاره در صفحه 22 به عقیده خودم اشاره کرده ام که آنچه مهم است یقین پیدا نمودن به نبود چیزی غیر از قرآن موجود است و همین عنوان را از شیخ مفید در صفحه 26 نیز آورده ام و این یقین پس از دفع احتمالات عقلایی شش گانه به دست می آید که اگر یکی از انها هم دفع نشود یقین به نبود بقیه ای برای قرآن موجود پیدا نمی شود بنابراین کسی که با این احتمالات یاد شده در کتاب ، تردیدش در مورد نبود بقیه ای برای قرآن برطرف نشود نمی تواند به زور ادعای یقین به نبود بقیه نماید و کسی که این احتمالات را نادرست می داند یقین به نبود بقیه دارد و این مثل دو دو تا چهار تا است . این حرفی است که استاد ما بیان می کرد (که من این مباحث را برای بحث و نقد مطرح کرده ام و نظر شخصی من نیست ) و از نظر عمل ، ما روش استاد خود را به خوبى مى ديديم كه هيچگونه وزن و ارزشى براى اخبار بیانگر تحريف قائل نبود، بلكه آنها را از اخبار آحادى مى دانست كه قرآن بودن چیزی را اثبات نمی کند و طبق سیره سلف صالح از بزرگان شیعه مثل سیدمرتضی و شیخ طوسی و طبرسی و ... بايد آنها را بر ديوار كوبید، تنها كسى مى تواند نسبت تحريف را به استاد ما بدهد كه به مرام و عقيده او آشنا نبوده است در حالیکه ایشان این روایات را به خاطر عمل به آن مطرح نکرده است زیرا خودش می داند که بسیاری از راویان این احادیث کسانی هستند که به روایات شان عمل نمی شود .»

 به هر حال این کتاب با هر انگیزه ای نوشته شده باشد متأسفانه امروز این کتاب به عنوان حربه ای علیه شیعه استفاده می شود و با آن شیعه را به عنوان قائلین به تحریف قرآن معرفی می کنند در حالیکه بزرگان شیعه هیچ کدام به تحریف لفظی قرآن کریم اعتقاد نداشته و ندارند و اگر روایاتی در منابع شیعی مبنی بر تحریف وجود دارند چنانچه در ضمن چهار گروه نمونه های از آنها را بیان نمودیم چیزی است که در منابع صحیح اهل سنت مانند صحيح بخارى و صحيح مسلم ، و سنن ابى داوود، و نسائى ، و احمد، و ساير جوامع حديث و كتب تفسير و غير آن نیز وجود دارد و در این زمینه کتب مستقلی احادیث تحریف در منابع اهل سنت را جمع آوری کرده اند ولی به نظر ما همه آنها یا ضعف سند دارند و یا قابل توجیه بوده و هستند چنانچه در پاسخ هر گروه از روایات بیانگر تحریف در کتب شیعی توجیهات آنها را بیان نمودیم

نظر علامه آقا بزرگ تهرانی

از جمله چیزهایی که در رد این اخبار و روایات مطرح شده است حرفی است که مرحوم علامه تهرانی در کتاب الذریعه ج 3 ص 313 و 314 و جلد دهم ص 78 و 79 مطرح کرده است  که خلاصه اش این است که یکی از ضروریات تمام امت اسلامی این است که کتاب مسلمین همین قرآن موجود است و یکی دیگر از ضروریات این است که تمام سوره ها ، آیات ، و کلمات این قرآن  وحی الهی است که توسط جبرئیل امین از جانب پروردگار عالم بر قلب سیدالمرسلین نازل شده است و با تواتر به دست مسلمانان رسیده است و هیچ چیزی به عنوان غیر وحی الهی در آن راه نیافته است و به همین دلیل احکام خاصی مثل رعایت طهارت و پاکیزگی همه کلماتی که در این قرآن است لازم شمرده شده است نه چیزهایی که خارج از آن در اخبار آحاد مطرح شده اندکه آنها از نظر تمام مسلمانان هم  موضوعاً قرآن گفته نمی شوند و هم از نظر حکم ، احکام قرآن را ندارند.

بلی گروهی در صدر اسلام به نام حشویه و اصحاب حدیث وجود داشتند که آنها به مضمون هر گونه حدیثی از جمله احادیث بیانگر تحریف عمل می کردند و کار آنها توسط شیخ صدوق و سید مرتضی و شیخ طوسی و طبرسی مورد نقد قرار گرفته اند و همگی تصریح کرده اند که تمام این روایات ، روایات احادی هستند که قابل اعتنا نیستند زیرا هیچکدام موجب علم و عمل به آن نمی شود و پس از مدتی گروه حشویه بحمدالله از بین رفتند و این اختلاف نیز از بین رفت و پس از آن ، همه بدون هیچ گونه شک و تردیدی تنها به  قرآنیت قرآن موجود معتقد شدند و ما در اثبات منزه بودن قرآن از تحریف کتابی به نام النقد اللطیف فی نفی التحریف عن القرآن الشریف در رد گفتار حشویه نوشته ایم و در آن اثبات کرده ایم که در این قرآن موجود هیچگونه اختلافی وجود ندارد مخصوصاً بحث مشهوری که تحت عنوان مسامحه ای تحریف مطرح می شود (ربطی به بحث تحریف لفظی قرآن موجود ندارد ) زیرا موضوع بحث تحریف چیزی دیگری است ، وقتی قرآن موجود به عنوان کتاب الهی به اتفاق همه امت اسلامی مشخص و معین شد و بر عدم قرآنیت چیزهایی که به عنوان قرآن در روایات مطرح شده اند اتفاق کردند، پس از آن طبق بیان شیخ مفید این بحث پیش آمده است که آیا این قرآن موجود باقی مانده ای هم داشته است یا نه؟ به عبارت دیگر آیا غیر از این قرآن موجود، وحی قرآنی دیگری هم نازل شده است یا خیر؟ در این جا نزاع پیدا شده است و کسانی که به این سوال پاسخ مثبت داده اند گفته اند احتمالاتی وجود دارد که چیزهایی دیگری هم بوده است اما اینکه آنها مشخصاً چه هستند معلوم نیست و اجمالاً از باب قرینه ها و احتمالات می گویند چیزهایی ترک شده است و  از لازمه آن عبارت تحریف را به کار برده اند که به معنای گرفتن یک گوشه و رها کردن گوشه دیگر است که در این بحث به صورت ناصواب مطرح شده است و موجب شک و تردید در قرآن موجود شده است در حالیکه قرآن موجود از محل بحث بیرون بوده است و بحث در جای دیگر بوده است .(اما به مرور زمان این بحث در مورد قرآن مجید موجود مطرح شده است درحالیکه در این قرآن جای بحثی نیست.)

 و  آخرين سخن در زمینه احادیث بیانگر تحریف اينكه کسانی كه نمى توانستند و يا كه نمى خواستند عظمت اين كتاب آسمانى را براى مسلمانان احساس كنند كوشش ‍ كردند كه با اينگونه خرافه ها و مزخرفات قرآن را از اصالت بيندازند، و دستهاى زيادى در گذشته و امروز در اين زمينه كار كرده و مى كند آنها مى خواهند نور خدا را خاموش كنند، ولى هرگز به چنین کاری موفق نخواهند شد ؛ «يريدون ان يطفؤ ا نور الله بافواههم و يابى الله الا ان يتم نوره و لو كره الكافرون» (توبه /32)

  نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

دلائل قائلین به تحریف قرآن کریم (6)

دلالت دو گروه از روایات بیانگر تحریف لفظی قرآن کریم مورد بررسی قرار گرفت در این بخش دلالت گروه سوم را مطالعه می نمائیم

گروه سوم  روایات بیانگر وقوع زیاده و نقصان در قرآن

در این قسمت رواياتی در منابع روایی وجود دارند که می گویند زيادی و کمی هر دو در قرآن به وقوع‏ پيوسته است، توضیح اینکه : بعد از پيامبر، مسلمانان بعضى از كلمات قرآن را برداشته و به جاى آن‏ها كلمات ديگرى را به قرآن اضافه كرده‏اند. به طور نمونه‏ :

1- على بن ابراهيم قمى با اسناد خود از حريز از امام صادق (ع) نقل مى‏كند كه آيه ششم از سوره حمد، اینگونه بود: «صراط من انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و غير الضّالّين.»

2- عياشى از هشام بن سالم نقل مى‏كند كه از امام صادق (ع) اين آيه را سؤال كردم كه خداوند مى‏فرمايد: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ. (آل عمران/ 33).امام فرمود: اين آيه در اصل بدين صورت بود: «... آل ابراهيم و آل محمّد على العالمين»، اسمى را از آن برداشتند و اسم ديگرى را به جاى آن گذاشتند، يعنى آل محمد را به آل عمران تغيير دادند.

اینگونه روایات بیانگر کم و زیادی در منابع روایی اهل سنت نیز فراوان به چشم می خورد و به برخی از این روایات در منابع شیعی درضمن پاسخ به آنها اشاره می شود .

پاسخ:

  ما در پاسخ نمونه های از گروه سوم مى‏گوييم:

اولاً: در بررسی سند و رجال این احادیث معلوم می شود که  اين روايت‏ها از نظر سند بسيار ضعيف و غير قابل اعتبار می باشند.

و ثانياً: مضمون اینگونه روایات با قرآن و روایات صحیحه دیگر و با اجماع مسلمانان كه هر نوع زيادت را در قرآن مردود مى‏دانند، مخالفت دارد . عده زيادى از دانشمندان مانند شيخ مفيد و شيخ طوسى و شيخ بهايى و مانند آنان از بزرگان علما مى‏گويند مسلمانان اجماع و اتحاد نظر دارند بر اين كه كوچك‏ترين زيادتى بر قرآن راه نداشته، همه آن چه كه ما به عنوان قرآن در دست داريم، از طرف پروردگار نازل شده است و روايات زيادى نيز اين حقيقت را تأييد مى‏كند هر روایتی که برخلاف اجماع و روایات صحیحه دیگر باشد قابل اعتبار و ارزش نمی باشد.

وثالثاً روايات صحیحی بر خلاف این گونه روایات ضعیف وجود دارد كه در آنها خود امامان اهل بيت (عليهم السلام ) آيات كريمه قرآن را در هر باب موافق و عين قرآن موجود در عصر ما قرائت كرده اند، حتى آیاتی را که اخبار آحاد بر تحريف آنها دلالت دارند. و  تأیید قرآن موجود توسط امامان بهترين شاهد و دلیلی است بر اينكه مراد از روایاتی که می گویند فلان آيه فلان قسم نازل شده است ، تفسير بر حسب تنزيل و تفسیر است نه بر حسب  متن اصل قرآن کریم که در این جا نمونه های از آن را نقل می کنیم :

روايتى  در روضه كافى از ابى الحسن اول (عليه السلام ) در ذيل آيه 63 نساء «اولئك الذين يعلم الله ما فى قلوبهم فاعرض عنهم ( فقد سبقت عليهم كلمة الشقاء و سبق لهم العذاب ) و قل لهم فى انفسهم قولا بليغا» نقل شده است كه جمله بين پرانتز در آن به عنوان تفسير آورده شده است  و نقل اینگونه تفسیر آیات در کنار آیات یا حذف آنها هیچ منافاتی با متن قرآن موجود نداشته و ندارد

 روايتى دیگر در كافى از امام صادق (عليه السلام ) در تفسير  آيه 135 سوره نساء : «و ان تلووا او تعرضوا» نقل شده است که حضرت ان تلووا ) الامر) او تعرضوا ( عما امرتم به ) فان الله كان بما تعملون خبيرا» جملات بين پرانتز را به عنوان تفسير و توضيح بیان کرده  است، نه جزو اصلی آيه .

بنابراین همانطور که مشاهده کردیم برخی از روایات بیانگر چیزی اضافه تر از آیات قرآن کریم در مقام تفسیر آیات بوده اند نه در مقام بیان اصل و متن آیات قرآن کریم .

و رابعاً برخی از این روایات در مقام بیان سبب نزول آيات بوده اند، مانند رواياتى كه مى فرمايند:  آيه 67 مائده اينطور است «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك ( فى على)  که مى خواهد بفرمايد آيه در حق علی (ع) نازل شده است نه اینکه بگويد كلمه (فى على) جزو قرآن بوده است، و همچنين رواياتى كه بیان می کنند، فرستادگان بنى تميم وقتى خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى رسيدند، پشت در منزل حضرت مى ايستادند و صدا مى زدند كه به سر وقت ما بيرون بيا. آنگاه آيه اى 4 سوره حجرات را كه در اين مورد نازل شده اين چنين نقل كرده اند :« ان الذين ينادونك من وراء الحجرات ( بنو تميم ) اكثرهم لا يعقلون». بعضی پنداشته اند كه كلمه بنو تميم جزء آيه بوده و از قرآن ساقط شده است .

و خامساً برخی دیگری از روايات از باب جرى قرآن یعنی از باب تطبيق كليات بر مصاديق وارد شده اند ، مانند روايتى كه در ذيل آيه  227 شعراء : «و سيعلم الذين ظلموا ( آل محمد حقهم)» آمده كه جمله( آل محمد حقهم) به منظور بيان يكى از مصاديق مظلومیت آورده شده است نه به عنوان متن آيه و آیه اختصاص به آنها ندارد در طول تاریخ متناسب با زمان و مکان ممکن است مصادیق متعدد و مختلفی پیدا  کند.

 و روايتى كه در خصوص آيه 71 سوره احزاب  :« و من يطع الله و رسوله ( فى ولايت على و الائمة من بعده ) فقد فاز فوزا عظيماً» نیز از همین باب است و اين گونه روايات که از باب جری و تطبیق یک قاعده کلی بر افراد واردشده اند فراوان است .

و سادساً برخی از روايات  وقتى آيه اى را تفسير مى كند ذكرى و يا دعايى به آن اضافه مى نمايد، تا مردم در هنگام خواندن آن آيه ، ادب را رعايت نموده ، آن ذكر و دعا را بخوانند، همچنانكه در كافى به سند خود از عبد العزيز بن مهتدى روايت كرده كه گفت از حضرت رضا (عليه السلام ) در باره سوره توحيد پرسيدم فرمود : هر كس بخواند قل هو الله احد را و به آن ايمان داشته باشد توحيد را شناخته است . آنگاه اضافه كرده است : عرض كردم چطور بخوانيم آن را؟ فرمود: همانطور كه مردم مى خوانند: «قل هو الله احد، الله الصمد لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد (كذلك الله ربى كذلك الله ربى (.

و سابعاً برخی از روایات در مقام بیان معنای الفاظ آيه اى وارد شده  اند مانند روايتى كه در باره اى  آيه 123 آل عمران «و لقد نصركم الله ببدر و انتم اذلة» آمده است که برای «اذله» در چند روایت چند معنی ذکر شده است: «و لقد نصركم الله ببدر و انتم ضعفاء» و در بعضى ديگر آمده«و لقد نصركم الله ببدر و انتم قليل». و اين اختلافات چه بسا خود قرينه باشد بر اينكه  آیه را تفسير به معنا کرده اند ، به شهادت اينكه در بعضى از آنها تصریح شده كه صلاح نيست اصحاب بدر كه يكى از آنها رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بوده است ذليل ناميده شوند و به وصف ذلت متصف شوند، پس ‍ منظور از لفظ (اذلة) در آيه شريفه جمعيت كم و ناتوان است نه خوار و ذليل.

 چه بسا روايات كه در ميان خود  تعارض ‍ و تنافى دارند به حكم كلى (تساقط روايات در هنگام تعارض) از درجه اعتبار ساقط شوند، مانند روايات وارده از طرق خاصه و عامه در اينكه آيه اى در قرآن براى حكم سنگسار بوده و افتاده است ؛ آنگاه در بيان اينكه آيه مذكور چه بوده به چند صورت نقل شده است:

يكى اين كه «اذا زنى الشّيخ و الشّيخة فارجموهما البتّة نكالا من اللّه و اللّه عزيز حكيم» اگر پيرمرد و يا پيرزنى زنا كند، حتما سنگسارش كنيد كه عقوبتى است از سوى پروردگار و خداوند عزيز و حكيم.

و ديگرى اين كه «الشيخ و الشّيخة فارجموهما البتّة بما قضيا من اللّذّة» و صورت سوم اين كه «انّ الشّيخ و الشّيخة اذا زنيا فارجموهما البتّة»  و در بعضى ديگر در آخر آيه آمده «نكالا من الله و الله عليم حكيم» خود این تعارضات موجب می شود که هر روایتی، روایت دیگر را نفی نماید و در نتیجه همه آنها تساقط نموده و از ارزش بیفتند و مورد عمل و توجه قرار نگیرند.

بنابراین با توجه به وجود روایات ضعیف در میان روایات و هم چنین مختلف بودن جهت و علت صدور روایات به دست می آید که از هر گونه روایتی که اندک تغییری با آیات موجود داشته باشد نمی توانیم نتیجه بگیریم که پس آیات قرآن در اصل چیزی دیگری غیر از قرآن موجود بوده و در اثر تحریف تغییر کرده و یا کم و زیاد شده است و در نتیجه این دسته از روایات نیز دلالت بر تحریف لفظی قرآن ندارند .  

  نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

دلائل قائلین به تحریف قرآن کریم (5)

باسلام و تشکر از آقای نظری که بحث ها را دنبال کرده و حتی بحث های آینده را نیز  مطالعه و در ادامه بحث قبلی نیز درج کرده اند اگر خبر مطالعات خود را قبلاً می داد ما را زودتر از درج این مطالب در این جا بی نیاز می کرد و اگر جدیداً این مباحث را مطالعه کرده و احیاناً بر آن نقد و ایراد داشته اند خوب بود به جای نشر آنها نقد های خود بر آنها را مطرح می کردند تا ما به جای طرح اصل مباحث به پاسخ آن نقد ها در حد توان اشاره می کردیم به هرحال به خاطر که قسمتی از این مطالب قبلاً نشر شده است طبق وعده باید بقیه مطالب را نیز به نشر برسانیم  تا نوبت  به پاسخ به مطالب که ایشان نوشته اند برسد و آنها را به طورجداگانه مورد ارزیابی قرار دهیم.

ذکر این نکته نیز لازم است که بنده این مطالب را با مطالعه از چندین منبع فارسی و عربی انتخاب و خدمت دوستان تقدیم می نمایم و از آنجائیکه کتاب بیان در مسایل کلی قرآن جناب هاشمزاده هریسی نجمی هم به فارسی نوشته شده و هم مشروح تر از دیگران این مسایل را مطرح کرده اند بنده نیز طرح این مباحث را براساس کتاب ایشان انتخاب نموده و اکثریت مطالب را با ذکر منبع از کتاب ایشان نشر کرده ام و از اینکه مطالب ایشان در سایت تبیان نیز آمده است جای خوشحالی بنده است گرچند بنده تا هنوز به آن مراجعه نکرده و از آن اطلاع نداشتم .

همانطور که قبلاً اشاره شد، یکی از دلایل قائلین به تحریف وجود روایاتی است که بعضی شان از نظر سند ضعیف اند و بعضی دیگر دلالت شان بر تحریف لفظی قرآن نا تمام است روایاتی که مشکل دلالی دارند بر چهار گروه تقسیم می شوند ، در بخش قبلی دلالت گروه اول را مطالعه و بررسی کردیم در این بخش به بررسی دلالت گروه دوم می پردازیم:

گروه دوم بیانگر حذف نام پشوایان دینی از قرآن

این گروه از روایات بیانگر این مطلب اندكه، خداوند نام و شمايل اوصياى خويش را در كتب آسمانى گذشته ذكر نموده‏است. در قرآن کریم كه مُهيمن بر كتب  آسمانی ديگر است به طريق اولى خداوند نام پيشوايان دينى را در قرآن ذکر کرده است 
ولی وقتی امروز به قرآن موجود می نگریم اسامی آنها را در آن مشاهده نمی کنیم و از این جا نتیجه می گیریم که اینگونه آیات قرآن حتماً توسط دشمنان آنها تحريف شده‏اند. رواياتی که بیانگر این مضمون باشد در منابع شیعی فراوان است كه به ترجمه ی چند نمونه ى از آن‏ها اکتفا می نمائیم :

1- مرحوم كلينى در كافى با اسناد خود از محمد بن فضيل نقل مى‏كند كه امام ابو الحسن (ع) فرمود: ولايت و امامت على بن ابى طالب (ع) در تمام كتاب‏هاى پيامبران ضبط است. خداوند هيچ پيامبرى را به نبوت مبعوث نكرده مگر اين كه نبوت محمد (ص) و ولايت وصىّ او را گوشزد نموده است.

2- عياشى با اسناد خود از امام صادق (ع) نقل مى‏كند كه: اگر قرآن به همان گونه كه فرود آمده بود، خوانده مى‏شد، ما را با نام و نشان در آن پيدا مى‏كرديد.

3- در كافى و تفسير عياشى از امام باقر (ع) در كنز الفوائد با سندهاى مختلف از ابن عباس و در تفسير فرات كوفى به طرق مختلف از اصبغ بن نباته چنين آمده است كه امير مؤمنان (ع) فرمود: قرآن بر چهار بخش نازل شده است يك چهارم آن در باره ما و يك چهارمش در باره دشمنان ما و يك چهارم ديگرش در مستحبات و مَثل‏ها و آخرين قسمش در واجبات و احكام است و بر ماست تعظيم‏ و بزرگداشت‏هاى قرآن.

4- در كافى از امام باقر (ع) نقل شده است كه جبرئيل اين آيه را براى پيامبر (ص) بدين صورت آورده بود: «وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا [فى على‏] فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ » (بقره/ 23).يعنى اگر بر آن چه در باره بنده خود على (ع) فرو فرستاده‏ايم ترديد داريد، مانند آن را بياوريد.

پاسخ:

جواب اين دسته از روايات تحريف بیانگر تحریف لفظی که می گویند قرآن لااقل در حذف نام بعضی از پیشوایان دینی کاهش پیدا کرده است ،این است كه:

اولا: درست است که اسامی و مشخصات جانشینان و اوصیای پبامبران گذشته در متون دینی شان آمده است و ما معتقدیم که این کار در مورد وصی و جانشین پیامبر نیز صورت گرفته است و مشخصات و ویژگی حضرت علی (ع) نیز در قرآن بیان شده است ، منتهی نزول و وجود نام ایشان و هم چنین نام‏هاى ائمه دیگر (ع)، مانند دیگر آیات قرآنِ موجود به صورت نزول قرآنى نبوده است، بلكه به صورت نزول تفسیری و گفتارى بوده است كه به عنوان تفسير و شأن نزول بعضى از آيات قرآن از طرف خداوند نازل شده است و عدم نقل و نوشتن اين گونه گفتارهاى تفسیری، موجب تحريف لفظی قرآن نمى‏شود تا ذکر نشدن آنها در متن آیات قرآن موجود، به عنوان دلیل تحريف قرآن مورد استدلال قرار گیرد، چنانچه در مورد تفاوت قرآن امام علی (ع) با قرآن رایج اشاره کردیم که یکی از تفاوت های مصحف امام علی (ع) ذکر همین موارد تفسیری و بیان شأن و موقعیت نزول و... بوده است که در آن مطالبی را به عنوان تفسیر قرآن بیان کرده اند ، اگر به عنوان مثال در آنها وارد شده‏است كه نَزَلَتْ في عَلِيٍّ به اين معنا نيست كه «على» جزو الفاظ آيات بوده و امروز از آن حذف شده‏است.

 و توضیح و مثال های بیشتر در این زمینه در ضمن بررسی گروه بعدی ارائه خواهد شد .

و ثانيا: اگر کسی این معانی تفسیری را نیز جزء متن قرآن بداند و بگوید هیچ وجه جمع صحیحی بین این روایات وجود ندارد و آنها جز تحريف لفظی قرآن بر معناى ديگرى دلالت ندارند، در اين صورت چاره‏اى جز اِعمال آخرین راه حل این گونه روایات معارض باقرآن نداریم، و ناگزیریم که آن‏ها را كنار بگذاريم و در هيچ بحث علمى بدان‏ها اعتماد نكنيم زيرا ظاهر اینگونه روایات با دلايل محكم و قطعی كه به عدم تحريف قرآن دلالت دارند، و هم چنین با نص صریح كتاب خدا و احاديث و گفتار پيامبر (ص) مخالفت دارد و هر روايتى كه با كتاب خدا و گفتار صریح و صحیح پيامبر و دیگر امامان معصوم مخالفت داشته باشد، از نظر علمی مطرود بوده و هيچ گونه ارزش علمی و عملی نخواهد داشت و طبق اخبار متواتر و فراوان چنين روايت‏هايى را بايد به دور انداخت و و طبق دستور فاضربوا علی الجدار باید آنها را بر ديوار كوبيد.

بنابر آن چه گفته شد، اگر روايت يا روايت‏هايى دلالت كنند كه اسم على (ع) در قرآن صريحاً آمده، در قدم اول  بايد آن‏ها را تأويل و توجيه نمود و اگر قابل تأويل و توجيه نباشند، بايد آن‏ها را طبق دیگر دستور صریح پیشوایان دینی به دور انداخت زيرا برای احادیثی که اسم ائمه و امام علی (ع) را در قرآن مذکور می دانند، نه تنها اعتباری ندارند بلکه دلايل مسلّم دیگری بر خلاف آنها در اختيار داريم که می گویند : اسم على (ع) صريحاً در قرآن نيامده است.

دلائل بیانگر نیامدن اسم ائمه در قرآن  

 اينك به نمونه‏اى از این دلايل اشاره می نمائیم تا جوابگوى گروه دوم از روايت‏هاى بیانگر تحريف ‏باشد:

1- مؤلف كتاب ارزشمند البيان مرحوم آیت الله العظمی خویی مى‏گويد: از چيزهايى كه دلالت دارد نام اميرالمؤمنين در قرآن به صراحت ذكر نگرديده، حديث غدير است؛ كه به صراحت دلالت دارد پيامبر على را به فرمان خدا به امامت منصوب نمود، بعد از آن‏كه خدا وعده ايمن‏بودن از مردم را به او داد. اگر نام على در قرآن آمده بود، ديگر نيازى به اين انتصاب و گردآورى مسلمانان نبود و ديگر براى رسول خدا هراسى از اظهار آن مطلب نبود. به‏ويژه آن‏كه حديث غدير در حجّةالوداع و اواخر عمر آن حضرت اتفاق افتاد. در حالى كه آيات قرآن عموماً قبل از آن نازل گشته و در ميان مسلمانان شيوع پيدا كرده‏بود.

2- دروغ بودن بعضى از روايت‏هايى كه به بودن نام على (ع) در قرآن دلالت دارند، از ظاهرش پيداست ، مثلا در حديث چهارم خواندیم كه نام على (ع) در آيه وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ .... بوده، در صورتى كه اين آيه در مورد معجزه بودن قرآن و صحت ادعای نبوت پیامبر (ص) است و كوچك‏ترين تناسبى با مسئله امامت و ولايت ندارد.

3- شاهد ديگر بر توجيه اين‏گونه روايات، حديث معروف و صحيح ابو بصير در كافى است كه تصریح به عدم ذکر نام على (ع) و اسامی ائمه طاهرين در قرآن دارد و در ذيل آن حديث امام صادق(ع) مى‏فرمايد:وَنَزَلَتْ أَطيعُوا اللَّه وأَطيعُوا الرَّسول وَأُولِى الْأَمْرِ مِنْكُم ونَزَلَت في عَلِيّ والْحَسَنِ والْحُسَين فقال رسول‏اللَّه: مَنْ كُنْتُ مولاهُ فَهذا عَلِيّ مَولاهُ. مفهوم اين جملات که بعد از آیه شریفه ذکر شده اند ، تفسير قرآن است؛ زيرا در صدر روايت ابوبصير از حضرت سؤال مى‏كند، مردم مى‏گويند: چرا نام على و اهل بيت در قرآن نيامده‏است؟ حضرت در جواب یکی از شئون و رسالت های پیامبراکرم (ص) را بیان می کند که آن تبیین و تفسیر و تشریح آیات کلی قرآن مجید است آنجا که مى‏فرمايد: اصل نماز در قرآن آمده، ولى عدد ركعات آن بيان نشده‏است؛ اصل زكات در قرآن آمده اما نصاب آن معين نگرديده است؛ اصل حج در قرآن آمده، اما تعداد طواف ذكر نگرديده است و همه اينها را پيامبر به عنوان مفسر قرآن تبيين مى‏نمايد. آن‏گاه امام صادق راجع به آيه أَطيعوا اللَّه و... توضيح مى‏دهد که اصل امامت و جانشینی پیامبر در قرآن مطرح شده است اما تعیین مصداق و تعداد آنها را پیامبر بیان می کند و این از شئون پیامبر است که آیات قرآن کریم را تفسیر و تبیین نماید.

طبق این بیان امام صادق (ع)  ترديدى باقى‏نمى‏ماند كه مراد امام از نزلت في علي و... شأن نزول آيه است و اين حديث مى‏تواند پاسخ به همه رواياتى باشد كه مى‏گويند نام ائمه در قرآن بوده و حذف شده‏است.

آرى، اين گونه روايات صحيح، تمام روايت‏هاى گذشته را تفسير و معنى می کند و هدف آن‏ها را بيان مى‏نمايد كه اسم «على» در قرآن مجيد به عنوان قرآن بودن نازل نشده ولى در شرح آيات مربوطه، به عنوان تفسير و يا به عنوان تنزيل غير قرآنى و به عنوان شأن نزول نازل شده است و رسول خدا (ص) وظیفه نداشته است كه آن را جزء قرآن ابلاغ كند همانطور که دیگر تفاسیر و شأن نزول ها اینگونه خارج از قرآن باقی مانده اند.

4- افرادى كه پس از رحلت پیامبراکرم(ص)  از بيعت با ابو بكر خوددارى نمودند، از هر راهى با وى احتجاج كردند و برای بیعت نکردن شان دلیل آوردند ولى با مسئله وجود نام «على» در قرآن هيچ گونه احتجاج ننموده‏اند و اگر نام على (ع) در قرآن وجود داشت حتماً آن را به رخ ابو بكر مى‏كشيدند و با در دست داشتن چنين مدرك مهم و روشن او را محكوم مى‏كردند ، زيرا اين مطلب در مقام احتجاج گيراتر و محكم‏تر از ساير دلايل بود.

به طور خلاصه، دلالت گروه دوم بر تحریف لفظی با قرآئن روایات دیگر و توجیهات عقلی نا تمام است باید منتظر بررسی دلالت گروه های بعدی باقی بمانیم.

 

  نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

دلائل قائلین به تحریف قرآن کریم (4)

در بخش قبلی اشاره شد که بسیاری از روایات بیانگر تحریف قرآن از نظر سند اعتبار ندارند و برخی از روایات بیانگر تحریف از نظر سند و رجال ممکن است معتبر باشند اما از نظر دلالت اشکالاتی بر آن ها وارد اند که با توجه به ضعف دلالت آنها ، نمی توان آنها را بر تحریف لفظی قرآن شاهد و دلیل آورد . در این بخش با ذکر ترجمه گروه اول از اخبار ، دلالت آنها را بررسی می نمایئم :

گروه اول از اخبار بیانگر تحریف

در این گروه رواياتی مطرح می شوند که با صریح كلمه «تحريف»  به وقوع تحريف در قرآن خبر می دهند و تعداد آن‏ها به بيست روايت می رسد كه ترجمه نمونه هاى از آن‏ها را به نقل از کتاب بیان در مسایل کلی قرآن و تفسیر المیزان و نمونه و...در این جا ذکر می کنیم :

1- على بن ابراهيم قمى با اسناد خود از أبو ذر نقل نموده است كه: هنگامى كه اين آيه« يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ » ؛ یعنی در آن روز (قیامت) بعضی از چهره‏ها روشن و سفيد و بعضی از چهره‏هاتاريك و سياه خواهد بود. (آل عمران/ 106.) نازل شد، رسول خدا فرمود: پيروان من در قيامت با پنج پرچم و نشانه به نزد من مى‏آيند، آن‏گاه أبوذر بیان داشته است كه رسول خدا از هر گروهى سوال می کند كه با ثقلين- يعنى با دو امانت بزرگى كه از من در پيش شما بود (قرآن و عترت)- چگونه رفتار كرديد؟

گروه اول مى‏گويند: ثقل اكبر (قرآن) را تحريف كرديم و به پشت سر انداختيم و با ثقل اصغر (عترت)، عداوت و دشمنى نموده، ستم در باره آنان روا داشتيم.

گروه دوم مى‏گويند: ثقل اكبر را تحريف و قطعه قطعه كرديم و با احكام و دستورات آن مخالفت ورزيديم و با ثقل اصغر نيز دشمنى كرده، با آنان جنگيديم و...

2- سيد بن طاووس و محدث جزائرى با اسناد خود از حسن بن حسن سامرى نقل كرده‏اند كه رسول خدا در ضمن حديث مفصلى در باره كسانى كه حد و مرز قانون خدا را درهم مى‏شكنند، به حذيفه چنين فرمود كه: آنان مردم را از راه خدا منحرف و كتاب او را تحريف مى‏كنند و روش مرا تغيير مى‏دهند.

3- سعد بن عبد اللّه قمى با اسناد خود از جابر جعفى و او از امام باقر (ع) چنين آورده است كه: رسول خدا (ص) در منى دعا خواند، آن‏گاه فرمود: مردم! من در ميان شما دو امانت سنگين مى‏گذارم، آگاه باشيد كه اگر به آن دو، چنگ زديد، هيچ گاه گمراه نخواهيد شد، آن‏ها كتاب و عترت من است و كعبه هم خانه خدا و بايد مورد احترام قرار بگيرد.

امام باقر (ع) پس از بيان اين حديث نبوى فرمود: ولى مردم كتاب خدا را تحريف نمودند و احترام كعبه را درهم شكستند، عترت و خاندان پيامبر را به قتل رسانيدند و تمام ودائع، امانت‏هاى خدا را به دور انداختند و از آن‏ها دورى جستند.

4- شيخ صدوق در خصال با اسناد خود از جابر و او از پيامبر (ص) نقل نموده است كه: در روز رستاخيز در درگاه عدل خدا سه طايفه حاضر مى‏شوند و از مردم دادخواهى و شكايت مى‏كنند:

قرآن، مسجد و عترت. قرآن مى‏گويد: خدايا! اين مردم مرا تحريف كردند، احترام مرا درهم كوبيده، عظمت مرا درهم شكستند. مسجد مى‏گويد: خدايا! اين مردم مرا عاطل و ضايع نمودند و از من بهره بردارى نكردند. عترت مى‏گويد: خدايا! اين مردم ما را به قتل رسانيدند، زندگى ما را از هم پاشيدند، ما را متفرق و پراكنده ساختند ...

5- كلينى در كافى و صدوق با اسناد خود از على بن سويد نقل كرده‏اند كه او مى‏گويد: من به محضر حضرت ابو الحسن موسى بن جعفر (ع) كه در زندان بود، نامه‏اى نگاشتم و پاسخى دريافت نمودم كه در ضمن آن نوشته بود: اين مردم كتاب خدا را به امانت پذيرفتند، سپس به اين امانت خدايى خيانت ورزيدند و آن را تحريف و تبديل نمودند.

6- ابن شهرآشوب با اسناد خود از عبد اللّه نقل نموده كه حضرت ابا عبد اللّه الحسين (ع) در روز عاشورا خطبه‏اى خواند و در ضمن آن خطبه چنين فرمود: راستى شما مردم متمرد و سركش و در ظلم و ستم سر آمد روزگار و ملت‏ها مى‏باشيد، شما مردمانى هستيد كه قرآن را به دور انداخته و از شيطان الهام گرفته‏ايد. شما كسانى هستيد كه با گناهان، پيمان دوستى بسته و كتاب خدا را تحريف كرده‏ايد.

پاسخ:

همانطور که ملاحظه شد در این روايات كلمه «تحريف» صريحا به كار رفته است، ولى همانطور که از مضمون آنها کاملاً پیدا است، تحريف در اين روايت‏ها به معناى تحريف و تغيير الفاظ قرآن و اسقاط بعضى از آيات و جملات آن نيست بلكه منظور از آن معناى ديگرى از تحریف است كه به تحريف مورد بحث ما، هيچ‏گونه ارتباطى ندارد . تحریف موردنظر این دسته از روایات به معناى تغيير دادن مفهوم قرآن و تصرف در تفسير آن است و تصرف و اجتهاد در معناى قرآن نيز يك نوع تحريف معنوی و عملی محسوب می شود كه بارها به وقوع آن در قرآن و دین اشاره کرده ایم و دشمنان عترت پیامبر(ص) با اين گونه تحريف ها توانسته‏اند، آياتى را كه در عظمت آنان نازل شده است، به معناهاى ديگر و خلاف واقع تفسير و تأويل كنند، دشمنى و عداوت خودشان را به كار برده و از مقام و عظمت خاندان نبوت بكاهند. و اين معنى كه گفتيم با روايات چندى تأييد مى‏شود، چنان كه در حديث ششم از روايت‏هاى مذكور تحريف قرآن به قاتلان حضرت ابى عبد اللّه (ع) نسبت داده شده، آن جا كه مى‏گويد: شما كتاب خدا را تحريف كرده‏ايد. که در واقع به معنای مخالفت عملی با کتاب خدا اشاره دارد، زیرا کتاب خدا اطاعت از امام حسین را به عنوان ذریه رسول خدا(ص) ، جانشین پیامبر(ص) ،  جزء اصحاب کساء ، جزء کسانی که در مباهله با مسیحیان نجران برای پیروزی کل اسلام حضور یافت، و به عنوان سیدجوانان اهل بهشت و... لازم می شمرد ولی دشمنان امام حسین (ع) این دستورات دینی و اسلامی را کنار نهاده در مقابل آن با کشیدن شمشیر عملاً مخالفت کردند و...    

چنانچه این معنی در روايتى از امام باقر (ع) نقل شده است كه او مى‏گويد: آنان كتاب خدا را به دور انداختند، بدين گونه كه حروف و كلمات قرآن را محفوظ داشته حدود و قوانين آن را تغيير داده‏اند. که در این جا دور انداختن قرآن به عمل نکردن به قرآن معنی شده است نه دور انداختن ظاهری و اگر چنين تحريف عملی و تفسیری به وقوع نمى‏پيوست، مسلّماً هم وضع مسلمانان غیر از وضع موجود می بود و هم حقوق عترت طاهره و جانشینان پیامبر(ص) محفوظ مى‏ماند و احترام پيامبر (ص) در باره آنان مراعات مى‏شد و كار به جايى نمى‏كشيد كه حقوق آنان پايمال شود و رسول خدا در باره آنان مورد ايذا و اذيت قرار بگيرد و ... بسیار واضح است  كه تحريف به اين معنى از محل بحث ما خارج است.

بنا براین نتیجه می گیریم که دلالت گروه اول بر وقوع تحریف لفظی در مورد قرآن کریم تمام نیست باید در بخش های بعدی دلالت گروه های دیگر را نیز بررسی نمائیم که آیا آنها بر تحریف لفظی قرآن کریم دلالت دارند یا نه ؟

ادامه ...

  نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

دلائل قائلین به تحریف قرآن کریم (3)

3- روايات بیانگر تحريف‏

در بخش های گذشته قسمتى از دلايل طرفداران تحريف را مطالعه و ارزيابى كرديم و اينك در بخش حاضر به يكى ديگر از دلايل آنها پرداخته و آن را مورد ارزیابی قرار می دهیم :

سومين دليل طرفداران تحريف قرآن اين است كه مى‏گويند: روايات «متواتر» و فراوانى از اهل بيت (ع) نقل شده اند كه بر تحريف قرآن دلالت دارند و ما نمی توانیم آنها را نادیده بگیریم و در نتیجه ناچار بايد طبق مفاد آن‏ها تحریف قرآن را بپذيریم.

پاسخ:

در پاسخ اين دلیل قبل از ذکر روایات مورد نظر به طور خلاصه عرض مى‏کنيم که :

 اولاً: چنانچه خواهیم دید تحريفى كه از اين روايات استفاده مى‏شود، ، تحريف لفظی مورد بحث و گفت و گوى ما نبوده و از محل بحث خارج خواهند بود، زیرا تحریف در آنها به معنای دیگری است که بعداً به آنها اشاره خواهیم کرد.

ثانیاً در بررسی روایات باید دو کار مهم یعنی بررسی سند روایات و بررسی دلالت آنها انجام شود . در بررسی سند این روایات اثبات خواهد شد که بعضی  از راویان آنها قطعاً افراد مغرض و غیر قابل اعتماد بوده اند و آنها اخباری را از پیش خود شان جعل کرده اند و در این میان يهودیان تازه مسلمان و یا به ظاهر مسلمان روایات فراوانی را در ميان اخبار ما به گونه ای ماهرانه دسيسه و جاسازی کرده اند كه از اخبار واقعى خود ما به آسانی قابل شناخت نيستند ، از این رو واضح است هر خبرى که از جعل و دسيسه ايمن نباشد ،به طور مطلق قابل اعتماد نبوده و برای ارزیابی و معرفی صحیح از سقیم باید راه های علمی مطرح شده در علم رجال و حدیث و درایه و اصول، پیموده شود، بنابراین راهیابی اخبار توطئه آمیز و جعلی  را در میان روايات خود منکر نیستیم و  این حقیقتی است كه با مراجعه به روايات مربوط به خلقت ، قصص انبياى سلف و امتهاى گذشته و همچنين با مراجعه به اخبار وارده در تفاسير آيات ، و حوادث صدر اسلام و از جمله وقوع تحریف در قرآن به صورت آشکار و علنی مشاهده می کنیم و وقوع چنین توطئه و دسیسه ای در خصوص قرآن کریم نیز دور از ذهن نبوده و نیست، چون قرآن بزرگترين چيزى است كه  خواب را بر چشم دشمنان اسلام حرام كرده و آنها حتى يك لحظه از خاموش ‍ كردن نور آن و كم فروغ كردن شعله فروزان آن و از بين بردن آثار آن از پاى ننشسته اند.

آرى ، قرآن كريم ركن استوار براى اسلام ،قلعه مستحکم برای جميع معارف دينى و سند زنده و جاويد برای نبوت است و دشمنان اسلام و قرآن خوب فهميده اند كه اگر بتوانند به قرآن دستبردى بزنند و حجيت و اعتبار آن را مختل سازند، امر نبوت خاتم الانبياء نیز بدون كمترين درد سرى باطل و بی اعتبار خواهد شد و شيرازه دين اسلام از هم خواهد گسست و ديگر بر بناى اسلام هیچ سنگى روى سنگى استوار نخواهد ماند نه بر کتاب آسمانی آن اعتمادی باقی می ماند و نه بر روایات و گفته های بزرگان دین شان.

 گرچند در زمان معاصر افراد برجسته ی از اهل سنت و اهل شیعه به تحریف قرآن قایل نیستند و چه بسا با استناد به روایات ضعیفی که در متون روایی هر دو گروه وجود دارند همدیگر را مورد طعن و تضعیف قرار دهند ولی تعجب از کسانی است كه در گذشته در مقام استدلال بر تحريف شدن قرآن به رواياتى منسوب به صحابه و يا به ائمه اهل بيت احتجاج کرده اند درحالیکه متوجه نبوده اند اگر حجيت و اعتبار قرآن بر فرض راه یافتن تحریف، باطل گردد، در نتیجه نبوت خاتم الاَنبياء و معارف دينى و دیگر روایات نیز لغو و بى اثر خواهند شد، آنها در این کار شان بر شاخه ای نشسته اند و خواسته اند ندانسته اصل شاخه را از پائین خود اره کنند و اصلاً به لوازم حرف شان و احتمال قوی دسيسه و جعل حديث و شواهد و قرائن مؤید آن توجه نکرده اند که اگر ارزش قرآن با راهیابی تحریف لفظی کاهش یابد دیگر هیچ اعتبار و حجیت شرعی و عقلانی براى روايات گویای تحریف و عدم تحریف نیز باقى نخواهد ماند، زيرا بر فرض که ثابت شود که رجال حديث بیانگر تحریف آدم های خوب بوده اند و دروغ عمدى در زندگی شان وجود نداشته است، از کجا معلوم که راویان در اثر توطئه هایی دشمنان اسلام فريب نخورده باشند؟ از کجا معلوم که در کتب روايى و نوشته های آنان دست برد زده نشده باشد ؟ و ده ها سوال و احتمال دیگر ...

 به همین جهت حدیث شناسان برای احادیث اقسام مختلفی نظیر حدیث صحیح ، موثق ، حسن ، ضعیف ، مسند، مرسل ، مقطوع السند ، مجهول و... بیان کرده اند و برای هرکدام معیار و ارزش خاصی قرار داده اند و به همه احادیث نقل شده در کتب روایی ارزش یکسانی قایل نیستند  و هر کدام که با معیار مورد قبول مطابقت نداشته باشد به آن اعتنا نمی کنند و برای شناخت روایات صحیح از غیر صحیح هم افراد واسطه و تک تک راوی های آن ها را مورد بررسی قرار می دهند و پس از اثبات مورد اعتماد بودن راویان احادیث ،به محتوا و دلالت سخنان شان نیز توجه می کنند.

 با حفظ این مقدمه در خصوص روایات بیانگر تحریف قرآن می بینیم که بسیاری از آنها توسط دشمنان و منحرفان يا افراد نادان و دروغگو و دارای عقاید فاسد ساخته و پرداخته شده اند .مانند روايات متعددى كه از احمد بن محمد بن سيارى در کتاب فصل الخطاب حاجی نوری نقل شده است كه عدد اين روايات به صدوهشتاد و هشت روايت ! می رسد.

(سيارى) راوى اين احاديث به گفته بسيارى از بزرگان علم رجال كسى بوده است فاسد المذهب ، غير قابل اعتماد، و ضعيف الحديث ، و به گفته بعضى ، اهل غلو، منحرف ، معتقد به تناسخ و شخص كذاب و بسیار دروغگو ، و به گفته كشى صاحب رجال معروف ، امام جواد (عليه السلام ) در نامه خود ادعاهاى سيارى را باطل و بى اساس خوانده است و امام صادق (ع) ایشان را مورد لعن قرار داده است.

قسمتى ديگرى از احادیث به واسطه على بن احمد كوفى به ما رسيده است كه علماى «رجال» او را نيز مردى دروغگو و از نظر عقيده متزلزل مى‏دانند.

گروهی دیگری از احادیث از کتاب هایی نقل شده اند که صاحبان شان شناخته شده نیستند و گروهی از اخبار سند شان يا مرسل اند که بعضی از واسطه ها را جا انداخته و بدون معرفی آنها از یکی از بزرگان حدیثی را نقل کرده است  و یا اصلا سند ندارند، و يا راوی ها حذف شده و به اصطلاح مقطوع و بريده سندند.

گروهى دیگری از روايات تحريف از نظر سند ممکن است معتبر و مورد اعتماد و يا در اثر كثرت نقل يقين آور و يا حد اقل اطمينان بخش باشند، ولی درمورد آنها بر فرض صحت سند ، نوبت به بررسی چگونگى دلالت و معنای آن‏ها می رسد و به طور كلّى روايات بیانگر تحریف قرآن در منابع شیعی از جهت دلالت به چهار گروه تقسيم مى‏شوند كه در بخش های بعدی ابتدا متن عمده یا نمونه های از آن‏ها را نقل و سپس چگونگى دلالت و عدم دلالت آن‏ها را بر تحريف لفظی قرآن ،بررسى خواهیم کرد انشاء الله.

  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

دلائل قائلین به تحریف قرآن کریم (2)

 

2- قرآن امير مؤمنان (ع)

دومين دليل طرفداران تحريف ، روايات فراوان و معتبرى است كه بیان می کنند که اميرالمومنین علی (ع) بعد از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از مردم كناره گيرى كرد، و بيرون نمى آمد مگر براى ادای نماز در مسجد تا آنكه قرآن را جمع آورى نمود آنگاه آن را به مردم ارائه داد، و اعلام كرد كه اين همان قرآنى است كه خداوند بر پيغمبرش نازل فرموده و من آن را جمع آورى كردم . مردم او را رد كردند و قرآن او را نپذيرفتند، و به قرآنى كه زيد بن ثابت جمع كرده بود اكتفاء كردند. از این جا نتیجه گرفته اند که قرآن امام علی (ع) و قرآن زید بن ثابت تفاوت داشته اند و الاّ اگر اين دو قرآن عين هم بوده باشند ، معنى نداشت كه آن حضرت قرآن خود را آورده و اعلام كند كه اين همان قرآنى است كه خداى تعالى بر پيغمبر اكرم نازل نموده است، با اينكه ميدانيم على (عليه السلام ) بعد از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) داناترين شخصی از مسلمانان به كتاب الله بود، و لذا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ( در حديث ثقلين مردم را به او ارجاع داده و همواره على را با حق و حق را با على معرفی کرده است».

پس طبق روايات فراوانى چنين قرآنى وجود داشته است؛ چنان كه در روايتى آمده كه امام علی (ع) به طلحه فرمود: طلحه! هر آيه‏اى كه خداوند بر محمد (ص) فرستاده است در نزد من موجود است و تأويل هر آيه‏اى كه خداوند بر محمد نازل نموده، هر حلال و حرام يا حد و حكم و هر آن چه را كه مسلمانان تا روز رستاخيز به آن احتياج دارند حتى «ارش خدش» و ديه خراشيدگى پوست، در پيش من موجود و محفوظ  است كه همه آن‏ها را با دستور و راهنمايى‏هاى خود رسول خدا (ص) و به خط شخصى خودم نگاشته‏ام. (مقدمه تفسير برهان، 27.)

باز در احتجاج آن حضرت با مردى كه منكر خدا بود، چنين آمده است: امير مؤمنان (ع) كتابى آورد كه داراى تمام انواع و اقسام تأويل و تنزيل و محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ و كامل و جامع بود به طورى كه كوچك‏ترين حرفى و يا الف و لامى از آن ساقط نشده بود ولى آن را نپذيرفتند. » (تفسير صافى، مقدمه ششم، 11)

باز روايتى است كه كلينى در كافى با اسناد خود از جابر از امام باقر (ع) نقل نموده است كه جز اوصيا و جانشينان پيامبر كسى حق ندارد، ادعا كند كه همه قرآن ظاهر و باطنش در نزد اوست. « وافى، باب 76، ج 2، ص 130.»

و نيز كلينى با اسناد خود از جابر نقل مى‏كند كه حضرت باقر (ع) مى‏فرمود كسى ادعا نكرده است كه تمام آيات و كلمات قرآن همان طور كه فرود آمده، در پيش وى موجود است و هر كس جز على بن ابى طالب و پيشوايان بعد از وى چنين ادعايى كند دروغگويى بيش نمى‏تواند باشد. « وافی، باب 72، ص 130.»

 از این روايات چنین نتیجه گرفته اند که پس قرآن موجود كم‏تر از قرآن اصلی بوده و در واقع نسخه ی تحريف شده ی آن است !!

پاسخ:

درست است که از نظر تاریخی امير المؤمنين (ع) قرآنی را جمع آورى كرده است و این قرآن با قرآن ديگران از نظر ترتيب سوره‏ها یا آیه های یک سوره و بعضی از حقايق دیگر چيزهایی اضافه داشته است البته چیزهایی كه به هيچ يكی از حقايق اصولی دينى دیگر برخورد و تضاد نداشته است. چون در غیر این صورت اگر قرآن دیگران حکمی از احكام دين خدا را نمی داشت ، اميرالمؤ منين به آن سادگى دست از قرآن خود بر نميداشت ، بلكه به طور قطع به وسيله ی  آن به احتجاج مى پرداخت و به محض اعراض و پذیرفته نشدن قرآن حضرت توسط دیگران ، کنارگیری نمى کرد، همچنانكه كه در موارد مختلف دیگر مى بينيم که حضرت با دیگران احتجاج می نمود و احتجاجات حضرت در روایات فراوانی ضبط شده اند و در میان آنها حتى يك مورد هم نقل نشده كه  حضرت در باره امر ولايت و خلافتش و يا در امر ديگرى آيه و يا سوره اى از قرآن خود خوانده باشد كه در قرآنهاى مردمان دیگر نبوده باشد و بدین سبب مخالفین خود را به خيانت در قرآن و حذف بعضی از سوره ها و یا آیات آن متهم كرده باشد.

ممكن است كسى چنين خيال كند كه على (عليه السلام ) بخاطر حفظ وحدت مسلمين حذف آیات قرآن از قرآن دیگران را مطرح نکرد و یا بر رسمیت یافتن قرآن خودش پافشارى نكرد.

در جواب مى گوييم اگر مسلمانان ساليان درازى با قرآن انس گرفته بودند و همه آیات آن را می دانستند، جا داشت على (عليه السلام ) از قرآن خود كه فرضاً مخالف قرآنهای دیگر بوده موقتاً صرفنظر نمايد تا وحدت مسلمين در شرایط خاصی شكسته نشود. ولى حرف در باره روز اولى است كه مسلمانان تازه به جمع كردن قرآن پرداخته بودند و قبل از آن  قرآن به صورت رسمی در دست مردم قرار نگرفته بود و در شهرها پخش نشده بود تا حضرت با تکیه بر آنها از قرآن خودش دست بردارد و مطمئین باشد که روزی مردم از طریق نسخه های دیگر قرآن به حقایق قرآن واقعی دسترسی پیدا  خواهند کرد.

ثانیاً حفظ وحدت اسلامی یا حفظ بقای اسلام زمانی ارزشمند است که پای اسلام و مسلمانی و وحدت اسلامی در میان باشد و خطری اصل وجود آنها را تهدید نکند و در این صورت انسان به خاطر آن ها می تواند به گونه ای تدبیر بیندیشد که خطر و عوارض کمتری را به دنبال داشته باشد و یا از حق و حقوق شخصی یا بعضی از احکام اولیه اسلامی نیز بگذرد  اما زمانی که اساس اسلام به نحوی در معرض خطر قرار داشته باشد در این صورت هیچ چیزی حتی خطر جان و مال و اولاد و... جلوی دفاع از اسلام و حفظ آن را گرفته نمی تواند و در این صورت وظیفه همگان است که برای حفظ اساس اسلام از هیچ چیزی ولو به هر قیمتی برسد ، دریغ نورزد، با حفظ این نکته اگر طبق روایاتی که می گویند بیش از دو سوم قرآن از یک جایی از قرآن حذف شده است  با حذف آنها چه چیزی از اسلام باقی خواهد ماند تا افرادی مثل امام علی (ع) در برابر حفظ وحدت مردم بر دو سوم باقیمانده قرآن از یک سوم بگذرد و حذف آن را بدون کوچکترین اعتراض و اطلاع رسانی به دیگران با سکوت و خانه نشینی پشت سر بگذارد!!

 اى كاش مى فهميديم كه آياتى كه شايد به قول و ادعاى آنان بالغ بر هزارها آيه باشد، چگونه ممكن است همه راجع به امر ولايت بوده و مخالفين آن حضرت آنها را حذف كرده باشند؟! آيا عقلاً امکان دارد که آيه هايى بوده باشد كه عموم مسلمانان از آن خبر نشده باشند و تنها على (عليه السلام ) از آن خبر دار بوده باشد ؟! چطور می توان باور کرد که با وجود آنهمه انگیزه های قوى كه مسلمانان در حفظ قرآن داشتند و آن همه شوق و رغبتى كه در فراگرفتن آن از خود نشان مى دادند و آن همه سعى و كوششى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در تبليغ آيات و رساندن آن به آفاق و تعليم و بيان آن مبذول می داشتند، چنین چیزی رخ داده باشد ؟!

 چگونه بسیاری از حقایق قرآنی و تاریخی را به خاطر احاديث مرسل کنار بگذاریم که  مى گويند در سوره نساء در ميان جمله ( و ان خفتم الا تقسطوا فى اليتامى)  و جمله ( فانكحوا ما طاب لكم من النساء) به اندازه يك ثلث قرآن يعنى بيش از دو هزار آيه افتاده است ؟!!

یا چگونه باور کنیم که آياتى كه محدثين سنى گفته اند از سوره برائت ساقط شده ، مانند (بسم الله)  آن و صدها آيه كه سوره مذكور را مساوى با سوره بقره ميكرده و اينكه سوره احزاب بزرگتر از سوره بقره بوده و دويست آيه از آن ساقط شده  و يا آن آياتى كه روايات مجعوله مذكور ميگويد منسوخ التلاوه شده و جمعى از مفسرين اهل سنت هم براى دفاع از يك حديث آنها را پذیرفته اند ؟! که در این موارد در آینده مفصل تر بحث خواهیم کرد.

پس اختلاف قرآن علی (ع) با قرآن دیگران در چه بوده است؟

اختلاف آن در اضافات و زيادت‏هايى است كه در قرآن فعلى موجود نيست و آن اضافات جزء اصلی قرآن نبوده بلکه يا تفسير و توضیح آيات بوده است، یا بیان موقعیت و شأن نزول آیات و یا تأويل و بيان آن چه برگشت كلام خدا بر آن است ، زیرا كلمه «تأويل» که در مقام تفاوت قرآن امام علی (ع) در روایات آمده است از باب «تفعيل» و از ريشه «أول» یا به معناى رجوع كردن و گرداندن است و یا به معناى نتيجه و عاقبت يك امر و مئآل و برگشت یک كار است ، چنانچه در آیات زیر : «وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ. (يوسف/ 6) ؛ «نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ» ( يوسف/ 36)؛ «هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ.» ( يوسف/ 100)؛ «ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً».( كهف/ 82)؛ كلمه «تأويل» به معناى «نتيجه» و «عاقبت كار» استعمال شده است. و چنین تأویلاتی در قرآن امام علی (ع) بوده است.

در بعضى از اين روايت‏ها چنين آمده است كه در قرآن امير مؤمنان (ع) نام‏هاى بعضی از منافقين و کفار نيز ذكر شده است که این کار بر عده ای گران تمام شد و لذا قرآن امام علی (ع) را نپذیرفتند ، اگر این روایات درست باشند، آمدن نام بعضی از منافقين وکفار در قرآن آن حضرت به عنوان تفسير یا بیان شأن نزول بوده است نه به صورت آيه ی قرآنى ، به این معنی که فلان آیه در شأن فلان افراد به خاطر فلان کار شان نازل شده است چنانچه کتابهای مستقل این شأن نزول ها را جمع آوری کرده و یا آنها در ضمن تفاسیر آیات مطرح  می شوند و این کار به معنای نزول نام منافقین و کفار به عنوان آیه قرآنی نیست ، زیرا خود رفتار پيامبر با منافقين گواه روشنی بر اين حقيقت است كه وى در بسیاری از موارد اسرار آنان را مكتوم و پنهان نگه مى‏داشت ، با اين حال بسیار بعید است كه نام آنان به صورت صریح در متن اصل آیه قرآن بياید و همه شب و روز بر منافقين كه با نام و نشان معروف و شناخته شده‏اند، لعن و نفرين نمايند؟!  

بنابراین اضافات قرآن علی (ع) جزء قرآن و از آن چه كه رسول خدا مأمور بوده است كه آن‏ها را به مسلمانان برساند، نبوده است زيرا نه تنها ملزم بودن بر اين مطلب دليلى ندارد ، بلكه بطلان آن قطعى و مسلم است و دليل بر بطلان آن همان دلايل محكمى است كه در بخش های قبلی  در باره عدم تحريف قرآن بيان نموديم .

اما در مورد مفاد بعضی از روایاتی که می گویند كه جز اوصيا و جانشينان پيامبر كسى حق ندارد، ادعا كند كه همه قرآن ظاهر و باطنش در نزد اوست ، حرف درستی است زیرا تمام حقیقت و ظاهر و باطن قرآن را کسی جز راسخان در علم و پاکان درک نمی توانند و لایمسه الا المطهرون حقیقتی است که خود قرآن از آن با عباراتی گوناگونی خبرداده است.

تابعد.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 7:38 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

دلائل قائلین به تحریف قرآن کریم (1)

در پاسخ به شبهه تحریف قرآن کریم در چند بخش قبلی به دلائلی اشاره کردیم که هر کدام قرآن کریم را از منشأ صدور تا دریافت و ابلاغ آن برای مردم و تا زمان موجود از هر گونه تغییر و تحریف لفظی محفوظ و مصؤون می دانستند، در این بخش به دلائل و شبهاتی اشاره می نمائیم که مستند بسیاری از شبهات قائلین به تحریف قرآن قرار گرفته اند:

1- تحريف تورات و انجيل‏

یکی از دلائلی که بر شبهه تحریف دلالت دارد روايات فراوانی است كه از طريق شيعه و سنى نقل گرديده است كه: «آن چه در امت‏ها و ملل گذشته به وقوع پيوسته است، در امت و ملت اسلامى نيز مو به مو جريان خواهد داشت ؛ كل ما كان فى الامم السّالفة فانّه يكون فى هذه الامّة مثله حذو النّعل بالنّعل و القّذة بالقذّة» (بحار الانوار 8/ 4.) طبق اين گونه احادیث، تحريفی كه نسبت به تورات و انجيل و كتب ملل گذشته راه يافته است، در قرآن نيز بايد راه یافته باشد و گرنه معناى حديث نادرست خواهد شد.

در صحيح بخارى از ابى سعيد خدرى روايت كرده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: به زودى سنتهاى اقوام گذشته را وجب به وجب ، و ذراع به ذراع پيروى خواهيد كرد، حتى اگر آنها به سوراخ سوسمار رفته باشند، شما هم مى رويد. گفتيم يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) پدر و مادران يهود و نصارى خود را پيروى مى كنيم ؟ فرمود: پس چه كسى را؟.

پاسخ:

اين دليل از چند جهت بر تحریف لفظی قرآن کریم دلالت ندارد :

اولاً اساس همه این روایات، خبر واحدی است که يقين آور و اطمینان بخش نیست و در هيچ يكی از كتب چهارگانه معتبر شيعه نيامده است.

ثانیاً بر فرض درستی سند روایات، دلالت آنها بر رخ دادن تمام اتفاقات و حوادث امت های گذشته در امت اسلامی ناتمام است زیرا حوادث بى‏شمارى در امّت‏هاى گذشته اتفاق افتاده است كه در اين امّت به وقوع نپيوسته و امکان وقوع آن نیز نخواهد بود، حوادثی مانند گوساله پرستى و سرگردانى چهل ساله بنى اسرائيل، غرق شدن فرعون و پيروانش، سلطنت سليمان بر انس و جن، رفتن حضرت عيسى به آسمان، مرگ هارون (وصى حضرت موسى) قبل از خود وى، وقوع معجزات نه گانه حضرت موسى، ولادت عيسى بدون داشتن پدر، مسخ شدن عده زيادى از امت‏هاى گذشته و به صورت ميمون و خوك در آمدن آن‏ها و وقايع و حوادثى كه از حد شمارش بيرون است و هيچ كدام از اين وقايع در ميان امت اسلام واقع نشده و نخواهد شد.

عدم تطابق در اين موارد بهترين دليل و گواه است بر اين كه اولاً اين احاديث صحت ندارند و بر فرض که صحت داشته باشند معنای ظاهری آن‏ ها مورد نظر نخواهد بود، زیرا تفاوت هایی فراوانی بین امت اسلامی و امت های گذشته مشاهده می نمائیم معنایی که برای این گونه احادیث می توان بیان کرد این است که این احادیث در صدد بیان شباهت اجمالی بین حوادث ملل گذشته و امت اسلامی خواهد بود نه عین آنها، زیرا از نظر عقلی تکرار عین حوادث گذشته با تمام خصوصیات و جزئیات آن محال است اگر هیچ تفاوتی در بین نباشد لااقل بین عهدین و قرآن از نظر ظاهری و اسم  و زمان و مکان تفاوت هایی وجود دارد که هرچه شباهت هایی بین آنها مشاهده شود هیچ وقت عین همدیگر نخواهند شد و لذا اگر تحریفی نیز در قرآن صورت بگیرد ، عین تحریف عهدین نخواهد بود، بنابراين، در صورت وقوع تحريف در قرآن این تحریف می تواند ،تحریف معنوی یا عملی باشد كه در اسلام نیز چنین چیزی رخ داده و کسانی مخالف حقايق و مفاهيم قرآن عمل کرده و عمل خواهند کرد ، در اسلام نیز مردم به مذاهب و گروه های مختلف تقسیم شده و خواهند شد، همچنانكه در روايات بسيارى كه بعضى ادعاى تواتر آنها را كرده اند آمده كه : «به زودى امت اسلام به هفتاد و سه فرقه منشعب مى شود همچنانكه امت نصارى به هفتاد و دو فرقه و امت يهود به هفتاد و يك فرقه منشعب شد ». بدیهی است که  همه فرقه ها، مذهب خود را مستند به كتاب خدا نموده و خود را پیروان حقیقی قرآن مى دانند، و اين نيست مگر بخاطر اينكه قرآن كريم را به رأى و نظر خود تفسير نموده و به همه اخبار وارده بدون تشخيص صحيح از سقيم  اعتماد می کنند.

ثالثاً اگر در بعضى از آنها تصريح شده است به اينكه در قرآن تغيير و اسقاط و تحريف رخ داده است، یکی از راه های شناخت روایات صحیح از سقیم عرضه نمودن آن بر قرآن کریم است که قبلاً توضیح آن داده شده است و به این دسته از روایات بعداً نیز اشاره خواهیم کرد و جواب اجمالی قابل تذکر در این جا برای اين دسته از روایات این است که چنین روایاتی بخاطر مخالفت با خود قرآن کریم مردود و غیر قابل اعتنا هستند .

ادامه دارد

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

آیا چیزی بر قرآن اصیل اضافه شده است؟ (4)

تا کنون با سه دلیل از دلائل اضافه نشدن چیزی بر قرآن کریم آشنا شدیم در این بخش به دلیل طولانی نشدن مباحث چند دلیل دیگر را کوتاه تر خدمت تان تقدیم می نمایم و قسمت دلایل منکرین تحریف را خاتمه داده و در قسمت های بعدی به دلایل قائلین به تحریف خواهم پرداخت :

 دلیل چهارم بر نفی افزایش قرآن

نفوذ ناپذيرى قرآن کریم

 بدون ترديد نوع چینش كلمات و محتواى مطالب قرآن به گونه ای است که هم چون دژى مستحكم از خود محافظت نموده و از ورود هر چیز بیگانه ای ممانعت به عمل می آورد به گونه ای که اگر مطلبى بر آن افزوده شود مانند تافته جدا بافته ای خود را نشان داده و در ميان مطالب قرآنی خود را مخفی نمی تواند، این مطلب را آياتى از خود قرآن کریم تأیید می کند و احتمال هر گونه تحريف را از خود رد مى‏كند از جمله آيه 42 سوره فصلت که می فرماید :« لا يَأْتِيهِ اَلْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ » يعنى قرآن كتابى است كه باطل از هيچ طرف به آن راه نمی یابد و در آيه 9 سوره حجر فرموده است : إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ يعنى ما ذكر(قرآن) را نازل كرده‏ايم و از آن حفاظت مى‏كنيم‏ و مقصود از حفظ الهی این است که قرآن به صورت ذکر محفوظ نازل شده و در آینده نیز از تصرّف و زیاده و نقصان حفظ خواهد شد و هیچ بطلانی از درون و بیرون بر آن چیره نشده و همیشه مردم را به سوی مبدأ آفریدگار سوق خواهد داد .  

 دلیل پنجم :  تواتر قرآن

مقصود از تواتر قرآن جهت نفی احتمال افزایش چیزی بر آن، اين است كه هر حرف و هر كلمه و حتى حركات و سكنات آن به طور متواتر نسل به نسل به ما رسیده است و مسلمانان به گونه ای آن را دست به دست و سينه به سينه  به نسل بعد منتقل کرده اند که احتمال هر گونه توافق بر دسیسه و توطئه و دستبرد به آن منتفی است، از آنجائیکه تمام آيات قرآنى در زمانهاى پس از رحلت پيامبر با اين صفت تواتر همراه بوده‏اند مى‏توان به اين نتيجه رسید كه همه آيات موجود قرآن از خود قرآن بوده و هيچ گونه آيه‏اى بر آن افزوده نشده است و تحقيقات تاريخى و مقايسه بين قرآنهاى موجود و قرآن‏هاى صدر اسلام كه نسخه‏هايى از آنها در موزه‏هاى بزرگ جهان موجود است نشان مى‏دهد كه حتى يك «واو» نیز از اين كتاب الهى كم و یا بر آن زياد نشده است.

دلیل ششم : روايات صحیحه مختلف

همانطور که در بخش کاهش ناپذیری قرآن کریم به روایات صحیحه استناد کردیم در این جا نیز روایات یاد شده و روایات فراوان دیگر مبین این حقیقت است که برقرآن کریم چیزی افزوده نشده است یک دسته از روايات ، شناسايى درستى و نادرستى خود را عرضه بر قرآن بیان کرده اند که روایات موافق كتاب خدا، باید اخذ و مخالفين آن طرد شود. دسته ديگرى از روايات دستور مى‏دهند براى اخذ علوم و معارف و احكام به قرآن مراجعه كنيد و بالاخره رواياتى كه با صراحت و يا با ملازمه قطعى بر مصؤنيت قرآن از تحريف در زمان ائمه (ع) دلالت دارند مانند سخن امام صادق (ع): هو كلام و كتاب الله و وحى الله و تنزيله. معلوم است كه قرآن بايستى همواره راه سلامت را در پيش رو داشته باشد تا بتواند معيار و محل مراجعه و... قرار بگیرد ازاين‏رو طبق مفاد اين گونه روايات هر گونه شبهه‏اى افزایش نسبت به قرآن اصیل منتفى مى‏گردد.

 تا این جا در چند بخش  به دلایلی که قران کریم را از هرگونه تحریف عمدی، غیر عمدی ، کم شدن یا افزایش یافتن و یا هر گونه تغییر لفظی دیگر  مصؤن می داند اشاره کردیم در بخش های بعدی روایات و دلائلی را که دلالت بر تحریف قرآن دارند مورد بررسی قرار خواهیم داد . انشاء الله.

همواره در پناه قرآن باشید.

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

آیا چیزی بر قرآن اصیل اضافه شده است؟ (3)

 دو دلیل بر نفی اضافه شدن چیزی بر قرآن اصیل را مطالعه نمودیم اینک توجه شما را به دلیل سوم افزایش ناپذیری قرآن کریم جلب می نمایم :

دلیل سوم افزایش ناپذیری قرآن کریم

خاتميت دين اسلام

 قرآن در مواقع متعددى خود را كلام خدا ، سند نبوت و كتاب  اسلام معرفی نموده است مانند آيه 34 سوره طور «فلیأتوابحدیث مثله ان کانوا صادقین»؛ اگر راست می گویند (که قرآن کلام خدا نیست ) سخنی همانند آن را بیاورند! و آيه 88 سوره اسرى که می فرماید : «قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل هذا القرآن لا يأتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا». بگو: اگر انسانها و پریان (جن و انس) اتفاق کنند که همانند این قرآن را بیاورند، همانند آن را نخواهند آورد ؛ هر چند یکدیگر را (در این کار) کمک و پشتیبانی کنند.  و از سوى ديگر آیاتی از قرآن ،دين اسلام را آخرين دين معرفى مى‏كند مثل آيه 85 سوره آل عمران : «و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه و هو فی الآخرة من الخاسرین » ؛ هرکس جز اسلام (وتسلیم در برابرفرمان حق،) آیین دیگری برای خود انتخاب کند ، از او پذیرفته نخواهد شد؛ و او در آخرت از زیانکاران است. و آيه 40 سوره احزاب حضرت محمد (ص) را آخرین پیامبر معرفی می کند :«ماکان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین و کان الله بکل شیئ علیما» ؛ محمد (ص) پدر هیچ یک از مردان شما نبوده و نیست ؛ولی رسول خدا و ختم کننده و آخرین پیامبران است ؛ و خداوند به همه چیز آگاه است.

 با توجه به آموزه های یاد شده از جمله پذیرش خاتميت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم )  نتیجه می گیریم که دین اسلام آخرين دین الهى است و آخرین بودن دین اسلام به معنای این است که رسالت این دین و کتاب آسمانیش جاودانی بوده و تا پايان جهان برقرار خواهد بود . اکنون سوالی که مطرح می شود این است که آیا مى توان باور كرد كه خداوند آخرین سند و حجت دین حق خود را در اختیاربشر قرار دهد ولی عواقب آن را به هیچ وجه در نظر نداشته باشد و برایش مهم نباشد که چه بر سر آن خواهد آمد ؟! آيا تحريف قرآن با جاودانگى اسلام طى هزاران سال و تا پايان جهان مى تواند مفهومى داشته باشد؟! ممکن است با سوء استفاده هایی در هر عصری تحریفات معنوی در آن به وجود بیاید اما حکمت الهی اقتضا دارد که آن چه به نام دين و مجموعه هدايت الهى براى يك پيامبر نازل گشته است ، اصل آن بايد از تحريف مصؤون  بماند، تا امکان دسترسی هر نسل و عصری از مردم به هدایت الهی الی الابد وجود داشته باشد و قرآن هم چنان مهیمن و حافظ کتب آسمانی و خاتم آنها باقی بماند و گرنه با راه یافتن تحریف در متون دینی  بدیهی است که حجت بر مردم تمام نمی شود و اگر فرضاً خداوند به تحریف لفظی قرآن کریم در یک زمانی اجازه دهد این کار به معنای رضایت به گمراهی مردم زمان های بعد است زیرا آنها با عمل به قرآن تحریف شده مانند عمل به نسخه جعلی طبیب، به مقصد نخواهند رسید و غرض اساسی از نزول قرآن تأمین نخواهد شد.

بنابراین احتمال حفاظت نکردن خداوند از قرآن با آیاتی که در آن وعده حفظ قرآن را داده و همچنین با حکمت و هدایتگری و لزوم بعثت انبیاء برای اتمام حجت الهی سازگاری ندارد و از همین جا نتیجه می گیریم که خاتمیت دین اسلام و آخرین کتاب آسمانی بودن قرآن اقتضا دارد که این کتاب برای همیشه از دستبرد مخالفان و معاندان محفوظ مانده و متن آن همچنان سالم و بدون کم و زیاد در اختیار هر نسلی از بشر باقی بماند تا ارزیابی هر کسی بر اساس عمل و توجه به آن یا بی توجهی و عمل نکردن به آن صحیح باشد، به فرموده خود قرآن کریم :« لیهلک من هلک عن بینة و یحیی من حیَّ عن بینة... » (انفال /42) تا هرکه می خواهد خود را به هلاکت بیندازد باز با حجت تمام شده این کار را انجام دهد و هرکس می خواهد خود را نجات داده و به حیات طیبه برسد باز از روی بینه و برهان اقدام کرده باشد یا در آیه شریفه 165 نساء وقتی در بیان علل بعثت انبیاء می فرماید : «رسلا مبشرین و منذرین لئلا یکون للناس علی الله حجة بعد الرسل و کان الله عزیزا حکیماً». پیامبران بشارت دهنده و انذار کننده در هر عصری آمده اند تا مردم پس از آن عذری در نزد خداوند نداشته باشند ، طبق این آیه شریفه، زمانی عذر مردم بعد از پیامبرخاتم (ص) تمام می شود که کتاب آسمانی و معجزه جاویدانی او به صورت سالم و دست نخورده در اختیار آنها قرار بگیرد، چنانچه از امام علی (ع) در غررالحکم نقل شده است که : یا ایها الناس انه لم یکن لله سبحانه حجة فی ارضه اوکد من نبینا محمد (ص) و لا حکمة ابلغ من کتابه القرآن العظیم» ؛ ای مردم برای خداوند هیچ حجتی در  روی زمین موکد تر از پیامبرما حضرت محمد (ص) و هیچ حکمتی رساتر از کتاب آسمانی او یعنی قرآن عظیم نبوده است.

اگر امروز بشریت از فیض وجود پیامبراکرم(ص) محروم شده است حجت دیگر الهی یعنی قرآن کریم باید برای همیشه از هر گونه تحریف و دستبرد محفوظ باشد تا چون چراغ فروزانی در ظلمتکده تاریک جهان همواره به سوی سعادت و نجات هدایتگر باشد و مردم هیچ عذری در نزد خداوندنداشته باشند .

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 7:47 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

آیا چیزی بر قرآن اصیل اضافه شده است؟ (2)

پاسخ ما به سوال فوق قطعاً منفی بوده و در بخش قبلی دلیل اول آن را مطالعه نمودیم در این بخش دلیل دوم  را مطالعه می کنیم.

  دلیل دوم افزایش ناپذیری قرآن کریم

حفظ ویژگیهای اولیه قرآن

ویژگی دیگری که در قرآن زمان پیامبر (ص) بوده و در قرآن امروز نیز وجود دارد و احتمال هر گونه اضافه شدن چیزی بر آن را نفی می کند، قول فصل و قول حق بودن قرآن کریم است ، این ویژگی در موارد متعددى از جمله آيه 14 سوره طارق و آيه 105 سوره اسرى بیان شده است:«انه لقول فصل و ما هو بالهزل». قرآن زمانی می تواند به طور مطلق و بدون هیچ قید و شرط، جدا كننده حق از باطل و خود یک حقيقت ثابت باشد که این ویژگی را به صورت هميشگى و جاودانه داشته باشد، از آنجائیکه این وصف در مورد قرآن فعلی نیز موجود است و قرآن عصر ما نیز مانند قرآن عصر رسول الله (ص) در بيان حق صریح است و در دادن آخرین نظريه هایی قابل فهم بشر در مورد اصول معارف حقيقى و كليات شرايع فطرى و جزئيات فضائل اخلاقى منحصر به فرد است و در تمام معارف توحیدی به صورت منسجم و هماهنگ عمل می کند و داستانهایش در مقایسه با عهدین و ... لايق ترين بيان و مناسب ترين تعبیرات را دارد چیزی که شايسته ای پاکیزگی دين و نزاهت ساحت انبياء (عليهم السلام ) است و مانند قرآن زمان پیامبر (ص) نور و روشنایی است ، و هم چنان به سوى صراط مستقيم و ملت اقوم ، هدایت می کند، تواناترين قانون و آيين مطابق با فطرت بشر را در اداره امور جهان دارد و در امر هدايت و دلالت به سوی ارزشها و خوبیها از هيچ دقتى فروگذار نمی کند و بشریت را همواره در قالب احکام و شرایع سهل و آسان به سوى خدا راهنمايى می کند ، همه جا از اسماى حُسنى و صفات علياى الهی حکایت دارد و از سرانجام امر خلقت يعنى معاد و برگشت به سوى خدا و جزئيات سعادت و شقاوت و بهشت و جهنم  پرده بر می دارد و...

با مشاهده این آثار و پیامدها نتیجه می گیریم که هیچگونه تحریفی  در آن راه نیافته و هیچ چیزی بر آن اضافه نشده است و گرنه قرآن تحریف شده نه براى هميشه جدا كننده حق از باطل بوده و خود یک حقیقت ثابت می ماند و نه دارای این آثار و ویژگیهای برجسته است .

 خلاصه اینكه اگر قرآنى موجود يكى از  اوصاف قبلیش دچار دگرگونى و زياده و نقصان می شد،دیگر آن ویژگی باقى نمی ماند و حال آنكه مامى بينيم قرآن موجود در عصر ما نیز تمامى آن اوصاف را به كاملترين و بهترين طرز ممكن داراست . از همينجا مى فهميم كه این قرآن دستخوش تحريفى نگشته است كه يكى از آن اوصاف را از بين ببرد، و قرآنى كه اكنون در دست ما است همان قرآنی است كه بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل شده است . و الاّ اعجاز، رفع اختلاف ، هدايت ، نور بودن ، ذكربودن ، هيمنه داشتن و قهاريت آن بر ساير كتب آسمانى و دیگر صفات آن از بین می رفت و از نظر علامه طباطبايى این روشن‏ترين دليلى است كه مى‏توان بر عدم تحريف قرآن اقامه كرد (ر. ك قرآن در اسلام، اثر علامه طباطبايى ص 117 و تفسیر المیزان ج 12 ذیل آیه 9 سوره حجر).

  نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

آیا چیزی بر قرآن اصیل اضافه شده است؟ (1)

مقدمه :

قبل از گزارش اخیر در بخش های قبلی با دلائلی آشنا شدیم که کاهش ناپذیری قرآن کریم را از زمان نزول وحی تا زمان پس از خلفاء به صورت مختصر اثبات می کرد از آنجائیکه مطالعه مطالب طولانی ، ممکن است خسته کننده و ملالت آور باشد از این پس سعی می کنم  مطالب را کوتاه  تر خدمت دوستان ارائه نمایم تا هم خسته کننده نباشد و هم هر روز یا هر از چند روز با مطلب جدید در این جا روبرو شوند و از آن استفاده بیشتر و بهتری ببرند و کسانی که دوست داشته باشند در اخیر با مطالعه مجموع مطالب می توانند نتیجه مطلوب را به دست بیاورند، پس از بیان کاهش ناپذیری لفظی قرآن ، در چند بخش دیگر احتمال افزایش پذیری قرآن را بررسی خواهیم کرد.

همانطور که قبلاً نیز اشاره شده است در میان دانشمندان علوم قرآن  و تفسیر و تاریخ به تحریف از نوع افزایش یافتن قرآن کریم کسی قایل نشده است و تقریباً همه بالاجماع آن را رد نموده اند و گفته اند براین قرآن موجود چیزی افزوده نشده است ، اما از آنجائیکه از نظر عقلی امکان چنین چیزی وجود دارد و در بعضی از روایات ضعیف نیز به آن اشاره شده است شایسته است آن را در این جا به صورت اجمال هم که شده ، بررسی نمائیم .

دلائل تحريف ناپذيرى قرآن از نوع زيادى:

طبیعی است که احتمال و انگیزه ی افزایش آیات قرآن کریم مثل، احتمال یا انگیزه ی کاهش آن وجود دارد گرچند همانطور که اشاره شد، چنین قولی به اجماع مسلمین منتفی بوده و قایل معتنابهی ندارد اما برای توضیح بیشتر برای نفی احتمال چنین تحریفی ، دلایلی را به طور خلاصه اشاره می نمائیم :

دلیل اول : تحدّی گری قرآن کریم

بسیاری از دلایلی که در بخش کاهش ناپذیری قرآن مطرح شد در بخش افزایش ناپذیری آیات قرآن کریم نیز قابل ارائه اند. مثلاً اهتمام مسلمین در حفظ و نگهداری آن، دعوت پیشوایان به قرآن موجود، معیار بودن قرآن برای ارزیابی صحت و سقم روایات، تأیید قرآن موجود توسط روایات صحیحه ، دلایل عقلی و از همه مهم تر تحدّی قرآن کریم و... هر نوع احتمال افزایش عمدی و غیر عمدی قرآن را نفی می کند.

از نظر تاریخی از طرفی  وجود چیزی به نام قرآن کریم با تواتر به دست ما رسیده است ، از طرفی ویژگی هایی مثل تحدّى گری آن نیز با تواتر به اثبات رسیده است که این قرآن در زمانی به عنوان معجزه نبوت ادعایی تحدّی و مقابله به مثل داشته است و هیچ کسی در برابر قرآن کریم توان مقابله را در خود نیافته است و کسانی هم که به این کار اقدام کرده اند، جز رسوایی خود حاصلی دیگری به دست نیاورده اند ، این ویژگی قرآن زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در قرآن موجود در عصرما نیز وجود دارد، اگر كسى ادعا كند برخی از سوره های قرآن زمان پيامبر (ص) نبوده و بعداً برآن اضافه شده است اين مدعا با آيات تحدّى سازگاری نداشته و نفى مى‏شود، زيرا اگر چنين چیزی امکان داشته باشد،بايد بتوان مانند آن سوره ی اضافه شده ، سوره‏ یا سوره هاى دیگری را نیز فراهم آورد زیرا سوره اضافه شده خصوصیت منحصر به فردی نداشته که  مانند آن را نتوان آورد و با اضافه شدن این سوره ها طبیعتاً ویژگی های اولیه ی قرآن كريم از او گرفته خواهد شد و دیگر تمامى آياتش  از نظر فصاحت و بلاغت دارای نظم بديع و عجيب نخواهد بود و از نظر ظاهری و محتوایی نیز ابهام و خلل هایی در آن به وجود خواهد آمد که با هیچ آيه و دلیلی ديگر بر طرف نخواهد شد، و در نتیجه تناقض و اختلافات غیر قابل رفع و دفع تمام آن را فرا خواهد گرفت، در حالیکه قرآن موجود نیز عموم دانشمندان عالم را به آوردن مانند خود دعوت می کند و در نتیجه خبر داده  است که : «قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل هذا القرآن لا ياتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا». (اسری /88) اگر می توانید مثل قرآن را بیاورید، وقتی بشر نمی تواند مثل آن را بیاورد این  عجز بشر ، نشان از مصؤونيت قرآن از هر نوع تحريف مخصوصاً افزایش پذیری آن  دارد.

تابعد خدانگهدار

  نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

آیا قرآن در زمان خلفاء عمداً مورد تحریف قرار نگرفته است؟ (4)

در پاسخ به سوال تحریف قرآن کریم در سه بخش قبلی به این نتیجه رسیدیم که قرآن کریم از منشأ صدور تا دریافت و ابلاغ آن برای مردم و در مدت 23سال حضور پیامبراکرم(ص) در میان مردم و بعد از آن در زمان خلفاء کدام تغییر و تحریف لفظی غیر عمدی پیدا نکرده است و کاملاً سالم در میان امّت اسلامی باقی مانده است، در این بخش به احتمال تحریف عمدی قرآن کریم در زمان خلفاء و بعد از آن می پردازیم.              

دلائل تحریف ناپذیری عمدی قرآن کریم

 یکی از شبهات مطرح در زمینه تحریف قرآن کریم این است که برای این کار نیز مانند بسیاری از کارهای دیگر نظیر پیدایش بعضی از مذاهب ، انگیزه هائی وجود داشته است تا کس یا کسانی از روی عمد و با برنامه ریزی از قبل و با انگیزه های مختلف عمدتاً سیاسی یا اقتصادی و... آن را انجام دهند، زیرا روشن است که دسایس و توطئه های دشمنان اسلام و قرآن فراوان بوده و هست و آنها برای ضربه زدن به اسلام و قرآن از هیچ کاری دریغ نمی ورزند، اقدام به تحریف لفظی قرآن کریم نیز از چیزهائی است که نمی تواند از چشم داشت آنها به دور بماند، به این دلیل ، مسئله تحریف عمدی قرآن کریم را اعم از زیاد شدن بر قرآن یا کم شدن از آن به صورت جداگانه مورد بررسی قرار می دهیم از آنجائیکه احتمال تحریف لفظی قرآن کریم پس از گسترش صنعت چاپ و انتشار قرآن کریم به صورت کتاب، کاهش یافته و کارایی آن عملاً در حد صفر رسیده است به آن محدوده نمی پردازیم،اما احتمال این کار را در صدر اسلام و اوج اختلاف بر سرمسائل سیاسی مانند جانشینی پیامبر(ص) و رهبری جهان اسلام و هم چنین مسائل کلامی و اعتقادی و... بررسی می کنیم ، که آیا به آیات قرآن کریم در این برهه زمانی عمداً دستبردی زده شده است یا نه؟!

در یک تقسیم بندی کلی، کل آیات قرآن کریم را  به آیات مربوط به مباحث سیاسی و اعتقادی و آیات مربوط به مباحث غیر سیاسی و غیر اعتقادی تقسیم می کنیم . براساس همین تقسیم بندی ، احتمال تحريف عمدی را در هر بخشی از این آیات به صورت جداگانه بررسی می کنیم که این احتمال يا در آيات غير سياسى قرآن است و يا در آيات اساسى و سیاسی قرآن کریم .

نفی احتمال تحریف عمدی از آیات مربوط به مباحث غیرسیاسی

 بطلان احتمال اولى یعنی کم شدن آیات غیر سیاسی توسط خلیفه اول ودوم بسیار واضح است زیرا اولاً فرض بحث ما در جائی است که تحریف آن هیچ سود و منفعتی به حال آنها نداشته و چیزی که با كار سیاستمداران و حاکمان ارتباط نداشته باشد، هیچ انگيزه‏اى براى اقدام به آن كار وجود نخواهد داشت، وقتی داعی و انگیزه ای در بین نباشد هرگز انسان برخوردار از اندک بهره عقلی ، به يك كار بسيار بزرگ و خطرناك و بدون نتیجه دست نمی زند.

ثانياً بر فرض که چنین انگیزه ای در کسی بوده باشد و به هر دلیلی به تحریف قرآن طمع بورزد، با توجه به مباحث گذشته ، موقعيت اسلام و حساسيت خاص مسلمانان و استوار بودن حکومت ها بر لااقل عمل به ظواهر امور مذهبی ، مانع از اين كار مى‏شد و مسلمانان در آن زمان چنین اجازه و جرئتی را به كسى حتی به بالاترین مقامات دولتی نمی دادند تا دست بردى به آیات قرآن کریم بزنند، چنانچه نمونه هایی از آن را برای حذف غیر عمدی و عمدی یک «واو» و واکنش دیگران در برابر آن را قبلاً یادآوری نمودیم.

ثالثاً بر فرض که مسلمانان یا پیروان حاکمان به خاطر محبت، طمع ، ترس ، تعصب ، جهل وبی خبری و... به اقدامات حاکمان خود در این مسئله واکنش نداده باشند افراد دیگرى در آن زمان وجود داشتند كه نقش اپوزیسیون را بازی کرده و با حكومت خلفاء مخالف بودند، مانند سعد بن عباده و پيروان وى كه از هيچ گونه اعتراض و انتقادى در برابر آن ها فروگذاری نکرده  و مضايقه نداشتند و اگر دیگران در برابر اقدامات خلفاء در مسئله تحریف سکوت می کردند ، مخالفين اين جريان حتماً آن را به رخ خلفاء مى‏كشيدند و در اين مورد آنها را به باد انتقاد مى‏گرفتند، در صورتى كه راجع به تحريف قرآن ايرادى از طرف مخالفین آنان نیز به آنان گرفته‏ نشده  و كوچك‏ترين انتقاد و اعتراضى در اين مورد نسبت به آنان صورت نگرفته و تاريخ در اين قضیه كاملاً ساکت است.

رابعاً اگر بر فرض که مخالفین دیگر حساسیت شدیدی نسبت به مسئله تحریف قرآن توسط خلفاء نمی داشتند، امير المؤمنين (ع) كسی است که به هیچ وجه نمی توانست در این قضیه آرام بگیرد و سیره و روش ایشان نشان می دهد که در بسیاری از اشتباهات خلفاء دخالت نموده و آنها را با تذکر و ارائه راه صحیح ، اصلاح نموده است  و حتی پس از آنکه خلافت به خودش بر می گردد ، در خطبه شقشقيه و خطبه‏هاى ديگرش در نهج البلاغه وقتی از خلفاء قبل از خود ، انتقاد و خرده گيرى مى‏كند ، در میان انتقادات خود هيچ اسمى از مسئله تحريف قرآن توسط خلفاء به ميان نمى‏آورد و این مسئله نشان از سلامت قرآن کریم از هر گونه تحریف لفظی تا زمان آن حضرت دارد .

ممکن است کسی ادعا کند که تمام این دلائل نادرست است زیرا : قرآن تحريف شده و مسلمانان نسبت به اين عمل اعتراض هم كرده‏اند ولى اعتراض آنها در تاريخ ثبت نشده و یا اگر ثبت هم شده است به دست ما نرسیده است و در نتیجه اعتراض آنها براى ما مجهول مانده است . جوابش خیلی روشن است که اگر چنين اعتراضى واقعيت داشته باشد حتماً اعتراض فراگیر و متعدد بوده و تنها در یک مورد جزئی و خاص محدود نمی شده است که کسی دیگر از آن اطلاع نیافته و نقل مورد خاص از بین رفته باشد و هیچ کسی دیگر از آن اطلاع نیافته باشد، این اعتراض حتماً توسط افراد زیاد در زمان های متفاوت صورت گرفته است که اگر واقعیت می داشت حتماً یک یا چند مورد آن براى آيندگان نقل مى‏شد همان طور كه مطالب كم اهميت‏تر از آن نقل شده و ازبین نرفته است. بنابراین به طور خلاصه نتیجه می گیریم که احتمال تحریف عمدی آیات غیرسیاسی و اساسی،احتمال بسیار ضعیفی است که به هیچ وجه  قابل اعتنا نمی باشد.

نفی احتمال تحریف در آیات مربوط به مباحث سیاسی

احتمال دوم یعنی تحریف آیات مربوط به مسایل اساسی و سیاسی مثل امامت و خلافت به اين دليل باطل است كه اگر در قرآن آيه ی صريحى درباره خلافت وجود می داشت به طور يقين باید از جانب على (ع) و زهرا (س) در مقام اتمام حجت و استيفای حق خود، مورد استدلال قرار مى‏گرفت ، زیرا آنهادر مقام معارضه با خلفاء به روایات و گفته های مهاجرین و انصار استناد می کردند، چنان كه در كتاب احتجاج جريان جالب اتمام حجت دوازده تن از اصحاب پيامبر در این زمینه نقل شده است كه اين دوازده تن صحابه در برابر ابو بكر بپاخاستند و احاديث و نصوص مربوط به خلافت و امامت على (ع) را به او تذكر دادند.

علامه مجلسى نيز احتجاجات و استيضاح‏هاى حضرت على (ع) در موضوع خلافت با دو خليفه وقت را در فصل مخصوصى آورده است.( بحار الانوار، 8/ 79 )

 اگر آیه ای در این زمینه غیر از آیاتی که فعلاً وجود دارد به طور خاص وجود می داشت حتما به آن ها نیز استناد می شد ، نبودن چنين استدلالى از روز اول دليل واضحى است كه چنين آياتى در این زمینه وجود نداشته است و آيات سياسى موجود در قرآن کریم نیز به صورت کلّی و با بیان ویژگیهای کلّی طراحی و به گونه ای در قرآن کریم قرار داده شده است که از هر گونه تغییر ودستبرد محفوظ بماند ، مثلاً به صورت صريح از کسی نام نبرده و افراد را با مصاديق مشخص و جزئى برای جانشینی پیامبر(ص) تعیین نکرده است، بلکه به صورت اوصاف کلّی قابل انطباق بر مصادیق متعدد بیان نموده است و بسیاری از همین آیات نیز در وسط آیات غیر مربوط  قرار داده شده است تا از هر گونه دستبرد محفوظ مانده و هر بهانه‏اى براى تحريف و حذف آن آیات از بین برود.  

پس از دوران خلیفه اول و دوم در زمان خلافت عثمان نیز قرآن مورد تحريف قرار نگرفته است، زيرا : در آن دوران اولاً اسلام به قدرى توسعه يافته و نيرو گرفته بود كه بالاتر از عثمان نیز نمى‏توانست عمداً دستبردی به قرآن بزند و چيزى از آن كم و يا بر آن اضافه كند و در صورتی که آيات سیاسی در زمینه معرفی خلیفه پیامبر(ص) وجود می داشت، خلافت قطعاً به دست عثمان نمى‏رسيد، تا بعداً وی آن‏ها را حذف یا تحريف كند.

ثانیاً بر فرض اقدام عثمان به این کار قطعاً با واکنش مردم مواجه شده و مردم این کار ایشان را مثل کارهای دیگر شان ايراد می گرفتند و اين عمل بهترين عذر و محكم‏ترين بهانه و دستاويز برای قاتلان وی محسوب  مى‏شد و آنان با داشتن چنين بهانه و دستاويز مهمى احتياج نداشتند، در كشتن عثمان عذرها و بهانه‏هاى ديگرى نظیر انحراف از روش خلفاى گذشته و مسئله حيف و ميل در بيت المال را عنوان كنند.

ثالثاً اگر قرآن به وسيله عثمان تحريف مى‏شد،امير مؤمنان (ع) پس از وى قرآن را به حالت اولى آن ، بر مى‏گردانيد و این کار خود را در برابر خون‏خواهان عثمان به عنوان بهترين دليل و مدرك حقانیت خود ارائه می داد و این کار به اندازه استرداد  تيول‏هاى اعطايى عثمان به بيت المال ارزش داشت که در باره اش سخنرانى تاريخى نموده است که:

 «به خدا سوگند، اگر ببينم كه با پول بيت المال زنان را تزويج و كنيزان را خريدارى نموده‏اند، باز پس خواهم گرفت و به بيت المال عودت خواهم داد زيرا دايره عدالت وسيع است و كسى كه  زندگى در سايه عدل بر وى تنگ آيد، زندگى در سايه ظلم براى او تنگ‏تر خواهد بود.» (نهج البلاغه خطبه 15)

سكوت آن حضرت در باره قرآن و امضا نمودن وى همان قرآن را كه در عصر حكومت عثمان معمول بود، دليل محكم و قاطعى است بر اين كه قرآن در زمان عثمان تحريف نشده است، بحث جمع آوری قرآن در زمان عثمان بحث دیگر و دلیل دیگر قائلین به تحریف است که بعداً به صورت جداگانه در ضمن دلائل قائلین به تحریف بررسی خواهد شد.

در دوران خلافت امام علی (ع) کسی ادعای تحریف قرآن را ننموده است و لذا به آن نمی پردازیم و بعد از دوران خلفاء تنها چيزى كه به برخى از طرفداران تحريف نسبت داده شده، اين است كه : حجاج بن يوسف پس از قیام خود ،قسمتى از آيات قرآن ، در انتقاد از بنى اميه را از بين برد و به جاى آن‏ها آيات ديگرى را بر قرآن افزود و قرآن‏ها طبق دستور وى با همان سبك و روش نگارش يافت و به شهرهاى بزرگ مانند: مكه، مدينه، مصر، شام، كوفه و بصره ارسال شد و قرآن‏هاى ديگر جمع آورى گرديد و حتى يك جلد از آن‏ها هم در دست مردم باقى نماند و قرآن‏هاى موجود از روى همان قرآن‏هايى كه به دستور حجاج نوشته شده بود، به وجود آمده است. (بيان درمسائل کلی قرآن ص 280 به نقل از مناهج العرفان، 257.)

جواب این ادعا نیز در همان کتاب آمده است که چنین ادعایی به هذيان و ياوه گويى اشخاص مريض يا سخن اطفال و ديوانگان شباهت بيش‏ترى دارد تا به حقيقت گويى و بيان واقعيت تاریخی، زيرا حجاج بيش از يك تن از استانداران خلفاى بنى اميه نبود و او كم‏تر و كوچك‏تر از اين بود كه دست به سوى قرآن ببرد بلكه او عاجزتر از اين بود كه بتواند يكى از فروع و احكام كوچك اسلام را تغيير بدهد، چه رسد به موضوعى كه اساس و پايه دين اسلام است. او چگونه مى‏توانست تمام قرآن‏ها را از سراسر حکومت اسلامی آن روز جمع آورى كند ، به طورى كه حتى يكى از آن‏ها هم در دست مردم باقى نماند، در صورتى كه در آن تاريخ، قرآن در تمام نقاط كشور پهناور اسلام منتشر شده و به نقاط غير اسلامى نيز راه يافته بود؟! چطور اين حادثه مهم را حتى يك نفر مورخ به عنوان نمونه نقل ننموده و يك نفر محقق تاريخ دان در بررسى خويش كوچك‏ترين اشاره‏اى به آن نكرده است، در صورتى كه علل و انگيزه‏هاى فراوانى بر نقل آن بوده است ؟!

شگفت انگيزتر اين كه اگر حجاج به اين كار مهم و خطرناك دست زده باشد، چگونه كسى از مسلمانان بر وى اعتراض نكرده است؟ بر فرض که وجود احتمال خطرات و تهدیدات جانی و مالی در زمان وی، مانع این کار شده باشد، چگونه مسلمانان پس از پايان دوران تسلط وى از اين عمل نابه‏جاى او چشم پوشى نموده و راضی شده اند که  خيانت وى هم چنان ادامه پیدا کند؟! اگر فرض كنيم كه حجاج چنين قدرتى داشته است كه تمام نسخه‏هاى اصلى قرآن را از سراسر قلمرو جهان اسلام آن روز جمع آورى كند به طورى كه حتى يك نسخه از آن‏ها باقى نماند، ولى آيا او مى‏توانست قرآن اصلى را از سينه مسلمانان و از قلب حفاظ قرآن نيز محو كند، حافظان كه تعداد آنان در آن روز در گوشه گوشه جهان اسلام ، بيش از شمارش بوده است؟! گذشته از اين اگر در پاره‏اى از آيات انتقاد صريحى از بنى اميه وجود داشت، پيش از حجاج، معاويه كه از قدرت و نفوذ بيش‏ترى برخوردار بود، بر اين عمل اقدام مى‏نمود و اگر او هم چنين عملى را انجام داده بود، ياران امير المؤمنين (ع) در برابر معاويه ايستادگى و بر عمل او اعتراض مى‏كردند و عليه او استدلال و اتمام حجت مى‏نمودند چنان كه به اعمال مختلف معاويه اعتراض و با دلايل محكمى عليه وى استدلال مى‏كردند كه در كتب تاريخ و حديث و كلام ضبط شده است.

تا این جا بحث دلائل کاهش ناپذیری قرآن را به صورت کوتاه بررسی نمودیم در بخش بعدی احتمال زیاد شدن چیزی برقرآن کریم را جداگانه بررسی خواهیم نمود تا آن موقع خدانگهدار.                      

  نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

آیا قرآن درزمان خلفاء مورد تحریف قرار گرفته است؟ (3)

در پاسخ به سوال تحریف قرآن کریم در دو بخش قبلی به این نتیجه رسیدیم که قرآن کریم از منشأ صدور تا دریافت و ابلاغ آن برای مردم و در مدت 23سال حضور پیامبراکرم(ص) در میان مردم، کدام تغییر و تحریفی نیافته است و کاملاً سالم به امّت اسلامی تحویل داده شده است، در این بخش ، مراحل تاریخی بعد از رحلت رسول اکرم (ص)  را بررسی می کنیم که آیا در آن مراحل تحریف رخ داده است یا نه ؟

مصونيت قرآن کریم در زمان خلفا و پس از آن:

در این مرحله ی از تاریخ که پای شبهه تحریف پذیری بیشتر مطرح است ، نفى تحريف لفظی را در دو مقام به بررسی می گیریم : یکی نفى نقصان یا کاهش ناپذیری قرآن و دیگری نفى زياده یا افزایش ناپذیری آن .

در این جا ذکر این نکته لازم است كه اقليت ضعيفى كه احتمال تحريف قرآن را داده اند تنها در مورد كم شدن آن احتمال داده اند اما اینکه چیزی بر قرآن افزوده شده باشد احتمال بسیار ضعیفی است که در بعضی از روایات مطرح شده است ولی کسی به آن قایل نشده است ، ما در عین حال آن را نیز در اخیر به اجمال بررسی خواهیم کرد.

دلايل كاهش ناپذيرى قرآن :

برای کاهش ناپذیری یا کم نشدن آیات قرآن کریم در زمان خلفاء ، چند دلیل قابل ارائه است که به طور خلاصه به آنها اشاره می نمائیم :

1. تواتر و معروفیت آن.

بعثت و ادعای پیامبری حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) و آوردن کتابی به نام قرآن که  متضمن معارف و كلياتى از شريعت باشد، يكى از ضروريات تاريخ است که هیچ کسی در آن شک ندارد. به گفته مرحوم سيد مرتضى در جواب )المسائل الطرابلسيات( صحت نقل قرآن آنقدر واضح و روشن است كه مانند اطلاع ما از شهرهاى معروف دنيا و حوادث بزرگ تاريخى و كتب مشهور و معروف است. همانطور که ما  در وجود شهرهائى همچون مكه و مدينه و يا همچون لندن و پاريس شك نمی کنیم هر چند هرگز به هيچيك از اين شهرها مسافرت نكرده باشیم و هم چنین حوادث تاریخی مشهور مثل انقلاب كبير فرانسه و يا جنگ جهانى اول و دوم را به خاطر تواتر و معروفیت شان منكر شده نمی توانیم ، اصل وجود قرآن کریم نيز به همان قسم معروف و متواتر است. پس از اثبات اصل وجود قرآن ازطریق تواتر ، احتمالات بعدی این است که آیا چیزی از آن کم شده است یا نه ؟ در این جا این احتمال را بررسی می کنیم

 اگر از نظر تاریخی به اين موضوع نگاه كنيم  ، می بینیم که وجود احتمال کم شدن آیاتی از قرآن کریم  به آسانی قابل رفع است زیرا همه می دانیم که  قرآن براى مسلمانان همه چيز بوده است ؛  قانون اساسى ، دستور العمل زندگى ، برنامه حكومت ، كتاب مقدس آسمانى ، رمز عبادت ، حتی کتاب درسی ... و خلاصه کتابی بوده است كه باتمام شئون زندگى فردى و اجتماعى مسلمین مرتبط بوده است و مسلمانان نخستين همواره در نمازها، در مسجد، در خانه ، در ميدان جنگ ، موقع روبرو شدن با دشمنان و بعنوان استدلال بر حقانيت مكتب از آن استفاده مى كردند، حتى از تواريخ اسلامى استفاده مى شود كه تعليم قرآن را مهر زنان خود قرار مى دادند!، و اصولاً تنها كتابى كه در همه محافل مطرح بوده و هر كودكى را از آغاز عمر با آن آشنا مى كردند و هر كس ‍ مى خواست درسى از اسلام بخواند آنرا به او تعليم مى دادند همين قرآن مجيد بوده است. این سنت و روش از زمان پیامبراکرم(ص) وجود داشته و تا زمان خلفاء و بعد از آن نیز ادامه یافته است.

چنانچه ماجرای معروف تاریخی در باره آیه کریمه «والذین یکنزون الذهب و الفضة ...» (توبه /34) گویای همین مطلب است که معاویه در شام تصمیم گرفت که «واو» پیش از کلمه «الذین» کم کم در جلسات حفظ و قرائت قرآن خوانده نشود تا پس از مدتی بتواند آن را  به طور کلّی از کتابت قرآن بردارد،(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج3، ص 53) علتش این بود که با این کار می خواست ادامه آیه را که بعد از واو قرار دارد، وصف ماقبل آن قرار دهد و جمله ای جدید و عام نباشد، برای توضیح بیشتر به ترجمه تمام آیه دقت می کنیم که می فرماید :« ای اهل ایمان! بسیاری از عالمان و راهبان،اموال مردم را به باطل طعمه ی خود می کنند و خلق را از راه خدا منع می کنند «و» کسانی که طلا و نقره را گنجینه و ذخیره می کنند و در راه خدا انفاق نمی کنند آنها را به عذاب دردناک بشارت ده ». اگر آیه را بدون واو  بخوانیم بعد از واو نیز صفت احبار و رهبان قبل از واو  قرار می گیرد  و شامل بقیه مردم نمی شود در حالیکه اگر با واو بخوانیم، بعد از آن جمله جدیدی می شود که شامل هرکسی از مسلمان و غیر مسلمان مثل یهودی ، مسیحی و هر کسی از هر مذهب و ملّیتی می شود.  معاویه قصد داشت که با برداشتن «واو» چنین وانمود سازد که در قرآن ذخیره طلا و نقره و انفاق نکردن آن – که خود و برخی دیگر به آن مبتلا بودند – تنها برای احبار و رهبان یعنی عالمان و راهبان یهود و مسیحیت مذموم است و عذاب الهی را برای آنها به دنبال خواهد داشت نه برای کسانی دیگر ، تا به این حیله بتواند از اعتراضاتی که به او و دیگران می شد رهایی یابد و به ثروت اندوزی بیشتر بپردازد در این جا بود که «ابی بن کعب» شمشیرش را بر داشته و بر دوش خود می نهد و می گوید : «شمشیر را از دوشم پائین نمی گذارم تا اینکه «واو» در آیه معهود در جای خود گذاشته شود و با این عمل ، امویان مجبور شدند که آیه را همانطور که نازل شده بود بنویسند و همانگونه قرائت و حفظ کنند.

آری، قرآنى كه در راه یک «واو» آن مردم از زندگى و از جان شيرين خود مى‏گذشتند ، بدیهی است که در راه کل آن به هر نوع فداكارى و از خودگذشتگى و به هر گونه سختى‏ها و ناراحتى‏هاى شديد و طاقت‏فرسا تن مى‏دادند، تلخى‏ها را مى‏چشيدند، از وطن ، مال و منال ، همسر و فرزند چشم مى‏پوشيدند .

تاریخ به خوبی گواهی می دهد که آنان در راه خدمت به قرآن و نشر احكام و قوانين آن، از همه چيز خود می گذشتند و با فداكارى‏هايشان خطوط زرين در تاريخ بشريت به وجود آورده و با قدم‏هاى اعجاب انگيزشان روى تاريخ را سفيد نموده اند.

نمونه دیگر در باره آیه 100سوره توبه است که روزی خلیفه دوم «و الذین» را بدون واو «الذین» تلاوت کرد درهمان جلسه زید بن ثابت بدون ملاحظه قدرت و شأن وشوکت ظاهری بالاترین مقام حکومتی ، صراحتاً به خلیفه اعتراض کرد که : آیه واو دارد ، خلیفه در ابتدا قبول نکرد ، زید بن ثابت گفت : امیرالمومنین داناتراست، خلیفه دوم گفت ابی بن کعب را بیاورید، وقتی ابی ابن کعب را آوردند ایشان «والذین» یعنی با واو قرائت کرد خلیفه از حرف خود دست کشید و گفت : بسیار خوب «واو» را در آیه بگذارید.

این قضیه به صورت های دیگری نیز بیان شده است که در تفسیرطبری،ج 11، ص7 و در الدرّالمنثور، ج 4،ص 178 آمده است و در هر صورت نشان دهنده ی حساسیت مسلمانان نسبت به حتی یک حرف قرآن کریم است چه رسد به کلمات و آیات و...

آيا با چنين وضعى كسى احتمال مى دهد كه دگرگونى در اين كتاب آسمانى رخ داده باشد و كسى متوجه آن نشده باشد؟!

2. اهتمام مسلمین به قرائت و حفظ قرآن،

راهکاری را که پیامبراکرم (ص) در زمان خودش برای حفظ و نگهداری آیات قرآن از طریق قرائت و حفظ آن در پیش گرفته بود مخصوص آن زمان نبود بلکه قرائت و حفظ آیات قرآن كريم در ميان مسلمانان بعد از رحلت آن حضرت نیز به صورت یک فرهنگ در آمده و از جايگاه والايى برخوردار بوده است. مسلمان ها  برای ياد گرفتن و حفظ آن به شدت اهميت مى داده اند، و اصولاً شخصيت افراد در آن عصر تا حد زيادى به اين شناخته مى شد كه چه اندازه از آيات قرآن را حفظ كرده اند. عدد حافظان قرآن به اندازه اى زياد بوده است كه در تواريخ مى خوانيم در يكى از جنگها كه در زمان ابو بكر واقع شد چهارصد نفر از قاريان قرآن به قتل رسيدند. و در داستان(بئر معونه ) (يكى از آباديهاى نزديك مدينه ) و جنگى كه در آن منطقه در حيات پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اتفاق افتاد مى خوانيم كه جمع كثيرى از قاريان قرآن از اصحاب پيامبر در حدود 70 نفر شربت شهادت نوشيدند.

از اين نمونه های تاریخی و نظائر اينها روشن مى شود كه حافظان و قاريان و معلمان قرآن آنقدر زياد بوده اند كه تنها در يك ميدان جنگ اين تعداد از آنها شربت شهادت می نوشيده اند   این مسئله نه تنها بُعد عقلی ندارد بلکه عقل حکم می کند که بايد چنين بوده باشد، چرا كه گفتيم قرآن فقط قانون اساسى براى مسلمانان نبود، که در صندوق یا جای امنی نهاده باشند  وکسی با آن رابطه مستقیم و سر و کار نداشته باشد، بلكه قرآن همه چيز آنها را تشكيل مى داد، مخصوصا در آغاز اسلام كتابى جز آن نداشتند و تلاوت و قرائت و حفظ و تعليم و تعلم مخصوص به قرآن بود. قرآن يك كتاب متروك در گوشه خانه و يا مسجد نبود كه گرد و غبار فراموشى روى آن نشسته باشد تا كسى از آن كم کند يا بر آن بيافزايد هیچ کسی متوجه آن نشود  ، مسأله حفظ قرآن بعنوان يك سنت و يك عبادت بزرگ هميشه در ميان مسلمانان بوده و هست و امروز بعد از پيدايش صنعت چاپ و انتشار قرآن کریم بعنوان پرنسخه ترين كتاب در كشورهاى اسلامى و حتی در بعضی از کشورهای غیر اسلامی و رفع هرگونه احتمال دست کاری در مورد متن قرآن کریم ، باز مسأله حفظ و قرائت قرآن بعنوان يك سنت ديرينه و افتخار بزرگ ، موقعيت خود را حفظ كرده و در كشورهاى اسلامى مدارسى بعنوان مدرسه تحفيظ القرآن الكريم يا نامهاى ديگر فعال بوده و امروز حافظان و قارئان کمتر از هفت سال تا بیش از هفتاد سال نیز به وفور در بین مسلمین مشاهده می شوند.

كوتاه سخن اينكه سنّت حفظ قرآن از عصر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و به دستور و تأكيد خود آن حضرت كه در روايات زيادى وارد شده در تمام قرون و اعصار ادامه داشته است . آيا با اين وصف كدام عاقلى مى‏تواند تصور كند كه مسلمانان فداكار دوران اول اسلام اعتنايى به قرآن و حفظ آن ننمودند تا در نتيجه قسمتى از آن از بين رفت تا جايى كه در موقع جمع آورى قرآن هر آيه‏اى را كه مى‏نوشتند، محتاج به شهادت دو نفر بودند؟! احتمال کم شدن قرآن به مانند احتمال زياد شدن آیاتی در قرآن از نظر عقل و بررسى تاريخ، کاملاً مردود و غير قابل اعتناست.

3. دعوت همه پيشوايان اسلام به قرآن موجود

 یکی دیگر از دلایلی که کاهش ناپذیری قرآن کریم را اثبات می کند دعوت و تاکید همه پیشوایان به این قرآن کریم است ، از نظر تاریخی وقتی كلمات پيشوايان بزرگ اسلام  را بررسی می نمائیم می بینیم كه آنها از همان آغاز اسلام ، به يك زبان مردم را به تلاوت و بررسى و عمل به همين قرآن موجود دعوت مى كرده اند، و اين خود نشان مى دهد كه اين كتاب آسمانى بصورت يك مجموعه دست نخورده در همه قرون از جمله قرون نخستين اسلام موجود بوده است .

سخنان على)عليه السلام ) در نهج البلاغة گواه زنده اين مدعا است  ، چنانچه
در خطبه 133 مى خوانيم « و كتاب الله بين اظهركم ، ناطق لا يعيا لسانه ، و بيت لا تهدم اركانه ، و عزّ لا تهزم اعوانه» ؛ كتاب خدا در ميان شما است ، سخنگوئى است كه هرگز زبانش به كندى نمى گرايد، و خانه اى است كه هيچگاه ستونهايش فرو نمى ريزد، و مايه عزت است آنچنان كه يارانش هرگز مغلوب نمى شوند .

در خطبه 176 مى فرمايد: «و اعلموا ان هذا القران هو الناصح الذى لا يغش و الهادى الذى لا يضل » بدانيد كه اين قرآن نصيحت كننده اى است كه هرگز در نصيحت خود غش و خيانت نمى كند، و هدايت كننده اى است كه هيچگاه گمراه نمى سازد.
و نيز در همين خطبه  مى خوانيم : « و ما جالس هذا القرآن احد الا قام عنه بزيادة او نقصان : زيادة من هدى ، او نقصان من عمى » ؛ هيچكس با اين قرآن همنشين نمى شود مگر اينكه از كنار آن با فزونى يا نقصان بر مى خيزد: فزونى در هدايت و نقصان از گمراهى !.

در دنباله همين خطبه باز مى خوانيم : «ان الله سبحانه لم يعظ احدا بمثل هذا القرآن ، فانه حبل الله المتين و سببه الامين» ؛ خداوند پاك احدى را بمانند اين قرآن اندرز نداده است ، چرا كه اين ريسمان محكم الهى است و وسيله مطمئن او است . و در خطبه 198 مى خوانيم : «ثم انزل عليه الكتاب نورا لا تطفا مصابيحه ، و سراجا لا يخبو توقده ،... و منهاجا لا يضل نهجه ... و فرقانا لا يخمد برهانه » ؛ سپس خداوند كتابى بر پيامبرش نازل كرد كه نورى است خاموش نشدنى ، و چراغ پرفروغى است كه به تاريكى نمى گرايد، طريقه اى است كه رهروانش گمراه نمى شوند، و مايه جدائى حق از باطل است كه برهانش خاموش نمى گردد.

مانند اين تعبيرات در سخنان على (عليه السلام ) و ساير پيشوايان دين فراوان است که با اشاره به خود قرآن صفات و ویژگیهایی را برای آن بیان می کنند . اگر فرض كنيم که دست تحريف به دامن اين كتاب آسمانى دراز شده باشد آیا امكان داشت اينگونه مردم به سوى آن دعوت شود؟ و به عنوان راه و روش و وسيله جدائى حق از باطل و نورى كه هرگز خاموش نمى شود و چراغى كه به خاموشى نمى گرايد و ريسمان محكم خدا و سبب امين و مطمئن او معرفى گردد؟! و با توجه به این نکات به يقين می توان گفت که به هیچ وجه در قرآن کریم تحریف  و کاهشی راه نیافته است.        

4. قرآن معیار صحت وسقم روایات

همانطور که قبلاً در بحث علل اختلاف نظر مراجع و فقهاء اشاره کردیم تمام روایاتی که از پیامبراکرم و ائمه اطهار (ع) به ما رسیده اند هر کدام باید با معیارهای خاص از جمله شناخت راویان مورد اعتماد آن از راویان ضعیف آن شناخته شوند، یکی از معیارهای بسیار مهم برای شناختن روایات صحیح از نا صحیح این است که آنها را باید با قرآن بعنوان يك معيار سنجش مطمئن ارزیابی نمائیم . اخبار بسيارى از طريق رسول خدا و ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) رسيده اند که اگر در صدق و كذب هر حديثى شك كرديد آنرا به قرآن عرضه كنيد، هر حديثى موافق قرآن باشد حق است و هر حديثى مخالف آن باشد نادرست است! و معلوم است اگر در روايات دسيسه و دستبردى زده شده باشد چه در اخبار مربوط به فقه و احكام چه در اخبار مربوط به اصول و معارف اعتقادى و قصص انبياء و امم گذشته ، و همچنين اوصاف مبدأ و معاد همه را با این معیار می توان شناخت و از این طریق بسیاری از اسرائیلیات شناخته شده و به دور ریخته می شوند.

با توجه به این مسئله مهم اگر فرضاً تحريفى در قرآن حتى بصورت نقصان رخ داده باشد، آیا ممكن  است ، قرآن به عنوان معيار سنجش حق از باطل و حديث درست از نادرست معرفى گردد؟! آیا بر قرآن تحریف شده اعتمادی باقی می ماند تا به وسیله آن اخبار و روایات دیگر را مورد ارزیابی قرار دهیم ؟!

5 . روایات تأیید کننده قرآن موجود

روايات فراوانی از امير المؤ منين و سائر ائمه معصومين (عليهم السلام ) وارد شده است كه قرآن موجود در دست مردم را همان قرآنى نازل شده از ناحيه خداوند دانسته اند ، اگر چه در بعضی از روایات آمده است که قرآن موجود غير از قرآنى است كه على (عليه السلام ) آن را به خط خود تنظيم نموده است ، و حضرت در تدوین قرآن زمان ابوبكر و همچنين زمان عثمان مشاركت نداشته اند ، ولی صحت این قرآن را تأیید نموده اند و از همين باب است كه به شيعيان خود فرموده اند: « اقرؤ ا كما قرء الناس» قرآن را همانطور كه مردم مى خوانند بخوانيد.» مقتضاى اين روايات اين است كه اگر در روايات ديگر آمده كه قرآن على (عليه السلام ) غیر از قرآن موجود است معنايش اين است كه قرآن نزد على (عليه السلام ) در سه چيز با قرآن موجود تفاوت داشته است: نخست اينكه آيات و سوره ها به ترتيب نزول تنظيم شده بود، و ديگر اينكه شأن نزول هر آيه و سوره در كنار آن قيد شده بود، سومين امتياز اينكه تفسيرهائى كه از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) شنيده بود و همچنين آيات ناسخ و منسوخ در آن درج شده بود .بنابراين قرآنى كه على (عليه السلام ) به جمع آورى آن پرداخته بود چيزى جز اين قرآن نبود و مازادش تفسيرها و تأويلها و شأن نزولها و تميز ناسخ و منسوخ و مانند آن بوده است ، و به تعبير ديگر قرآن که نزد آن حضرت بوده است ، هم قرآن بوده است ، و هم تفسير اصيل قرآن که كمترين اختلال معنایی در اصل  آن وجود ندارد.

پس مجموع اين اخبار - هر چند كه مضامين آنها با يكديگر مختلف است - دلالت قطعى دارد بر اينكه قرآنى كه امروز در دست مردم است همان قرآنى است كه از ناحيه خداى تعالى بر خاتم انبياء (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل شده است ، بدون اينكه چيزى از اوصاف كريمه اش و آثار و بركاتش از بين رفته باشد.

6. تحدّی قرآن کریم

تحدّى و مبارزه طلبی قرآن به آوردن نظیر آن از طرف مخالفان و منکران وعجز آنها از انجام چنین کاری دلیل دیگری بر سالم ماندن قرآن کریم از هر گونه تحریف است، زیرا در صورت كم شدن كلمه یا كلماتى از يك جمله قطعاً زيبايى و دلربايى نخستين آن از بین می رود، همانطور که در صورت زیاد شدن آیات و کلماتی برقرآن مجید این ویژگی قرآن کریم زایل شده و دیگر مجالى براى تحدّى با آن باقی نمی ماند ، به عبارت دیگر اگر نظم و محتواى ويژه قرآن ، فوق توان بشر است هر گونه دستكارى بشر در اين آيات كه به آن محتوا و نظم اعجاز آمیز آن ، آسيب برساند قرآن را از حد اعجاز پائین تر می آورد و حال آن كه اعجاز قرآن در همه زمان‏ها ثابت بوده و هست.

7. قرآن ، نوری که خاموشی ندارد .

خداوند متعال قرآن کریم را در آیه  ی نور معرفی می کند : «قدجائکم من الله نور وکتاب مبین».(مایده /15) و در جای دیگر می فرماید : کفار ومنافقین در تلاشند که نور خدا را با فوت دهانشان خاموش کنند ولی خدا نمی گذارد: «یریدون ان یطفئوا نورالله ویأبی الله الا ان یتمّ نوره ...».(توبه / 32) ازبین بردن قرآن کریم وخاموش کردن این نور الهی به یکی از دو صورت محقق می شود : یا قرآن را از اساس نابود کنند و یا آن را به صورت کتابی تحریف شده و بی اعتبار در بین مردم باقی گذارند که نتواند هدف و رسالت اصلی خود را ایفا کند، بلکه با تحریفاتی که در آن انجام داده اند ، مردم را به ضلالت وگمراهی بکشاند. لذا به پیامبر پیشنهاد می دادند که یا این قرآن را عوض کن یا خطوط اساسی آن را تغییر بده «ائت بقرآن غیر هذا او بدّله »که حضرت در جواب می فرمود : «مایکون لی ان اُبدِّله من تلقاء نفسی ان اتّبع الا ما یوحی الیَّ » (یونس /15) عوض کردن یا تغییر دادن قرآن به دست من نیست و من هرچه در باره دین می گویم یا هر چه می کنم براساس وحی الهی است . از آنجائیکه صورت اول خاموشی نور قرآن را غیر عملی می دانستند، راه دوم را امتحان می کردند ، یکی از راه های آن این بود که در کنار تبلیغات مسموم و اقدامات دیگر، قرآن را توسط خود پیغمبر نیز تغییر دهند و بدین وسیله موجبات اطفاء نور الهی را فراهم کنند: «یریدون لیطفئوا نورالله بأفواههم والله متمّ نوره ولوکره الکافرون». (صف /8) در حالیکه خداوند در برابر این اراده و خواست دشمنان وعده حفظ و تمامیت نور الهی را داده است هرچند مورد رضایت و پسند کفار نباشد.

8. دلایل عقلى

باقطع نظر از هر دلیل دیگر برای نفی تحریف و کم نشدن قرآن کریم ، خود عقل انسان نیز حکم می کند که اگر خداوند حكيم قرآن را براى هدايت بشر فرستاده است و با توجه به خاتميت دين و پيامبر (ص) که دیگر کتاب و پیامبری برای بشر نمی آید ، اگر قرآن تحريف شود پيامبر ديگرى كه بعد از آن راه صحيح را به مردم نشان دهد نخواهد آمد و در نتیجه مردم با عمل به قرآن تحریف شده برای همیشه گمراه خواهند شد و اين امر هرگز با ساحت اقدس خداوند و حکمت حضرتش سازگار نخواهد بود.

 از سوی دیگر اگر قرآن موجود به جهت احتمال كاهش غير از كتاب موجود در عصر پیامبراکرم(ص)  ‏باشد، لازم مى‏آيد که خداوند انسان‏هاى بعد از رحلت را به عمل به برنامه‏ها و قرآن زمان رسول اکرم (ص) مكلف سازد چیزی که از حيطه قدرت آنها بيرون است، چون فرض بر اين است كه خداوند مسلمانان را به عمل نمودن بر قرآن زمان رسول الله (ص) مكلف ساخته است ، قرآنی که به دلیل تحریف آن فعلاً در دسترس ما نیست ولی به عمل به آن مجبور هستیم و این تکلیف فراتر از قدرت بشری است که هیچ عقلی به آن حکم نمی کند.

تا این جا نتیجه می گیریم که به دلایل متعدد تاریخی ، عقلی، قرآنی و روائی قرآن کریم از هر گونه تحریف لفظی و مخصوصاً کاهش پذیری آن از زمان صدور تا زمان خلفاء کاملاً مصوون بوده است و احتمال از بین رفتن آیاتی از آن احتمال بسیار ضعیفی است که قابل اعتنا نمی باشد. در بخش بعدی کاهش ناپذیری عمدی قرآن در زمان خلفاء را مورد بررسی قرار خواهیم داد که آیا چنین احتمالی نسبت به قرآن وجود دارد یا نه ؟

فعلاً خدانگهدار.

 

  نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

آیا قرآن در زمان رسول خدا(ص) مورد تحریف قرار گرفته است؟ (2)

در بخش نخست این بحث به این نتیجه رسیدیم که قرآن مجيد از مبدأ صدور تا ابلاغ عمومى آن در جامعه، از مصونيت و معصوميت كامل از هر گونه تحریف و تغییر و فراموشی برخوردار است. پس از آن در این بخش به بررسى تحريف ناپذيرى غیر عمدی قرآن در عرصه جامعه و تاريخ در زمان رسول الله (ص) مى‏پردازیم و در آن ، مراحل مختلف مسئله را به ترتیب زمانی و تاریخی مورد بررسى قرار می دهیم : 

 

                           

 

1- تحریف ناپذیری قرآن در زمان رسول الله (ص) :

برای هر نوع تحریف ناپذیری لفظی قرآن کریم در مقطع تاریخی 23 ساله حیات پیامبراکرم (ص) به چند دلیل اشاره می نمائیم:

الف) دلايل تاريخى (برون دینی) :

1- نزول تدریجی قرآن کریم :

همه می دانیم که قرآن کریم برای عموم به صورت تدريجى و در مدت 23 سال نازل شده است و  خود نزول تدریجی يكى از راهکارهای الهى براى مصوون ماندن قرآن از تحریف بوده است ، چنانچه خداوند در این باره فرموده است :« وقرآناً فرقناه لتقرأه علی الناس علی مُکثٍ وَّ نزّلناه تنزیلاً » (اسراء ء/106) یعنی قرآن را متفرق نازل نمودیم تا تو آن را به تدریج دریافت کنی و به تدریج بر مردم تلاوت نمایی .

در آیه 32فرقان در پاسخ اعتراض کسانی که می گفتند :« ... لولا نزّل علیه القران جملةً واحدة»؛ یعنی چرا قرآن بر حضرت پیامبر یک باره نازل نشده است ، علت نزول تدریجی قرآن را تثبیت قلب پیامبر(ص) معرفی نموده است :« کذلک لنثبّت به فوءادک و رتّلناه ترتیلاً » ؛ از نظر عقل و عادت ، خود نزول تدریجی قرآن ثبت و حفظ تعداد خاصی از آیات را برای هر کسی در هر زمانی ممکن و عملی می سازد، برخلاف نزول دفعی و یک باره ی قرآن کریم که چنین امکانی را از هر انسان معمولی وعادی سلب می نماید و در این صورت احتمال فراموشی و کمی و زیادی در آن داده می شود، با توجه به مسئله نزول تدریجی قرآن کریم ، تاريخ نیز گواهی می دهد که عده ای از مسلمانان به دستور پيامبر (ص) ،آيات نازل شده را بلافاصله مى‏نوشتند و بعضی به حفظ آن می پرداختند و به هیچ وجه اجازه نمی دادند که آیات نازله به سرنوشت فراموشی و یا تغییر و تحوّل گرفتار شود .

2- اهتمام جدّی پيامبر (ص) بر حفظ آیات قرآن

رسول خدا(ص) یکی از راهکارهایی را که برای محفوظ ماندن آیات قرآن کریم در پیش گرفته بود تشویق مردم به قرائت قرآن و حفظ آیات آن از طریق بیان فضیلت و ثواب این کارها بود. چنانچه در حدیثی فرموده است :« اشراف امتی حملة القرآن و اصحاب اللیل » باشرافت ترین امت من حافظان قرآن و شب زنده داران اند، (الخصال/7/21) در حدیثی دیگر فرموده است ؛ «کسی که خداوند نعمت حفظ کتابش را به او داده است اگر گمان کند که چیزی بهتر از این نعمت، به کسی دیگر داده شده است ،درحقیقت با فضیلت ترین نعمت را ناسپاسی و مورد کفران قرار داده است .(کنزالعمال:2317) یا در مورد تشویق مردم به قرائت قرآن فرموده است :« اگر یکی تان دوست داشته باشد  با پروردگارش گفتگو کند باید قرآن تلاوت نماید ». یا در حدیثی دیگر فرموده است : « دلها زنگ می گیرد همانگونه که آهن زنگ می کند ، سوال شد چه چیزی دلها را جلاء می بخشد ؟ فرمود : تلاوت قرآن». (کنزالعمال/2441) در حدیثی دیگر دستور می دهد که :« باید قرآن بخوانی، زیرا قرائت قرآن موجب کفاره گناهان، حجاب از آتش و امنیت از عذاب است.»  (بحارالانوار:92/17) . یا : «فرزندم ! از قرائت قرآن غافل مباش که قرآن دل را زنده می کند و از فحشاء و زشتی و ستم باز می دارد» (کنزالعمال:4032) و...

  افرادی مثل آیت الله خويى (ره) در تفسیر البیان ج 1 ، صفحه 307 اظهارکرده اند که : عنايت و توجه خاصى كه رسول خدا (ص) واصحابش به قرآن قائل بوده‏اند، موجب قطع و يقين مى‏گردد بر اينكه قرآن مجيد از همان دوران خود رسول خدا جمع آورى شده و از طريق يادداشت و نوشتن و يا حفظ در سینه ها در نزد مسلمانان محفوظ بوده است و با اين همه اهتمام و دقت امكان هیچگونه تحريف مخصوصاً غيرعمدى در آن نمى‏رود.

3- مهیا بودن وسایل خط و كتابت:

در زمان نزول قرآن کریم وسایل خط و کتابت مهیّا بوده است و با استفاده از آنها، می توان یقین پیدا کرد که آیات قرآن کریم از هر گونه تغییر و نسیان حفظ شده است، زیرا از طرفی همانطور که ذکر شد ، رسول خدا (ص) به اهميت جمع آورى آیات قرآن کریم توجه كامل داشته است و از طرفی تمام وسائل وامكانات برای حفظ و ثبت آن وجود داشته است و لذا در تاریخ عدد كسانى را كه بعد از نزول آيات قرآن بر پيامبر، آن را ياد داشت مى كردند و به عنوان کُتّاب الوحی یا نویسندگان وحی معروف بودند ، از چهارده نفر تا چهل و سه نفر نوشته اند .

ابو عبد الله زنجانى در كتاب (تاريخ قرآن) خود 43 نفر و مشهور ترین شان راخلفاء اربعة و ملازم ترین شان که بیش از همه در کنار پیامبر بودند ، زيد بن ثابت و على بن ابى طالب عليه السلام را معرفی می کند و كتابى كه اين همه نويسنده داشته   باشد چگونه ممكن است دست تحريف كنندگان به سوى آن دراز شده یا كوچكترين اهمال و مسامحه ای در آن صورت گرفته باشد؟!

ب) دلايل قرآنى (درون دینی):

 1. قرآن کریم بالصراحه مصوونیت خود را از تحریف هم از درون به لحاظ نفوذ ناپذيرى و هم از برون به دليل نگهبانى خداوند بیان داشته است و از این طریق اساس و شالوده عقيده به تحريف را درهم مى‏ريزد، چنانچه در  آيه 9 سوره حجر می فرماید : «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون » ؛ ما اين قرآن را كه مايه تذكر است نازل كرديم ، و ما به طور قطع آن را حفظ خواهيم كرد ، خداوند در این آیه شریفه به پیامبر(ص) و همه مسلمین اطمینان می دهد که قرآن بدون پشتوانه نیست تا دشمنان بتوانند آفتاب وجودش را با گِل بپوشانند و يا نور و شعاعش را با پف كردن خاموش كنند زیرا قرآن چراغ و نورى است كه ايزد آن را برافروخته است ، و اين آفتابى است كه غروب و افول نخواهد داشت . اگر همه جباران و زورمندان و سياستمداران ستمگر و انديشمندان منحرف و رزم آوران جهان دست به دست هم بدهند كه نورش را خاموش كنند، توانائى این کار را نخواهند داشت ، زیرا خداوند خود حفظ و پاسدارى از آن را به عهده گرفته است .

قرآن نه از ناحيه شخص پیامبر فقط صادر شده تا تنها او محافظ آن باشد و با مخالفت یا غلبه مخالفین از بین برود ، نه از ناحيه ملائكه فقط نازل شده تا از آن در زمین محافظت نتواند، بلكه قرآن نازل كرده ی خداوند است و او خود نگهدار آن از هر نوع تحريف لفظی اعم از زياد و كم شدن و یا جابجا و تغییر نمودن ، و اعم از فنا و نابودی و سفسطه و وسوسه های دشمنان و مخالفان است  .

2. آیات دیگر که بر محفوظ ماندن قرآن به حفظ همیشگی خدایی از هر نوع تحريف و تصرف دلالت دارند آيات 41و 42 سوره فصّلت است که می فرماید : «ان الذين كفروا بالذكر لما جاءهم و انه لكتاب عزيز، لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد » ؛ یعنی آنها که کفر ورزیدند و در برابر قرآن كريم مقاومت کردند از اين عمل و رفتار مشئوم خود طرفی نمی بندند زیرا این کتاب به دلیل عزیز بودن و تنزّل از ناحیه خدای حکیم و حمید ، باطل شدنی نیست و از همه جوانب ، مصون از بطلان ، و همواره معزّز و محمود است چون تنزّل از جانب «عزیز» مایه عزت و تنزّل از جانب «حکیم» مایه حکمت و تنزّل از جانب «حمید» مایه مَحمدت و ستایش است و کتاب تحریف شده نمی تواند واجد هیچ یکی از این سه صفت ممتاز باشد.

به عبارت دیگر ، قرآن كتابى است قطعاً شكست ناپذير كه هيچ گونه باطلى (كه تحريف نيز يكى از مصاديق آن است) نه از پيش‏رو و نه از پشت سر به سراغ آن نمى‏آيد، چرا كه از سوى خداوند حكيم و شايسته ستايش نازل شده است. در آيه شريفه، همانطور که مشاهده شد ، قرآن با صفت عزت و غلبه و پيروزى و ستایش توصيف شده است و لازمه و مقتضاى غلبه و پيروزى و عزت و ستایش هر چيز، اين است كه از هر گونه تغيير و ضايع شدن و از دست دادن حقيقتِ هويت خويش مصون و محفوظ باشد.

ممکن است گفته شود که اگر  قرآن از تحريف بخاطر اينكه مایه تذكر و یادآوری خداوند  است ، محفوظ مانده است، بايد تورات و انجيل نيز محفوظ مانده باشند زیرا آنها نیز ذكر خدابوده اند، و حال آنكه كلام خداى تعالى صريح است در اينكه تورات و انجيل تحريف شده اند.

 جوابش این است كه الف و لام در کلمه «الذكر» الف و لام عهد است و خداوند تنها وعده حفظ اين ذكر خاص یعنی قرآن را داده است نه هر چیزی که به طور مطلق ذکر باشد. و از آنچه گذشت اين معنا به دست می آید كه : قرآنى كه خداى تعالى بر پيغمبر گراميش (صلى الله عليه و آله و سلم) نازل كرده و آن را به وصف ذكر توصيف نموده به همان نحو كه نازل شده ، محفوظ به حفظ الهى خواهد بود و خدا نخواهد گذاشت كه دستخوش هیچگونه زياده و نقص و تغيير قرار بگیرد.

ج . دلایل  روائى (درون دینی)

 افزون بر دلائل قرآنی بر محفوظ ماندن قرآن کریم از هر نوع تحریف، دلایل دیگر ظهور روایات و احاديث متواتری مثل روایات ثقلين است كه می گویند : قرآن در زمان پيامبر (ص) به صورت سالم به مردم تحويل داده شده است ، به دليل اينكه حديث (انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى ابدا)  از قول رسول خدا(ص) در آخرین روزهای زندگانیش بیان شده است که حضرت در آن فرموده است :« من از ميان شما مى روم و دو چيز گرانمايه را براى شما بيادگار مى گذارم: نخست قرآن ، و ديگرى اهلبيت من است كه اگر دست از دامن اين دو برنداريد هرگز گمراه نخواهيد شد».

اینگونه تعبير که در احادیث فراوانی مطرح شده است، در مورد كتابى درست است که دست تحريف به دامان آن دراز نشده باشد و اگر قسمتى از قرآن در اثر تحریف از بين رفته و در نتیجه تمام آن از حجيت و قابل استناد بودن افتاده باشد، طبیعتاً پیروی از آن و تمسك به آن انسان را از گمراهی حفظ نخواهد کرد، در حالیکه صريح اخبار ثقلين ویژگی حفظ از گمراهی را تا روز قيامت برای قرآن و عترت باقى و پا برجا می داند .

 اگر بنا بود قرآن كريم دستخوش تحريف شود، معنا نداشت پیامبراعظم(ص) مردم را به كتابى دستخورده و تحريف شده ارجاع دهد و با اين شدّت تاكيد بفرمايد «تا ابد هر وقت به آن دو تمسك جوييد گمراه نمى شويد.» و حال آنكه از اين حديث چنين بر مى‏آيد كه همه قرآن از رسول خدا (ص) به يادگار باقی مانده است تا تمسك و مراجعه به آن برای هميشه برای مسلمانان ممکن باشد تا بتوانند از آن پيروى كنند و از ضلالت و گمراهى نجات يابند.

 2- روایات زیادی هم از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از طريق شيعه و سنى نقل شده كه حضرت فرموده است : «در هنگام بروز فتنه ها و براى حل مشكلات به قرآن مراجعه كنيد.»  خود این دستور نیز دليل دیگری بر تحريف نشدن قرآن است و گرنه بدیهی است که قرآن تحریف شده در فتنه ها مشکل را حل نمی تواند ،  روایات فراوان دیگری نیز در این زمینه وجود دارد که به آنها نمی پردازم .

تا این جا نتیجه می گیریم که در مدت 23سال که پیامبراکرم(ص) در میان مردم بوده است کدام تغییر و تحریفی در قرآن به وجود نیامده و قرآن به طور سالم به دست امت اسلامی رسیده است، در بخش بعدی مراحل تاریخی بعدی را بررسی خواهیم کرد، که در آن مراحل تحریف رخ داده است یا نه ؟

والسلام

  نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

تأملی پیرامونی مرحله سوم نوشته آقای  نظری(6)

یکی از دلائل مهم و عمده ایشان مبنی بر تحریف دین اسلام ، وقوع تحریف در کتاب آسمانی آن یعنی قرآن کریم است که در چند بخش این مسئله را مورد بررسی قرار خواهیم داد، در ابتدا چند نکته کلّی را به عرض رسانده و سپس به موارد ادعائی ایشان به طور خاص خواهیم پرداخت ، سوال اصلی این بخش این است که .

 آیا قرآن کریم مورد تحریف قرار گرفته است  ؟ (۱)

پاسخ این سوال در جای خودش مثل علوم قرآن و علوم تفسیر به صورت مفصل بررسی شده است و طبیعی است که در این جا نمی توانیم به صورت مفصل به آن بپردازیم، بلکه به تناسب مقام خیلی خلاصه به بعضی از مطالب اشاره می کنیم، ما در به سوال فوق پس از تبیین محل نزاع ، پاسخ منفی می دهیم و بدیهی است که در ابتدا دلایل خود را برای اثبات این مدعا بیان نموده و سپس دلائل طرف مقابل این ادعا را بررسی خواهیم کرد و قبل از شروع دلائل این مدعا ،اول محل نزاع را روشن می کنیم تا معلوم باشد که ما چه چیزی را می خواهیم اثبات کنیم و چه چیزی را می خواهیم نفی می کنیم :

 تبیین محل نزاع

معنی یا اقسام تحریف

لغت «تحريف» به چند معنى استعمال مى‏شود كه نسبت به بعضى از معانيش تحریف در قرآن واقع شده، نسبت به بعضى از معانى ديگرش ، تحریف راهى به قرآن ندارد و نسبت به بعضى از معانى دیگر راه يافتن آن به قرآن، محل نظر است.

وقتی ازتحریف یا نفی تحریف قرآن کریم سخن می گوئیم باید در واقع به معانی مختلف یا اقسام گوناگون تحریف توجه داشته باشیم که تحريف  یا تحريف لفظى است یا تحریف معنوى و یا تحریف عملی، نزاع و بحث ما در این جا در حقيقت در مورد نفى و اثبات تحریف لفظی است نه در تحریف معنوی و عملی، زیرا وقوع تحريف معنوى نمى‏تواند به اصل قرآن و صيانت آن ضررى بزند ازاين ‏رو مى‏گوييم تحريف معنوى به معناى تغيير دادن مفهوم آیات قرآن و تصرف در تفسير آن ، یا تحریف عملی یعنی عمل برخلاف قرآن کریم ، كارى است كه در گذشته صورت گرفته و در آينده هم صورت خواهد گرفت.

 چنان كه واژه ی تحريف در آيه شريفه 46 سوره نساء به معنای تحریف معنوی آمده است:«مِنَ الَّذِينَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ» ؛ گروهى از يهوديان گفتار خدا را از معانى حقيقى آن به معناها و مواردى ديگر تغيير داده و تحريف مى‏كنند.

 اساساً در طول تاريخ بسيار ديده شده است که بيش‏تر بدعت گذاران و صاحبان عقايد فاسد و مذاهب باطل، در قرآن مجيد چنين تفسير و تحريفى را مرتكب شده‏اند و آيات آن را بر طبق نظريات و تمايلات نفسانى خود تأويل نموده و با افكار و عقايدشان تطبيق داده‏اند و آياتى را به معناى‏هاى ديگر و غلط تفسير و تأويل نموده اند ؛ چنانچه در مباحث قبلی اشاره شد گاهی اینگونه تفسیرها موجب پیدایش فرقه ها و مذاهب گوناگون شده است در صورتى كه پيشوايان مذهبى و ائمه هدى (ع) از چنين تفسير و تحريفى شديداً منع نموده، مرتكب آن را به شدت مورد ملامت و نكوهش قرار داده‏اند.

بنابراین اين نوع تحریف ها ، از محل بحث ما خارج است و لذا اگر دو دلیل قبلی آقای نظری اشاره به این نوعی از تحریف داشته باشد، ما آن را قبول داشته و منکر آن نیستیم و به نظر می رسد ، هیچ راهی برای جلوگیری از آن به طور مطلق وجود ندارد، زیرا امکان ندارد که همه انسان ها یک نوع فکر کنند و یک نوع بفهمند و هیچ اختلاف نظر یا اختلاف برداشت و یا اختلاف انگیزه  برای بشر و حتی متخصصان و خبرگان امکان نداشته باشد. این نوع تحریف از قدیم بوده و در زمان ما نیز به شدت جریان داشته و در آینده نیز وجود خواهد داشت. 

بحث اصلی ما در تحريف لفظى قرآن کریم است که آیا لفظ بعضی از آیات قرآن کریم حذف یا اضافه شده است یا نه  و یا كلمات یک آیه ی جابجا شده و تغییر یافته است یا نه . در این بحث پیرامون این نوع تحریف ، بحث و بررسى خواهیم کرد .

در بحث تحریف لفظی ذکر این نکته نیز ضروری است که مراد از تحریف لفظی ، تحریفی است که  تغییری در معنای الفاظ و کلمات و آیات قرآن کریم به وجود بیاورد و گرنه تغییرات جزئی بعضی از حروف و حرکات که در رسم الخط های مختلف دیده می شود مثل رحمان با الف و رحمن بدون الف یا مالک وملک و...  که در معنای آیه تغییری ایجاد نمی کند این ها نیز از محل بحث خارج خواهند بود.

  بحث تحریف لفظی را در دو مقام پی می گیریم، در یک مقام احتمال تحریف لفظی غیر عمدی را در مقاطع مختلف بررسی و نفی می کنیم  و در مقام دیگر احتمال تحریف لفظی عمدی را از قرآن مجید نفی خواهیم کرد و در هر دو مقام تحریف به صورت مطلق و تحریف به صورت کاهش یافتن یا به صورت افزایش یافتن و یا هر گونه تغییر دیگر  مورد نظر خواهد بود .

                                                         

مقام اول

دلایل تحریف ناپذیری لفظی غیر عمدی

یکی از  احتمالات مطرح در این زمینه این است که ممکن است کسی هیچ انگیزه ای برای تحریف لفظی قرآن کریم نداشته باشد تا عمداً و با برنامه ریزی از قبل به آن اقدام کند، اما از آن جائیکه بشر جایز الخطا است و در بسیاری از کارهایش خطاهای غیر عمدی فراوانی دارد از کجا معلوم است که چنین تحریفی در قرآن راه پیدا نکرده باشد؟!

 قرآن پژوهان پاسخ‏ها ودلائل مختلفى براى عدم تحریف لفظی قرآن کریم در این مرحله ذكر كرده‏اند که در این جا به پاره‏اى از آن‏ها اشاره می کنیم:

در ابتدا مقدمتاً یادآوری می نمائیم که ما در مورد قرآن عقیده داریم که این کتاب ، کلام خدا بوده و توسط وحى و در مصاحبت با حق بر پیامبرش نازل شده است چنانچه فرموده است :«بالحق انزلناه و بالحقّ نزل» (اسراء/105) یعنی نزول قرآن و انزال آن از سوی ما همراه با حق است ، باتوجه به این نکته معتقدیم که وحی با معارف بشرى فرق داشته و محدودیت هایی منابع معرفتی بشر را ندارد و اصلاً از سنخ حس ، تجربه، عقل و حدس و حتى شهود عرفانى نمی باشد، بلکه وحی، طريق ويژه ای برای القاى پيام الهى بر پيامبر (ص) است كه در آن، هم معنا و هم لفظ هر دو از ناحيه خداوند بر پیامبر فرستاده مى‏شود و پيامبر (ص) جز گيرندگى ، حفظ و انتقال آن به مردم و بعد از آن تبیین و تفسیر آن هيچ نقشى دیگری ندارد، و در این وسط حتى قوه دراكه آن حضرت نیز در لفظ آن حق دخل و تصرفى ندارد.

با توجه به حقیقت وحی ، معتقدیم که قرآن کریم هم در مقام «تلقى و دریافت وحی و هم در مقام ابلاغ آن» از هر گونه تحریف و تغییر مبرّا است زیرا گوینده آن خداوند است که در گفتارش صادق است «و من اصدق من الله قیلاً»(نساء /22) ،اگر واسطه ای در بین وجود داشته باشد ، واسطه و آورنده وحى، جبرئیل امین است که ایشان نیز به دلایل خاص خودش از هر گونه تصرف عمومى و سهوى در پيام الهى  معصوم است و پيام الهى را به طور كامل و دقيق به پيامبر(ص) مى‏رساند.

چنانچه خداوند متعال در این باره می فرماید:«فانه یسلک من بین یدیه ومن خلفه رصداً لیعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم واحاط بما لدیهم واحصی کل شیء عددا» (سوره جن/27-28) ؛ خداوند در مسیر وحی ، رصد و نگهبانان وفرشتگان ویژه ای را اعزام می کند که این راه را بپیمایند و از پیش و پس وحی، آن را کنترل کنند تا در حریم وحی الهی هیچ دخل و تصرفی رخنه نکند و جبرئیل آن را به حرم امن خدا که قلب رسول اکرم است وارد سازد». ؛ فرشته ای که امین است  «نزل به الروح الامین علی قلبک » (شعراء/193-194) و فرشته ای که صفت بارز دیگرش در کنار امانت داری اطاعت است که :«مطاع ثَمّ امین » (تکویر/21) .

گیرنده پیام الهی نیز ، شخص پیامبر(ص) است که در اثر رسیدن به کمال و مقام قرب «عند ملک مقتدر » (قمر/55) دست رد بر سینه هر نامحرمی زده و دستگاه ادراكى  وی در دريافت این پيام ، گرفتار هيچ گونه خطا ، وسوسه  ولغزشى نمى‏شود و آن را به طور كامل از جانب خدای حکیم علیم تلقی می کند، به عبارت دیگر جان پیامبر(ص) به لقای وحی رسیده و به درستى آن را دريافت مى‏ نماید « و انک لتُلقّی القرآن من لّدُن حکیمٍ علیم».(نمل /6) .  پس از مرحله دریافت ، در مرحله ی دوم ، آنچه را دريافت كرده است، به درستی حفظ و نگهداری می کند و سهو و نسیان در قلمرو حفظ او راه ندارد چنانچه خداوند فرموده است  :« سنُقرئُک فلاتنسی »(اعلی /6) یعنی ما قرآن را بر تو قرائت می کنیم و تو اهل نسیان وفراموشی نیستی .

 در مرحله سوم آنچه را دریافت کرده و آن را به خوبی حفظ کرده است ، بدون کمترین كم و كاست يا تغيير و تبديل به مردم ابلاغ مى‏كند. «یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة».(آل عمران /164) ؛ یکی از شئون رسالت رسول الله (ص) تلاوت قرآن برای مردم است ، چنانچه در آیه دیگر صراحتاً این مسئله را خداوند بیان فرموده است «انّما اُمرتُ ان اَعبُدَ ربّ هذه البلدة الذی حرّمها ولهُ کُلُّ شیءٍ وّ اُمرتُ ان اکونَ من المسلمین و ان اَتلُوَ القرآن.» یعنی من مأمور شده ام که پروردگار شهر مکه را که آن را حرم قرار داده و تمام چیزها ملک او است بپرستم و ازمسلمین باشم و نیز قرآن را (همانطوری که خودم استماع نموده ام عین همان آیات را بدون کاهش یا افزایش بر شما ) تلاوت کنم. (نمل /91-92) و در این راه هرگز کوتاهی و بخل نورزم «وما هو علی الغیب بضنین» (تکویر/24).

 پیامبر بر غیب الهی ضنّت نمی ورزد و بخل نمی کند. و جز وحی از چیزی دیگر سخن نمی گوید : « و ما ینطق عن الهوی ، ان هو الا وحی یوحی ». (نجم /3-4) و کسی که نبوت او تثبیت و رسالتش درجامعه پذیرفته شود اگر بخواهد دروغی را به خداوند نسبت دهد در این مورد خداوند هرگز به چنین شخصی مهلت نمی دهد، زیرا مهلت دادن به او سبب انحراف وگمراهی مردم از سوی خداوند خواهد شد و صدور چنین کار قبیحی از خداوندمحال است از این رو فرموده است: «ولو تَقَوّلَ علینا بعضَ الاقاویل لاَخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین».(حاقه /44-46) ؛ اگر پیامبر چیزی را به دروغ به ما نسبت دهد ، ما رگ حیات او را قطع می کنیم و توان او را می گیریم و احدی هم نمی تواند جلوی قهر ما را بگیرد «فما منکم من احد عنه حاجزین». (حاقه/47).

 بنا براین در مقام ابلاغ قرآن کریم نه تنها افترا و دروغ بستن به خدا را نداشته بلکه اساساً این کتاب و معجزه ختمیه غیر قابل افترا است. « و ماکان هذا القرآن ان یُفتری من دون الله».(یوسف/111) یا« ماکان حدیثاً یُفتری».(شوری/11). یعنی هیچ کس نمی تواند مانند آن سخن بگوید و گفته های مجعول خود را به جای کلام الهی جا بزند.

 تا این جا را مسلّم فرض می کنیم که قرآن مجيد از مبدأ صدور تا ابلاغ عمومى در جامعه ، از مصونيت و معصوميت كامل برخوردار است. پس از آن نوبت به بررسى تحريف ناپذيرى غیر عمدی قرآن در عرصه جامعه و تاريخ مى‏رسد و چیزی که در قول به تحریف مطرح شده است احتمالاً بیشتر مربوط به این بخش است که آن را در بخش بعدی بررسی خواهیم کرد .

والسلام.

منبع : علامه طباطبايى، «تفسیر الميزان»، (ج 12، ص 104- 133) و قرآن در اسلام.

هاشم زاده هریسی نجمی ، «بیان در مسایل کلی قرآن»

مکارم شیرازی ، «تفسیر نمونه» ج 11 و منابع دیگر.

  نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

تأملی پیرامونی مرحله سوم نوشته آقای  نظری(5)

 آیا اختلاف نظر مراجع تقلید بیانگر تحریف در اصل دین نیست ؟

در بخش قبلی دلایل آقای نظری مبنی بر تحریف دین اسلام را منتشر نمودیم و در پاسخ دلیل اول ایشان ، بعضی از علل پیدایش مذاهب و فرق اسلامی را بیان نمودیم، و بعد از آن ایشان پاسخی در ضمن پیشنهاد جدید نوشتند که بنده نیز پاسخی برای آن نوشتم و هر دو هم چنان بدون واکنش دوستان دیگر !! از نظر دوستان گذشت ، اکنون دوباره به ادامه نوشته های قبلی آقای نظری برگشته و یکی دیگر از دلایل ایشان مبنی بر تحریف دین اسلام یعنی اختلاف مراجع تقلید را مرور می کنیم و در این بخش پیرامون علل پیدایش اختلاف نظر مراجع تقلید و صاحب نظران دینی معاصر توضیحاتی را ارائه می دهم و قبل از بررسى علّت‏ها و ريشه‏هاى آن، ذكر دو نكته را ضرورى می دانم که بعضی از آنها در مباحث قبلی یعنی پیدایش مذاهب و فرقه های اسلامی نیز نقش دارد :

1. اختلاف نظر بين متخصصان و كارشناسان هر علم اعم از نظری و تجربی، مخصوصاً در علوم نظری امرى طبيعى و معمول است و بسیاری از اختلاف مکاتب جدید و ابطال یا اصلاح نظریه های قبلی و طرح نظریات جدید همه گویای این مطلب است که حتی دانشمندان و صاحب نظران یک رشته علمی در بین نظرات شان تفاوت های 180 درجه یا 90 درجه یا کمتر و بیشتر مشاهده می شود و حتی یک نفر متخصص در یک زمینه ممکن است در دوره های مختلف نظرات متفاوت از گذشته پیدا نماید، این مسئله بسیار روشن است و به توضیح بیشتر آن نمی پردازم .

علاوه بر علوم نظری و عقلی در رشته های مختلف علوم تجربی نیز این مسئله مطرح است مثلاً چند پزشك متخصص و ماهر حتی در مورد يك بيمارى مشخص با علايم و آثار معين، یا در تشخیص بیماری و نحوه ی تعامل با شخص خاص ، نظرهاى متعدد و مختلفى را ابراز مى‏كنند و این چیزی است که به وضوع در عمر کوتاه خود مشاهده نموده و یا از دیگران شنیده ایم. با این توضیح وقتی سراغ اجتهاد و استنباط احكام شرعى می رویم می بینیم که آنها نيز از اين قاعده مستثنى نبوده و نيستند  و آنها نیز بعد از مراجعه به مدارك احكام و منابع دینی مثل قرآن، سنّت، اجماع و عقل، در بعضى از مسائل استنباط یا دیدگاه و برداشت‏هاى متفاوتی پيدا می كنند که در نتیجه فتوای شان با فتوای دیگران فرق می کنند و بدين سبب برای این که در میان فتاوای مختلف به فتوا و نظر درست یا درست تر دست یافته باشیم لازم است از کسی  تقليد کنیم كه فتواى او از نظر شرعى براى ما منجزّیت یا معذّریت داشته باشد، یعنی از نظر علمی داناترین فرد زمان خود و از نظر صفات و ارزشهای دینی کامل ترین شان باشد و در نظرات خود حب  و بغض های شخصی و خواسته های نفسانی خود را دخالت ندهد؛ چنانچه از پـيـامـبر خدا(ص ) نقل شده است که : شخصی ، فقيه تمام عياراست ، كه خشم و كينه اش با مردم براى خدا باشد و هیچ کسی نزد اومنفورتر از نفس خودش ، نباشد. (ری شهری ، میزان الحکمه، تحت واژه فقه )

 2. نکته دیگر این است که اختلاف نظر مراجع تقلید در كليات مسائل دينى نظیر ضروريات دين مانند واجب بودن نماز، روزه و هم چنین در مسائل مشهور كه اكثريت قريب به اتفاق مجتهدان بر آن اتفاق نظر دارند ، نمی باشد ، بلکه اختلاف آنها در جزئيات مسائل و بعضی از فروعات احكام اسلامی است که این اختلاف نظر نیز علاوه بر اختلاف نظر طبیعی که بین متخصصان هر علم وجود دارد چنانچه در نکته قبلی اشاره شد، ناشی از چند عامل دیگر است که به بعضی از آنها در ذیل اشاره می نمایم :

1. اختلاف در باره شخصیت راويان احادیث :

منبع بسیاری از احکام فقهی روایاتی است که از پیامبراکرم (ص) و یا امامان معصوم (ع) به ما رسیده است و بدیهی است که این روایات در طی چهارده قرن توسط افراد خاصی دست به دست و سینه به سینه به نسل های بعد و بعد تر رسیده است و معلوم است که در زمان حضور خود معصوم (ع) لازم نبوده است که سند و مدرك روايات را با شناخت راويان آن به دست بیاورند زیرا خود مردم مستقیماً فرمایشات خود معصوم (ع) را از زبان خود شان می شنیدند، و به آن عمل می کردند  اما در زمانهاى بعد که روايات و احاديث توسط  افراد زيادى به دیگران نقل شده است طبیعی است در این میان اشخاص دروغگویی هم ممکن است نفوذ کرده باشند و  روایاتی را با انگیزه های مختلف مادی ، سیاسی ، دینی و... از پیش خودشان جعل نموده باشند؛ از اين رو مجتهدى كه مى‏خواهد طبق حديث و روايتى فتوا بدهد،بايد قبل از هر کاری تمام شخصیت راويان و ناقلان آن را بشناسد تا در نتیجه به معتبر بودن سند روایت اطمینان یافته و سپس با توجه به وجود شرایط دیگر به آن فتوا بدهد که از این علم  به علم «رجال» تعبیر می کنند ، تحقيق در سند احاديث و شناخت شخصیت راويان آنها ، باعث مى‏شود كه گاهى يك حديث به نظر مجتهدى صحيح و معتبر به نظر برسد اما همين حديث در نظر مجتهد ديگر از صحّت و اعتبار کافی برخوردار نباشد و در نتيجه یکی به آن روایت عمل کند و دیگری به آن روایت عمل نکند و این کار خود موجب اختلاف فتوا بين آنان می گردد.

2. اختلاف در معانى آيات و روايات:

در کنار دانستن علم رجال شخص  فقیه باید به علم « صرف» و «نحو» و «لغت» و علم «تفسیر» و علم «حديث»  و علم «درایه» نیز آگاهى داشته باشد تا بتواند از این طریق معنای دقیق آیه و روایت را فهمیده و طبق آن فتوا دهد. زیرا بعضی از كلمات، جملات و تركيبات آیات و روایات ، به گونه‏اى است كه در معانى و مفاهيم آنها، احتمالات مختلفى راه دارد ، زیرا بسیاری از الفاظ و کلمات دارای معانی مشترک است که هر کدامی از آنها معنای متفاوت تر از معنای دیگری افاده می کند در اینکه منظور کدام یکی از آن معانی است ممکن است، بين مجتهدان اختلاف نظر و در نتيجه اختلاف فتوا به وجود بیايد.

3. اختلاف در موضوعات احكام :

 گاهى مجتهدان با توجه به داشتن شرایط لازم ،حکم شرعی را با اتفاق نظر به دست می آورند اما در مقام پیاده کردن آن بر مصداق و موضوع خارجی آن اختلاف نظر پيدا مى‏كنند، مثلاً همه مراجع بعضی از خونهایی کمتر از یک «درهم» را معفو و بخشیده شده می دانند و وجود این مقدار خون را در نماز مبطل نمی دانند. اما اختلاف نظر شان از تعیین مقدار درهم پیدا می شود که مقدار آن چه قدر است ، در زمانی كه اين حكم از سوى معصوم (ع) صادر شده، دِرهم در ميان مردم معمول و مشخص بوده است و همه اندازه آن را مى‏دانسته‏اند. اما در زمان‏هاى بعد به جهت عدم آگاهى از اندازه دقیق آن ، اختلاف نظرهايى به وجود می آید كه آيا اندازه درهم، مساوى با گودى كف دست است، يا سرانگشتِ ابهام، یا انگشت وسطی و... در اثر این اختلاف نظر ممکن است هر مجتهدی نظر متفاوت تر از نظر دیگری ارائه دهد و در نتیجه اختلاف فتوا به وجود بیاید.

مثال دیگر همه مراجع بازی با اسباب و آلات قمار را حرام می دانند و این حکم مورد اتفاق همگان است اما در تعیین مصداق آلات قمار ممکن است اختلاف پیدا شود که آیا وسیله ای مثل شطرنج نیز از آلات قمار به حساب می آید تا بازی با آن حرام باشد و یا اینکه از آلات قمار بودن خارج شده و جزء آلات ورزش فکری شده است تا بازی با آن اشکال نداشته باشد لذا یکی بازی با آن بدون برد و باخت را جایز و دیگری آن را جایز نمی داند  و هم چنین ممکن است اختلاف پیدا شود که بر ورزش های دیگر نیز قمار گفته می شود یا نه ؟!

4. اختلاف در فهم مقصود اصلی روایت :

 از نظر تاریخی در زمان خود  ائمه اطهار (ع) و طبقه اول راويان احاديث، حكومت و قدرت سیاسی و فقهی در دست مخالفان شيعه بوده است. از اين رو در بعضی از موارد که خود ائمه تحت فشار و سانسور شدید بوده اند ، بنا بر مصلحت شخص خود شان یا شخص راویان احادیث  و شیعیان شان نمى‏توانسته اند، احكام «واقعى» الهى را بی پرده و صریح برای مردم بيان كنند و به اصطلاح تقيه مى‏كرده اند و احکام را با الفاظ مبهم و کنایه آمیز و با تعریض بیان می کرده اند . اين امر موجب شده است که بعضى از احاديث تقیه ای با بعضى ديگر از روایات که در شرایط عادی و در بیان حکم واقعی بیان شده است ، توافق نداشته و مقصود و هدف اصلى معصوم (ع) به خوبی معلوم نباشد.

يكى از كارهاى مهم فقيهان و مجتهدان اين است كه چنين احاديثى را كه ابتدائاً  معارض و منافی با حدیث دیگر به نظر می رسد، با هم جمع كنند تا مقصود و هدف اصلى آنها معلوم و شناخته شود تا در نتيجه، آنها را مأخذ و دليل فتواى خود قرار دهند.این نکته ای است که در زمان خود امامان مخصوصاً زمان امام صادق (ع) به خوبی مورد توجه بوده است چنانچه از امـام صادق (ع ) نقل شده است : «شما اگر مقصود سخن مارا بفهميد، فقيه ترين مردم خواهيد بود هماناسخن به وجـوه گـونـاگـونـى قـابل بيان است پس ، انسان اگر بخواهد مى تواند سخن خودرا  طوری كه مى خواهد بيان كند و دروغ هم نگويد» ؛  یا در حدیثی دیگر می فرماید : «هيچ فردى از شما فقيه نیست، مگر آن گاه كه تعريضات كلام ما را بفهمد».

در فرمایشی دیگری فرموده است :« بـه خـدا قـسم ما فردى از شيعيان خود رافقيه نمى شماريم ، مگر آن گاه كه سخنى سربسته و با كنايه به او گفته شود و وى مقصود را دريابد». (میزان الحکمه تحت واژه فقه ) . گاهى در جمع بين احاديث و وفق دادن يك حديث با حديث ديگر و فهم دقیق مقصود اصلی روایت، در ميان مجتهدین اختلاف نظر پيش مى‏آيد و همين کار موجب تفاوت فتواى آنان مى‏گردد.

 5. تغییر معانی الفاظ به مرور زمان:

گاهی در بعضی از روایات، الفاظی به کار رفته است که معنای زمان صدور آن در اثر تغییر اوضاع و شرایط با معنای قابل فهم امروزی آن تفاوت پیدا کرده است مثلاً در روایتی آمده است که تعبیر ساده اش این است : «ماه دیده روزه بگیرید و ماه دیده عید کنید». دیدن ماه در زمان گذشته به معنای دیدن با چشم عادی برای منطقه ی محدود و قابل دسترس عادی ومعمولی بوده است اما در زمان ما «دیدن» مصادق پیچیده تری پیدا کرده است که از دیدن عادی گرفته تا دیدن با اسباب و وسایل پیشرفته مثل تلسکوب و از دیدن از زمین موقع غروب ماه گرفته تا دیدن از آسمان با هواپیما و از دیدن در یک منطقه گرفته تا دیدن در کره زمین و شنیدن آن از طریق رادیو و تلویزیون و... را شامل می شود و به همین جهت اختلاف پیدا می شود که آیا مراد از این دیدن، دیدن با چشم عادی و در منطقه خاصی است یا دیدن با وسایل پیشرفته و در هر جای از زمین کافی است و هر کسی براساس دیدگاهی که به آن می رسد فتوا می دهد و بدین خاطر اختلاف فتاوا به وجود می آید که در روز عید فطر آیا به اعلان رادیو عید بکنیم یا نکنیم!

6. دخالت مکان و زمان در استنباط احکام:

 در این که شرایط مکان و زمان بر نحوه استنباط احکام تاثیر گذار است جای تردیدی نیست ولی در میزان دخالت آن ممکن است به نظر افراد تفاوت داشته باشد یکی مصالح و شرایط زمان و مکان را بیشتر در نظر می گیرد و دیگری به دلایل نصوص یا روایات نقش کمتری به آن داده و بیشتر سنتی می اندیشد و در اثر این اختلاف مبانی ممکن است دیدگاه های متفاوتی به وجود بیاید.

7. تشخیص مصلحت یا اولویت دادن به یکی از آنها

از آنجائیکه احکام و مسایل دینی مبتنی بر مصالح و مفاسد است گاهی در تشخیص مصلحت یک حکم یا اولویت دادن یک مصلحت بر مصلحت دیگر در بین فقهاء اختلاف نظر پیدا شود، یکی مصلحت را طبق یک نظر و دیگری مصلحت را در نظر دیگر ببیند یا وقتی انجام عملی دارای یک مصلحت و انجام ندادن آن دارای مصلحت دیگری باشد ممکن است هر یکی از فقهاء در ترجیح یکی از این دو مصلحت، با هم وحدت نظر نداشته باشد و در نتیجه یکی به انجام آن و دیگری به ترک آن فتوا دهد، با در نظر گرفتن اين علل و عوامل و هم چنین عوامل دیگر گاهى بين مجتهدان و مراجع تقليد، اختلاف فتوا پيش مى‏آيد و این یک امر طبیعی است بدون اینکه ناشی از تحریف اصل دین باشد.

اما سوال که پیدا می شود این است که بالاخره وظیفه مسلمانان و مقلدین در این وسط چیست ؟ باید به گفته ای کدام مجتهد عمل کنند تا اطمینان پیدا کنند که به وظیفه ی شان عمل کرده اند؟!

درپاسخ یادآوری می شود که همانطور که در ابتدا نیز اشاره شد فتواى مرجع تقليد ممکن است همیشه صد در صد مطابق با حكم واقعى الهى نباشد بلكه این امکان وجود دارد که گاهی فتوای مجتهدی مطابق با حكم ظاهرى الهى باشد اما از نظر عملی  اگر ما به آن حکم ظاهری نیز عمل کنیم در حقیقت به وظیفه ی خود که همان عمل به حکم واقعی الهی باشد ، عمل کرده ایم زیرا وظيفه ما پس از تحقيق و بررسى لازم در انتخاب مرجع تقلید اعلم و جامع الشرایط عمل به گفته ها و نظریات او است و راهى بالاتر از آن براى تحقيق و نتيجه گيرى حکم واقعی صد در صد برای ما وجود نداشته و بیش از آن تكليفی نیز بر عهده ی ما نمی آید و لذا گفته ای مجتهد خود را به عنوان وظیفه ظاهری عمل می كنیم و عمل بر طبق آن ولو در واقع درست نباشد از نظر ظاهری درست است زیرا این حکم همان چیزی است که مجتهد با تمام توان و تلاشی که داشته است به آن دست یافته است و بیش از آن در وُسع و توان او نبوده است و از این جهت تکلیفی بالاتر از قدرت و توان انسان متوجه ایشان و مقلدین ایشان نمی باشد.

به تعبیر دیگر انسان وظیفه دارد که در میان مجتهدین داناترین و متخصص ترین آنها را به عنوان مرجع تقلید خود انتخاب کند و در احکام فقهی و شرعی طبق گفته های وی عمل نماید و اگر در مواردی احياناً حکم ونظر داده شده با واقع مطابق نباشد و خطا و ناصواب در آید ، همان گونه كه خود مرجع تقلید معذور است ، مقلدین ایشان نيز معذور خواهند بود. زيرا هر دو بر اساس ضوابط و معيارهايى كه در نزد شارع مقدس معتبر بوده عمل كرده‏اند و بیش از آن تکلیف نداشته و چیزی فراتر از آن از آنها خواسته نشده است .

تابعد خداحافظ

والسلام

مظفری

  نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

تأملی برنوشته های بخش سوم آقای نظری (4)

باعرض سلام و احترام خدمت دوستان و بینندگان عزیز در ابتدا بدون مقدمه متن نوشته آقای نظری را و سپس طبق معمول تأمل و توضیحات خود را خدمت شما تقدیم می نمایم :

آیا تعدّد مذاهب و فِرَق اسلامی دلیل تحریف دین اسلام نیست؟

( آقای مظفری در قسمت دیگری از قضاوت شان پیرامون دین اسلام نوشته است:

«دینی می تواند خاتم ادیان باشد که اولاً از تحریف شدن کاملاً محفوظ باشد زیرا يكى از مهم ‏ترين علل تجدّد نبوت، تحريف اديان پيشين از سوى پيروان آن بود، به گونه‏اى كه دستيابى به آن دين ناب، از طريق عادى براى انسان غير ممكن مى‏نمود. لذا دين خاتم بايد از ساز و كارى بهره ‏مند باشد كه آن را از تحريف حفظ كند.»

آقای مظفری اگر راستش را بخواهید، دین اسلام اگر از باقی ادیان دیگر بیشتر تحریف نشده باشد، کمتر که به هیچ وجه نشده است. چنانچه بیش از 13 مذهب رسمی در دین اسلام وجود دارند که بعضی از فرقه های مربوط به این دین از بیست شاخه تجاوز میکند. اگر تنها مذهب شیعه را مورد بررسی قرار دهیم، بسیاری از احکام این مجتهد با مجتهد دیگر همخوانی ندارند که اولاً تقسیم بندی های مذهبی در یک دین خود مبین تحریف آن است و ثانیاً چون تحریفات در دین اسلام یک امر رایج شده است، روز بروز تعبیر های متفاوتی از دین اسلام توسط ایدئولوگهایش ادامه دارد.

اگر از تحریفات شعبات مذهبی و فرقه های دین اسلام بگذریم و تنها به کتاب اساسی آن یعنی قرآن، گزری اندازیم، این کتاب مقدس مسلمانان نیز از دست برد استفاده جویان مصئون نمانده است. بطور مثال پس از رحلت پیامبر و اختلافات میان پیروان او، چند نوع قرآن در عرصه کار و بار سیاست عرض وجود کرد. قرآن ابو موسی اشعری، قرآن ابی ابن کعب،قرآن عبدالله ابن مسعود و قرآن ابن اسود .تمامی اين قرآن ها در بسياری موارد با يکديگر اختلافاتی داشتند.

 پس از اینکه عثمان در دوره خلافتش دست به جمع آوری قرآن زد، قرآن ها ديگر سوازنده شد و داشتن هر قرآن ديگری در آن زمان جرم محسوب می شد.

بعد از  تدوین قرآن جدید،تغییراتی نیز در سوره ها و آیات ایجاد گردید. بطور مثال به روايت ابن نديم دوازده سوره كه عبارتند از: سوره‏هاى عنكبوت، لقمان، دخان، ذاريات، طور، قمر، تحريم، سئل سائل، مزمل، مدثر، بلد و عصردر قرآن ابی ابن کعب وجود نداشته است البته در کتاب الاتقان از هفت سوره ديگر ياد می شود که در قرآن های امروزی وجود نداشته اما دو سوره در قرآن ابی ابن کعب وجود داشته که در قرآن های امروزی وجود ندارد آن دو سوره «خلع‏» و «حفد»هستند که به ترتيب سوره های 90 و 92 در اين قرآن می باشند.

یکی از قرآنی که  در زمامداری خلیفه سوم از سوختاندن مصئون ماند و جزای از ممنوعه قرار گرفت، فعلاً در موزیم دوشنبه پایتخت تاجکستان قرار دارد. این قرآن آنقدر از نظر تاریخی ارزش داشت که لنین از ترس سرقت آن«،آنرا در موزیم مسکو نگهداری میکرد که بعداً بنا به درخواست مسلمانان آنجا دوباره به تاجکستان بازگردانده شد. (امید است مظفری گرامی طی سفری به تاجکستان این قرآن را زیارت کند).

 نظرات عمر، عایشه، عبدالله فرزند عمر، ابوموسی اشعری، ابي ابن کعب، مالک ابن انس وخیلی از مورخین از جمله محيى‏الدين ابن عربى (متوفاى 638)، صاحب كتاب‏«فتوحات همگی بر این است که قرآن تحریف شده است.

کتاب «الفرقان‏»،توسط نويسنده مصری بنام ،محمد محمد عبد اللطيف معروف به ابن الخطيب،از علماى‏معروف مصر،نوشته شده است.

نويسنده اين كتاب معتقد است علاوه بر تغييرات و تحريفاتى كه پيش از عثمان‏ در قرآن رخ داده است پس از آن نيز، به دست‏ حجاج در دوازده جاى قرآن تغييرات ‏اساسى رخ داد و بر خلاف آن چه در زمان عثمان بوده، ثبت‏شده است. مثلامى‏گويد: در قصه نوح در سوره شعراء من المخرجين بود، و در قصه لوط من‏المرجومين ولى حجاج آن را تغيير داد و من المرجومين را در قصه نوح آورد و من‏المخرجين را در قصه لوط كه اكنون بر همين منوال است.

آقای مظفری این تحقیقات را کمونیست ها انجام نداده اند تا بخاطر بدعت بودن آن از مطالعه محروم کنید. این روایات در متون آثار اسلامی وجود دارند و منبع آن صحيح بخارى-صحيح مسلم -تفسير ابن كثير هستند.

بنا بر این وقتی یگانه کتاب مقدس مسلمانان چنین سرنوشتی را در پیش داشته است، آقای مظفری چرا ادعا دارد که دین اسلام یگانه دینی است که تحریف نشده است!)

پاسخ :

همانگونه که خوانندگان عزیز مطالعه نمودند در این بخش آقای نظری ، دست روی اساس دین اسلام گذاشته و آن را بیش از باقی ادیان دیگر تحریف شده دانسته است و دلیل آورده است که بیش از 13 مذهب رسمی در آن وجود دارد که بعضی از فرقه های آن از بیست شاخه تجاوز می کند و احکام بسیاری از مجتهدین شیعه با مجتهد دیگر فرق می کند و خود این تقسیم بندی یا اختلافات بیانگر تحریف آن است.

ثانیاً در اثر تحریفات رایج ، ایدئولوگ های مسلمان هر روز تعبیر یا تفسیر جدیدی از دین ارائه می دهند.

ثالثاً علاوه براین تقسیمات مذهبی بزرگ ترین منبع دین اسلام یعنی قرآن کریم نیز از تحریف مصوون نمانده است و برای این مسئله نمونه هایی را ذکر کرده است!

درپاسخ لازم است که در هر مورد توضیح لازم داده شود تا درستی و نادرستی این دلایل روشن شود، در ابتدا یادآوری می شود که دلیل سوم آن را جداگانه در بخش های بعدی مورد بررسی قرار می دهم و فعلاً فرض را بر این می گذاریم که قرآن کریم تحریف نشده است و با این فرض ،دلیل اول ودوم ایشان را که در حقیقت به یک چیز بر می گردد بررسی می کنیم و آن چیز ، وجود اختلاف برداشت های فردی و گروهی از منابع دینی است که به صورت طبیعی برای افراد و گروه ها پیش می آید و گاهی موجب پدید آمدن مذاهب و گروه ها و یا اختلاف دیدگاه ها برای ایدئولوگ های دینی یا مراجع تقلید می شود و در این جا در دو مرحله نسبت به هرکدام توضیح مختصری ارائه می نمایم در ابتدا بررسی می کنیم که :

آیا وجود مذاهب متعدد در اسلام دلیل تحریف اسلام است یا این مسئله دلیل و عواملی غیر از تحریف اسلام داشته است !

 در پاسخ به صورت اجمالی به عرض رسانیده می شود همانطور که قطرات باران در ابتدا صاف و شفاف و زلال به زمین می رسد و پس از آن با برخورد باخاک وخاشاک به صورت سیل و آب گل آلود در می آید دین نیز در ابتدا به صورت واضح و روشن در اختیار بشر قرار می گیرد و پيدايش مذاهب اسلامی تا زمانی که به دستورات صریح و اصول اولیه اسلام پای بند باشند، علل و عوامل خاص خود را دارد که هیچکدام شان ربطی به تحریف منابع اصلی اسلام  پیدا نمی کند و بحث از علل و عوامل پیدایش مذاهب از مباحث مهم علم مذاهب و فِرق است که در این خلاصه نمی گنجد و ما به عنوان نمونه به بعضی از آن ها اشاره می نمائیم.

البته دقت در چگونگى پيدايش هر فرقه برای کشف علل كلى پيدايش فِرَق اسلامى مفيد است. آنچه به عنوان یک علّت اساسی در پیدایش مذاهب و فرقه ها نقش داشته است  اختلاف برداشت از معارف اعتقادى دين است که به دلایل گوناگون صورت گرفته است.

از نظر تاریخی این عامل در زمان حيات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلّم کمتر بوده است و اختلاف برداشت های اعتقادى در ميان امت اسلامى با مراجعه به شخص پیامبراکرم (ص) مرتفع می شده است و اختلافات اعتقادی حادّ به وجود نمی آمده است ؛ اما پس از رحلت ايشان ، بلكه از همان روز، اختلاف بر سر خلافت و امامت ، امت اسلام را به دو شاخه شيعه و سنى تقسيم كرد که بسیاری از فرق و مذاهب دیگر از همین اختلاف سرچشمه گرفته و در زیر مجموعه این دو شاخه قرار می گیرد.

برای درک علل اختلاف برداشت ها و اختلاف عقاید می توان عوامل مختلفی را نام برد که خوشبینانه ترین علت آن را می توان در محدوديت وضعف قواى ادراكى انسان و عدم توانايى درک قطعى همه مسائل اعتقادى و ضعف اراده به عمل به دانسته های خود ، دانست ؛ بسیار طبیعی است که اگر در مواردى یک مسأله به روشنى قابل فهم و قابل حل نباشد، هر كسی راجع به آن به حدس و گمان می پردازد و حدس و گمان هر کس ممکن است با حدس و گمان ديگران متفاوت باشد. در نتيجه از همین جا اختلاف نظرها پیدا مى شود، و اين اختلافها وقتى در مسائل اساسى و مورد علاقه مردم باشد گاه سر از پيدايش فرقه هاى مختلف در می آورد و به همین جهت خداوند برای دستگیری مردم ، پیامبران و حجت های خود را ارسال می نماید تا مردم در اثر دچار شدن به این اختلافات دچار انحراف نشوند در این میان پیامبراکرم (ص) در مدت كوتاه رسالتش فرصت بيان همه مطالب و جزئیات آن را براى مردم  پیدا نکرد و تنها کلیات آن را برای مردم بیان نمود . از اين رو، لازم بود از سوى خداوند جانشينانى همچون او كه معصوم باشند، كار او را به عنوان امامت مسلمين و تبيين معارف قرآن و سنت نبوى ادامه دهند اما اكثر مسلمانها پس از پيامبر(ص) به سبب علل و عواملی که بعضی از آنها ذکر می شوند، راه ديگرى را رفتند که در نتیجه نه تنها از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله استفاده نشد، بلكه كسانى كه به حكومت رسيدند ، دستور منع كتابت احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله را نیز صادر كردند و اين منع تا صد سال بعد، يعنى تا زمان حكومت عمر بن عبدالعزيز به صورت رسمی، ادامه يافت. اين مسأله باعث شد كه مردم از مفسران وحى يعنى سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت او محروم شوند، در نتيجه هر كس طبق ذوق و سليقه خود تفسيرى از قرآن و اسلام ارائه دهد كه در نهايت با پیروی عده ای دیگر از آنها به پيدايش مذاهب مختلف اعتقادى منجر شد.

بنابراين نخستين عامل اختلاف و پیدایش مذاهب ، ناتوانى انسانها از درك همه حقايق، و در عمل عدم بهره گيرى از سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت او  در شناخت اسلام ومعارف اسلامی بوده است.

دومين عامل اختلاف تعصبات قبيله اى است که در ميان اعراب به شدت رايج بود و قبل از اسلام نيز همواره باعث جنگ و خونريزى های دامنه داری مى گشت ، این تعصبات به حدی بود که نقل کرده اند وقتى مسيلمه كذّاب ادعاى پيامبرى كرد برخى از پيروانش می گفتند: ما مى دانيم كه او دروغگوست و پيامبر اسلام راستگوست ، اما دروغگويى كه از «ربعيين» باشد در نزد ما از راستگويى كه از قبيله «مضر»  باشد، محبوبتر است !! جالب است که درباره مسأله خلافت و امامت كه مهترين اختلاف مذهبى در اسلام است ، در کنار عوامل دیگر نقش تعصب قبيله اى بیش از هر چیز دیگر آشكار و برجسته تر است ؛ بر اساس منابع تاریخی و روایی در تجمعی که در سقیفه بنی ساعده بدین منظور شکل گرفت، هيچ يك از انصار و مهاجرين در تعيين جانشين پيامبر از قرآن و یا سنت رسول خدا (ص) يا از مصلحت امت سخن نگفته است بلكه سخن براین محور می چرخید كه جانشينى پيامبر حق گروه انصار است يا حق گروه مهاجرين ؛ و چون در ميان انصار دو قبيله اوس و خزرج وجود داشت و اين دو با هم رقابت دیرینه داشتند، به دليل همين اختلاف انصار ، قبيله قريش يعنى مهاجرين با اِعمال ذرنگی هایی دیگر، غالب شدند.

سومين عامل ایجاد اختلاف، پيروى از هواهای نفسانی و گرايش به سمت منافع مادى و لجاجت است. قرآن كريم در آيات متعدد علت راه نيافتن انسان به حقيقت را رذايل اخلاقى مانند هواى نفس ، قساوت قلب ، كبر و استكبار، بخل و برترى جويى و نيز ارتكاب معاصى همچون ظلم و فسق و حسادت و بغاوت و... مى داند که هر کدام آنها برای نپذیرفتن حق و حقیقت کافی است و هر کدام نقش برجسته ای در پیدایش فرقه های اسلامی ایفا نموده است که پرداختن به آنها در این جا امکان ندارد.

چهارمين عامل ، فتوحات مسلمانان و گسترش حوزه جغرافيايى اسلام بود كه باعث گرديد پيروان اديان و عقايد ديگر به تدريج وارد حوزه حكومت اسلامى شوند. دسته اى از اين افراد كه مسلمان شده بودند، مسائل و مشكلات دین قبل خود را براى مسلمانها مطرح می کردند و بدینوسیله اسرائيلياتى را وارد آموزه‏هاى دينى می نمودند که موجب پديدارى هرج و مرج در اعتقادات، اعمال، اخلاق و آداب و اگر جلوگیری نمی شد حتى وارد جوهره و كنه دين می شد و اين خود موجب پيدايش بدعت‏هاى يهودى و مسيحى در آموزه‏هاى اسلام و تفاسير آیات قرآن می گشت. و آنها كه بر دين خود باقى مانده بودند در اين مسائل با مسلمانان مجادله مى كردند. ترجمه فلسفه يونان در اواخر حكومت بنى اميه و اوايل حكومت عباسيان به اين فرايند شدت بخشيد و زمينه بروز شبهات و پرسشها را قوت بخشيد. اين سوالها و شبهات پاسخ مى طلبيد و پاسخ متفكران مسلمان گاه يكسان نبود كه اين امر باعث اختلاف در ميان مسلمانان مى شد.

پنجمین عامل ، عوامل مادى است : از منابع تاريخى و روايى معلوم مى‏شود که عده ای با جعل مطالب و اخبار غلو آميز و انتشار آن، توجه عده‏اى را به خود جلب كرده و از مواهب و فضل و بخششهاى مادى آنان بهره‏مند شده و می شوند و عده ای براى مباح كردن گناهان و ترك واجبات و فراهم ساختن بساط عيش و عشرت دست به توجيهات شرعى زده و هر از چندگاهی مذهب جدیدی ایجاد می کنند تا توده‏هاى ناآگاه مسلمان به آن ايمان آورده آنگاه به كمك همين توده‏هاى ناآگاه تشكيلاتى به وجود بیاورند و به اهداف خود كه از جمله بسط اباحه‏گرى و... است دست يابند.   

ششمین عامل ، عوامل سياسى است: سياست‏بازانى كه برای رسیدن به اهداف غلط خود از هیچ ترفندی ابا نداشته و از حربه‏هاى گوناگونى استفاده مى‏كنند؛ يكى از آن حربه‏هاى قوى و كارآمد آن ايجاد فِرق و نحله‏هاى گوناگون مذهبى و پس از آن تشدید اختلافات مذهبی است که نمونه های فراوانی دارد و وارد جزئیات آن نمی شویم.

هفتمین عامل اختلاف ناشی از انديشه‏هاى فقهى و حديثى است: فقه شيعه مبتنى بر منابع چهارگانه كتاب، سنت، عقل و اجماع است، اما منابع اهل سنت متكى بر كتاب، سنت، قياس و استحسان است. در نظر شيعه، تمامى احاديث منقول از صحابه و تابعين را نمى‏توان يكجا پذيرفت زيرا برخى از آنها ساختگى‏اند و برخى از اصحاب و راویان احادیث فاقد صفت و ویژگی عدالت بوده‏اند ، اما اهل تسنن بر اين باور است كه بايد سخنان تمامى صحابى پيامبر (ص) را پذيرفت. اين عوامل دست به دست هم داده و باعث اختلاف مسائل شرعى و ایجاد مذاهب فقهی می گردد   

البته عوامل ديگرى نيز براى بروز اختلافات و افتراق امت اسلامى ذكر شده است كه به دليل رعايت اختصار از نقل آن خوددارى مى كنيم آن چه باید در این بحث در نظر داشته باشیم این است که هیچکدامی از این اختلافات از کاهش یا افزایش قرآن کریم به عنوان اصیل ترین منبع دینی نشأت نگرفته است که بعداً مفصل به آن خواهیم پرداخت همه ی این فِرق و مذاهب اسلامی به صورت رسمی قرآن موجود را قبول دارند و تمام اختلافات شان ناشی از برداشت هایی است که از آیات یا روایات پیدا کرده اند و یا ریشه در عوامل سیاسی، اقتصادی ، اخلاقی و اجتماعی وفرهنگی و... داشته است .

سوالی که ممکن است به ذهن خطور کند این است که چرا منابع دینی به گونه ای طراحی نشده است که هیچکدام این اختلافات به وجود نیامده و همه مردم راه واحدی را بپیمایند آیا خداوند نمی توانست که حق را به گونه ای بیان کند که هیچ کسی در مورد آن اختلاف نظر پیدا نکند؟!

در پاسخ باید در نظر داشته باشیم که به طور كلّى هدايت امرى دوجانبه است از يك طرف خداوند (ج) ، پيامبر (ص) و يا امام (ع) وسایل هدايت را در حد ضرورت در اختیار بشر قرار مى‏دهند و از جانب ديگر مردم که مخاطب پیام حق اند آن ها را با اراده و خواست خود مى‏پذيرند یا نمی پذیرند و اگر مردم  هدايت الهی را به هر دلیلی با اراده و اختیار خود نپذيرند، در این صورت خداوند و یا پيامبر (ص) و امام (ع) بر آنان سلطه خاصى ندارند که آنها را به زور و اکراه به هدایت یا وحدت بر یک مذهب مجبور نمایند.

 آنچه به عنوان اتمام حجت الهی بر بندگان لازم است ، رساندن درست پیام حق به مردم و موجود بودن آن در میان شان است اما پس از آن استفاده درست یا نادرست از آن نيازمند زمينه‏هايى دیگری مانند وجود ظرفيت و استعداد و توانايى پذيرش حق و نيز حق‏جويى و حق‏خواهى مردم و دور بودن از موانعی مانند جهل ، تعصب و داشتن اراده قوی بر عمل بر دانسته های خود و... است که اگر اين زمينه‏ها و شرايط را مردم به هر دلیلی از دست داده باشند، نمى‏توان انتظار هدايت و پذيرش حق را داشت و اگر مردم در اثر عوامل مختلف از دین و پیام حق به درستی استفاده نکنند و به جای تحقیق و رسیدن به حق به حدس و گمان و ظواهر و نظرات سطحی و لذّات مادی ، وگرایش های نژادی و نظرات مطابق با خواسته های نفسانی و...  اکتفا کنند در این صورت قصور و عیب متوجه اصل دین نبوده بلکه متوجه رفتار و عملکرد خود مخاطبان خواهد بود.

اختلاف بر سر معارف دين و اصول و فروع آن به شهادت قرآن كريم  از قبل از اسلام نیز در بين مردم بوده است، و قرآن كريم ريشه اين اختلافات را در علماى دين می داند كه به خاطر بغى و حسدى كه در بين خود داشتند با علم و آگاهی اين اختلافها را بوجود می آوردند و در مقابل راه حق راه  دیگری درست می کردند.

اما علت اینکه خداوند جلوی آن را  نمی گیرد در چند جایی از قرآن کریم تصریح فرموده است که : اگر قضاء و حکم حتمى نشده بود كه اهل حق و باطل تا مدت زمانی معين عمر كنند، حتماً بين آنها حكم مي نمود و در هر جا كه اختلاف پیدا مي كردند اهل باطل را نابود مى كرد، و ليكن هر دو طايفه را تا مدت معينی عمر مى دهد، تا هر کسی استعداد و ظرفیت خود را در خوبی یا بدی نشان بدهد، از آن جمله در این آيه مى فرمايد :« و ما تفرقوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم و لو لا كلمة سبقت من ربك الى اجل مسمى لقضى بينهم »  ظاهر قضیه چنین حکم می کند که در صورت پیدایش اختلاف بین حق و باطل خداى تعالى باید دخالت نموده و حق را غالب و بر باطل مسلط سازد، به عبارت دیگر اهل باطل را هلاك و اهل حق را نجات دهد، ليكن براساس قضاى قطعی الهى كه انسان در انتخاب راه و بيراهه باید آزاد باشد، خداوند دخالت مستقیم ننموده و به هر دو گروه تا زمان معین مهلت می دهد تا هر کسی راه خود را برود، مگر در مواردی که بقای اهل باطل به طور کلّی راه هدایت و اتمام حجت را برای خود و دیگران مسدود سازد و آنها هرگونه شایستگی دریافت هدایت را به طور کامل از دست بدهند که در این گونه موارد برای نشان دادن حجت بر آنها و دیگران گاهی با نزول عذاب و ابتلا به سختی ها و مشکلات ، تذکری به مردم داده شده است .

چنانچه در آیه 48 سوره مائده می فرماید:« و لو شاء الله لجعلكم امة واحدة و لكن ليبلوكم فيما آتيكم»   اگر خداوند می خواست می توانست همه بشریت را بر یک دین و امت جمع کند  اما پیدایش اختلافات به خاطر امتحاناتی است که هر کسی باید از آن عبور کند و در آیه دیگر می فرماید اگر بحث اتمام حجت و پیدا کردن راه درست از نادرست مطرح نبود و همه به راه باطل و گمراهی و کفر سوق داده نمی شدند، برای کافران خانه هایی دارای سقف نقره ای و چند طبقه ای قرار می دادیم و نردبان هایی که از آن بالا روند و برای خانه های شان چه دروازه ها و چه سرایر و تخت های زیبایی قرار می دادیم که بر آن تکیه کنند و انواع زینت ها و نقش و نگارها ....«و لو لا ان يكون الناس امة واحدة لجعلنا لمن يكفر بالرحمن لبيوتهم سقفا من فضة و معارج عليها يظهرون ، و لبيوتهم ابوابا و سررا عليها يتكؤ ن و زخرفا… » (زخرف /33و34 و 35). اما برای اینکه مردم از دیدن چنین ظواهری، حقانیت راه آنها را نتیجه نگیرند، خداوند محدودیت هایی را برای آنها ایجاد می کند تا همه نا خواسته و بدون هرگونه تحقیق و اتمام حجت گرفتار کفر و باطل نشود و در عین حال تذکر می دهد که تمام اینها بهره ی زندگی دنیا است و آخرت نزد پروردگارت از آنِ پرهیزگاران است .

بنا براین علت پیدایش اختلاف شرايع و مذاهب امتحان امت ها در ادوار مختلف با تكاليف الهى و احكام تشریعی است که انسانها در مواقف مختلف استعداد های خود را در دو طرف سعادت و شقاوت نشان دهند همان نکته در مورد امت اسلامی نیز مطرح است که با وجود حفظ دین ، مذاهب متعددی پیرامون آن به وجود آید و هر کسی راه خود را برود و در این میان تنها کسانی که راه درست و حق را پیدا کرده و بر صراط مستقیم قدم بر می دارند، اهل فرقه ناجیه اند و البته کسانی که در رسیدن به حق قصور وتقصیری نداشته و کاملاً معذور باشند نیز اهل بهشت خواهند بود .

به دلیل طولانی شدن بحث علل اختلاف نظر مراجع و اندیشمندان دیگر را در بخش بعدی به نشر می رسانم.

والسلام

مظفری

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

تأملی پیرامون نوشته های دور سوم آقای نظری(3)

دراین بخش از باب تنوع هم که شده ادامه نوشته آقای نظری  را پیرامون آموزش عشق ورزی و کیفیت نعمت های بهشتی پی می گیریم ایشان نوشته اند :

(کاش آقای مظفری قادر باشد عشق ورزی را از حافظ بیاموزد تا مجبور نمیشد معنویات را در بدل فروش خود شان برای بهشت رفتن لیلام کند. حافظ میگوید:

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

 

ولی آقای مظفری از قول امام علی میگوید که پس خود را جز به بهشت نفروشيد. سوالی که از آقای مظفری باید پرسیده شود این است که آیا آرزوی به بهشت رفتن خود یک انگیزه ای مادی نیست؟

میگویند در بهشت جوی های شیر و عسل جاریست، آیا شیر و عسل پدیده های مادی است یا معنوی؟ میگویند در بهشت تاک های انگور و میوه های وافر وجود دارند، آیا میوه پدیده های مادی است یا معنوی؟ میگویند در بهشت برای مردان مومن علاوه بر زن های دنیوی شان، حُرهای همیشه باکره موجودند، آیا حُرها که وسیله رفع قوه شهوانی مرد های مومن هستند، یکی از غریزه های جنسی مادی است یا معنوی؟ و اصلاً همیشه باکره بودن حُرها، در مقابل همیشه باکره نبودن زنان دنیوی، یکی از کمبودات انگیزه های مردان برای ارضای امیال نفسانی مادی است یا کدام دلایل معنوی دیگری دارد؟

در کل آنچه آقای مظفری بنام معنویات ازش دم میزند چیزی جز رسیدن به مادیات است، یا برای رسیدن به معنویات؟ و آیا در شکل و محتوای این معنویات، جز اختلاف زمانی و مکانی چیزی دیگری مشاهده میگردد؟ میگویند در بهشت هم شراب وجود دارد و هم عیش و نوش. شراب شان همان آبجو های اسلامی است و عیش اش همان کام گرفتن از حُرها! آیا مگر خود همین حُرها دلالت بر اشتراکی بودن عیاشی بشکل جمعی نیست؟ یک حُر ممکن است با هزاران مرد مومن همخوابه شود و آیا این خود دلالت بر این نمیکند که تک همسری برای مرد های این دنیا، نوعی قیودات برای آنها بجا گذاشته که در عوض آن این خلاء را در بهشت جبران کرده و بقول مطهری، آرزوی فضای کمونیزم جنسی در بهشت بسر می پرورانند. حال موجودیت حرهای بهشتی نوعی کمبود احساس جنسی مادی تلقی میگردد یا کدام دلیل و برهان معنوی دارد؟)

آموزش عشق ورزی !

در ابتدا سراغ آموزش عشق ورزی از حافظ می رویم اگرچه این کلاس آموزشی با مشکلاتی همراه است و لذا به عنوان یک آرزو و با تردید بیان شده است که (کاش آقای مظفری قادر باشد عشق ورزی را از حافظ بیاموزد )  مشکلات این کلاس به نظر خودم در این است که دقیقاً نمی دانم که عشق ورزی از کدام شعر حافظ مورد نظر آقای نظری بوده است اگر خدمت بی مزد و منت حافظ مورد نظر باشد به نظر می رسد که این خدمت نیز چندان بی مزد و بی منت نبوده است زیرا هم در ابتدا از یار دلنواز خود در کنار شکر، شکایت کرده است و هم در مصرع دوم همین شعر  دعا کرده است که یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت یعنی ولو حافظ خود را خادم بی مزد و منت معرفی کرده است ولی در واقع از مخدوم خود عنایتی توقع داشته است، به هر حال توقع عنایت و گوشه چشمی از یار دلنواز در جای خودش کار معقول و توقع بجایی است اما اگر بخواهیم عشق ورزی در کلاس بالاتر را از کسی بیاموزیم باید به این گفته سنائی غزنوی توجه کنیم که گفته است :

«عاشق از کام خود بری باشد»

یا به گفته مولانا جلال الدین بلخی :

عشق هایی کز پی رنگی بود    

عشق نبود عاقبت ننگی بود

تو به یک خاری گریزانی زعشق    

تو به جز نامی چه می دانی زعشق

عشق را صد ناز و استکبار هست   

 عشق با صد ناز می آید به دست

عشق چون وافی است وافی می خرد   

 در حریف بی وفا می ننگرد

یا به گفته شیخ فخرالدین عراقی :

عشق گر زیبا بود ، معشوق گو زیبا مباش  

عشق را با صورت زیبا و نازیبا چه کار

تا نپنداری که سلمان را نظر بر شاهد است

مست جام عشق را با شاهد رعنا چه کار

بنابراین خدمت بی مزد و منت حافظ برای عنایت یار دلنواز چیز خوبی است اما بالاتر از آن عشق ناب و خالصی است که عاشق بدون توجه به کام و آرزوی خود، تنها به رضایت و خشنودی معشوق خود می اندیشد و پروانه سان آرام و بدون هیچگونه توقعی در اطراف شمع وجود معشوق خود می چرخد و عاقبت خاموش و آرام در آتش عشق می سوزد و آه و نفیری هم از نهادش بیرون نمی آید.

برای چنین عشقی ، این شعر حافظ مناسب است که گفته است :

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

این مراتب گوناگون عشق ورزی و بندگی در کلام امام علی (ع) نیز به خوبی مطرح شده است که : گروهی خدا را از روی رغبت و میل (به بهشت ) پرستش می کنند این عبادت تجار است و گروهی او را از روی ترس می پرستند این عبادت بردگان و غلامان است. وگروهی  خدا را بخاطر شکر نعمت ها (واینکه شایسته عبادت است) می پرستند ، این عبادت آزادگان است.(نهج البلاغه حکمت 237)

 بنا براین، عبادت برای رسیدن به بهشت عبادت اهل معامله و تاجران است که آنها تا چیزی نگیرند متاعی نمی فروشند خدمت بی مزد و منت هم اگر می کنند عنایتی توقع دارند، اما بالاتر از این عبادت ، عبادت آزادگان و احرار است که آنها تنها با توجه به شایستگی معبود، به عبادت می پردازند و عبادت به شرط مزد نمی کنند زیرا معبودی را می پرستند که شایسته ای آن است ولو بهشت و جهنمی هم در کار نباشد آنها بندگی شان را با تمام وجود انجام می دهند چه به بهشتش ببرد یا به جهنمش ، آنها کار خود را به جا می آورند ، بفرمایش امام علی (ع) اگر بر فرض ایشان را در جهنم هم قرار دهند ایشان از شدت عذاب جهنم نمی نالد بلکه از دوری و فراق محبوب می نالد و عاشقانه فریاد می زند که «و لاُنادِیَنَّک اَینَ کُنتَ یا ولیُّ المُومنین یا حبیب قلوب الصادقین و یا اله العالمین» ؛ کجایی ای یار مومنان و کجایی ای عشق دلهای پاکان و ای معبود جهانیان !!

البته قابل یادآوری است که عمل با انگیزه ی  ترس از جهنم و رفتن به بهشت نیز یک انگیزه معنوی بوده و این اعمال نیز مقبول و دارای ارزش معنوی است و خیال نشود که پس عبادت و بندگی بسیاری از مردم که با این انگیزه صورت می گیرد ارزش معنوی ندارد؛ نه خیر، این کارها نیز ارزش خود را دارند اما بالاتر از این عبادت ، عبادتی است که با انگیزه های بالاتر و پس ازشناخت و معرفت بیشتری به دست آید که البته این نوعش کار هر کسی نیست.

اما در پاسخ به این سوال شما که نوشته اید (سوالی که از آقای مظفری باید پرسیده شود این است که آیا آرزوی به بهشت رفتن خود یک انگیزه ای مادی نیست؟ )

تفاوت نعمت های بهشتی با نعمت های دنیوی

1- شراب دنیوی و شراب اخروی :

در پاسخ عرض می شود که نعمت‏هاى بهشت درست است كه بعضی از آنها به صورت نعمت های مادى بيان گرديده است، ولی باید توجه داشته باشیم که به اعتبار تفاوت خود عالم آخرت با عالم دنیا، نعمت های آن نیز با نعمت‏هاى دنيايى تفاوت كلى و اساسی دارد به عبارت دیگر  نوع حيات در آخرت و مختصات زندگى پس از مرگ با زندگى دنيوى تفاوت بنيادى دارد. چرا كه محدوديت، نسبيت، ناخالصى لذت‏ها و عوارض ناپسند و غيره از عمده‏ترين ويژگى‏هاى حيات دنيا است كه هيچ‏كدام شان در آخرت وجود ندارد و خداوند متعال در کنار تصریح به این نعمت ها به تفاوت های آنها با نعمت هایی دنیوی نیز اشاره نموده است مثلاً وقتی از شراب بهشتی سخن می گوید فوراً قید طهور و بسیار پاکیزه را برای آن می آورد و ویژگیهای آن را زلال و شفّاف، و مزه ای آن را مثل کافور (خوش بو و خنگ و ضد عفونی کننده) ، زنجبیل (مزه تندی مخصوص و لذت بخش)، سلسبیل (هم لذت بخش و هم به راحتی و آسانی در دهان و حلق جاری شدن) ،رحیق مختوم (شراب ناب وزلال و دست نخورده و سربسته و آلوده نشده ) و تسنیم (شراب ناب و مخصوصی که به صورت چشمه ساری از بالا به پائین سرازیر می گردد ) و... معرفی می کند. مثل يـطـاف عـليهم بكاس من معين یعنی برای اهل بهشت ظرف های پری از نوشيدنى هایی زلال كه ازپشت ظرف ديده شود، چرخانده می شود نوشیدنی که «بـيـضـاء لذة للشـاربـيـن » است يـعـنـى شـرابـى صـاف و زلالی است كـه صفا و زلالى اش براى نوشندگانش لذت بخش است . بعد فوراً به تفاوت آن با شربت و شراب های دنیوی می پردازد که  «لا فـيـهـا غـول و لا هـم عـنـهـا يـنـزفـون »(صافات آیات 45- 47) نوشیدنی هایی که نه در آنها چیزهای مضـر و فـاسـد كننده ای اسـت  ونه مست کننده ای است كـه عـقـل را از بـيـن بـبـرد پس شراب بهشتی کاملاً از شراب دنیوی متفاوت است و از جنس آبجو اسلامی هم نیست که شما به آن اشاره کرده اید .

2 - همسران بهشتی

در مورد عیش و نوش بهشتی و کام گرفتن از حور العین اصلش حرف درستی است اما در اینکه از این مطلب اشتراکی بودن عیاشی و کمونیسم جنسی استفاده شود چیزی جالب و جدیدی است که آقای نظری به آن دست یافته است و احتمال داده است که (یک حُر ممکن است با هزاران مرد مومن همخوابه شود ) در حالیکه ویژگیهایی که برای همسران بهشتی در آیات و روایات بیان شده است کاملاً چنین چیزی را نفی می کند که به چند نمونه از آنها اشاره می کنم از جمله در قرآن کریم آمده است که در بهشت  در کنار بهشتیان حوريانى است كه نگاه شان با كرشمه و ناز  و دارای چـشـمان درشت و در عين حال زيبا است « و عندهم قاصرات الطرف عين » ،یا به تفسیردیگر حوريانی که فقط بـه هـمـسـران شان نگاه مى كنند، و آن قدر ايشان را دوست مى دارند كه نظر از ايشان به ديـگر سو، نمى گردانند و مراد از كلمه (عين(  آن است كه : هم سياهى چشمهاى حوريان بسيار سياه است ، و هم سفيدى اش بسيار سفيد.«كـانـّهـن بـيـضٌ مـكـنون»  هم چون تخم مرغی پنهان شده و ذخيره شده و دسـت نـخـورده در زیر پر مرغ (صافات آیات 47- 49).

در سوره واقعه /37 زنان بهشتی را باکره و شوهر به خود ندیده معرفی می کند که نسبت به شوهرهای خویش عشق می ورزند و خوش سخن و فصیح می باشند و با آنان هم سن و سال بوده و درخوبی وزیبایی هم از لحاظ ظاهر وباطن همانند هستند «فجعلناهن ابکاراً عُرُباً اتراباً».

در آیات 25بقره، 15 آل عمران، 57 سوره نساء یکی از ویژگیهای همسران بهشتی را پاکیزه بودن شان از هر نوع آلودگی ها و زشتی های همه جانبه بیان می کند که «لهم فیها ازواج مطهرة...» .

در آیه 56و 72 سوره رحمان ، دست نخوردگی و از هر نظر بکر بودن را یکی از ویژگیهای آنها بیان می کند که درباغ های بهشتی زنانی هستند که جز به همسران خود چشم نمی دوزند و عشق نمی ورزند و قبل از آن هیچ انسان و جنّی با آنان تماس نگرفته است «فیهن قاصرات الطرف عین ، لم یطمثهن انس قبلهم ولاجان» .

در سوره واقعه آیه 22و23 آن زنان را مانند مروارید در صدف سفیدی پنهان شده معرفی می کند که کوچکترین گرد و غبار به خود ندیده باشند«وحور عین کامثال اللوءلوء المکنون».

در سوره رحمان آیه 72 آنان را در خیمه های بهشتی مستور و به دور از چشم دیگران معرفی می کند « حور مقصورات فی الخیام».

اگر یک نگاه بسیار اجمالی به این آیات داشته باشیم و از روایات فراوانی که در این زمینه است چشم پوشی کنیم به خوبی پی می بریم که هرگز امکان ندارد که یک حور با هزاران مرد مومن همخوابه شود. این مسئله با قطع نظر از عالم آخرت در عالم دنیا با همه محدودیت هایش تنفر آور است چنانچه حافظ شیرازی با بیان کنایه آمیزی بیان کرده است که :

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

که گاهگاه بر او دست اهرمن باشد

البته غیر از ویژگی اختصاصی بودن همسران بهشتی ویژگیهای دیگری نیز برای آنها بیان شده است که چون در نوشته آقای نظری به آنها اشاره نشده است من نیز به آنها نمی پردازم ، تا چند صباح زندگی دنیوی راحت تر تحمّل شود و عشق عاشقان برای رسیدن به چنین همسران به جوش نیاید!! 

نعمت های معنوی بهشتی

البته ناگفته پیدا است که این حرف ها برای اهلش ارزشمند است و گرنه ممکن است کسی این حرف ها را دل خوشک برای افراد ساده دل بداند و خود شان وعده های بهشتی را برای خود در همین دنیا فراهم کند و چون چنین احتمالی قوی است خداوندمتعال نیز در پاسخ به چنین احتمالی به پرهیزکاران با شدت و تاکید بیشتری مژده می دهد و هر نوعی از شراب ها را در پاسخ به پرهیزکاری مومن به یکی از گناهان و هر نوعی از نعمت ها را در مقابل اجتناب از معاصی خاص معرفی می کند و در نتیجه به صراحت بیان می کند که نعمت های بهشتی را نه می توان با قالب الفاظ دنیوی بیان داشت و نه می توان تصوری درستی از آنها را برای بشر محدود در عالم طبیعت محدود ارائه داد، زیرا هر عالمی اقتضائاتی خاص خودش را دارد که تا انسان در آن زندگی می کند مقتضیات عالم دیگر را به آسانی درک و باور نمی تواند، چنانچه اگر مصاحبه ای با جنینی که در شکم مادر قرار دارد انجام شود و به او گفته شود که شما پس از به دنیا آمدن در کره ای زمینی زندگی می کنید که این قدر وسعت دارد و چه امکانات و نعمت هایی در آن قرار دارد و ممکن است آنجا برای تو ضیقی کند و تصمیم بر فتح کرات دیگر با این وسعت شان بگیری ، نه تنها باور ننموده بلکه آن را مسخره می نماید و از چنین جهان با تمام نعمتهایش اعلان بیزاری می جوید و می گوید برای من همان نیم متر در نیم متر جا ویک لوله بند ناف کافی است من بیش از آن را نه لازم داشته و نه می خواهم !! به همین دلیل خداوند متعال با تمام امکاناتی که برای بیان نعمت های بهشتی وجود داشته استفاده کرده و آنها را با شباهت های مادی قابل درک برای بشر ، معرفی کرده است اما در عین حال برای بیان تفاوت نعمت های بهشتی از  نعمت های دنیوی در قالب جملات کوتاه و پر معنی این نکته را نیز گوشزد نموده است که با همه ای این بیانات خیال نکنید که نعمت های بهشتی همان است که در قالب لفظ در آمده است بلکه این نکته را توجه داشته باشید که نگفته های نعمت های بهشتی بسیار بیشتر از گفته های آن است همین قدر بدانید که « فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين جزاء بما كانوا يعملون (سجده /16)
هيچ كس نمى داند، مومنین به خاطر اوصافی که دارند  و به خاطر اعمالى كه انجام داده اند خداوند چه ثوابى براي شان در نظر گرفته است ثوابی که «قرةاعين» اند نه «قرة عین» یعنی آن قدر نعمت های بزرگ و خيره كننده ای كه نه تنها يك چشم و دو چشم از ديدنش روشن مى شود، بلكه هر صاحب چشمى كه آن را ببيند چشمش روشن مى گردد.
و معناي این آیه  اين است كه هيچ نفسى از نفوس بشر نمى داند كه خدا چه نعمتهايى كه مايه روشنى ديده هر صاحب ديده اى است در قبال اعمال نيكى كه مومنین در دنيا كرده اند پنهان نموده است ، و اين ندانستنشان به خاطر اين است كه آن نعمت ها مافوق علم و تصور شان است .

«يطاف عليهم بصحاف من ذهب و اكواب...»
برای مومنین (خوردنیهایی )در کاسه های زرین و (آشامیدنی هایی ) در كوزه های بی دسته دائما قـدح قدح مـى آورنـد و جـام جام مـى بـرنـد « و فـيـها ما تشتهيه الانفس و تلذّ الاعين»  و در آن هر چه دلها هـوس مـى كـنـد(از قـبـيـل چـشـيـدنيها، بوئيدنيها، شنيدنى ها، و لمس كردنيها، و خلاصه چيزهايى كه انسان از آنـهـا لذت می برد. و مـراد از نعمت هاییی که چشم ها از آن لذت می برد نعمت هایی مثل زیبایی ، زيـنـت ، منظره های سرورانگیز، رخساره هاى زيبا، لباس هاى فاخر است  و هم چنین شامل لذت های معنوی روحى و عقلى نیز است زیرا دیدن شامل دیدن با قلب نیز می شود .

 خداى سبحان در این جمله)ما تشتهيه الانفس و تلذّ الاعين) تمامى نـعـمت هاى بهشتى را در عبارتى كوتاه آورده كه اگر تمامى خلائق جمع شوند و بخواهند انـواع نـعمت هاى بهشتى را توصيف كنند، نمى توانند وصفى پيدا كنند، كه در اين عبارت كوتاه نگنجد و دو صفت (ما تشتهيه الانفس ( و )تلذّ الاعيُن ( شاملش نباشد .  نزدیک به همین عبارت و با لطافت دیگر در آیه 102سوره انبیاء آمده است که مومنین را در وسط آنچه دل شان بخواهند جاودانه متنعم معرفی می کند:« وهم فی ما اشتهت انفسهم خالدون»، اینها چیزهای دلبخواه را به صورت مطلق بیان می کند که شامل نعمت های مادی و معنوی است .

 و آیه 22 سوره طور  و 21 واقعه و 42 مرسلات،  از میوه ها و گوشت های دل بخواه برای مومنین خبر می دهد که :«وامددناهم بفاکهة و لحم ممّا یشتهون» ، «و فاکهةممّایتخیرون ولحم طیر ممایشتهون» ،  «و فواکه مما یشتهون»
بنابراین یکی از تفاوت های نعمت های مادی دنیوی با نعمت های بهشتی در این است که نعمت های دنیوی هر چه باشد ناپایدار و زوال پذیر است در حالیکه نعمت های بهشتی چنین نیست و در ادامه دیگر و یژگیهای نعمت های بهشتی این ویژگی را هم اضافه نموده است که : « و انتم فيها خالدون» (زخرف / 71) در حالیکه شما مؤمنان الى الابد در اين نعمت خواهيد بود،آگاهی به اين بشارت ، چنان لذتى روحى و معنوی به انسان مـى بخشد، كـه با ساير لذتها بـا هـيچ مقياسى قابل قياس نيست، و با هيچ وسیله ی قابل اندازه گیری نیست. «و تلك الجنة التى اورثتموها بما كنتم تعملون لکم فیها فاکهة کثیرة منها تأکلون » (زخرف / 72و73) این بهشتی است که شما وارث آن می شوید بخاطر اعمالی که انجام می دادید. و در آن برای شما میوه های فراوان است که از بعضی از آن ها می خورید. )بقیه نعمتهاى بهشتى تمام شدنى نيست ، هر قدر هم بخوريد قسمتى از آن را خورده ايد.)

بنابراین نعمت های بهشتی هم از نظر زمانی جاودانه و هم از نظر مقدار نا محدود و هم به تعداد تنوع خواسته ها ، اشتها و آرزوهای افراد مومن از تنوع بسیار برخوردار است و هم از نظر کیفیت بسیار با کیفیت و... اند و در مجموع شرايطى كه برای بهشت و نعمت های بهشتی  وجود دارد،در وصف نمی گنجد.

چنانچه نظیر عبارت کوتاه قبلی را در آیه 31 سوره فصلت نیز می خوانیم که : «نحن اولياءكم فى الحيوة الدنيا و فى الاخرة و لكـم فـيـهـا مـا تـشـتـهـى انـفسكم و لكم فيها ما تدعون» پس از مژده همراهی فرشتگان در دنیا و آخرت می فرماید  برای شما در عالم آخرت هر چیزی که اشتهاء  داشته و از آن لذت ببرید، (مانند  هر نوع خوردنی و نوشيدنى و شهوات جنسى و روحی و... وجود دارد )و هم چنین هر چیزی که بخواهید و طلب کنید در آن موجود است، در این آیه  بشارت مى دهد به اينكه در آخـرت هر خير و لذتى قابل تصور و هر خواست قابل اشتهاء موجود است، نه تنها به اندازه خواست و اشتهاء مومنین بـلكه از آن هم وسيعتر و بالاترش وجود دارد چنانچه در آیه دیگر فرموده است « لهم ما يشاؤ ن فيها و لدينا مزيد.

 پس توجه داشته باشیم که در مورد نعمت هایی که در قالب الفاظ نعمت های مادی بیان شده اند باید این تفاوت را در نظر بگیریم که هیچ کدام آنها مثل نعمت های دنیوی زوال پذیر و محدود نیستند بلکه نعمت های جاودانه ای هستند که هیچگونه پژمردگی ، فسردگی ، کهنگی ، زشتی ، دلزدگی ، تنفر و انزجار ، پیری و فرتوتی آنها را تهدید نمی کند ، از طرفی اراده ها و خواسته ها و هوس های این جهان هم محدود است و هم در موارد فراوانی باید مهار گردد تا سلامت نفسانی و تکامل انسانی به خطر نیفتد ولی در جهان آخرت خواسته های انسان آزاد است و هیچ نوع محدودیت در آرزو و محدودیت در برآورده شدن شان وجود ندارد و این آزادی و رهایی خواسته ها از یک جهت به دلیل مهذب بودن صاحبان شان که افراد بهشتی اند مشکل ساز نمی شود و از طرفی محدودیت عالم دنیا در آن جا وجود ندارد که موجب تنازع و اصطکاک حقوق بهشتیان گردد.

 همانطوری که در مباحث گذشته اشاره کردیم وقتی خود نعمت های مادی دنیوی به تبع انگیزه های معنوی،رنگ معنوی به خود می گیرد و آنها را امور معنوی می سازد ، تعبیر از نعمت های معنوی در قالب نعمت های مادی نیز آسیبی به معنوی بودن آنها وارد نمی کند.

ادامه نوشته های  آقای نظری را می خوانیم که نوشته اند:

( آقای مظفری استدلال کرده است که زنان بصورت طبیعی خواهان تک همسری اند ولی مردان بصورت طبیعی خواهان چند همسری یا کثیر الهمسری هستند؟!

آیا آقای مظفری نمیداند که زنان در یک مقطع تاریخی که هزاران سال بطول انجامید هژمونی جمیع الهمسری را گذراند که تاریخ آن دوران را زن سالاری یا مادر شاهی میداند؟ درین دوره زن سالاری، فرزندان از جانب مادران شان شناسایی میشدند نه از پدران شان. یقیناً که ایشان ازین نوع تاریخ ها چیزی نمیداند. چرا که اینگونه تاریخ ها را بدعت میداند. آخر این تاریخ را کمونیست ها نساخته است بلکه محققیق و دانشمندان ساخته اند که در آنزمان مارکسیست هیچ ظهور نکرده بود. خوب از بحث دور نرویم که انگیزه کام گیری از زنان دنیوی و حُرها برای مردان مومن یک پدیده مادی است یا معنوی؟من که هیچ موردی از وعده های بهشتی را نشنیده ام که معنوی تلقی گردد. مثلاً نشنیده ام که مردان و زنان مومن در بهشت به تحقیق و مطالعه و کشفیات حقیقت مشغول باشند و ده ها آثار هنری، زیبایی و معرفت معنوی خلق کند. بر عکس آنچه دیده و خوانده ام، وعده های بهشتی همه پدیده های مادی هستند که درین دنیا مردان مومن بخاطر حسرت نرسیدن و محرومیت به آن پدیده ها، آرزوی رسیدن آنها را در دل می پرورانند)

در ابتدا برای توضیح مطلب آقای نظری عرض می کنم که بنده در بحث تعدد زوجات در اسلام چند دلیل برای این مطلب بیان نموده بودم که یکی از آنها با استناد به گفته روان شناسان این بود که : ( آنها معتقدند زنان به طور طبيعى «تك شوهرگرا» مى‏باشند و فطرتاً از تنوع همسر گريزانند و خواستار پناه يافتن زير چتر حمايت عاطفى و عملى يك مرد مى‏باشند و تنوع گرايى در زنان نوعى بيمارى محسوب می شود. ولى مردان ذاتاً تنوع گرا و «چند زن گرا» می باشند ،) ظاهراً پاسخ این مطلب آقای نظری در همان مطلب آمده است که  تنوع گرایی زنان نوعی بیماری محسوب می شود، اما اگر ایشان در مقطع تاریخی چندین هزارساله ادعا کنند که تمام زنان دارای چنین هژمونی جمیع الهمسری بوده اند،  به نظر غیر قابل اثبات می رسد زیرا در هر زمانی زنان زیادی  را می توان پیدا کرد که چنین هژمونی را نداشته باشند، بلی اثبات این مسئله به صورت جزئی و فی الجمله در هر زمانی ممکن است و ما منکر آن نیستیم و چنین افرادی از گذشته تا حال بوده و در آینده نیز پیدا خواهند شد و افراد زیاد و معروف مثل زیاد بن ابیه و ... به گفته آقای نظری از جانب مادران شان به درستی یا نادرستی شناسایی شده اند، موارد استثنایی در هر موردی پیدا می شود، از چنین تاریخ هایی هم کم و بیش اطلاع داریم و می دانیم که این ها را کمونیست ها نساخته است ولی این نمونه ها را مقطعی و یا در محدوده ی خاص می دانیم چنانچه در متون دینی ما هم آمده است که  روزگاری مردان تنوع گرا نیز از جنس مخالف شان بیزار بوده وتنها به هم جنس خود می پرداخته اند چنانچه امروزنیز  شاهد آن هستیم ، منتهی  حساب این گروه ها و افراد و مقاطع تاریخی را به حساب کل نمی گذاریم .

اما در مورد کیفیت نعمت های بهشتی کمی از آنها را برای ایشان عرض می کنم تا اگر تا هنوز نشنیده اند  از نو بشنوند.

اولاً این تفاوت دنیا و بهشت را باید در نظر بگیریم که نعمت های معنوی این دنیا نیز با صد ها مشکلات و تحمل زحمات همراه است ، مثلاً برای تحقیق و کشف حقیقت و خلق آثار هنری و ... باید سال ها زحمت کشید تا اولاً مقتضی و زمینه آن ها را به دست آورد و ثانیاً باید با موانع آن مبارزه کرد و ثالثاً با زحمت به کشف جدید یا خلق اثر جدید دست یافت آن هم به شرط که این حقیقت پس از چندی ابطال نشود یا این اثر در مقابل اثر دیگر خود را نبازد یا احساس امنیت و شادی پیدا شده ، واقعاً امنیت وشادی واقعی باشد نه امنیت و شادی که در اثر بی خیالی ، مستی و مواد مخدر و قرص های روان گردان و دواهای شادی زا و الکول های خمار کننده به وجود می آید.

اما نعمت های معنوی بهشتی چنانچه از آیات که با تعبیر کلی برآورده شدن هر نوع آرزو و خواسته و تحقق هر چیزی که موجب لذت چشم باشد، فهمیده می شود، چنین نیستند ، نعمت ها و لذت های معنوی بدون زحمت هایی دنیوی فراهم می گردند که هر کسی به قدر همت و کسب مراتب ایمان و درجات اخروی خود  از آنها بهره مند است ، یکی از لذت کشف علمی ، خوشش می آید این لذت را آرزو می کند دیگری مثل نوجوانی که در وطن از من می پرسید که در بهشت موتر کرولا هم وجود دارد ؟ موتر کرولا یا الیگانس و بنز و... را آرزو می کند دیگری با حوران بهشتی همدم می شود و کسی از همه دست کشیده و به گفته سعدی تنها به دیدار یار غایب می اندیشد :

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

ابری که در بیابان بر تشنه ی ببارد

حالا از نعمت های معنوی بهشتی نیز هر کس به قدر همت خود می خورد از آن .

ممکن است آقای نظری استفاده نعمت های معنوی بهشتی را از این تعبیر کلی قرآن کریم قانع کننده نداند در این جا به صورت خاص به بعضی از نعمت های معنوی که در آیات شریفه مطرح شده است اشاره می کنم :

 آسایش و امنیت

 اگر امنیت و آسایش دنیوی را با تمام وابستگی های که به بدن و مادیات دارد از نعمت های معنوی محسوب نمائیم ، بدیهی است که امنیت و آسایش اخروی از جنس و کیفیت دیگری است که به طریق اولی می توان آن را از نعمت های معنوی محسوب نمود این نعمت را در چند بخش مورد اشاره قرار می دهم :

الف ) امنیت و سلامتی به هنگام ورود به بهشت : «اُدخلوها بسلام آمنین»؛ در سلامت و آرامش کامل وارد بهشت شوید.(حجر/45/46) ؛ یا «ادخلوالجنة لاخوف علیکم و لاانتم تحزنون» ؛ وارد بهشت شوید در حالیکه نه ترس و بیمی بر شما است و نه گرفتار غم و اندوه می شوید.(اعراف /49)

ب ) استقرار در خانه های امن : «... و هم فی الغرفات آمنون» آنان در غرفه ها و بالاخانه های امن قرار دارند.(سباء/37) و یژگیهای دیگر این خانه ها پاکیزگی آن است که «و مساکن طیبة فی جنات عدن ...» توبه /72 و صف 12) آنها در این خانه ها به دور از هر گونه آلودگی های معنوی مثل زنگار کینه و کدورت و... با شادمانی رو به روی هم بر تخت های زرین نهاده شده قرار می گیرند «و نزعنا ما فی صدورهم من غلّ اخواناً علی سرر متقابلین (حجر/47)  فی جنات نعیم علی سرر متقابلین (صافات/44) علی سرر موضوعة متکئین علیها متقابلین (واقعه 15/16) در این خانه ها به فرموده پیامبراکرم(ص) نعمت هایی قرار دارد که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه به فکر بشری  خطور کرده است « فیها مالا عینٌ رأت و لا اُذُنٌ سمعت و لاخطر علی قلب بشر...» (کنزالعمال ج 14، ص 454) . در این خانه ها تخت های زیبا و بر افراشته ای قرار دارد «فی جنة عالیه فیها سرر مرفوعة» ( غاشیه /10-13)

ورد زبان شان حمد و ستایش خداوند است که از آنها هر گونه حزن و اندوه را بر داشته است و آنها را در یک امنیت سراسری و همه جانبه قرار داده است «و اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا اَلْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَكُورٌ»(فاطر/34) و در بیش از 12 آیه قرآن کریم هر گونه خوف و حزن از مومنین نفی شده است که :لهم اجرهم عند ربهم ولاخوف علیهم ولاهم یحزنون».

 گفتار و برخوردهای شیرین

یکی از اسباب رنج و فتنه در دنیا استفاده از گفتار و برخوردهای ناشایست است که در روایتی از پیامبراکرم(ص) نقل شده است که ضربه فتنه ی زبان از ضربه شمشیر شدیدتر و خطرناک تر است «فتنة اللسان اشد من ضرب السیف» و بسیاری از گناهان نظیر دروغ ، تهمت ، فحش ، اشاعه فحشاء ، افترا، غیبت، نفاق افگنی، سخن چینی، تحقیر و... از زبان سرچشمه می گیرد اما در فضای عطرآگین بهشت اثری از این گناهان مشاهده نشده و ادبیات و گفتمان اهل بهشت جز سلام و درود و دعا چیز دیگری نیست آنها در مواجهه فرشتگان الهی با سلام استقبال می شوند که «سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار» (رعد /24)  و با تحیت و سلام با همدیگر ملاقات می کنند که «... و یُلقًّون فیها تحیّةً وًّ سلاما» . (فرقان /76) یا «تحیّتهم یوم یلقونه سلام» (احزاب / 44) زندگی شان در چنان فضای باصفای معنوی و لذت بخش و اطمینان آوری و خالصانه است که: «لایسمعون فیها لغوا ولاکِذّاباً» (نباء /33-35) در آن جا هیچ گونه سخن لغو ، بیهوده ، باطل و غافل کننده از یاد خدا نمی شنوند. «لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا تَأْثِيماً إِلاَّ قِيلاً سَلاماً سَلاماً» (واقعه /26). «لایسمعون فیها لغواً الا سلاما» (مریم/62)

بلکه از همه بالاتر اینکه از ناحیه پروردگار رحیم و مهربان شان نیز سلام دریافت می کنند که : «سلامٌ قولاً من رب رحیم» (یس /58)

در اوج آسایش و راحتی : مومنین در بهشت گرسنگی ، تشنگی، برهنگی ، رنج و واماندگی، آزار حرارت آفتاب و سرما، هیچ غم و اندوهی را احساس نمی کنند «ان لک ان لا تجوع و لاتعری ، و انک لا تظمئوفیها و لاتضحی» (طه 118-119)

 دریافت رضوان و خشنودی خداوند:

 مهمترین نعمت معنوی بهشتی آن است که مومنین با داشتن نعمت های فراوان بهشتی از غفران ، رحمت خاص، رضایت و خشنودی خداوند برخوردارند چیزی که برای عاشقان کوی یار ، حلاوت و شیرینی و لذت خاصی دارد که به هیج وجه قابل وصف نیست چیزی که خداوند به صورت اجمال و کلی از آن خبر داده است که  « و یبشرهم ربهم برحمة منه و رضوان وجنات ...» . (توبه / 21) ؛ « و رضوان من الله اکبر»(توبه /72)؛ «و مغفرة من الله و رضوان» (حدید/20) ؛   يا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِي إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي‏ (فجر/28) و آخر دعوانا أَنِ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ اَلْعالَمِينَ‏

البته از آنجائیکه ذکر العیش نصف العیش است سخن گفتن از نعمت های مادی و معنوی بهشتی به هر مقدار طول بکشد برای اهلش شیرین است ولی به دلیل طولانی شدن مطلب از ادامه آن صرف نظر نموده و دو سه نکته کلی دیگر را اشاره می کنم :

اول اینکه این نعمت هایی که به صورت کلّی بیان شد برای اطلاع از وجود چنین نعمت ها در بهشت است که برای ما خبر داده شده است اما اینکه چه کسانی از این نعمت ها برخوردار می شوند سخن دیگری است که باید در جای خودش مورد بررسی قرار گیرد اما در یک جمله می توان گفت که نعمت‏هاى بهشتى به تناسب درجات كمالات انسان‏ها، داراى مراتب و درجات گوناگونى است كه اهل درجات عالى از تمام لذت‏ها و بهره‏هاى مراتب پايين‏تر نيز برخوردارند ولى افرادى كه در مرتبه‏هاى پايين‏تر قرار دارند از كمالات و پاداش‏هاى مراتب عالى‏تر بهره‏مند نيستند.

دوم اینکه مجددّاً اشاره می کنم که تعبير از نعمت های بهشتی در قالب نعمت های دنیوی به خاطر محدودیت های عالم دنیا است که در این جا به وسیله ی  الفاظ با معانى ارتباط برقرار می کنیم و به همين جهت عالم دنیا ويژگى‏هاى خاص خود را دارد، و اگر قرار باشد که نعمت‏ها و پاداش‏هاى بى‏حد و حصر بهشتى نیز را در قالب تنگ الفاظ بگنجانیم و به این وسیله براى مردم عادى بيان کنیم، مسلماً تعابيری که در قرآن کریم برای این منظور به كار رفته است بهترين و مناسب‏ترين بيان ممكن براى این هدف است و به عبارت ديگر الفاظ و تعابير قرآن، تنزل يافته آن حقايق اخروى است که بهتر از آن را نمی توان پیدا کرد. امیدوارم به همین مقدار تا حدودی مطلب روشن شده باشد فعلاً خداحافظ تا ادامه ...

مظفری

20/1/88

  نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

تأملی برنوشته های دور سوم آقای نظری(2)

باسلام خدمت دوستان و بینندگان محترم که این مباحث را پیگیری می نمایند در این قسمت بخشی دیگری از نوشته های آقای نظری را مورد دقت و تأمل قرار می دهیم در ابتدا مثل معمول متن نوشته ی ایشان را که در ادامه بحث مادی و معنوی بودن امور آمده است مطالعه می نمائیم ایشان نوشته اند:

(حال ببینیم این معنویات چی هست که آقای مظفری عاشق آن است؟

از نظر آقای مظفری نه تنها ایجاد امنیت و رفاه معنویات محسوب نمیگردد بلکه تمامی تلاش و کوشش انسان در امر رشد، توسعه و ترقی علم و معارف نیز بخاطر دنیوی بودنش معنویات شده نمیتواند. پس معنویات مورد علاقه ایشان چیست؟ معنویات مورد پسند مظفری چنین است. توجه کنید:

«اما آزادگى، برتر از آزادى است و نـوعـى حـريـّت انـسـانـى و رهـايى انسان از قيد وبندهاى ذلّت آور وحقارت بار معنوی است . تعلّقات و پـاى بـنـديـهاى انسان به دنيا، ثروت ، اقوام ، مقام ، فرزند و... در مسير آزادى روح او، مانع ايـجـاد مـى كـند.»

ایشان در ادامه نتیجه گیری کرده است:

«آيا هيچ آزاده اى نيست كه اين نيمخورده (دنيا) را براى اهلش واگذارد؟
يقيناً بهاى وجود شما چيزى جز بهشت نيست ، پس خود را جز به بهشت نفروشيد».

خوانندگان توجه دارند که برداشت و قضاوت آقای مظفری از معنویات، چیزی همان مادیات نیست که بدون شک تقلای ایشان در باره استدلال از معنویات، یک کوشش بی ثمر و نا فرجام می باشد. بد تر از همه اینکه معنویات طبق مراد ایشان خود فروشی برای بهشت تلقی میگردد.)

با توجه به مباحث که در قسمت قبلی راجع به معیار مادی و معنوی بودن امور بیان داشتیم پاسخ این بخش از مطالب نیز تا حدودی روشن می شود و آن نقش و دخالت انگیزه ها در جهت بخشی و تعیین مادیت یا معنویت امور است ، ایجاد امنیت و رفاه و هر تلاش دیگر انسان با دو نوع انگیزه کاملاً متفاوت قابل تحقق است، کسی آنها را با انگیزه ی صرفاً دنیوی و به عنوان زمینه سازی توسعه و ترقی کاملاً مادی انجام می دهد و کاری به جنبه ی معنوی و اخلاقی آن ندارد به نحوی که اگر فرضاً ترقی امور مادی و دنیوی شان بر این گونه امنیت و رفاه و توسعه در علم و معارف متوقف نباشد، به هیچ وجه سراغ آن نمی رود، چنین کارهایی ولو از نظر دنیوی دارای فواید و نتایج فراوانی باشد صرفاً کار دنیوی و مادی بوده و ارزش معنوی و الهی برای آن متصور نخواهد بود، چنانچه بسیاری از کارهای که در ظاهر صد در صد معنوی به نظر می رسند مثل نماز و حج و دیگر مناسک دینی  اگر با نیت و انگیزه الهی صورت نگیرد ظاهر آن کارها، آنها را معنوی و الهی ساخته نمی تواند و صاحبان چنین کارهایی تنها از اجر و پاداش دنیوی نظیر احیاناً حسن شهرت و احترام ظاهری و غیره بهره مند بوده و از اجر و پاداش اخروی محروم خواهند بود ، تلاش برای ایجاد امنیت و رفاه مادی نیز طبق همین معیار یک امر دنیوی بوده و علاوه بر فواید دنیوی آن ، ارزش اخروی و معنوی به معنای خاص آن نخواهد داشت .

اگر با این  معیار به کارنامه دولت های توسعه یافته و حکومت های لیبرال و سکولار نگاه کنیم به خوبی مشاهده می کنیم که تمام برنامه ریزی های آنها و حتی تحقیقات علمی و زمینه سازی هایی که برای رفاه و امنیت شان انجام می دهند کاملاً در راستای اهداف مادی و دنیوی شان می باشد، و انگیزه های معنوی و اخلاقی را خیلی کم در آنها مشاهده نموده و یا اصلاً در آنها پیدا نمی توانیم و این واقعیتی است که با چشم سر در گوشه و کنار جهان و لااقل در کشور خود به خوبی می بینیم که تمام سرمایه گذاری ها و اعزام نیروهای نظامی و اطلاعاتی و انجنیری و... و صرف بودجه های کلان و... واقعاً با اهداف کاملاً بشر دوستانه و معنوی و اخلاقی صورت نمی گیرد بلکه تمام کارهای شان با توجه به اهداف مادی و منافع اقتصادی و سیاسی و امنیتی خود شان صورت می گیرد .

نقش انگیزه ها در عملکرد انسان

ممکن است این سوال به ذهن انسان خطور کند که وقتی انسان کاری را انجام می دهد چه فرق می کند که انسان آن را با نیت خدایی و انگیزه معنوی انجام دهد یا با نیت و انگیزه ی دنیوی! آنچه مهم است انجام کار هایی نیک و خوب مثل ایجاد امنیت و رفاه است حالا صاحبان شان با هر نیتی که می خواهد انجام دهد انجام دهد، به تعبیر برادر مهاجر ما،  ما کور ، کالی و دودی می خواهیم حالا هر کسی آن را به ما بدهد با هر نیتی که می دهد ما در حق شان دعا می کنیم که خدا قبول کند انشاءالله !!

درپاسخ به این سوال باید دقت داشته باشیم که اگر انگیزه ها را معیار ارزش معنوی و غیر معنوی قرار می دهیم و برایش این قدر اهمیت قایل شده و به عنوان معیار تشخیص کارهای انسان به مادیت و معنویت در نظر می گیریم، به خاطر نقش تأثیر گذار آن در فرایند و برآیند کارها است، به عبارت دیگر نقش انگیزه ها در چگونگی کارهای انسان به حدی است که کارها به تبع انگیزه ها کاملاً تفاوت پیدا نموده و هر کدام رنگ و بویی خاصی پیدا می کند و چنین نیست که انگیزه ها یک امر اعتباری باشد و هیچ تأثیری در چگونگی و نتایج حاصل از عملکرد انسان نداشته باشد، به عنوان مثال عرض می کنم که اگر انگیزه های عملکرد دولت های خارجی را در تأمین امنیت و بازسازی کشور خود در نظر بگیریم  نقش انگیزه های آنها را در چگونگی عملکرد شان به خوبی درک می کنیم ، مثلاً کسی که با نیت خیرخواهانه ، بشر دوستانه و با توجه به وظایف اخلاقی و معنوی به این کار اقدام می کند حتماً با صداقت و راستی از راه هایی  میان بر و تأثیر گذار و ثمربخش و با انجام کارهای بنیادین و فراهم سازی زمینه های خدمت برای افراد خدمتگذار و دلسوز و اجتناب از کارهای معارض با هدف یاد شده و ... وارد می شود و به اصطلاح معروف برای پر کردن شکم مردم به جای ماهی دادن ، ماهیگیری را آموزش داده و زمینه های ماهیگیری را برای مردم فراهم می سازد و در این صورت با مشاهده دلسوزی و اخلاص آنها مردم نیز با آنها همکاری نموده و به زود ترین فرصت،کارهای شان به ثمر می نشیند و خود مردم نیز از این وضعیت گذار نجات پیدا نموده و سر پای خود می ایستند و در این صورت امنیت و رفاه نیز به زود ترین فرصت پدید می آید.

اما اگر کشورهای خارجی دنبال مطامع و منافع اقتصادی، سیاسی و امنیتی و... خود باشند و با چنین هدف و انگیزه ای وارد کشور شوند، مسلماً هیچگاه دلسوزانه برای مردم افغانستان خدمت نمی کنند و خدمات ظاهری و سطحی شان تا زمانی ادامه پیدا می کند که منافعشان اقتضا داشته باشد و در صورتی که ایجاد امنیت و بازسازی با منافع شان سازگاری نداشته باشد، مسلّماً به جای ایجاد امنیت که هدف ظاهری و اعلان شده ای شان است، به ضد آن که ایجاد نا امنی باشد نیز دست می زنند و با پرداخت یک مرمی به دولت یک مرمی به مخالف دولت نیز می دهند ، تا وضعیت به همین شکل باقی بماند، دنبال افرادی می گردند که منافع آنها را تأمین نمایند نه اینکه برای مردم خودش خدمت کند ، به جای تحویل بودجه های میلیاردی به دولت و مردم افغانستان آن را صرف مستشاران و نظامیان و متخصصان خود شان می کنند به حدی که هزینه یک سرباز خارجی مساوی با هزینه صد نفر عسکر افغانستانی شود !! به جای آموزش نیروهای بومی و محلی و سپردن کار به آنها،نیروی های خارجی از خود شان را باهمان هزینه های هنگفت وارد می کنند و بسیار جالب و قابل توجه است که رسماً اعلان می کنند که از 37 میلیارد دلار تخصیص داده شده برای افغانستان تنها 6 میلیارد آن صرف بازسازی افغانستان شده است و بقیه ی آن حیف و میل شده است و با چنین وضعیتی چگونه مردم افغانستان سیر شوند!! و چگونه بتوانند زندگی شان را بگذرانند تا اقدام به مهاجرت های ناخواسته به کشورهای همسایه و غیر همسایه ننمایند مهاجرت هایی که هزاران فجایع و تحمل خطرات را به همراه دارد و در چنین وضعیت اگر مردم به تعبیر برادر مهاجر ما کانتینر کانتینر جان بدهند باز برای صاحبان حقوق بشر اهمیتی ندارد چون این ها بشری از جنس خود شان نبوده اند که حقوقی داشته باشند!! آنچه برای آنها مهم است این است که از حقوق خود  شان چیزی کم نشود و آنها با کمک های اختصاص یافته به مردم افغانستان حقوق نیروهای خود را استیفا کنند، اینکه بر سر خود مردم افغانستان چه می آید مهم نیست !! تازه مهربانی می کنند که جنازه های کانتینری را به خاطر آوازه ی شان در رسانه ها و بخاطر حفظ آبروی شان با طیاره می برند !! و خوش به حال آنها که لااقل بعد از مردن هم که شده یک طیاره سواری کرده اند!! اما جنازه های مهاجرین که لاری  لاری جان داده اند یا در کمپ ها و اردوگاه ها تکی تکی جان داده اند، آنها از چنین لطف و مهربانی مادرانه شان محروم مانده اند!! با این روند معلوم است که هیچگونه امیدواری برای آینده کشور نمی توان تصور کرد زیرا آنها هیچگاه کاری انجام نمی دهند که مردم افغانستان از هر جهت مستقل شده و بدون نیاز به بیگانگان امور خود را به پیش ببرند آنها دوست دارند که مردم افغانستان برای همیشه فقیر و محتاج و نیازمند و تابع و پیرو آنها باقی بمانند و لذا هیچگاه  اجازه کار اساسی و بنیادین را به کشور نمی دهند و از ترقی و پیشرفت به چیزهای سطحی و ظاهری اکتفا می کنند و تازه در همین مراحل نیز اگر کاری صورت بدهند از آنجائیکه هدف از این کارها هدف های دنیوی و مادی است باید در قبال آن هزینه های هنگفت مادی و معنوی نیز بپردازیم و برای سالهای سال منت بردار شان باشیم .

در حالیکه اگر انگیزه های معنوی در این کارها دخالت داشته باشد اولاً با یک اخلاص و دلسوزی کارها انجام می شود و ثانیاً در مقابل کارهای معنوی ، اجر و مزد مادی و دنیوی طلب نمی شود و به تبع آن منّت و اذیت و استعمار و استثمار و ... نیز صورت نمی گیرد، خلاصه حرف در این زمینه فراوان است و این مقدار برای تذکر این نکته بیان شد تا بدانیم که انگیزه ها و نیت ها چه قدر در عملکرد انسان و دولت ها تأثیر گذار است و این یک نمونه و مثال بود باقی کارهای فردی و اجتماعی انسان نیز همین طور است که وارد شان نمی شویم و اگر لازم باشد در یک بحث جداگانه به صورت مستقل بحث نیت و انگیزه را مطرح خواهیم کرد، در این جا به طور خلاصه اشاره می نمایم که  با توجه به این اهمیت که نیت ها در عمل انسان دارد، بی جا نیست که نیت و انگیزه ها معیار تشخیص کارها قرار داده شده است و بی جا نیست که انگیزه های مادی به دلیل محدودیت ها و نقایصی که دارد به اندازه انگیزه های معنوی نرسد و بیجا نیست که آزادگی از آزادی صرف برتر باشد زیرا آزادی صرفاً رها شدن از قید و بندهای مادی وظاهری است ولی آزادگی علاوه برآن ها رها شدن از قید وبندهای معنوی و غیرظاهری نیز هست و لذا بیجا نیست که امام علی (ع) آزادگی و همت بلندی را به انسان معرفی کند که شما خود را به دنیا محدود نکنید و این نیمخورده را به اهلش واگذارید که آنها طبعاً افراد ظاهر بین و کوته نظر و محدود نگر اند ، شما فرا تر از آن پرواز کنید و با انگیزه های بلند تر که کمترین آن رسیدن به بهشت است تلاش کنید .

آقای نظری ! با این توضیحات شاید به خوبی معلوم شده باشد که وقتی از معنویات سخن می گوئیم منظور ما همین کارهای مادی با انگیزه های معنوی است و به تبع این انگیزه ها است که خود کارهای ما نیز رنگ معنویت پیدا می کند و با این حساب، دنیا با همین مادیت خودش مزرعه ی آخرت و محل تجارت و کسب و کار اولیاء الله می شود و با همین کارهای دنیایی ولی با انگیزه های الهی و معنوی ، آخرت انسان نیز آباد می شود و با این حساب فکر نکنم که این سخنان تقلاّی بی ثمر ونافرجام باشد!!

اما در مورد اینکه نوشته اید که :( بد تر از همه اینکه معنویات طبق مراد ایشان خود فروشی برای بهشت تلقی میگردد) به عرض می رسد که اصطلاح خود فروشی دارای یک معنای  با بار منفی است که حتماً در این جا آن معنی مورد نظر نیست ، در این جا معنای وسیع آن یعنی هر نوع معامله  و داد و ستد مطرح است که هر کسی می تواند خود را در برابر چیزی قرار دهد به همان ترتیب که یک نفر چند ساعتی از شبانه روز خود را در برابر مبلغی کار می کند و در حقیقت کار خود را در برابرآن مبلغ می فروشد ، طبیعی است که یک عمرتلاش  خود را نیز می توان در برابر چیزی قرار داد و در حقیقت حاصل عمر خود را در مقابل آن چیز فروخت ، در این جا هدف این است که انسان نباید تمام تلاش و هم و غم دنیایی خود را تنها به خاطر دنیا انجام دهد زیرا این معامله یک معامله خسارت باری است که با رفتن انسان ا زاین دنیا اگر کاری انجام داده باشد تمام حاصل عمر انسان در همین دنیا باقی می ماند و خود انسان با دست خالی از دنیا می رود، برای اینکه چنین معامله خسارت باری پیش نیاید انسان باید فراتر از دنیا را در نظر بگیرد چنانچه در سوره مبارکه عصر خداوند متعال از این واقعیت پرده برداشته و قسم یاد کرده است که «قسم به عصر که انسان در پی خسران است مگر کسانی که ایمان آورده اند و کارهای نیک انجام داده اند و به حق توصیه می کنند و به صبر توصیه می نمایند» و انسان پس از ایمان ، باید با انگیزه های معنوی که کمترین آن رسیدن به بهشت است تلاش کند و قبل ازرفتن خویش ، خانه بهشتی خود را نیز در همین دنیا آباد سازد و گرنه کسی که خود را در این دنیا نیلام (لیلام) هم نکند و خیلی هم به دنیایش محکم بچسپد و هیچ چیزی از آن را از دست ندهد ولی وقتی با دست خالی از این دنیا برود بهشت نیلامی را هم به دست آورده نمی تواند زیرا چیز نیلامی هم یک قیمتی ناچیز لازم دارد مگر اینکه بهشت صلواتی یا خیراتی باشد که در آن صورت ممکن است با دست خالی نیز به بهشت خیراتی دست پیدا کند ولی تا آنجائیکه ما می دانیم چنین بهشت صلواتی و خیراتی مخصوص دیوانگان و حیوانات و افراد غیر مکلّف و غیرعاقل و معذور است کسانی که  در دنیا تکلیفی نداشته اند اما کسانی که عاقل بوده اند و برای خود کاری نکرده اند فکر نکنم به آن بهشت نیز دست پیدا کند !!

به هر حال بحث های دیگری نیز در مورد بهشت و نعمت های آن در ادامه نوشته های آقای نظری مطرح شده است که در آنجا توضیح بیشتری خواهم داد تا آن زمان فعلاً خداحافظ .

  نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

تأملی پیرامون بخشی از نوشته های آقای نظری در  دور سوم ؛

در ابتدا متن نوشته ایشان را پیرامون معنا و معیار مادی و معنوی بودن امور مطالعه نموده و سپس نقطه نظرات خود پیرامون آن را خدمت شما تقدیم می نمایم .

(درنگی بر نوشته های آقای مظفری- دور سوم- قسمت اول

با سلام بر همه خوانندگان گرامی!

پس از نشر نوشته های آقای مظفری در وبلاگ "پیام" و "عاشق آئییه"، اینجانب بر آن شدم تا به پاره ای از نظرات ایشان درنگ کنم. گرچه نقد یا پرداختن به تفسیر نوشته های آقای مظفری بصورت همه جانبه بخاطر کمبود وقت ممکن نیست. از مباحثی که بصورت مناظره یک و یا دو بار پیرامون آن بحث صورت گرفته، صرفنظر می نمایم، چرا که ممکن است تکرار یا باز پرداخت به آن برای خوانندگان خسته کن و تکراری تلقی شود.

درین نوشته به بعضی از نظرات آقای مظفری که از منظر اینجانب تا حالا به آن نپرداخته ام، درنگ می شود.ابتدا به چند نمونه تامٌل ایشان که در قبال نوشته آقای آصف اکبری برشته تحریر در آمده است؛ میپردازم:

 یک درک مبهم و مغشوش کننده از مفاهیم "مادی" و "معنوی"

 روحانیون ما مقوله های مادی و معنوی را قسمی مورد تحلیل و بررسی میگیرند که گاهی مجموع دست آورد جامعه بشری را بنام امور مادی برچسپ زده و سعی می نمایند چنین تظاهر کنند که آنها این  دست آورد را ایده آل ندانسته و به پدیده های معنوی ارزش و اهمیت میدهند. لذا تظاهر و ایکت های صوفیانه و تارک الدنیا را در می آورند تا پدیده های مادی را  بچشم حقارت  ببینند. به فرماشات آقای مظفری توجه کنید:

«در حالیکه حکومت های دیگر در نهایت تمام تلاش خود را بر ایجاد امنیت و رفاه مادی و زندگی دنیوی معطوف می سازد و کاری به امور معنوی و اخلاق و.. ندارد».

 من نمیدانم که آقای مظفری چه چیزی را درین دنیا مادی میداند و چه چیزی را معنوی، وقتی ادعا دارد کل تلاش حکومت ها بر ایجاد امور مادی میچرخد، پس این حکومت ها هیچ محصول معنوی ندارند! تازه از نظر مظفری امنیت و رفاه نیز پدیده های مادی هستند. به بیان دیگر، کل هم و غم حکومتها را دغدغه مادی تشکیل میدهند. اگر نهاد ها و زارتخانه ها بخشی از بودجه سالانه شان را در امر ایجاد دانشگاه ها، مراکز تحقیقات علمی در عرصه های مختلف برای شناخت، تغییر و کنترول طبیعت و جامعه انسانی اختصاص میدهند، همه جُز ای از مادیات هستند که کاری به امور معنوی ندارند. طبق این استدلال و بخش بندی جناب مظفری، فعالیت این حکومتها در قسمت تبلیغ و ترویج به امور دینی- مذهبی نیز، مربوط به مادیات است که ربطی به معنویات ندارد.

به این ترتیب نه تنها ایجاد مراکز علمی، تحقیقاتی در غرب جُزای از مادیات است، بلکه فعالیت سازمانها و نهاد های دینی- مذهبی مسیحی ها و یهودی ها که 70 در صد پایه های تئوریک اسلام را نیز در بردارد، به بخش بندی مادیات تعلق دارند! تازه جمعیت مسلمانان و باورهای مذهبی و کار و بار آنها پیرامون دین شان از نظر آقای مظفری هیچ بوده و در مسیر مادی روان هستند. برای اینکه این مسلمانان تحت سلطه حکومت دنیوی مادی گرا ها قرار دارند.)

پاسخ :

همانطور که مشاهده نمودید ، آقای نظری در این بخش به بحث جدیدی پرداخته است تا از مباحث تکراری و خسته کننده پرهیز کرده باشد و در آن درک روحانیون را در مورد مقوله های  مادی و معنوی زیر سوال برده و آن را مبهم و مغشوش خوانده است

و عبارتی را  از این جانب نقل نموده است که در مورد تفاوت دموکراسی های لیبرال و دموکراسی دینی بیان شده است و در آن گفته شده است که حکومت های سکولار یا لیبرال در نهایت تمام تلاش خود را بر ایجاد امنیت و رفاه مادی و زندگی دنیوی معطوف می سازد و کاری به امور معنوی و اخلاق و.. ندارد. با نقل این عبارت در صدد نقد ونقض آن بر آمده و آن را با معنوی دانستن بعضی از تلاش های حکومت های لیبرال مثل امنیت و رفاه مادی و تخصیص بودجه های کلان در امر دانشگاه ها و مراکز تحقیقات علمی در عرصه های مختلف ، نقض کرده است و پس از آن نیز با  بیانات شان در صدد نقض ونقد نوشته های من برآمده است و بدون اینکه خود ایشان کدام معیار واضح و روشن  برای مادی و معنوی بودن امور از نظر خودشان ارائه دهد نوشته ها و تحلیل های  روحانیون در این مورد را مبهم و مغشوش اعلان نموده است.

معنا و معیار مادی و معنوی بودن امور

ما برای این که دو باره به چنین سرنوشت ابهام گویی دچار نشویم ناگزیریم امور مادی و معنوی را به طور خلاصه بیان نمائیم ؛ مادی چیزی است که منسوب به ماده باشد و ماده نیز معانی و کاربردهای گوناگونی در علوم مختلف دارد مثلاً در علم منطق ، به کیفیت واقعی نسبت بین موضوع و محمول قضیه ماده قضیه می گویند و در علم فیزیک ماده در مقابل نیرو و انرژی دارای صفات خاص نظیر جرم ، جذب و دفع ، اصطکاک پذیری و... است . در علم فلسفه ماده به چیزی گفته می شود که زمینه ی پیدایش وجود دیگری را فراهم کند نظیر مایه در فارسی و همین طور کاربردهای دیگر که به همه آنها نمی پردازیم آن چه از معنای ماده در این نوشتار مورد نظر است ، واقعيتی است که در بستر زمان و مكان تحقق داشته باشد و حقيقتی متغيّر ، متحوّل ، متكامل ، محسوس و ملموس و امری عينی و ماورای ذهنی باشد و از خصوصيات ذاتى ماده، داشتن امتداد یعنی طول، عرض، ضخامت و در نتیجه تناهی ابعاد و قابليت اشاره حسّى است هر چیزی که دارای این ویژگیها باشد منسوب به ماده یعنی مادی است و چیزهائیکه این ویژگیها را نداشته باشد مربوط به عالم مجردات و عالم معنی بوده و به عبارت دیگر از امور معنوی و مجرّدات محسوب می شود.

از نظر آموزه های دینی و فلسفی در عالم هستى چهار عالم كلى به تناسب شدت وجود، تحقق دارند: اوّل: عالم اسماء و صفات كه عالم لاهوت ناميده مى‏شود. اين عالم، عالم ظهور اسم و صفتى خاص و تعيّن خاصى از ذات احدیت و جلوه‏اى از جلوات آن حضرت است.

دوّم: عالم تجرد تام كه عالم عقل و روح و جبروت نام دارد، اين عالم ازماده و احكامى كه با ماده است کاملاً مجرد و مبرّاست.

سوّم: عالم مثال كه به آن عالم خيال و عالم برزخ و ملكوت نیز می گويند. اين عالم از وزن و جرم و سختی ماده خالی ست ولى از احكامى كه با ماده است نظیر شکل ، مقدار و رنگ پيراسته نيست نظیر تصاویر در  آئینه ، صور خیالی ، عالم برزخ و موجودات برزخی .

چهارم: عالم ماده و طبيعت که به آن عالم ناسوت نيز مى‏گويند. اين عالم نه از ماده مبرّاست و نه از احكام ماده،( رجوع شود به : رسائل توحيدى، علامه طباطبايى، ترجمه و تحقيق على شيروانى، صص 143 -141 )

این چهار عالم غیر از ذات حق است كه از آن به «مقام ذات» و گاهى هم به الفاظ ديگر تعبير مى‏شود، و او فوق این عوالم چهارگانه بوده و وجودِ صرف و صرفِ وجود است و هيچ گونه حدّ و تعيّن  مفهومى و مصداقى در آن راه ندارد .  ازاين‏رو، نه فكر به مقام ذات خداوند راه دارد، نه عقل و وهم و كشف ارباب كشف و شهود به حقیقت ذات او راه دارد . يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً... (طه، آيه 110)

 در این جا مباحث پیچیده و تخصصی فراوانی وجود دارد که وارد آنها نمی شویم و هدف فقط تذکر این نکته بود که در جهان بینی دینی علاوه بر عالم طبیعت ، عوالم دیگر و علاوه بر موجودات مادی ، موجودات غیر مادی نیز وجود دارد و لذا تقسیم موجودات به مادی و مجرد یک تقسیم رایج و شایع است و به تبع این موجودات اعمال و رفتار انسان نیز با توجه به انگیزه و هدف از انجام آنها رنگ مادی و غیر مادی به خود می گیرد اگر کاری با توجه به انگیزه های  مادی صورت بگیرد آن کار طبیعتاً مادی خواهد بود و اگر با انگیزه و هدف و نیت غیر مادی و غیر ظاهری مثل انگیزه الهی صورت بگیرد آن  کار رنگ الهی به خود گرفته و  کار غیر مادی یعنی کار معنوی محسوب خواهد شد زیرا امور معنوی یا کار معنوی در مقابل امور   ظاهری ، امور مادی و صوری و لفظی گفته می شود با این توضیح امیدوارم مقصود ما روشن شده باشد و پس از مطالعه بخشی دیگری از نوشته آقای نظری توضیح بیشتری پیرامون آن خواهم داد ادامه نوشته ایشان را مطالعه می کنیم :

(از نظر آقای مظفری هر چیزیکه مربوط به این دنیا باشد مادی است و تنها ایده ها و انگیزه ها برای آخرت میتواند پدیده های معنوی باشد. طبق این استدلال ایشان، چنین سوال پیش می آید که پس "جمهوری اسلامی ایران" نیز کدام دست آورد معنوی ندارد. زیرا تمام تلاشش بر محور زندگی دنیوی دور میخورد. مگر شما به صراحت نگفته اید که تلاش بر زندگی دنیوی کاری به امور معنوی و اخلاق ندارد؟

ما اگر چنین توصیه و اندرز ها را از صوفیان، عارفان، تارک الدنیا ها و ریاضت کشان بشنویم، ممکن است تا حدودی منطقی بدانیم اما از کسانیکه بر اریکه خلافت و قدرت دولتی تکیه زده برای رفاه و عیش و نوش شان از هیچ توش و توانی دریغ نمی کنند، چنین نصیحت ها را نپذیرفته و آن را یک ترفند و فریبی بیش نمیدانیم.اعمال قدرت حاکمان جمهوری اسلامی ایران را بر مادیات همه دیده اند که نیازی به بحث نیست. صرف نظر از اینکه آنها گرایش بر مادیات دنیوی را  تحقیر مینمایند، از نظر عملی بیشتر بر مادیات علاقه دارند تا بر معنویات. اعمال قدرت حاکمان جمهوری اسلامی ایران را بر مادیات همه دیده اند که نیازی به بحث نیست. صرف نظر از اینکه آنها گرایش بر مادیات دنیوی را  تحقیر مینمایند، از نظر عملی بیشتر بر مادیات علاقه دارند تا بر معنویات.)

در توضیح بیشتر پیرامون این بخش به عرض می رسانم همانطور که قبلاً اشاره شد، از نظر تکوین عالم ماده، مساوی با عالم طبیعت است و لذا هر امرتکوینی مربوط به ظاهر عالم طبیعت ، طبیعتاً مادّی خواهد بود و چیزهایی مربوط به عوالم دیگر ،مربوط به آن عوالم مثل عالم مثال ، عالم مجردات و عالم اسما و صفات خواهد بود .

 چیزی که در این جا قابل دقت و توجه است این است که بحث فعلی ما در مورد موجودات تکویناً مادی یا تکویناً مجرد نیست ،تا آقای نظری اشکال کند که اگر هر کاری که در دنیا انجام می شود مادّی است، پس کارهای آخرت که کارهای معنوی است باید در خارج از عالم دنیا و در خود عالم آخرت انجام شود و گر نه هر کاری که  در عالم دنیا انجام می شود مادی بوده و به همین جهت تلاش جمهوری اسلامی که بر محور زندگی دنیوی می چرخد ، نیز مادی بوده و کدام دست آورد معنوی نخواهد داشت.

ما در مورد امور مادی و معنوی تکوینی بحث نمی کنیم زیرا امور تکوینی از اراده و اختیار ما بیرون هستند و بحث فعلی ما در مورد آنها نیست، بحث اصلی ما در امور و کارهای اختیاری خود ما است که در همین دنیا انجام می شوند و بحث می کنیم که کدام کار فردی یا اجتماعی ما جنبه ی مادیت دارد و کدام کار ما با چه شرایطی می تواند جنبه ی معنویت پیدا کند، همانطور که قبلاً اشاره شد ،جهت اصلی کارهای اختیاری ما را انگیزه ها ، اهداف ، نیت ها و رویکردهای ما تعیین می کند برای این که مطلب بیشتر روشن گردد ، مثالی را خدمت شما تقدیم می نمایم  و آن اینکه انسان در نگرش دینی مرکب از روح و بدن است، روح انسان بنا بر اختلافی که در بین فلاسفه اسلامی وجود دارد یا در حدوث و بقا یا در بقای تنها مجرد است وقتی انسان  مرکب از دو بخش روح وبدن باشد،طبیعی است که هر یکی از روح و بدن خواسته ها و نیازهایی مخصوص خودش را دارد که تأمین آنها نیز کارهای ما را به مادیت  و معنویت جهت می دهد ، به این معنی که چیزهایی که در صدد تأمین نیازهای روح انسان بوده و با چنین انگیزه ای صورت بگیرد ولو در همین دنیا انجام شود می تواند کار معنوی و روحانی محسوب شود و چیزهایی که در راستای برآورده سازی نیازهای جسم و بدن انسان باشد و با چنین هدفی انجام شود، طبعاً مادی و جسمانی خواهد بود به همین جهت کارهایی که با انگیزه الهی، اجر و پاداش اخروی و تأمین نیازهای روحی انجام می شود نظیر عبادات اعم از فردی و اجتماعی و ... و همه کارهای خیر و مفید با انگیزه تقرب به خداوند و خدمت به بندگان خدا و رسیدن به پاداش اخروی و انجام کارهایی که جنبه روحی و اخلاقی دارند به دلیل اینکه در همه این کارها و امثال آنها انگیزه ی غیر مادی و غیرظاهری وجود دارد، این کارها  از کارهای معنوی  محسوب می شوند ، گاهی یک کار ظاهراً جسمانی ومادّی با نیت و انگیزه الهی و معنوی کاملاً کار روحانی و معنوی محسوب می شود و گاهی برعکس یک کاری ظاهراً روحانی و معنوی در اثر نداشتن نیت و انگیزه صحیح کاملاً کار جسمانی و مادی محسوب می شود ، به همین جهت در متون دینی فراوان سفارش شده است که انسان باید تمام کارهای خود حتی کارهای صد در صد مادی و جسمانی نظیر خوردن، خوابیدن ، آشامیدن ارضای غرایز جنسی و امثال آن را نیز با انگیزه و نیت انجام دستورات الهی انجام دهد که با این نیت و انگیزه ضمن اینکه نیازهای جسمانی و طبیعی خود را تأمین می نماید ، از ثواب و اجر معنوی و کمال روحانی آن نیز بهره مند می شود ، همانطور که در صورت عکس کسی که کار ظاهراً صد در صد معنوی مثل نمازشب ، انجام مناسک حج و... را بدون چنین انگیزه الهی و به قصد نشان دادن به مردم و تفاخر و امتیازات دنیوی انجام دهد، این کار شان هیچگونه اجر و پاداش معنوی نداشته و کاملاً کار مادی و دنیوی محسوب می شود.

با این معیار می توان مادی یا معنوی بودن بسیاری از کارهای فردی و دولتی را تشخیص داد و به خوبی درک کرد که چه کارهایی معنوی هستند و چه کارهایی مادی هستند .

با این معیار ممکن است کار همان صوفی وعارف و مرتاض تارک دنیا نیز کار دنیوی و مادی محسوب شود و هیچ بهره معنوی جز شهرت و نام و نشان دنیوی نداشته باشد ولی کار کسی که بر اریکه قدرت دولتی و خلافت تکیه زده و آن را وسیله ی خدمت به بندگان خدا قرار داده است و در چهارچوب دستورات دینی و در حد رفع نیاز مشروع ، از رفاه و عیش و نوش نیز بهره مند بوده  و تمام کارهای خود را با نیت وانگیزه الهی انجام می دهد و با داشتن تمام امکانات دنیوی ، دل به آنها نبسته و آنها را وسیله بندگی و عبودیت و اطاعت از فرامین الهی قرار می دهد چنین انسانی کارهایش معنوی محسوب شده و از ثواب اخروی آن نیز بهره مند می گردد.

بنابراین از مطلق تارک دنیا بودن و یا نداشتن دنیا  نمی توان معنویت کسی را به دست آورد همانطوری که تنها با داشتن دنیا نمی توان ضد معنویت کسی را استنباط کرد. هر چیزی برای خودش معیار دارد ، معنویت ومادیت کارها را نیز باید طبق معیار های خاص آن ها سنجید و همانطور که اشاره شد انگیزه های افراد در کارهایی که انجام می دهند نقش اساسی و تعیین کننده را در تعیین جهت کار های شان دارد و شناخت انگیزه های افراد در کارهای شان از چیزهایی نیست که بتوان به طور عادی و حتی از راه دور تشخیص داد که هر کسی کار خود را بر چه انگیزه ای انجام می دهد آنچه برای ما معلوم است ظواهر کارها است و در ظواهر کارها وقتی دقت می کنیم ساده زیستی و رعایت بعضی از ظواهر مسئولین نظام جمهوری اسلامی خلاف گفته ی شما را نشان می دهد و از آنجائیکه بحث ما در مورد افراد نیست توضیح بیش از این را لازم نمی دانم ادامه نوشته شما را مطالعه می کنیم :

آیا چیزهایی گفته شده در مورد امام علی قهرمان سازی و جعل واقعیات تاریخی است ؟

(جالب اینکه روحانیون همیشه از دورانهای گذشته سمبول و قهرمان سازی می نمایند. چرا که در خلق این الگو سازی دست باز دارند و هرطوریکه دل شان بخواهند، میتوانند حقیقت های تاریخی را جعل و تحریف کنند. بعنوان مثال آقای مظفری نوشته است که امام علی  «ارزش کل حکومت را به اندازه آب بینی بز یا کفش کهنه و پینه پینه ی خود ندانسته است.»

ما میگوئیم که پراتیک معیار حقیقت است نه ادعا. امام علی ای که در راه اسلام شمشیر زده است، در وقت تقسیم غنایم سهم بسزایی داشت، برای جانشینی پیامبر با ابوبکر و عمر تا توانیست مجادله کرد، برای بیت المال ساختن جایداد های به غنیمت گرفته شده از جمله باغ فدک با عمر و ابابکر دعوا و مرافعه براه انداخت. برای قدرت یا خلافت گیری با معاویه و شرکایش جنگید. صاحب کنیز و غلام بود، صاحب آرگاه و بارگاه بود. تا زمانیکه به قتل نرسیده بود، از مزه خلافت دست بردار نبود و غیره و غیره.

 خوب وقتی این شخصیت مذهبی از نظر عملی دارای چنین صفات و جاه و مقامی بوده است، دیگر چه معنا دارد که بگوید ارزش کل حکومت را به اندازه آب بینی بز یا کفش کهنه و پینه پینه ی خود ندانسته است؟ بیشک این ادعا وقتی میتوانیست مصداق پیدا کند که این امام به تمام این ارزش ها پشت پا میزد.

ولی آقای مظفری؛ ارزش کل حکومت را از نظر امام علی قطعاً مردود ندانسته و برای مشروع دانستن آن یک پسوند دیگری را تجویز کرده و آن اینکه: «مگر این که در ضمن آن بتواند حقی را به حق دار برساند و یا جلوی ظلم ظالمی را بگیرد.»

آقای مظفری آیا از میان حکمای مسلمین کسی را سراغ دارید که حاکمیتش را بر حق جلوه نداده و مدعی نبوده باشد که پاسدار ارزش های حق بر حقداری نیست؟ یقیناً که چنین شخصی نبوده و تمامی این شخصیت های مذهبی چنین ادعایی داشته اند که برای ایجاد عدالت و ریشه کن کردن ظلم در جامعه، حکومت داری کرده اند.

حال که چنین ادعاهای فراوانی وجود دارند، پس معیار تشخیص چیست؟ مسلم است که معیار تشخیص و قضاوت عمل انسان است نه ادعا ها.)

در این بخش در ابتدا از قهرمان سازی و جعل و تحریف حقیقت های تاریخی توسط روحانیون سخن به میان آورده اید و سپس به مواردی از زندگی امام علی (ع) اشاره کرده اید که به گمان شما جمله ای را نقض می کند که از آن حضرت نقل شده است گرچند دیگران را به تحریف واقعیت تاریخی 1400سال قبل متهم  کرده اید ولی در نقل این جمله که از آن چند هفته نمی گذرد و متن آن کاملاً در دسترس و موجود است خود نیز گرفتار تحریف شده اید و با تقطیع و ایجاد فاصله در بین یک جمله  خواسته اید موارد نقض خود را جا بیندازید. در حالیکه انصاف حکم می کند که جمله و حتی تمام مطلب را به صورت کامل در نظر گرفته بعد موارد نقض آن را بیان نمائید.

به هر حال پیرامون این مطلب چندی قبل نیز مطالبی را خدمت شما تقدیم نموده ام و در همین وبلاگ(آیینه)  فعلاً نیز موجود است ولی به طور خلاصه در این جا عرض می کنم که از دیدگاه امام علی (ع) نه تنها خلافت و حکومت بلکه تمام دنیا جنبه ای وسیله ای دارد و ایشان به دنیا و هر چه در آن هست به عنوان هدف مستقل نگاه نکرده است ، بلکه به  آن به عنوان وسیله رسیدن به حق و احقاق حق و ابطال باطل نگریسته است ، لذا از سهم حضرت در غنایم گرفته تا از قیمت باغ و زمین های مزروعی احداثی خود و...  به جز اندکی از آن که صرف زندگی ساده اش می شد بقیه در راه خدا و کمک به مستمندان به مصرف رسیده است که اگر خواسته باشید به طور مفصل تر پیرامون آن بحث می کنیم .

 اما در امر جانشینی پیامبر(ص) با وجود تمام مدارک بر حقانیت و شایستگی و  مأموریت خود برای تصدی آن و با وجود داشتن امکانات دیگر برای مقابله با حکومت ، تنها از منطق و استدلال کار می گیرد و در مقابل خلفای اول و دوم برهان اقامه می کند و اعتراضات آنها و دیگران را منطقی پاسخ می دهد که در خطبه 172 نهج البلاغه آمده است که : کسی به من گفت : ای فرزند ابوطالب تو نسبت به این امر (خلافت) حریص می باشی ، در پاسخش گفتم : به خدا سوگند شما با اینکه از (پیامبر) دورترید حریصتر هستید (اما) من شایسته ونزدیکترم من تنها حق خویش را مطالبه می کنم و شما بین من وآن حائل می گردید ، ودست رد به سینه ام می گذارید و آنگاه که در جمع حاضران اقامه دلیل نمودم مبهوت و سرگردان ماند ، نمی دانست در پاسخم چه بگوید؟! »

آیا حق خواهی و اقامه دلیل و برهان به صورت منطقی و معقول ، مجادله و جرم است ؟! اگر در این حد از حق خودش دفاع نمی کرد و برای گرفتن آن اقدام نمی کرد امروز حضرت را مورد مواخذه و بازخواست قرار نمی دادیم ؟! شما حق خواهی حضرت را مجادله برای گرفتن خلافت می نامید ولی در مقابل عده ای اعتراض می کنند که چرا حضرت برای گرفتن حق خود قیام مسلحانه ننمود و چرا برای رسیدن به قدرت وخلافت حمام خون راه نینداخت !! در مقابل هر دوی این اعتراضات باید به صورت منطقی و معقول هم نحوه حق خواهی و درستی و نادرستی آن را بررسی کرد که آیا درست می گفته است یا نه و هم نحوه سکوت و علت خانه نشینی آن را به دقت مورد بررسی و تحقیق قرار داد که در نتیجه به این واقعیت پی خواهیم برد که حق خواهی حضرت تا مقداری که ضرر و خطری  متوجه اصل و اساس اسلام نداشته است به صورت معقول صورت گرفته است اما وقتی که اصل و اساس اسلام را با مطالبه این حق خود در خطر می بیند از آن دست برداشته و مدت 25 سال را با سکوت و خانه نشینی هم چون کسی که استخوان در گلو و خار در چشم دارد سپری می کند و بعد از 25 سال و پس از هجوم مردم و بیعت با آن حضرت ، حجت را بر خویش تمام یافت و قسم یاد کرد که «به خدا سوگند ! خدائی که دانه را شکافت وانسان را آفرید، اگر نه این بود که جمعیت بسیاری گرداگردم راگرفته و به یاریم قیام کرده اند و از اینجهت حجت بر من تمام شده است واگر نبود عهد ومسئولیتی که خداوند از علما ودانشمندان (هرجامعه) گرفته که در برابر شکمخواری ستمگران وگرسنگی ستمدیدگان سکوت نکنند ؛ من مهار شتر خلافت را رها می ساختم واز آن صرف نظر می نمودم و آخر آن را با جام آغازش سیراب می کردم (آن وقت) خوب می فهمیدید که دنیای شما (باهمه زینتهایش ) در نظر من بی ارزشتر از آبی است که از بینی بزی بیرون آید! (نهج البلاغه خطبه 3)

 خلافت و حکومت از نظر امام برای احقاق حق و ابطال باطل ارزش دارد و بدون آن به پشیزی نمی ارزد چنانچه در خطبه 33 نهج البلاغه آمده است که عبدالله بن عباس می گوید : در منزل ذی قار بر امیرمومنان وارد شدم هنگامی که مشغول پینه نمودن کفش خود بود! به من فرمود : قیمت  این کفش چقدر است ؟ گفتم : هیچ ، بهایی ندارد! فرمود : «به خدا قسم همین کفش بی ارزش برایم از حکومت بر شما محبوب تر است مگر اینکه با این حکومت حقی رابه پا دارم و یا باطلی را دفع نمایم ...» و این را در عمل نیز به خوبی نشان داد وقتی در شورای شش نفره برای تعیین جانشین خلیفه دوم با امام شرط شد که اگر به روش شیخین یعنی خلیفه اول ودوم عمل می کنی تو را به عنوان خلیفه انتخاب می کنیم، امام این شرط را به دلیل مخالف بودن بعضی از  سیره آن دو با حق، نپذیرفت و فرمود که اگر خلافت را به دست بگیرم تنها بر اساس کتاب خدا و سنت نبوی رفتار می کنم و به همین خاطر پای حرف حقش ایستاد و از خلافت صرف نظر کرد و پس از آنکه مردم بعد از قتل عثمان با علی (ع) بیعت کردند که چگونگی آن را حضرت بعدها چنين ياد کرده است : «وَ بَسَطْتُمْ يَدِي فَکَفَفْتُها. وَ مَدَدْتُمُوها فَقَبَضْتُها. ثُمَّ تَداکَکتُمْ عَلَيَّ تَداکَّ الاًّبِلِ الهِيْمِ عَلي حیاضها يَوْمَ وِرْدِها حَتَّي انْقَطَعَتِ النَّعْلُ وَ سَقطَ الرِّدأُ وَ وُطِئَ الضَّعِيفُ وَ بَلَغَ مَنْ سُرورِالناس بِبَيْعَتِهِمْ اًّيّايَ أنِ ابْتَهَجَ بِهَا الصَّغِيرُ وَ هَدَجَ اًّلَيْهَا الکَبِيرُ وَ تَحامَلَ نَحْوَها العَلِيلُ وَ حَسِرَتْ اِلَيْهَا الکِعابُ؛ (نهج البلاغه خطبه 229)

يعني: شما دست مرا گشوديد و من بستم. شما دست مرا کشيديد و من واکشيدم. چنان هجوم آورديد که شتران تشنه به روز نوبت بر سر آبگيرها هجوم آورند، تا آن حد که پاي افزارها گسيخت و ردأ از دوش مردم فرو افتاد و ناتوانان به زير پا رفتند. چنان مسرور و شادمان بودند که کودکان به وجد آمدند و پيران خانه نشین با پاي لرزان برای دیدار منظره بیعت به راه افتاده بودند و بیماران برای مشاهده بردوشت افراد سوار شده و دوشيزگان نورسیده (براثر عجله وشتاب ) دامن کشان بدون نقاب در در مراسم بيعت حاضر شده بودند».

امام علي (ع) بعد از بيعت عمومی بر منبر رفت و بعد از حمد و ثناي الهي سخنرانی جالبی نموده است که در خطبه 16 نهج البلاغه آمده است و به دلیل طولانی شدن نوشتار به آن نمی پردازم  تنها به این جمله حضرت اکتفا می کنم که به عنوان اتمام حجت به مردم فرمود :

... پس اي خطاکاران و بزهکاران در خانه‏ها پنهان شويد و ميانه‏ي خود را با خدا اصلاح نماييد که توبه‏ي الهي در راه است. هر کس عَلَناً دست به بزهکاري بزند با کيفر الهي تباه خواهد شد. و آنکه حدّ و مرز خود را نشناسد در جهالت اندر است.

و در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 1 ص 92 از آن حضرت نقل شده است که: حوادثي به دست شما اتفاق افتاد که من شما را معذور نمي‏شناسم و دستاورد شما را ستايش نمي‏کنم. اما اگر بخواهم مي‏گويم: خداوند از گذشته‏ها در گذرد که نسبت به من ستم کرديد. آن دو تن از پيش رفتند و سومي همانند زاغ تنها به فکر شکم بود. واي بر او اگر بال و پر خود را مي‏چيد و سر خود را مي‏بريد چه بهتر بود. اينک شما بنگريد: اگر خلاف حقي مشاهده کرديد بر آشوبيد و اگر سنّت خدا و رسول را بالعيان مشاهده کرديد ياري دهيد.

حق و باطل همواره درستيزند: حق را هواخواهان فراوان‏اند و باطل را هواخواهان بيشترند. اگر باطل در اثر هواخواهان بيشتر جلوه‏ي بيشتري دارد، از دير باز چنين بوده است و اگر حق در انزوا باشد که حاميان آن اندکند چه بسا که اندک بر فزون غالب آيد و حکومت حق برقرار گردد. اما هيچ‏گاه آب رفته به جوي بازنگشته و دولت از دست رفته به جاي خود برنگشته است.

اگر کار شما به سامان برسد و حق به کرسي بنشيند، معلوم خواهد گشت که شما مردمي سعادتمند بوده‏ايد که آب رفته را به جوي برگردانيده‏ايد. تصور من بر آن است که شما پا به دوره‏ي فترت نهاده‏ايد و ديگر آب رفته به جوي بازنگردد و حکومت حق

برقرار نشود. جز اينکه وظيفه‏ي ما کوشش و تلاش است.

«اين را بدانيد که نيکان عترت من و پاکان خاندان من در کودکي از ساير کودکان عاقل ترند و در بزرگي از ساير مردمان داناترند. ما خاندان رسول خدا از دانش خدا پرتو گرفته‏ايم و به فرمان خدا فرمان مي‏دهيم و از پيامبر راستگو سخن نيوشيده‏ايم. از اين روست که اگر از پي ما روان شويد، رهياب مي‏شويد و گرنه خداوند شما را با دست ما خاندان هلاک خواهد نمود.

پرچم حق در دست ما است: هر کس در سايه‏ي پرچم حرکت کند به ما ملحق مي‏شود و هر کس به دنبال مانیاید هلاک مي‏شود. اين را بدانيد که بالاخره خون مؤمنان به وسيله‏ي ما خونخواهي مي‏شود و به وسيله‏ي ما بند بردگي و ذلّت از گردن مسلمين برداشته خواهد گرديد... دعوت رسالت به دست ما آغاز گشت و طومار دعوت به دست ما پايان خواهد گرفت».

سپس از منبر فرود آمد و به منزل رفت (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2 ، ص 172)

فرداي آن روز يعني در روز شنبه نوزدهم ذيحجة الحرام سال 35 به مسجد آمد و به منبر رفت و بعد از حمد و ثناي الهي و سلام و صلوات بر رسول خدا خاتم أنبيأ فرمود :

«اما بعد، خداوند که خاتم الانبيأ را به دار بقا برد، مردم به خلافت ابوبکر تن دادند و ابوبکر بعد از خود عمربن خطاب را به خلافت منصوب نمود. عمر بر سيره‏ي ابوبکر مي‏رفت و بعد از خود مسأله‏ي خلافت را ميان شش تن به شوري نهاد و نتيجه‏ي شورا به خلافت عثمان انجاميد. عثمان به اعمالي مبادرت کرد که شما برخي را منکر شديد و انتقاد کرديد و بالاخره او را محاصره کرديد و کشتيد. سپس نزد من آمديد و با کمال ميل و رغبت با من بيعت نموديد. من يک تن از شما هستم. سود و زيان من از سود و زيان شما جدا نيست؛ «لِيَ مالَکُمْ وَ عَليَّ ما عَلَيْکُمْ».

اينک خداوند راه جنگ و قتال را با مسلمانان اهل قبله باز کرده است و فتنه‏ها همانند پاره‏هاي شب تار به شما رو آورده‏اند. در چنين اوضاع و احوال جز صابران آگاه نمي‏توانند صاحب فرمان باشند.  (نهج البلاغه خطبه 171)

 من شما را به راه خاتم الانبيأ مي‏برم. اگر از من با اخلاص و استقامت اطاعت کنيد، آنچه فرمان يافته‏ام به مرحله‏ي اجرا مي‏گذارم و از خدا ياري مي‏طلبم.

«اَلا اِنَّ مَوْضِعي مِنْ رَسُولِ اللهِ بَعْدَ وَفاتِهِ کَمَوْضِعي مِنْهُ اَيَّامَ حَياتِه»: اين را بدانيد که موقعيت امروز من همان موقعيتي است که در زمان رسول خدا داشتم. با همان جديّت و با همان قدرت و با همان سازش ناپذيري. بنابراين فرمان مرا اطاعت کنيد و نهي مرا محترم بشماريد. در کارها و ردّ و انکار آن شتاب مکنيد تا حقيقت آن‏را مکشوف داريم، چرا که انتقادات شما جواب قانع کننده خواهد داشت.

اَلا و اِنَّ اللهَ عالِمٌ مِنْ فَوْقِ سَمائِهِ وَ عَرْشِ أَنّي کُنْتُ کارِهاً لِلولاية عَلي اُمةِ مُحَمَّدٍ حَتَّي اجْتَمَعَ رَاْيُکُمْ عَلي ذلِکَ. اين را بدانيد که خداوند از زير آسمانها و عرش قدرت خود مي‏داند که من از حکومت بر شما خرسند و شادمان نبودم تا آنکه رأي همگان برخلافت من قرار گرفت. علت آن بود که از رسول خدا شنيده‏ام مي‏گفت: هر کس بر مسلمين حکومت براند، روز قيامت بر تيزي پل صراط متوقف بماند و فرشتگان پرونده‏ي او را باز کنند. اگر دادگر باشد خداوند او را به خاطر دادگري نجات خواهد بخشيد و اگر ستمگر باشد پل صراط چنان او را بلرزاند که بندهايش از هم درآيد و سپس با صورت به دوزخ درافتد. ولي چون رأي همگان برخلافت من مستقر گشت، نتوانستم امتناع کنم.

اميرالمؤمنين بعد از يک لحظه سکوت رو به طرف راست و چپ چرخاند و سپس گفت: مبادا فردا زورمندان و ثروتمندان که در نعمت و عافيت دنيا غرق شده‏اند: آنانکه باغ و بوستانها آراسته‏اند و نهرها را به سوي بوستانها چرخانده‏اند. آنها که اينک بر اسبان فربه مي‏نشينند و کنيزان خوش منظر در خانه دارند و اگر خداوند غفار بر آنان نبخشايد مايه‏ي عار و ننگ آنان خواهد بود، موقعي که من حقوق نامشروعشان را از آنان باز دارم و تنها حقوق مشروع آنان را بپردازم بر من خُرده بگيرند و اعتراض نمايند و يا فرياد برکشند که پسر ابوطالب ما را از حقوق مستمرّي محروم ساخت.

الا وَ اَيُّما رَجُلٍ مِنَ المُهاجِرِينَ والأنصارِ مِنْ اَصْحابِ رَسُولِ اللهِ يَري اَنَّ لَهُ الفَضْلَ عَلي مَنْ

سِواهُ لِصُحْبَتِهِ فَاًِّنَّ الفَضْلَ النيِّرَ غَداً عِنْدَ اللهِ. وَ ثَوابُهُ وَ اَجْرُهُ عَلَي اللهِ.

اي مردم! اگر مهاجران و انصار تصور مي‏کنند که بر سايرين مزيّتي دارند اين را بدانند که مزيت و امتياز آنان براي روز جزاست که خداوند اجر و پاداش آنان را فزونتر خواهد داد. اما امروز، هر کس دعوت خدا و رسول را اجابت کرده باشد و ملّت ما را تاييد کند و دين ما را بپذيرد و قبله‏ي ما را قبله‏ي خود بشناسد، از حقوق اسلامي برابر برخوردار مي‏شود و حدّ و حدود اسلامي يکسان بر او جاري خواهد گشت.

فَاَنْتُمْ عِبادُ اللهِ وَ الْمالُ مالُ اللهِ يُقْسَمُ بَيْنَکُمْ بِالسَّوية. لاُ فَضْلَ فيهِ لاِ حَدٍ عَلي اَحَدٍ. وَ لِلْمُتَّقينَ عِنْدَ اللهِ غَداً أَحْسَنُ الجَزأِ وَ افْضَلُ الثَّوابِ. لَمْ يَجْعَلِ الله الدُّنْيا لِلْمُتَّقينَ اَجْراً وَ لا ثَواباً وَ ما عِنْدَ اللهِ خَيْرٌ لِلاَبْرارِ. وَ اِذا کانَ غَداً - اِنْ شأ الله - فَاغْدُوا عَلَيْنا، فَاِنَّ عِنْدَنا مالاً نَقْسِمُه فيکُم وَ لا يَتَخَلَّفَنَّ اَحَدٌ مِنْکُمْ: - لا عَرَبِيُّ وَ لا عَجَمِيُّ. کانَ مِنْ اَهْلِ العَطأِ اَوْلَمْ يَکُنْ - اِلاّ حَضَرَ: اِذا کانَ مُسْلِماً حُرّاً: اَقُولُ قَوْلي هذا وَ أَسْتَغْفِرُ اللهَ لي وَلَکُمْ.

يعني: شما همگان بندگان خدا هستيد و اين اموال از آن خداست که بايد با سهم برابر ميان شما تقسيم شود. هيچ کس را بر ديگري برتري نباشد، جز به تقوا و پرهيزکاري که براي پرهيزکاران به روز رستاخيز بهترين پاداشها مهيّاست. خداوند مقرّر نکرده است که نعمت دنيا اجر و پاداش پرهيزگاران باشد. آنچه در نزد خدا ذخيره باشد، براي پرهيزکاران و نيکان مطلوبتر است. چون فردا شود صبحگاهان حاضر شويد که بيت المال خزينه را تقسيم کنيم. هيچ کس امتناع نکند نه عرب و نه عجم. خواه نام او در دفتر ارزاق باشد و يا نباشد. حتماً حاضر شود. همان قدر که مسلمان و آزاده باشد کافي است. من سخن خود را به پايان مي‏برم و از خداوند براي شما و براي خودم مغفرت مي‏خواهم.

حکومت امام علی (ع) به این شکل و با این شعار و اهداف به وجود آمد وقتی خواست به این شعار ها جامه عمل بپوشاند و در تقسیم بیت المال مساوات را رعایت نماید جمعی از خود خواهان براین کار ایراد گرفته و آن را برخلاف سیاست و حکومت داری اعلان نمودند و حضرت در پاسخ آنان در خطبه 126 نهج البلاغه می فرماید:

 اتا مروني ان اطلب النصر بالجور في من وُلّيتُ عليه؟ و الله لا اطورُ به ما سَمَر سمير و ما اَمًّ نجمٌ في السماء نجما.

آیا به من دستور می دهید که برای پیروزی خود ، از جور وستم در حق کسانیکه برآنها حکومت می کنم استمداد بجویم ؟!

به خدا سوگند که تا عمر من باقی ، شب و روز برقرار و ستارگان آسمان به دنبال هم طلوع و غروب می کنند ، هرگز به چنین کاری دست نمی زنم. اگر اموال از خودم بود ، بطور مساوی در میان آنها تقسیم می کردم تا چه رسد به اینکه این اموال اموال خدا است و (متعلق به بیت المال) آگاه باشید بخشیدن مال در غیر موردش تبذیر و اسراف است این کار ممکن است در دنیا باعث سربلندی انجام دهنده آن شود ولی در آخرت موجب سرافکندگی وی می گردد (احیاناً) در میان مردم (دنیاپرست) گرامیش می نماید ولی در نزد خداوند خوارش می سازد ، هیچکس مال خویش را در غیر راهی که خداوند فرموده مصرف نکرده و به غیر اهلش نسپرد جز اینکه سرانجام خداوند او را از سپاسگزاری آنان محروم ساخت و محبت شان رامتوجه دیگری نمود ، پس اگر روزی پایش بلغزد و به کمک آنان نیازمندگردد بدترین رفیق وملامت کننده ترین دوست خواهند بود.

چنین سخنی را از کدام مصلحي می توان شنید؟ چنین ترازوي دقيقی را که در يک کفه‏ي آن جهان و اخلاق و آنچه در آنهاست قرار بگیرد و در کفه‏ي ديگر آن پوست جوي که از دهان موري به ستم ستانده شود، قرار بگیرد و اين کفه سنگين‏تر از کفه دیگری شود و پوست جو از همه‏ي کهکشانها در اين ميزان عدل سنگين تر باشد در کدام حاکمیت می توان پیدا کرد؟! آنگونه که در خطبه 224 نهج البلاغه می فرماید:

«... به خدا سوگند! اگر اقلیمهای هفتگانه با آنچه در زیر آسمانها است به من دهند که خداوند را با گرفتن پوست جوی از دهان مورچه ای نافرمانی کنم هرگز نخواهم کردو این دنیای شما ازبرک جویده ای کهدر دهان ملخی باشدنزدمن خوارتر وبی ارزشتر است . علی را با نعمت های فناپذیر و لذتهای نابود شدنی دنیا چه کار!! ...»

سروکار علی (ع) با لذت جاودانه پرستش «الله» است که در خطبه 136  مي‏فرمايد:

بیعت شما با من بی مطالعه و ناگهانی نبود ، و کار من وشما یکسان نیست ، من شما را برای خدا می خواهم و شما مرا براي خويشتن مي‏خواهيد. ای مردم ! به من برای اصلاح خود تان کمک کنید. به خدا سوگند داد مظلوم را از ظالم می گیرم وافسار ظالم را می کشم تا وی را به آبخورگاه حق وارد سازم اگر چه مایل به این کار نباشد. آری ، این سیاست حق محوری و عدالت طلبی علی (ع) بود که بر عده ای گران آمد و نتوانستند چنین حکومتی را تاب بیاورند و لذا سه جنگ و یران گر جنگ جمل و صفین ونهروان را برعلیه حضرت تحمیل نمودند و در آخر نیز علی (ع) فدای عدالت خواهی شد.

این سخنان و امثال آن ها از هزار سال قبل در منابع تاریخی و روایی موجود اند و چیزی جدیدی نیستند که به گفته ای آقای نظری روحانیون آنها را به خاطر قهرمان سازی جدیداً جعل و تحریف کرده باشند و اگر ایشان خواسته باشند به ادعا اکتفا نکنند و پراتیک عمل کنند و عمل انسان ها را معیار تشخیص و قضاوت قرار دهند، باز هم از آن استقبال نموده و حاضریم با هم زندگی عملی و شخصی امام علی (ع) را از ریز تا درستش براساس منابع تاریخی بررسی کنیم تا به خوبی واضح شود که حضرت به این شعار هایش نیز پای بند بوده است یا مثل دیگر سیاستمداران برای فریب مردم آن ها را بیان داشته اند در این بخش به همین مقدار اکتفا می کنم. تا بعد ...

  نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

باعرض سلام و ادای احترام خدمت دوستان و بینندگان محترم ! در این قسمت بخش آخر تأمل خویش را بر نوشته های آقای نظری تقدیم می نمایم ایشان در ادامه نوشته ی خویش مطلبی در مزیت و فواید سیاسی نبودن دین اسلام  نوشته اند و در این بخش، این سوال مورد بررسی قرار می گیرد که  :

 آیا اسلام دین سیاسی است یا دین غیر سیاسی؟

در ابتدا نظر آقای نظری را می خوانیم که پاسخ ایشان به این سوال منفی است :

( بر میگردیم به اینکه شما معتقدید که دین باید تمام امورات زندگی جامعه انسانی؛ از سیاسی- اجتماعی گرفته تا اعتقادات اشخاص را احتوا کند. وقتی دین سازماندهی این عرصه را در دست بگیرد که گرفته است، از نظر عملی آیا ممکن است به مصلحت تمام مردم ختم شود؟ از نظر من نه. چرا؟ برای اینکه ممکن است در یک کشور ادیان و مذاهب گونه گونی وجود داشته باشند. مثلاً در افغانستان بیش از  9 مذهب تنها متعلق به دین اسلام وجود دارند. علاوتاً مسیحی ها، و حتی یهودی ها ادیان های غیر قانونی و اهل هنود قانونی اما بدون حقوق مذهبی در کشور موجودند. افغانستان در زیر سایه دین اسلام اگر بهشت برین هم شود، حد اکثر دو مذهب در آنجا رسمیت می یابد و باقی مذاهب باید ازین دو مذهب اطاعت کند. مثلاً اگر یک زن و مرد اهل هنود با هم دیگر شان پیار غیر مشروع کند، مطابق به قانون شرعی مذاهب حاکمه باید سنگسار شوند. حال اگر یکی ازین مجرم مسیحی و دیگری مثلاً بودیست باشد نیز باید طبق قانون دین رسمی محاکمه شود و هکذا!

به این ترتیب یک قانون هرج و مرج که نشانه ای از بی حقوقی مذاهب و ادیان غیر رسمی است، در کشور مسلط خواهد گردید، تا که تا حدودی شده است. تازه در محاکمات قضایی آن هم از فقه جعفری استفاده خواهد گردید و هم از فقه حنفی که در اکثر  موارد این دو با هم تضاد دارند.

اگر شما جوهر دین را فقط اعتقادات معرفی کنید، در واقع دین را بازسازی و مرئمت می نمائید اما اگر آن را بیش از بیش سیاسیزه کنید، بسمت باطلاق به جلو سوق میدهید. این موضوع از جانب من یک تحلیل منفی بازی از دین اسلام نیست بلکه یک واقعیت و تجربه تاریخی است.

مسیحیت نیز تا زنانیکه قدرت سیاسی را در اختیار داشت، نه تنها اهرم دولت داری را در دست داشت بلکه مثل ولایت فقیه تمام امورات زندگی  مردم را در انحصار گرفته بود. مثلاً اگر کسی عبادت میکرد، اول باید رضایت پاپ را میگرفت تا از وی در نزد خدا شفاعت میکرد بعداً به اصطلاح؛ الله هو میکرد که در نتیجه مسیحیت به یک دین استبدادی تبدیل شد و مورد نفرت مردم قرار گرفت. حال که مسیحیت از قدرت به زیر کشیده شده و به کلیسا ها رجوع کرده است، دوباره آبرو تازه نموده و یک دین صلح دوست و انسانی معرفی میگردد.

بهر حال ممکن است نظرات من در باره دین اسلام در شرایط فعلی یک نظر مخالف دین باشد اما باور کنید که در نهایت به خیر دین اسلام تمام خواهد شد. چرا که از سقوط به سرنوشت مسیحیت جلو گیری میشود.)

در پاسخ به این بخش از نوشته شما عرض می کنم که دلسوزی های خوبی نسبت به دین انجام داده اید و اگر دین یک عنوان درون خالی باشد و درون و محتوای آن را خواسته ها و دلسوزی ها و مصلحت سنجی های ظاهری ما پر کند حرف شما حرف بسیار خوبی است و می شود این حرف های شما را در دین وارد نموده و آن را طبق دل خواه و مصلحت ظاهری خود درست نمائیم و روز دیگر در آن تغییرات دیگری وارد ساخته و آن را  متناسب با خواسته های روزمره خود تغییر دهیم .

اما خوشبختانه یا بدبختانه، دین عنوان درون تُهی و پوچ نیست که بتوان هر چیز دل بخواه خود را در آن بگنجانیم بلکه تمام چهارچوب های اساسی و احکام و مقررات فردی و اجتماعی و از جمله دخالت آن در امور سیاسی و رهبری فرد و جامعه در خود متن آن مطرح و بیان شده است، تاریخ زندگی و مبارزات پیامبران الهی کاملاً بيانگر ارتباط دين با سياست و نيز نشانگر امرى طبيعى در جريان كشوردارى و اداره امور اجتماعی است و سراسر آيات قرآن به وضوح بيانگر وظيفه و رسالت پيامبران براى تشكيل حكومت و ادای رسالت اجتماعی در کنار امور اعتقادی و اخلاقی است.

خداوند متعال در يكى از آيات قرآن كريم، هدف از ارسال پيامبران را چنين بيان مى‏كند: كانَ اَلنَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اَللَّهُ اَلنَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ اَلْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ اَلنَّاسِ فِيمَا اِخْتَلَفُوا فِيهِ،  (بقره، آيه 213)

 در اين آيه مسأله رفع اختلاف ميان مردم، به عنوان هدف بعثت پيامبران مطرح شده است. بدیهی است اگر اختلاف ميان انسان‏ها، امرى طبيعى و قطعى است ،  رفع اختلاف‏ها براى ايجاد نظم در جامعه بشرى و دورى از هرج و مرج نیز امرى ضرورى مى‏باشد، و بدیهی تر از آن این است که موعظه و نصيحت و مسأله‏گويى صرف، نمى‏تواند مشكل اجتماعى را حل كند زیرا این کار به حکم حکومتی و پشتوانه و ضمانت اجرایی نیاز دارد . ازاين‏رو هيچ پيامبر صاحب شريعتى را نمی توان پیدا کرد كه علاوه بر بشارت و انذار مردمان از اجرای احکام و مقررات به اندازه وُسع و توان خود بی بهره بوده باشند.

ما هر تعبیری از دین داشته باشیم خواهی نخواهی احکام و مقررات و قوانینی را باید در آن در نظر بگیریم و بسیار روشن است که اين احكام وقوانین در صورتى مفيد و كارساز خواهد بود كه به اجرا درآيند، صرفِ وجود قانون ولو عالی ترین و بی عیب ترین قوانین باشد، توان تأثير در جامعه را ندارد و اجراى قانون واحكام الهى نيز، ضرورتاً نيازمند حكومتى است كه از آن پشتیبانی نماید. در غير اين صورت يا اساساً احكام دينى به اجرا درنمى‏آيد و يا اگر اجراى آنها به دست همگان باشد هرج و مرج پيش مى‏آيد.

اساساً اگر هیچ دلیل نقلی برای این موضوع نداشته باشیم خود عقل انسان به ضرورت چنین چیزی حکم قطعی صادر می نماید در حالیکه در جاى جاى قرآن كريم به عنوان اساسی ترین منبع دینی، آيات متعددى نیز يافت مى‏شود كه به وظایف مهم اجتماعی و سیاسی پیامبران و مومنان تصريح دارد از جمله تنها به نقل چند آیه و ترجمه خلاصه آن ها اشاره می کنم :

 1- لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ اَلْكِتابَ وَ اَلْمِيزانَ لِيَقُومَ اَلنَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا اَلْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ ؛

به راستى كه پيامبران را با پديده‏هاى روشن‏گر فرستاديم و همراه آنان كتاب و ميزان نازل كرديم، تا مردم به دادگرى برخیزند و آهن را كه در آن نيروى سخت و سودهاى فراوان براى مردم است پديد آورديم، (حديد، آيه 25)

2- يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ...؛ (مائده، آيه 8)

 اى مؤمنان همواره براى خدا قیام کنید و برای عدالت گواهی دهيد.

3- وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اُعْبُدُوا اَللَّهَ وَ اِجْتَنِبُوا اَلطَّاغُوتَ ؛ و به راستى در هر امتى پيامبرى فرستاديم كه خداوند را بندگى كنيد و از بندگى طاغوت دورى جوييد، (نحل، آيه 36)

4- وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اَللَّهِ وَ اَلْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ اَلرِّجالِ وَ اَلنِّساءِ وَ اَلْوِلْدانِ اَلَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ اَلْقَرْيَةِ اَلظَّالِمِ أَهْلُها وَ اِجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا وَ اِجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً ؛ (نساء، آيه 75)

چرا در راه خدا و (در راه) مردان و زنان و کودکانی که (به دست ستمگران) تضعیف شده اند، پیکار نمى‏كنيد؟! همان افراد (ستمدیده ای)  كه مى‏گويند: پروردگارا ما را از اين قريه (جامعه) که اهلش ستمگرند ، بيرون ببر و از طرف خود ، برای ما سرپرستی قرار ده ؛ و ازجانب خود ، یار و یاوری برای ما تعیین فرما.

5- أَطِيعُوا اَللَّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ ...؛ ،( نساء، آيه 59)

اطاعت كنيد از خدا و پيامبر و صاحبان فرمان از خودتان .

با توجه به این آیات که نمونه ای از ده ها آیات دیگر اند آیا این كتاب، ميزان، آهن و منافع آن، شهادت به قسط و داد، دورى از طاغوت، جنگ در راه خدا و مستضعفان، نجات محرومان، هجرت در راه خدا و ... صرف اعتقادات است یا از مقوله‏هاى اجتماعى كه با این صراحت در كتاب الهى به آن ها فرمان داده شده است؟!

اگر آن گونه که خواسته اید که  ما دین را بازسازی نموده و جوهر آن را فقط اعتقادات بدانیم با صدها آیات صریح قرآن و روایات معتبر چه کار کنیم که در آنها حاكميت ، ولايت و سرپرستى همه‏جانبه مادى و معنوى، دنيوى و اخروى براى خدا، رسول و اولياى خاص او اثبات شده اند؟! (مائده، آيه 55- يوسف، آيه 40- مائده، آيه 42 و 43) .

اگر مرمّت دین ، به نادیده انگاشتن امامت و رهبرى سياسى- اجتماعى براى پيامبر (ص)، امام (ع) و منصوبين از ناحيه آنان باشد با آیات اثبات کننده ی این مسایل چه کار کنیم ؟! ( نساء، آيه 58 و 59- مائده، آيه 67) .

چگونه آیاتی را که حكومت و خلافت در زمين را براى برخى از پيامبران گذشته مانند حضرت داود (ع) و سليمان (ع)اثبات می کند توجیه نمائیم ؟! ( ص، آيات 20 و 26- نمل آيات 26 و 27- نساء، آيه 54).

اگر دین تنها ایمان و اعتقاد صرف باشد و کار به امور اجتماعی و سیاسی مردم نداشته باشد چرا در  قرآن، داورى و فصل خصومت در ميان مردم ، از وظايف پيامبران الهى معرفى شده است؟!( نساء، آيات 58 و 65- مائده، آيه 42- انبياء، آيه 78- انعام، آيه 89)

و چرا سلطنت و حكومت براى برخى از حاكمان صالح و عادل، مانند طالوت و ذوالقرنين اثبات شده است ؟! ( بقره، آيه 246 و 247- كهف، آيات 83- 98) . .

آیا وقتی قرآن کریم  به كار شورايى و کار جمعى كردن دستور می دهد منظورش این است که فقط در اصول عقاید با هم دیگر به مشاورت و کار دسته جمعی بپردازید؟!(شورى، آيه 38- آل عمران، آيه 159) .

آیا آيات مربوط به امر به معروف و نهى از منكر (آل عمران 110، 104 ، توبه 71)  نپذيرفتن ولايت‏و سرپرستى بيگانگان كافران و ظالمان (آل عمران، 118 نساء 141 و 144 مائده، 51، 57 هود، 113) همه مربوط به عقاید و باورهای قلبی است و کار به کار دنیوی و سیاسی ندارد؟!

اگر دینداری  صرف ایمان داشتن به خدا و روز قیامت باشد چرا مبارزه با فساد و تباهى، ظلم‏زدايى و عدل‏گسترى جزو وظايف اصلى اهل ايمان بیان شده است؟! (بقره، آيه 279- هود، آيه 113- نساء، آيه 58- نحل، آيه 90- ص، آيه 28- حج، آيه 41)

آیا برای اینکه دین صلح دوست و انسانی معرفی کنیم چگونه از آیات که به جهاد و مبارزه با طاغوت‏ها، مستكبران و ستمگران و نيز تهيه امكانات دفاعى امر می کنند دست برداریم ؟! ( بقره، آيه 218- تحريم، آيه 9- نساء، آيه 75- انفال، آيه 60- اعراف، آيه 56)

وقتی آموزه ها و تعلیمات و مقررات دنیوی اسلام چیزی جدا و بدون ارتباط با عالم آخرت انسان نیست و هر عمل دنیوی انسان نسبت به سر نوشت و زندگی اخروی وی موءثر است و دنیا مزرعه آخرت تلقی شده است چگونه می توان با واگذاری این مزرعه به غیر و سپردن امور دنیوی به افراد و گروه های دیگر خانه ی آخرت خود را آباد ساخت ؟!

این ضرورت ها است که ما را ملزم می سازد تا با توجه و دقت کافی باور کنیم که قانونگذار باید علاوه بر احاطه كامل به تمام نيازهاى دنيايى بشر ، بايد برای ارضای آنها قوانینی متناسب با آن ها نیز در نظر بگیرد و آنها را در ارتباط با زندگى اخروى انسان وضع نماید و وضع قوانینی با چنین پیچیدگی از عهده و توان انسان بیرون است زیرا هنوز كه هنوز است متفكران بشرى تعريف واحدى از سعادت انسان به دست نداده‏اند و حتى در اين كه تنها در همين دنيا واقعاً كدامين راه تضمين كننده كمال و سعادت بشرى است اختلاف شديدى بوده و هست و از همين رو مكتب‏هاى گوناگونى به وجود آمده و می آید كه هر يك پس از چند صباحى تجربه، ضعف و شكست خود را برملا نموده‏  ومی کنند چیزی که مطالعه تاریخ مکاتب و اندیشه ها در این زمینه به خوبی این مطلب را برملا و آشکار می سازد . 

آقای نظری ! گرچند دلسوزی شما نسبت به عاقبت دین اسلام برای جلوگیری از سقوط به سرنوشت مسیحیت در جای خودش قابل قدر است، اما از آنجائیکه تفاوت های اساسی بین این دو وجود دارد مطمئنّاً سرنوشت یکسانی برای آنها متصور نخواهد بود، مسیحیت را کسانی از خیلی قبل ، دین صلح دوست ساخته بودند ، منتهی ارباب کلیسا در قرون وسطی برخلاف آن مسیحیت ساخته شده رفتار کرده اند وقتی این اصل ساختگی را در آن گنجاندند که اگر کسی به گونه ای راست تو سیلی زد تو گونه چپ خود را برای سیلی دیگر آماده کن معلوم است که بقیه دستورات آن چگونه بی ضرر و خنثی خواهد بود!!

اما اسلام بین صلح دوستی و بین تن به ذلت دادن فرق می گذارد ، در جائی صلح را خیر می داند که «الصلح خیر» و در جائی دیگر عزت و آقايى را مخصوص خدا واهل ايمان می داند و هر گونه سلطه‏پذيرى و ذلت را از آنها نفی می کند،( منافقون، آيه 8- محمد، آيه 35- هود، آيه 113- آل عمران، آيه 146 و 149)

و باقطع نظر از آیات قرآنی ، صدها روایت معتبر در مورد تعیین وظایف و حقوق مهم و كلان مالى به حاکم و حكومت اسلامى جهت مصرف در مصالح جامعه، همه و همه نشانگر این نکته است که دین، فقط اعتقادات و پند و اندرز و موعظه های اخلاقی نیست. (اصول كافى، باب صلة الامام و باب الفى‏ء والانفال و تفسير الخمس) .

بنابراین ،همانطوری که بیان شد، دین عنوان توخالی و امر دل بخواهی نیست که طبق میل خود بتوانیم آن را مرمّت یا بازسازی نمائیم بلکه یک دستورالعمل جامع و همه سونگر برای تمام ابعاد زندگى انسان اعم از فردى، اجتماعى، دنيوى، اخروى، مادى و معنوى است . همان گونه كه مردم را به عبادت و يكتا پرستى دعوت نموده و به امور اخلاقى و مربوط به خودسازى فردى دستور داده است به احكام و دستوراتى در مورد مسائل حكومتى، سياسى، اقتصادى، اجتماعى، قضايى و مربوط به اداره صحيح جامعه روابط بين‏المللى، حقوقى و... نیز دستور داده است .

روشن است همانطور که اشاره شد ، مقررات قضايى، حقوقى، روابط اجتماعى، مسائل اقتصادى، تربيتى و... بدون قدرت اجرايى قابل اجرا و عملی نيست و از طرفی امکان ندارد که دین اجرای این مقررات را بر عهده دولتی قرار دهد که هیچگونه سنخیتی با این آموزه ها و مقررات ندارد، باید خود دین اجرای مقرراتی را بر عهده بگیرد که آن را برای فرد و جامعه لازم و ضروری و دارای مصالح مادی و معنوی می داند و از طرف دیگر زمينه‏هاى رشد و استعدادها و امكان رسيدن انسانها به كمال و ايجاد جامعه‏اى برين صالح و شايسته را براى مردم آماده كند و با فسادهاى اخلاقى اجتماعى و... مبارزه كند.  

آقای نظری ! سرنوشتی که مسیحیت به آن گرفتار شد چند عامل داشت یکی اینکه نقايص و تحريفات پديد آمده در متون آن شديداً وثاقت آن را زير سؤال ‏برده بود، و ديگر عملكرد ارباب كليسا بود كه خود را نمايندگان خدا خوانده و پاپ را معصوم دانسته و با چنگ اندازى به دستگاه سياست، شديداً به ثروت اندوزی، تكاثر، افزون خواهى و مصادره و تملك بى‏حد و حصر اراضى مردم  مى‏پرداختند. و از سویی با هر نوع پیشرفت علمی و اکتشافات و داده های جدید علمی به مبارزه بر می خواستند و... چنين سيماى تيره‏اى از حكومت به نام دين ضربه‏هاى بزرگى بر پيكر دين و دين باورى وارد ساخت و روشنفكران را به انديشه بيرون راندن دين از صحنه سياست، اجتماع و حتى مسائل فرهنگى رهنمون ساخت.

از طرفى نيز طمع ورزان دنيا طلب كه برخى از تعاليم اخلاقى و فرهنگى دين را مانع هواهاى نفسانى خويش مى‏يافتند، از اين آب گل آلود ماهى گرفته و براى گسترش سلطه سرمايه‏دارى خود بهترين چاره را در محصور ساختن دين در زندان فرديت يافتند. مجموع اين عوامل و عوامل دیگر باعث شد كه اين تفكر در جهان غرب جا بيفتد كه اساساً دين يك مسأله فردى بيش نيست و تنها تنظيم كننده رابطه فرد با خداست و قلمرو اجتماع و سياست براى آن، یک منطقه ی ممنوعه مى‏باشد.

 بسیار روشن است كه ما نمی توانیم يك اشتباه بزرگ تاريخى را كه در يكسوى عالم رخ داده است بر دیگر نقاط جهان و ادیان دیگر تعميم دهیم و اسلام و روحانيت را نيز با مسيحيت و ارباب كليسا مقايسه کنیم، زیرا هم بسيارى از احكام نورانى اسلام، احكام سياسى و اجتماعى بوده و با احکام مسیحیت تفاوت بنیادین دارد و هم رهبران و پيشوايان دينى ما نيز چون پيامبر (ص) و اميرالمومنين (ع) عالى‏ترين مدل حكومت را در طول تاريخ بشرى عرضه نموده و پياده كرده‏اند و هم رفتار و کردار عالمان دینی با رفتار ارباب کلیسا بسیار تفاوت  دارد و هم اسلام پشتیبان علم و عالمان و دانش مندان بوده و هست و هم رشد سطح آگاهی عمومی مردم و افزایش اطلاعات دینی مردم جلوی سوء استفاده شیادان به نام دین و دین داری را می گیرد.

وقتی پذیرفتیم که اسلام در امور اجتماعی و سیاسی و... نیز دستور دارد و باید به اجرا گذاشته شود نوبت به حل مشکلاتی می رسد که شما در مثل کشور افغانستان مطرح نموده اید. وقتی مشکلات مذهبی دو مذهب بزرگ با رسمیت یافتن شان حل شود این رسمیت یافتن به معنای الزام اطاعت دیگر مذاهب و گروه ها و بقیه اقلیت ها از این مذاهب رسمی نیستندبلکه آنها ضمن رعایت اصول اساسی و کلّی کشور در احکام و مقررات درون مذهبی شان آزاد هستند هیچ مسلمان و دولت اسلامی به  هنود و امثال آن الزام نمی کند که پیار شان را براساس عقد شرعی اسلامی انجام دهند بلکه الزام می کند که براساس مقرراتی که خود هنود در بین شان دارند انجام دهند و حتماً می دانید که آنها نیز برای پیار مشروع شان آداب و رسوم خاصی دارند که اگر ازدواج شان بر همان اساس صورت گیرد از نظر قانون اسلامی نیز محترم بوده و در غیر آن صورت از نظر خود هنود نیز نامشروع خواهد بود و در آن صورت با قطع نظر از دستور حکومتی از نظر خود شان نیز  قابل پیگرد و مجازات خواهد بود از این جهت وقتی مشکلات اکثریت قریب به اتفاق اجتماع حل شود مطمئین باشید که مشکلات فی صد اندک اجتماع چیزی نیست که قابل حل نبوده و موجب نگرانی یا هرج و مرج شود بلکه در صورت عکس که اکثریت قریب به اتفاق، فدای اقلیت اندک شود این احتمال بی نظمی و هرج و مرج بیشتر خواهد بود و در محاکمات قضایی اگر از فقه جعفری و حنفی استفاده می شود ضمن اینکه حکم این دو مذهب در اکثر موارد تضاد ندارد بلکه در موارد اندکی با هم تفاوت دارند و در همان موارد نیز هر کدام برای پیروان خود آن مذاهب قابل اجرا و تطبیق است نه اینکه حکم هر دو مذهب بر یک نفر تطبیق شود، تا احساس نمائید که عجب ظلم مضاعفی را باید مردم افغانستان به خاطر دینداری باید تحمّل نمایند !!

علاوه براین برای اجتناب از هرج و مرج هر قانونی دیگری غیر از قوانین اسلامی در کشور به اجرا گذاشته شود این مشکلات را خواهد داشت زیرا همان قانون که شما قبول دارید ممکن است کسی دیگر آن را قبول نداشته باشد یا اگر در ظاهر بپذیرد در ته دلش قبول نداشته باشد لذا آن گونه که تصور نموده اید که حذف دین یا مقررات دینی همه مشکلات را حل می تواند این گونه نخواهد بود .

گرچند مطالب فراوانی در این زمینه قابل ارائه است ، امیدوارم این مقدار توضیح مختصر در این زمینه راهگشا وکافی باشد.

ادامه نوشته ی شما:

(در باره مارکسیزم باید عرض کنم که مارکسیزم بینش سیاسی ایدئولوژیک است و همین بینش سیاسی ایدئولوژیک باور ها و اعتقادات مارکسیستها را تشکیل میدهد. درست است که پایه فلسفی مارکسیزم ماتریالیزم است و اگر کسی یک مارکسیست پخته از آب در آید طبیعی است که ماتریالیست خواهد شد اما ماتریالیست بودن در تشکلات سیاسی مارکسیست ها شرط گرویدن به آن نیست. شرط گرویدن یا شرط عضویت در حزب مارکسیستی، ضد اسثثمار بودن و ضد نظام های ارتجاعی بودن است. به بیان بهتر کسی میتواند در تشکلات مارکسیستی عضویت پیدا کند که به برابری انسانها و به ایجاد یک جامعه غیر ستمگری و غیر طبقاتی اعتقاد داشته باشد. در حالیکه در دین اسلام ممکن نیست کسی هم یک مسلمان باشد و هم یک مسیحی یا یهودی یا یک ماتریالیست.)

در این باره به اندازه کافی قبلاً تبادل نظر صورت گرفته است و آنگونه که خود شما نیز در این جا اظهار کرده اید یک مارکسیست تا زمانی که از پَجَم پخته بیرون نیامده معلوم است که پجم بور نیست خاک د بیلی شی !! وقتی خوب پخته شد طبیعتاً ماتریالیست می شود و آن زمان دیگر از مسلمانی آن خبری نیست این هم نتیجه ی کار که جمع بین هر دو عملی نیست! تازه براساس شرط عضویتی که برای گرویدن به حزب مارکسیستی بیان داشته اید فکر نکنم که شخص مسلمانی از همان اول هم بتواند بدون دست برداشتن از اسلام ، شرایط عضویت در حزب را پیدا بتواند زیرا شرط ضد نظام های ارتجاعی  بودن به اعتقاد مارکسیست ها به معنای ضد نظام اسلامی بودن هم هست نیست ؟! گرچند جناب مارکس به «هم این هم آن» نظر داده است اما در موارد فراوانی هم این و هم آن قابل جمع نیست، لذا دیدگاه های فراوانی غیر از اسلام نیز به «یا این یا آن» نظر داده اند و از این جهت نمی توان برتری دیدگاه « هم این و هم آن » را بر دیدگاه های دیگر نظیر اسلام اثبات نمود.

 نکته پایانی نوشته ی شما:

(گرچه مطلب و موضوعات مورد اختلاف چه در زمینه اعتقادات دینی و چه در زمینه سیاسی اجتماعی در نوشته های آقای مظفری زیاد است اما اینک صبر میکنیم تا جناب مظفری نوشته های بعدی شان را درج کند و ما مطالعه میکنیم. تا زمانیکه مطالب نقد ایشان تمام نشود، اینجانب مطلب نمی نویسم.

پیروز باشید دوستان

نادر نظری  4 مارچ)

وجود  اختلاف نظر یک امر طبیعی است و در آن حکمت ها و مصالح فراوانی وجود دارد از جهتی باعث رشدفکری و افزایش سطح معلومات می شود و از طرفی جلوی بسیاری از جزم اندیشی و مطلق انگاری ها را می گیرد ، آنچه مهم است نحوه عرضه افکار و توجه به برایند آنها است که اگر به صورت معقول ارائه شود و سر انجام بتواند ولو فیصد بسیار کمی از اختلافات را برطرف نماید و چهره ای از حقایق را برای دو طرف بگشاید در حقیقت کار مهمّ و پیشرفت خوبی صورت گرفته است.

چنانچه در فرمایشی از رسول اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل شده است که حضرت فرموده است « علم گنجینه ای گران قیمتی است که کلید آن سوال و تحقیق است ، پس روحیه ی سوال و تحقیق داشته باشید خداوند شما را مورد مرحمتش قرار دهد! در هر سوالی که مطرح می شود چهار گروه اجر و پاداش می برد:

1-  سوال کننده ، 2 - جواب دهنده . 3 – دیگر شنوندگان حاضر در مجلس . 4 – دوستداران این محفل که غایب اند. 

امیدوارم که این تبادل نظر ها نیز مصداقی از این حدیث شریف باشد و پاداش همه یافتن حقی از حقایق باشد .

والسلام.

مظفری

9/1/1388

  نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط مظفری  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

تأملی بر نوشته آقای نظری (قسمت هشتم)

سلام دوستان و برادران عزیز!

ادامه تأملات خویش را بر نوشته های آقای نظری ، با اندکی تأخیر به خاطر مسافرت نوروزی و خراب شدن کامپوترم  پی می گیرم ایشان در ادامه نوشته های خود ، اظهار داشته اند :

(آقای مظفری بعضی اوقات سخنانی نظق میکند که انگار یا خود در عالم برزخ زندگی میکند و یا اینکه فکر میکند دیگران در آنجا اسکان دارند. ببنید:

«اما در این که اختناق دینی جلوی جرئت طرح جدایی دین را از دولت گرفته باشد ادعایی است که در قدم نخست باید صحت نظریه جدایی دین آن هم دین اسلام نه مسیحیت از دولت و سیاست به اثبات برسد و در قدم بعد اظهار نکردن چنین نظریه مستند به اختناق دینی باشد».

اگر اینجانب به این بخش از جملات ایشان پاسخ دهم، هم به خوانندگان توهین کرده ام و هم به خود. چرا که توضیح دادن به این ادعای آقای مظفری، به این معنا است که ما نه از موجودیت جمهوری اسلامی ایران خبر داریم که هزاران نفر  را بخاطر خواست ایجاد یک دولت دیموکراتیک قتل عام کرد و نه هم از امارت اسلامی و نه از حکومت فعلی جمهوری اسلامی در افغانستان. تو گویی که اقای مظفری هیچ نمیداند که از تدویر لویه جرگه ها گرفته تا تدوین قانون اساسی و قانون احزاب و کاندید انتخابات و ده ها نشست و اسناد پیرامون آن که حتا جناح های داخل رژیم نیز در چانه زنی یک حکومت دیموکراتیک با فندیمنتالیست ها در گیر بوده و هستند.

این پدید ها از نظر آقای مظفری آنقدر اهمیت ندارد که حتی صحت نظریه جدایی دین از دولت را ثابت نمیتواند. خدا یا! این یکی بحث آنقدر ابتدایی است که اینجانب حیف میدانم پرستیژ وبلاگ پیام را که تا حدودی به یک طایفه متعلق است، پائین بیاورم که  گفته شود فلان مردم  تا این حد در عالم بی خبری روز گار میگذراند. مجبورم در همینجا خپ خود گرفته استاپ کنم. به امید اینکه در قسمت بعدی بحث با اتوریته ای را بشکافم.)

در مورد ویژگیها وچگونگی سخنان عالم برزخ بنده خیلی چیز نمی دانم خوب بود شما کمی آن را توضیح داده و بعد آن را بر نوشته های من یا نوشته های مرا بر آن  تطبیق می دادید! اما جمله ای که از من نقل کرده اید ، من آن جمله را در پاسخ به این ادعای شما نوشته بودم که شما برای آصف اکبری نوشته بودید (اگر دیموکراسی در جامعه دینی اسلامی سر همزیستی دارد، شما و دیگر محصلین چرا مجبورید اعتقادات تان را مهار و سانسور کنید تا زمینه تکفیر تان مهیا نشوند؟ آیا در میان انجمن تان یک فرد دیموکرات هم پیدا نمیشود که خواهان جدایی دین از دولت باشد؟ چرا پیدا میشود اما فضای اختناق دینی مسلط است و کسی جرئت طرح آن را ندارد. پس کی گفته دین با دیموکراسی همزیستی دارد؟)

من در پاسخ نوشته بودم که عدم اظهار شاید به خاطر اعتقاد نداشتن به این دیدگاه باشد و به درستی نظریه جدایی دین از دولت عقیده نداشته باشند لذا در قدم اول باید وجود چنین دیدگاهی در بین محصلین اثبات شود و سپس درستی آن به اثبات برسد ، و سپس بررسی شود که اگر کسی این عقیده ی خود را اظهار کند جو اختناق دینی در مقابل آن چه واکنشی از خود نشان خواهد داد. آیا بررسی این گونه موضوعات و اثبات آن ها مربوط به عالم برزخ می شود و در این عالم قابل طرح نیست؟!

آیا پاسخ به این حرف واقعاً از توضیح واضحات هم بدتر است تا توهین به خوانندگان محترم تلقی شود؟!

آقای نظری شما از موجودیت جمهوری اسلامی ایران خبر دارید که وقتی در 22بهمن 57 پیروز شد بعد از یک ماه و بیست روز در 12 فروردین 58 طی رفراندومی، 98 و دو دهم در صد شرکت کنندگان به جمهوری اسلامی رأی مثبت داده اند آیا در طی این ۵۰ روز هزاران نفر طرفدار ایجاد دولت دیموکراتیک قتل عام شده بودند که در روز رفراندوم حتی دو در صد را هم تشکیل نداده اند؟!

ثانیاً اگر به ادعای خود دقت کنید متوجه می شوید که این ادعا در مورد اختناق دینی در شرایط فعلی افغانستان بوده است و مثال آوردن تان از ایران و دوران طالبان هیچ کدامی از ادعای شما را اثبات نمی تواند.

ثالثاً پدیده های دیگری که در مورد دولت فعلی افغانستان بیان نموده اید از چند حال خارج نیستند، یا در همه این موارد وحدت نظر وجود داشته یا اختلاف نظر بوده است در صورتی که اختلاف نظر بوده باشد یا اختلاف در موارد جزئی بوده است یا در موارد کلّی و اساسی، در صورت اختلاف در موارد اساسی مثل حذف دین  یا جدایی دین از دولت، طرفداران این نظریه یا در اکثریت بوده یا در اقلیت، در صورتی که در اقلیت بوده باشند نظر شان به دلیل رأی اکثریت ممکن است پذیرفته نشده باشد و برای خود آنها نیز کدام مشکلی به خاطر داشتن چنین نظر و دیدگاه به وجود نیامده باشد ، آمده است؟! و در صورتی که آنها در  اکثریت بوده باشند این افراد احتمالاً که تا هنوز قتل عام نشده باشند و هنوز زنده باشند و با وجود چنین اکثریتی چگونه حکم کرده اید که یک محصل جرئت نداشته باشد  از ترس جو اختناق دینی و متهم شدن به تکفیر عقیده خود در مسایلی مثل مورد جدایی دین از دولت را اظهار کند ؟! آیا چانه زنی جناح های داخل رژیم با بنیادگرایان! در مسائل اساسی و بنیادین نشانه جوّ اختناق دینی است یا نشانه ی آزادی و دموکراسی ؟!

آیا بر فرض که این چانه زنی ها بر سر جدایی دین از دولت و حتی بالاتر از آن بوده باشد ، آیا خود این مسئله ادعای دیگر شما، مبنی بر وجود اختناق دینی در کشور را رد نمی کند؟! در جوّ اختناق آلود مورد نظر شما که حتی یک محصل نتواند عقیده اش را در مورد جدایی دین از سیاست بیان کند چگونه افراد و گروه های شناسنامه دار به صورت رسمی و علنی ، دعوای شان را مطرح و برای به کرسی نشاندن آن حتی چانه زنی می کنند و هیچ طوری هم نمی شود؟!

آقای نظری این مباحث آن قدر هم ابتدایی نیست که طرح و اثبات آن پرستیژ یک وبلاگ را پائین بیاورد، مخصوصاً که وبلاگ پیام ولو متعلق به بعضی از محصلین مردم ما است اما نظریات که در آن مطرح می شود نظریات افراد و اشخاص است و هیچ حرفی به نمایندگی از یک طایفه در آن مطرح نمی شود تا شما نگران آبروی آن طایفه باشید.

بنابراین بهتر بود که با توجه به محل بحث به جای خپ گرفتن و استاپ کردن، به صورت مستدل ادعاهایی مطرح شده را نقد و ادعاهای خود را اثبات می نمودید نه اینکه بحث مربوط به یک قضیه و مورد خاص را به جاهای دیگر بکشانید. ادامه نوشته ی شما  در بخش سوم را با هم می خوانیم :

(مکثی بر جواب آقای مظفری- قسمت سوم

جناب حاج مظفری نوشته است: «آیا جوهر دین فقط اعتقادات است و کاری به بینش سیاسی ، اجتماعی و اقدامات عملی انسان ها ندارد یا مارکسیزم فقط بینش سیاسی اجتماعی بدون هر گونه پشتوانه ی اعتقادی است ؟! نه دین فقط اعتقادات است و نه مارکسیزم فقط اقدامات سیاسی اجتماعی بدون پشتوانه اعتقادی و ایدئولوژیکی است».

از نظر من دین، وسیله و ابزار ستم گری از جانب طبقات حاکمه بوده و تا جائیکه تاریخ بیاد دارد؛ دین و مذهب یا در خدمت طبقات ستمگر بوده و یا خود سوار بر ماشین قدرت دولتی، استثمار و ستمگری را تقویت و تکمیل کرده اند.

اگر تاریخ خلفا، حکما، امیران و امیرالمومنین های اسلام را چه در جهان و چه در افغانستان به برسی بگیریم، دین همیشه این نقش را داشته است که خوشبختانه جناب مظفری نیز درین زمینه با من فوافق است. خوب وقتی تا اینجا هر دوی ما معتقدیم که دین وسیله سرکوب و یا ابزار سوه استفاده حاکمیان قرار گرفته است، پس چه باید کرد که چنین نشود؟ شما تاکی میخواهید این سناریو تکرار شود؟ تاکی میخواهید جوهر دین بینش سیاسی باشد؟ فکر نمی کنید دین با اتخاذ بینش سیاسی، کم کم اعتقادات مردم را  ازش گرفته  و نسبت به دین بدبین کند؟ که تا حدودی نیز بد بین کرده است. دین سیاسی شده اسلام نه تنها گروها و اقشار مختلفی را از خود دور کرده بلکه اکثریت توده های مذهبی را نیز خشمگین ساخته است. قسمیکه این توده ها صرفاً از نظر عقیدتی به دین پا بند هستند و اصلاً هیچ علاقه و دلبستگی به بینش سیاسی دین ندارند.)

در این که دین وسیله و ابزار ستم گری از جانب طبقات حاکمه بوده است نظری است که در جای خودش مورد نقد و ارزیابی قرار گرفته است و من در این جا فقط خلاصه عرض می کنم که اگر تاریخ را ورق بزنیم ، دین حقیقی بیش از آنکه در خدمت طبقات ستمگر بوده باشد در مقابل طبقات ستمگر بوده وجوهره ی آن را مبارزه با ستم و بی عدالتی تشکیل داده و می دهد تاریخ مبارزات پیامبران الهی در مقابل نمرودها، فرعون ها ابوجهل ها و... و تاریخ پیشوایان دینی در طول تاریخ گویای این حقیقت است و محتوای درونی دین حق نیز چنین اقتضایی را دارد چه اینکه یکی از اصول اساسی آن ، استقرار عدالت است و عدالت جز مبارزه با بی عدالتی و ستمگری و ستمگران استقرار پیدا نمی کند .

بلی ، در هر کجا که نغمه هایی جدایی دین از دولت و امثال آن  سرداده شده و برخی از احکام دین مورد توجه قرار گرفته و به تمام محتوای دین عمل نشده است، در آن صورت بدیهی است حاکمان مستبد و ستمکار که از هر وسیله ای برای به دست آوردن قدرت و ابقای آن ابا ندارند با استفاده از جهل مردم هرکاری که از دست شان بر بیاید انجام داده و در آن صورت از دین نیز  به دلیل معزولیت از مقام وجایگاه اصلیش کاری ساخته نبوده و نیست.

بحث دقیق علمی و منطقی اقتضا دارد که برای اثبات ادعای شما باید آموزه های دینی را مورد توجه قرار دهیم که آیا چیزی در دین وجود دارد که چنین اقتضایی در آن وجود داشته باشد یا نه ، اگر ثابت شود که ابزار ستمگران شدن در جوهر و ذات دین وجود نداشته و ندارد، از این جا معلوم خواهد شد که چنین چیزی وارداتی از بیرون بوده و بر دین تحمیل شده است و در این صورت بیش از آنکه به اصل دین ایراد وارد باشد ، اشکال بر سوء استفاده کنندگان از آن وارد است چه اینکه شما هیچ چیزی را نمی توانید در جهان پیدا کنید که سوء استفاده از آن صورت نگرفته و یا صورت نگیرد. و راه حل این گونه سوء استفاده ها پاک کردن صورت مسئله و حذف اصل مسئله از ریشه نیست بلکه راه حل این مورد ، مانند هر مورد دیگر در بستن راه نفوذ سوء استفاده چی ها است.

اما این که این سناریو تا کی می خواهد تکرار شود؟ این سوال در همه جا و همه چیز جاری است مگر امروز از دموکراسی ، آزادی ، حقوق بشر، حقوق زن و علم و علمگرایی و... سوء استفاده نمی شود؟! آیا تاریخ گذشته و موجود دولت های پیشرفته امروزی تحت همین عناوین یا شبیه آن مملوّ از تجاوز، کشتار، استعمار، استثمار، سلطه ، اشغال و جرم و جنایت نبوده و نیست ؟! آیا مصلحین و دلسوزان جامعه بشری خواستار حذف این چیزها ازریشه هستند یا خواهان جلوگیری از سوء استفاده از آنها ؟! تا هر زمان که ظلم و ستم و سوء استفاده وجود داشته باشد  و حق و حقیقت سر جایش قرار نگیرد ، بدیهی است که این سناریو نیز قابل تکرار خواهد بود.

اما این که مردم با سیاسی شدن دین، اعتقادات شان متضرر شده و به دین بدبین شود ، یکی از دیدگاه هایی دلسوزانه نسبت به دین است که برای دخالت نکردن دین به امور سیاسی بیان می شود در این دیدگاه ، دین امر مقدس و پاک تلقی می شود که نباید دامن خود را به امور دنیوی آلوده سازد زیرا تجربه نشان داده است که هر گاه شخص یا گروهی در امور اجتماعی وحکومتی دخالت کرده از شأن و مقام ومحبوبیت وی کاسته شده حتی به دنبال آن بدبینی و انزجار به وجود آمده است، در این جا نیز خوب است که امور دنیوی به دست طالبان و مشتاقان دنیا گذاشته شده و دین ،هم چنان مقدس و دوست داشتنی و ارزشمند باقی بماند!!

در مورد نوشته ی شما نیز عرض می شود که ممکن است به دلایلی بدبینی هایی وجود داشته باشد ، مهم بررسی آن دلایل است، در صورت بررسی دقیق به این نتیجه خواهیم رسید که این بدبینی ها ریشه در جهل و نادانی مردم از حقیقت دین و به دنبال آن پدید آمدن سوء استفاده ها از دین و در نتیجه بد عمل کردن یا عمل نکردن مدعیان دین داری به دین است، و شاید هیچ موردی را نتوان پیدا کرد که این ناراحتی و بدبینی ریشه در اصل آموزه های حقیقی دین داشته باشد.

بسیار روشن است که وقتی کسی از اصل و حقیقت دین اطلاع کافی نداشته باشد تصوّرش از دین چیزی بیش از عملکرد شاهان و سلاطین وامیران و تفنگ سالاران و... غیره نخواهد بود و اگر کسی دین را از طریق رفتار چنین افراد بشناسد من صد در صد به آن ها حق می دهم که نه تنها باید به دین بدبین شوند بلکه علیه چنین دینی باید بشورند و چنین دین را از صحنه زندگی بردارند در این صورت من نیز جزء آنها خواهم بود.

ولی همانطور که بارها اشاره کرده ام ما نباید معیار قضاوت و داوری خود را تصورات و برداشت های نادرست افراد نا آگاه یا کم اطلاع قرار دهیم بلکه باید محل بحث را مشخص و معین سازیم که دنبال چه هستیم ؛ ما دنبال دین راستین هستیم  دینی که از طرف خدایی آمده است که عالم مطلق است و هیچگونه جهل ، نسیان ، عیب و نقص و غرض ورزی در او راه ندارد و دینی که  از اراده چنین خدایی سرچشمه گرفته باشد به طور قطع از اول تا آخرش از هر گونه نقص و عیب مبرّا خواهد بود و چنین چیزی می تواند از عهده ی ورود و دخالت در همه ی شئون انسان برآید و این مسئولیت را با سربلندی و سرافرازی تمام به انجام برساند.

 ما معتقدیم که دین راستین نه ابزار ستمگران است و نه آموزه هایش به گونه ای است که موجب بدبینی مردم شود بلکه بر عکس معتقدیم که دین همواره در برابر ستمگران بوده و تعلیماتش نیز مطابق با فطرت بشری است. مشکلات پدید آمده منشأ در جهل و نادانی مردم داشته است که اولاً دین را با رفتار افراد می سنجند و ثانیاً هر چیزی را از هر کسی به نام دین ، دین پنداشته و از آموزه های حقیقی دین به دور مانده اند و بدینوسیله راه هر گونه سوء استفاده از دین برای سوء استفاده کنندگان نیز باز شده است و امروز راه حل در بیداری و آگاهی بیش از پیش مردم است تا هر کسی هر چیزی را به نام دین به خورد آن ها ندهد و با این کار راه نفوذ هر گونه سوء استفاده کننده مسدود شود.

اگر مردم با حقوق و وظایف شان در قبال دولت و حکومت آشنا شوند و آن را اعمال نمایند مطمئنّاً نه قدرت دست افراد مستبد و نا اهل و نا آشنا به مبانی دینی می افتد و نه با نظارت مستدام و مستمر شان اجازه سوء استفاده از قدرت به آنها داده می شود و تنها در آن صورت است که با انجام وظایف و تکالیف حاکمان که در رأس آنها خدمت به مردم است طبعاً رضایت و خشنودی مردم نیز حاصل خواهد شد. در غیر این صورت تا زمانی که مردم از حقوق خود آگاهی نداشته باشند و آن ها را از زمامداران تقاضا نکنند و دولتمردان به عیش و نوش و خورد و برد خود مشغول باشند طبیعی است که موجبات نارضایتی آنها بیشتر فراهم خواهد شد.  

ادامه دارد...

  نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

تأملی پیرامون نوشته های آقای نظری (قسمت هفتم )

باسلام خدمت دوستان عزیز بخش دیگری از تأمل خود را پیرامون نوشته های آقای نظری پی می گیرم در ابتدا متن نوشته ی ایشان را مطالعه می کنیم که نوشته اند:

(خدمت جناب مظفری عرض شود که دیموکراسی؛ ولو اینکه شما آن را یک ایدئولوژی لیبرالی معرفی میکنید مشکلی با مبانی فکری ، نظیر معرفت شناسی، انسان شناسی ، خداشناسی،  مردم و روش زندگی ندارد اما با مبنای مشروعیت و اهداف و وظایف فرهنگ و اخلاق دارد. وظیفه و رسالت دیموکراسی به کسی اجازه نمیدهد تا اخلاق مردم را از نظر اهداف فرهنگی مشروعیت ببخشد. در فضای دیموکراسی  بیشتر زمینه معرفت شناسی، انسان شناسی ، خداشناسی،  مردم و روش زندگی مساعد میگردد تا در یک فضای تظاهر و تزویر دینی.

اگر دیموکراسی اجازه دهد تا کسانی فرهنگ و اخلاق مردم را به مشروع و غیر مشروع دسته بندی نمایند؛ در واقع اصل انتخاب و آزادی اراده در تشخیص مسایل از انسان گرفته می شود و از انسانها مقلدین و رعیت های حلقه بگوش می سازند.)

تفاوت های دموکراسی دینی و دموکراسی لیبرالی

خدمت جنای نظری و دوستان دیگر از باب توضیح عرض می شود که بنده در پاسخ آقای اکبری نوشته بودم : «... کسی که دموکراسی را با اندیشه ی لیبرالیسم به عنوان یک ایدئولوژی مساوی بداند ، در این صورت در مبانی فکری ، نظیر معرفت شناسی، انسان شناسی ، خداشناسی ، مبنای مشروعیت ، اهداف و وظایف ، فرهنگ و اخلاق ، نقش مردم و روش زندگی و...  تفاوت های اساسی و عمیقی بین دموکراسی و دین اسلام  مشاهده می کنیم  » و شما در این نوشته برخی از این تفاوت ها را نفی و حق را به جانب لیبرال دموکراسی داده اید و در برخی دیگر تفاوت ها را اثبات نموده و ادعا کرده اید که تازه در فضای دموکراسی (لیبرال) زمینه معرفت شناسی ، انسان شناسی ، خداشناسی ، نقش مردم و روش زندگی بهتر مساعد می گردد تا در یک فضای تظاهر و تزویر دینی . ابتدا بخشی از نوشته ی شما را بررسی می کنیم که در آن تفاوت ها نفی شده است و ناگزیرم در هر مورد توضیح مختصری ارائه دهم تا معلوم شود که هر دو نظام یک راه را می پیماید یا در هر بخش راه هر یکی از دموکراسی دینی و دموکراسی لیبرالی از همدیگر جدا است ؟!

1- تفاوت معرفت شناسی دموکراسی دینی و لیبرالی

ابزار معرفت شناسی دینی یا منابع شناخت از نظر دینی عبارتند از :

1-  تجربه  و شناخت از طریق حواس در امور محسوس

 2- عقل که دارای سه ساحت  نظری ، عملی و ابزاری است :

عقل نظری از هست هایی سخن می گوید که خارج از اراده انسان تحقق دارند و با آن، چیزهایی حقیقی از غیر حقیقی تشخیص داده می شود .

عقل عملی پس از شناختن حق ، به آن الزام و به خوبی ها امر و از بدی ها نهی می نماید و به تعبیر دیگر در باره ی «باید ها» و «نبایدها» سخن می گوید.

عقل  ابزاری ، ابزار های مورد نیاز زندگی را تشخیص داده یا به تئوری پردازی برای تسخیر طبیعت و بهره گیری هر چه بهتر از منابع با کم ترین هزینه و بیش ترین حد بهره وری می پردازد.

3-  وحی : از آنجائیکه دین، شناخت از طریق تجربه و عقل را به تنهایی کافی نمی داند ، لازم می بیند که خداوند حقایق فراتر از دسترس تجربه و عقل عادی بشری  را از جانب خودش بر قلب مقدس پیامبران در قالب علم حضوری القا نماید تا آنان بدون هیچگونه کمی و کاستی آن را به بندگان خدا برسانند و بدینوسیله حجت بر مردم تمام شده و کسی هیچ عذری نزد خداوند نداشته باشد .

 ولی منابع شناخت در غرب و به خصوص درلیبرالیسم بعد از رنسانس بر پایه ی عقل ابزاری استوار شده است که مواد خامش را از محسوسات از طریق تجربه به دست می آورد و با تجزیه و تحلیل داده های حسی و اِعمال مجموعه ای از قواعد منطقی، به دانش های جدیدی دست پیدا می کند. و هر چیزی که از  چارچوب عقل ابزاری خارج باشد ، غیر علمی محسوب شده و دور انداخته می شود.

بزرگترین نقص این معرفت شناسی این است که بیش از حد به سطح ابزاری عقل توجه شده است و سطح های دیگر عقل را که در صدد کشف پاسخ به پرسش هایی در باره ی ماورای طبیعت همانند مبدأ و معاد، آغاز و انجام انسان و نیز راجع به باید ها  ونبایدها ، فضیلت ها و رذیلت ها است توجه نشده بلکه به جای حل این مسائل به حذف آن پرداخته و پرداختن به این مسایل را عبث، بیهوده و حتی مضر و وقت گیر و موجب اتلاف سرمایه دانسته اند و در نتیجه ی چنین نگرشی به باید ها و نباید ها،  انسان را تا حد حیواناتی که تنها همت شان ارضای غرایز و برآورده کردن خواسته های نفسانی است تنزل داده است  و عقل به جای اینکه پیشرو و هدایت گر امیال و غرایز و خواهش های انسان باشد ، دنباله روی بی چون و چرای تمایلات و خواهش های نفسانی گردیده است  و ارزش ها لباس نسبیت پوشیده هر چیزی به تفسیر شخصی هر کس و طبق معیار غرایز ، خواهش ها، سود و زیان شخص سنجیده می شود.

از این رو مفاهیم متافیزیکی و ارزشی در اندیشۀ لیبرالیسم قابل شناسایی نبوده و در زندگی فردی و اجتماعی، توجه به آموزه های دینی و اخلاقی کارغیر عقلانی محسوب می شود کاری که مربوط به زمان گذشته بوده و هست و به هر مقدار که  ممکن باشد باید جلوی آن را در زندگی علمی امروز گرفت و اگر به کلّی گرفته نشود، باید سعی کرد آنها به صورت فردی و در گوشه و کنار کلیساها و مساجد محدود شوند و از دخالت یافتن شان در امور بیرونی نظیر سیاست و حکومت و حل مسایل اجتماعی و... اجتناب شود.

با این توضیح مختصر متوجه می شویم که منابع شناخت در ایدئولوژی لیبرالیسم عقل ابزاری با استفاده از تجربه است که قدرت شناختی آن بسیار محدود می باشد ؛ به طوری که از حد تنظیم مایحتاج مادی و معیشتی انسان فراتر نمی رود  و از ساحت های دیگر عقل یعنی عقل نظری و عقل عملی و هم چنین از وحی و شهود خبری نیست.

در حالیکه در اندیشه دینی علاوه بر عقل ابزاری دوسطح دیگر عقل و هم چنین وحی از اهمیت فوق العاده ای برخوردار می باشد و این تفاوت کمی نیست .

باوجود اینکه عقل ابزاری در اندیشه دینی و لیبرالیسم از منابع مشترک شناخت محسوب می شود کارکرد آن در هر یکی از این دو نوع نگاه نیز تفاوت هایی دارد ،  زیرا در اندیشه دینی، عقل ابزاری تحت اشراف عقل عملی و عقل نظری و بالاتر از آن ها تحت اشراف وحی ،عمل می کند . به عبارت دیگر عقلانیت دینی به وحی متکی است و چنین عقلانیتی، ازخدا، انسان وجهان تفسیر خاصی ارائه می دهد که با تفسیر عقلانیت لیبرالی بسیار فرق می کند.

در رویکرد عقلانیت دینی ، انسان، موجود مخلوقی است که در هر لحظه به خالق خویش نیازمند بوده و در برابر او مسئول است  و خالق عالم از خلقت جهان و انسان هدفی دارد ، انسان را برای رسیدن به کمال نهایی که قرب الهی است آفریده است .

 در این عقلانیت، زندگی به عالم طبیعت و ماده ختم نشده بلکه پُلی به سوی عالم آخرت است . در عقلانیت دینی عوامل تأثیرگذار در عالم، به عوامل مادی محدود نشده به وجود عوامل فوق طبیعی نیز قایل است ؛ عواملی که عقل بشر نمی تواند آن ها را به آسانی و از طریق عقل ابزاری بشناسد و تجزیه و تحلیل کند. در این رویکرد، انسان در برابر خداوند ، خویشتن، جامعه و حتی طبیعت مسئول و در سرای دیگر باید در برابر هر یکی از رفتارهایش پاسخگو باشد.

اما درطرف مقابل ، در عقلانیت غربی که لیبرالیسم نیز جزو آن است چون تنها به سطح سوم عقل یعنی عقل ابزاری قناعت شده است، تفسیرهای متفاوتی از خدا، انسان، طبیعت،زندگی و سود  و زیان ارزش ها و ضد ارزشها ارائه می شود. در این نگرش ، انسان حیوانی مانند دیگر حیوانات است، منتهی باسطح هوشی بالاتر از آنها.

این موجود تا می تواند ، باید ازهوش خود برای استخدام طبیعت و سایر انسان ها استفاده کند. او حق دارد از زندگی خود به هر شکلی که می خواهد مانند دیگر حیوانات لذت ببرد، وجود خدا و عالم آخرت از نظر علمی برای آنها ثابت نشده است تا زندگی براساس خواست خداوند و به منظور رسیدن به سعادت اخروی تنظیم شود. طبق این عقلانیت ، خوبی و بدی براساس نفع و لذتی که عاید فرد می سازد، تفسیر می شود . خوب ، یعنی چیزی که نفس انسان خواهان آن بوده  و تأمین کننده ی منافع آن است و بد یعنی چیزی که نفس انسان آن را نپسندیده و یا بر ضد منافع آن باشد.

 ارزش ها و ضد ارزشها نسبی بوده و بر اساس امیال اشخاص، زمان ها ومکان ها دگرگون می شوند و ارزش ثابت و مطلق برای هیچ چیزی وجود ندارد .

 با این بیان تفاوت معرفت شناسی دینی ،از معرفت شناسی ایدئولوژی لیبرالیسم به خوبی معلوم می شود وقتی در پایه و اساس شناخت حقیقت ، چنین اختلافی وجود داشته باشد بدیهی است که این اختلاف خود را در زمینه  های دیگر نیز نشان می دهد که در ذیل به برخی از آنها نیز اشاره می شود.

خداشناسی در اندیشه دینی و لیبرالی

خداشناسی در رأس اندیشه های بشر جای دارد و هر فرد و هر جامعه ای با نگرش خاصی که به خدا  وجهان دارد، زندگی فردی و اجتماعی خود را براساس آن سروسامان می بخشد. در این جا به اجمال بررسی می کنیم که در اندیشه ی دینی و در اندیشه ی لیبرالی در باره خدا چه عقایدی وجود دارد.

خدا در اندیشه ی دینی :

در اندیشه دینی خداوند، موجودی نهایت کامل و منزه ازهر عیب و نقص است که دارای توحید ذاتی و صفاتی و فعلی و صفات کمالیه است ، توحید ذاتی یعنی خداوند یگانه  موجودی است که دارای ذات بی نهایت و کمال بی نهایت است و چیزی که نهایت نداشته باشد هیچ جایی برای غیر و شریک و مانند خود باقی نمی گذارد و در نتیجه ی توحید ذاتی ، توحید افعالی از جمله توحید در خالقیت مطرح می شود که جز او کسی نیست که عالم را با تمام اسباب و مسبب هایش آفریده باشد پس جهان تنها از اراده ی خداوند نشأت گرفته و همه مخلوق او و محتاج او یند.

وقتی تنها خداوند، خالق جهان باشد ، مرتبه دیگری از مراتب توحید ، یعنی توحید در ربوبیت تکوینی به میان می آید به این معنی که وقتی کل هستی مخلوق الهی است تدبیر آن نیز به دست او خواهد بود، زیرا غیر از او هیچ مرجعی دیگر به طور مستقل در تدبیر عالم نقش ندارد. وقتی همه ی عالم تحت تدبیر الهی قرار داشته و مِلک چنین مالکی باشد لازمه اش توحید در ربوبیت تشریعی است به این معنی که پس تنها او حق فرمانروایی و قانون گذاری براین عالم را دارد و اطاعت استقلالی از هر کسی دیگر بدون اذن خداوند به منزله ی  معبود قرار دادن آن کس بوده و در اندیشه دینی در حد شرک به خدا ارزیابی می شود.

لازمه توحید ربوبیت تشریعی ، توحید در الوهیت و معبودیت است که پس تنها او سزاوار پرستش است زیرا تنها کسی که خالق ، مدبر و قانونگذار و مالک عالم است ، سزاوار عبادت و اطاعت است نه کس یا چیز دیگر .

 این مقدار خداشناسی و اعتقاد به توحید ذاتی ، توحید در خالقیت ، توحید در ربوبیت تکوینی و تشریعی و توحید در عبودیت ، حد نصاب اسلام است  که اگر کسی یکی از این مراتب توحید را قبول نداشته باشد از جرگه ی مسلمانان واقعی خارج است درجات دیگری از توحید نیز وجود دارد مثل توحید در استعانت ، توحید در محبت ، توحید در توکل و... که اگر کسی  آنها را داشته باشد به همان مقدار از کمالات قرب الهی بهره مند می شود و اگر نداشته باشد در اصل مسلمانی شان لطمه وارد نمی شود.

خدا در اندیشه لیبرالیسم

در اندیشه لیبرالی اولاً به خاطر که ابزار معرفت در نزد آنها حس و تجربه و عقل ابزاری است ، خدا به گونه ای دیگر مورد سنجش قرار می گیرد ؛ از طرفی آنها وجود خدا را به دلیل اینکه غیر قابل تجربه و حس است قابل اثبات ندانسته و وجود آن را به کنار می نهند و به جای آن اومانیسم و انسان محوری را قرار می دهند و در این نگرش، ریشه دین و اعتقاد به خدا ،عوامل روانی نظیر ترس ، جهل و... معرفی می شود و انسان متمدن با دست یابی به زندگی علمی با نفی این عوامل ، در نتیجه به نفی وجود خدا و هر ماورای طبیعت پرداخته و به گفته نیچه فوت خدا را اعلان می کنند و فارغ از هر گونه تکلیف در برابر خدا و التزام به قیود اخلاقی ، به خود اجازه می دهد برای ارضای تمایلات خود هر کاری را که با آزادی دیگران منافات نداشته باشد انجام دهد.

ثانیاً خدایی که در بین متدینان و دین داران غرب مثل مسیحیت و یهودیت مطرح است نیز در اوصاف و ویژگیها در مقایسه با خدایی که  در اندیشه اسلامی است تفاوت هایی فراوانی دارد که جای طرح آن در این جا نیست . آن چه در این جا مهم است بدانیم این است که چه به وجود خدا در اندیشه لیبرالیسم معتقد باشیم و چه معتقد نباشیم خدا در آن نظام در هیچ کاری دخالت نمی کند، یا اصلاً وجودش بکلی مشکوک و منتفی است  یا وجود دارد ولی از توحید ذاتی و توحید در ربوبیت تکوینی و تشریعی و توحید در اطاعت و عبودیت و... خبری نیست، طبعاً وجود و عدم چنین خدایی برای شان هیچ فرقی نمی کند و خداوند در هیچ امری از تدبیر ، قانون گذاری و نحوه اجرای قوانین نقش ندارد بلکه در این نگرش انسان همه کاره است و نظام لیبرال بر سکولاریسم مبتنی است . حالا با این نگرش معلوم نیست که به نظر آقای نظری چگونه زمینه خداشناسی در این اندیشه بیشتر مساعد می گردد آن هم چه خدایی!!

انسان در اندیشه دینی و لیبرالیسم

انسان در اندیشه ی  دینی ، موجود پر رمز و رازی است که باحکمت و دانش بی پایان الهی قدم به هستی نهاده است و خداوند در آن توانایی های بالفعل و بالقوه ی فراوانی نهاده است به گونه ای که  شناخت این برترین موجود الهی و نیازها و توانائی های آن بدون راهنمایی خداوند و معصومان (ع) غیر ممکن است ، زیرا در این نگرش انسان ،دارای دو بعد فیزیکی و غیرفیزیکی است و حقیقت انسان را جنبه غیرفیزیکی آن تشکیل می دهد چیزی که از دسترس داده های عقل عادی به دور است، عقل ابزاری نهایت کاری که انجام داده می تواند تأمین نیازهای مادی انسان است و در بخش دیگر انسان کاری از دستش ساخته نیست و چیزی انجام داده نمی تواند.

در مورد کرامت و ارزش انسان در عالم مسیحیت بعضی به حدی افراط کرده است که آن را به جای خدا محور تمام امور قرار داده اند عده ای نیز آن را موجودگناهکار و رانده شده از درگاه الهی معرفی کرده است که باید با فدیه دو باره قابل هدایت و نجات شود.

اما از نظر اسلام انسان از نظر تکوین برترین موجود و مخلوق الهی است که تا هنوز بالاتر از آن پیدا نشده است و یکی از کمالات وی برخورداری از نعمت عقل است که به واسطه ای آن توان درک ، انتخاب و گزینش دارد و در اثر همین انتخاب و گزینش هم از تاج کرامت «ولقد کرّمنا بنی آدم ...» (سراء/70) و هم از افتخار خلافت الهی«انی جاعل فی الارض خلیفه..» (بقره/30) برخوردار می شود .

همانطور که انسان در اثر گزینش صواب و درست می تواند تا اعلی علیین سیر نماید در اثر انتخاب نا صواب و ناشایست نیز می تواند به اسفل السافلین سقوط نماید؛ هم می تواند از فرشتگان بالاتر رود هم می تواند از شیاطین و ابلیس پائین تر سقوط نماید. به همین جهت گاهی از انسان با صفاتی مثل ظلوم، جهول، کفّار، هلوع، عجول، اکثرُجدَل ، شرّ الدواب ، کالانعام بل هم اضل ، یعنی بسیار ظالم و بسیار جاهل و بسیار ناسپاس و ناشکیبا و بخیل  و عجول و مجادله کننده و شرترین جنبندگان،  مثل چهارپایان بلکه بدتر و... یاد شده است.

 از نظر اسلام ، انسان نه ارزش مثبت مطلق دارد و نه ارزش منفی مطلق بلکه براساس سیر و میزان حرکتش  خود شخصیت خود را ساخته و از پست ترین موجودات گرفته تا اعلی علیین می تواند تغییر رتبه دهد.

خلقت جهان و انسان در اندیشه دینی دارای هدفی است و هر گونه بی  هدفی منافی با اندیشه دینی قلمداد می شود و هدف از آفرینش جهان طبیعت ، در خدمت انسان قرار گرفتن است «وسخّر لکم مافی السموات و مافی الارض...» و هدف از آفرینش انسان ، رسیدن او به کمال قرب الی الله است و راه رسیدن به آن نیز عبادت و پرستش خداوند است «وماخلقت الجن و الانس الا لیعبدون » و عبادت نیز انجام دستورات الهی در تمام مراحل زندگی فردی و اجتماعی است و انسان مسئول مستقیم سعادت دنیوی و اخروی خود است و خداوند تا خود انسان خواستار چیزی برای خود نباشد به اجبار به او عنایت نمی کند «ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم» (رعد/11).

اما انسان شناسی در غرب و به تبع آن در لیبرالیسم تحت تأثیر اومانیسم قرار دارد در این نگرش، انسان معیار همه چیز و حتی ملاک حقانیت ، مشروعیت ، عدالت، قانون و اخلاق است، از آنجائیکه منابع شناخت غرب فقط حس و عقل ابزاری است ، انسان نیز در دنیای تنگ و محدود مادی محصور گشته است و هر گونه ارتباط آن با عالم غیب و ماورای طبیعت قطع گردیده است و انسان  از حیث منزلت به حدی سقوط کرده است که در ردیف دیگر حیوانات قرار گرفته است و ادوارد تیسین انگلیسی کتابی در مقایسه کالبد شکافی شامپانزه و انسان در سال 1699 نوشت که به عنوان یکی از آثار عمده در انسان شناسی تبدیل گشت و پس از آن تئوری تحوّل انواع داروین تحت تاثیر همین جریان فکری ارائه شد که هنوز در مقام عمل انسان، از جنس میمون قلمداد می شود.

در این نگرش چون عقل ابزاری، نمی تواند روح انسان را بشناسد در نتیجه معتقد شدند که انسان فاقد روح بوده و فقط جسم طبیعی زنده است و حیات اوکاملاً قابل تفسیر فیزیکی از طریق علم تجربی است.

طبق این دیدگاه ، انسان در گذشته همانند کل عالم در اثر تصادف به وجود آمده است و آینده ای هم ندارد لذا تا زنده است باید به زندگی خود اندیشیده و برای خود زمینه هر نوع لذت و التذاذ را فراهم نموده و از آن به قدر کافی استفاده کند و ادعای بقای روح انسان و پاسخگو بودن وی در عالم دیگر ادعای بی دلیلی است که عقل آن را تأیید نمی کند!!

معیار برتری انسان در اندیشه دینی ، تقوا و مکارم اخلاقی و در اندیشه غربی توسعه یافتگی و میزان برخورداری از ثروت و قدرت و مقدار مصرف شان است. چون این جهان طبق نگرش آنها خالقی ندارد یا خالق آن مشکوک است تبعاً برای انسان نیز در این جهان هدفی قایل نیست تا براساس آن خود را مقید و عیار سازد. ارزش ها در این دیدگاه همه نسبی اند ؛ عدالت ، حقوق بشر، آزادی و... تنها ابزارهایی برای رسیدن به مقصود لذت و رفاه هستند. و نظام سیاسی نیز باید به گونه ای ترتیب داده شود که بیش ترین لذت و رفاه را برای فرد و جامعه فراهم آورد و منبع قانون باید فقط خواست بشر باشد نه چیز دیگر .

برای رسیدن به رفاه و لذت می توان از هر وسیله و شعاری بهره گرفت لذا بشرها به دو بخش تقسیم می شوند بشرهایی که در راستای تأمین هدف آنها قرار داشته باشد آنها بشر و دارای حقوق بشر اند و بشر هایی که در راستای تأمین هدف آنها قرار نداشته باشند آنها بشر نبوده و هیچ حقوقی ندارند بلکه باید تحت عناوین مختلف مثل تروریسم و خشونت طلبان و ... در لیست سیاه قرار گرفته و در جزیره های دور دست و خالی از سکنه مثل گوانتانامو و... تحت شکنجه و تأدیب قرار بگیرند و تروریسم و کشتار مردم نیز بر همین معیار به خوب و بد تقسیم می شود.تروریسم دولتی اسرائیل از نوع خوب و مبارزه فلسطینیان از نوع تروریسم بد محسوب می شود که باید به اسرع وقت نابود شود!!

خلاصه اینکه انسان محوری عنصراصلی و مرکزی جهان بینی غربی است که در تمام عرصه های زندگی غربی حضور جدی خود را نشان می دهد و در این میان لیبرالیسم در مقابل سوسیالیسم فردگرایی را از اصول مهم خود قرار داده است و فرد را مبدأ ، غایت و ملاک هر نوع ارزش ، محور حقوق ، سیاست ، و اخلاق قرار داده است که حکومت نیز ابزاری در خدمت افراد است و جامعه تنها بستری برای حصول آرزوهای فرد به شمار می آید  و برای آزادی فرد بیش از هر ارزشی دیگر ، اعتبار قایل بوده و برای دست یافتن به این ارزش از روی ناچاری به دولت تن در می دهند تا دولت از آزادی او حراست و حمایت و با دشمنان آن مقابله کند.

برای این منظور از نظر تئوری دولتی را میپذیرند که از حداقل حوزه نفود وقدرت برخوردار باشد و تاحد ممکن مانع آزادی های فرد نگردد .

ایرادهایی بسیار کلّی که بر این دیدگاه وارد است این است که آنها با مسلّم گرفتن اصل آزادی در زندگی انسان ، برای رسیدن به آن به فرد گرایی افراطی رو آورده اند و نسبت به بسیاری از ارزشهای دیگر بی توجهی کرده و آنها را فدای آزادی نموده اند .

آنان بیش از این که وجوه اشتراک و هماهنگی وخواست های مشترک انسان ها را در نظر بگیرند به تمایزها توجه نشان داده اند و ارزشهایی مثل نوع دوستی ، عدالت خواهی ، کمال جویی ، ظلم ستیزی و... را به اندازه آزادی فردی ارزش نداده و آن ها را فدای آزادی فردی می کنند.

در نتیجه این فردگرایی، انسان را از طبیعت انسانی او و بالاتر از آن با عقل و وحی بیگانه کرده است و موجب نهادینه شدن تئوری نسبیت در ارزشها و فضایل انسانی شده است . این تئوری به هر کس حق می دهد برداشت خود را از ارزشها و ضد ارزشها داشته باشد و براساس آن هر چیزی را که منافع او را تأمین کند درست وعقلانی بداند و هر چیزی را که با منافع آنی او تضاد داشته باشد نادرست و غیر عقلانی بداند.  پیامد ناگوار آن نابودشدن بسیاری از ارزشهایی است که پیامبران و مصلحان در طول تاریخ برای تحقق آنها رنج ها و مرارت ها را تحمل کرده اند.

امروز به بهانه لذت بردن از بازی با اسباب و وسایل جنگی، حتی دانش آموزان با اسلحه های گرم به همکلاسی ها و معلمین خود شلیک می کنند و جوان دیگری در توجیه عمل آدم خواری خود می گوید که این عمل باعث توسعه و موجب کنترل جمعیت می شود!!

آزادی فردی افراطی لیبرالیسم در عمل با مشکلاتی مواجه شده است که از طرفی دولت ها به جای حداقل کنترل بر افراد ، پیچیده تر گردیده و با کنترل های بیشتری با این قضیه برخورد می کند و ازطرفی نهاد و ابزارهای کنترلی نظیر دوربین های مخفی و مدار بسته  و پلیس مخفی و علنی و عوامل امنیتی به حدی مردم را زیر نظر گرفته اند که کسی توان اقدام دل بخواه و آزادانه خود  را ندارد و در عمل باز با محدودیت های اجباری مواجه شده است.

اما اسلام با اجتناب از فردگرایی افراطی و هم چنین جامعه گرایی افراطی راه معقولی را فرا راه انسان قرار داده است و با محور قرار دادن حق و عدالت هم از حقوق فرد حمایت می کند و هم از حقوق جامعه ، هم مانع اجحاف جامعه به فرد می شود و هم از اجحاف فرد به جامعه جلوگیری می کند. به دلیل مفصل شدن خلاصه ای از تفاوت انسان شناسی دینی و لیبرالیسم را د راین جدول ملاحظه می کنیم.

انسان در اسلام

انسان در لیبرالیسم

انسان، متشکل از روح و جسم است

انسان فقط جسم است

خلقت انسان هدف دار است

هدفی در خلقت انسان وجود ندارد.

هدف انسان قرب الی الله است

هدف انسان زندگی بهتر در کمال آزادی است

انسان ، موجودی است تکویناً مختار

انسان موجودی است مختار

ابزارهای شناختی انسان : قوای حسی ، عقل (عقل نظری ،عقل عملی ، عقل ابزاری )، فطرت و وحی

ابزارهای شناختی انسان: قوای حسی و عقل ابزاری

انسان موجودی است تشریعاً مکلف در برابر خدا و محِق در برابر حکومت

انسان موجودی است محق و باید دنبال حق خود باشد . عصر انسان مکلف به سرآمده است.

با تأکید برحقوق افراد ، در تعارض میان حقوق فرد وجامعه  براساس حق و عدالت قضاوت می کند.

فردگرایی

انسان موجود ابدی است

انسان موجودی فانی است

انسان سعادتمند : انسان مقرب به خدا است

انسان سعادتمند :انسان آزاد و دارای رفاه است

انسان برای نیل به سعادت به هدایت خداوند و راهنمایی پیامبران نیازمند است

انسان باعقل خود می تواند سعادت خود را تأمین کند.

بالاترین ارزش : تقرب به خداوند است

بالاترین ارزش :آزادی فردی است

آزادی، تنها درگرو عبودیت خداوند میسر است

آزادی در گرو رهاشدن از قیودی است که از طریق دین ، سنت و... برانسان الزام می شود.

بااین حساب متوجه می شویم که اندیشه سکولاریستی و انسان محوری به معنای کنار گذاشتن دین از کلیه شئون اجتماعی و حبس آن در امور فردی ، یکی از اصول انفکاک ناپذیر مکتب لیبرالیسم است  و این اندیشه به هیچ وجه با اندیشه دینی که خدا محوری در رأس آن است سازگاری ندارد. 

زیرا تعریف اسلام از دین ، مجموعه تعالیمی است که از جانب خداوند برای تزکیه و تعلیم بشر و هدایت او به سوی کمال نهایی بر قلب مطهر رسول خدا نازل شده است این تعالیم که در بردارنده کلیه نیازهای فردی و اجتماعی بشر هستند تنها هدایت گر انسان به سوی سعادت و رستگاری می باشند.

اسلام، تمام اعمال انسان را به آخرت مربوط می داند و انسان براساس توحید در ربوبیت تشریعی باید در تمام کارهایش مجوّز شرعی داشته باشد، نمی توان کاری را برای آخرت و کاری را برای دنیا تلقی و کار برای دنیا را آزاد و رها از هر گونه قید و بند دانست.

یک مسلمان براساس خداشناسی خود که خدا را عالم مطلق بر تمام اسرار و رموز آفرینش از جمله مصالح ومفاسد خود می شناسد و از طرفی او را فیاض و بخشنده می داند معتقد است که خداوند تمام نیازمندی های فردی و اجتماعی ، مادی و معنوی او را در اختیارش قرار داده است و انسان خود با استفاده از عقل نظری ، عقل عملی و عقل ابزاری خود  در پرتو وحی الهی باید مسیر درست را انتخاب و آن را بپیماید و امکان ندارد که خداوند در امر سامان دهی نظم اجتماعی انسان را به حال خود رها کرده و در این زمینه هیچ دستور و مقرراتی نداشته باشد و از طرفی رسیدن به منتهای کمال و ارزشها را د رهمه زمینه ها از او خواسته باشد.

چگونه ممکن است خداوند انسان را برای رسیدن به مقام قرب الهی آفریده باشد و در این مسیر هر چیز مورد نیازش را در اختیارش قرار داده باشد ولی در امر حکومت داری که تأثیر خیلی فراوانی در تأمین سعادت و رسیدن به کمال قرب الهی او دارد دستوری نداشته باشد ؟!

دینی که براندیشه ی خدامحوری شکل گرفته است چگونه یک دیندار می تواند در امر سرنوشت ساز و مهم سیاست و حکومت داری تابع مقررات احیاناً ضد خدایی باشد؟! بین اطاعت از خدا که لازمه ی  توحید در ربوبیت تشریعی و توحید در الوهیت است با اطاعت از دستورات و قوانین ضدخدایی چگونه می توان جمع کرد؟!

تا این جا معلوم شد که مبانی فکری لیبرالیسم در مباحثی نظیر معرفت شناسی ، انسان شناسی ، خداشناسی ، با مبانی دینی فرق دارد.

نقش مردم از دیدگاه دموکراسی دینی و دموکراسی لیبرال

رضایت و پشتیبانی مردم در پایداری و پیشرفت حکومت ها به هیچ وجه قابل انکار نیست و در مورد آن بحث نمی کنیم.

نقش مردم در دموکراسی دینی :

از نظر دینی هر حکومت استبدادی که بر محور خواست فرد یا گروه کوچک اداره شود با دموکراسی دینی و هرنوع دموکراسی دیگر تباین ذاتی دارد در این جهت نیز بحث نمی کنیم بحث بر سر تعیین نقش مردم در دموکراسی دینی است و اساساً نقش مردم در چند چیز قابل ارزیابی است :

1 مشروعیت نظام سیاسی ؛

2 . مقبولیت و کارآمدی نظام سیاسی ؛

3. گزینش مسئولان حکومتی ؛

 4. امر قانون گذاری ؛

5. نظارت مستمر برکارکرد متولیان قدرت

در اندیشه دینی مردم در مشروعیت نظام سیاسی نقشی ندارند؛ زیرا براساس توحید در ربوبیت تکوینی و تشریعی و توحید در الوهیت حق حاکمیت و مشروعیت تنها اختصاص به خداوند داشته و جز او و افراد مأذون از جانب وی مثل پیامبران و جانشینان معصوم آنها و یا نایبان عام آنها حق حاکمیت مشروع بر مردم را ندارند.

و در اندیشه دینی ، امر قانونگذاری نیز بر اصل توحید تشریعی مبتنی است و تنها قوانینی مشروعیت دارد که بر اساس شریعت اسلامی تنظیم شود از این جهت قوانین ثابت اسلامی با رأی مردم دگرگون نمی شود مردم تنها در اموری که حکم الزامی دینی نباشد و از آن به نام منطقه فراغ یاد می شود، یا در اموری که در شرع به عرف و عقل واگذار شده است ، حق قانونگذاری دارد.

اما نقش مردم در مقبولیت و کارآمدی نظام و گزینش مسئولان حکومتی از بالاترین مقام گرفته تا مسئولان رده های پائین مثل گزینش حاکم دینی از میان افراد مختلف، رئیس جمهور، نمایندگان پارلمان ، نمایندگان شوراهای شهر و ولایت و... براساس معیارهای عقلائی و دینی نقش برجسته دارند به حدی که اگر مردم نخواهد هیچگاه حکومت دینی تشکیل نشده و حاکمان دینی منزوی و خانه نشین خواهند ماند. و هم چنین مردم در بخش نظارت مستمر برکارکرد متولیان قدرت و حاکمان ، نقش اساسی و مهمی را دارند که وارد جزئیات آن ها نمی شوم.

نقش مردم در دموکراسی لیبرالی

در اندیشه لیبرالی که مبتنی بر اومانیسم و سکولاریسم است ، درمقام تئوری و شعار نقش مردم در تمام آن پنج مورد، نقش برجسته است، مشروعیت نظام سیاسی به خواست مردم بستگی دارد. در این ایدئولوژی مشروعیت و مقبولیت از هم انفکاک ناپذیر ند و هیچ قانونی ، قانون نخواهد بود مگر آن که مورد تأیید مردم باشد و هیچ فردی رسماً حکومت را نباید به دست بگیرد مگر این که مستقیم یا غیر مستقیم مردم او را پذیرفته باشند و باید دولت تنها و تنها به منافع مردم بیندیشد . دولت وکیل و کارگزار آنان است.

در این اندیشه از مقام نظر تا مقام عمل تفاوت هایی دیده می شود مثلاً آزادی با مساوات در موارد زیادی تنافی پیدا می کند ، رأی مردم در بسیاری از جهات با شگرد های تبلیغاتی رأی اجباری و به نفع عده ای محدود و معدود ریخته و خوانده می شود و قدرت همیشه در اختیار عده ای خاصی دست به دست می شود. و با گسترش روز افزون  صنعت تبلیغات ، نقش مردم کم تر و کم تر می شود و در عمل رأی صاحبان قدرت و ثروت به کرسی می نشیند نه رأی و نظر مردم. از این جهت با آنکه در مقام تئوری رأی مردم مشروعیت بخش هر دولت و مردم قانونگذار اصلی محسوب می شود ولی در عمل نه مردم در آن جا حکومت می کنند نه قانون وضع می نمایند و نه در تصمیم گیری های فوق العاده مهم دخالت داده می شوند ، آراء مردم برای افراد خاصی خوانده می شود و نمایندگان به جای وضع قانون به نفع عموم ، لوایح سفارشی دولت و بنگاه های اقتصادی بزرگ را به تصویب می رسانند چیزی که در این روزها در بسیاری از کشورها بخصوص در امریکا به وضوح مشاهده می کنیم که برای نجات شرکت ها و بانک ها و بنگاه های اقتصادی و تجاری و صنعتی از بحران اقتصادی و ورشکستگی آنها چه مبالغی هنگفتی ، به تصویب نمایندگان پارلمان و سنا می رسد.

روش زندگی در دموکراسی لیبرال و دموکراسی دینی

تفاوت هایی که در این زمینه وجود دارد از مباحث انسان شناسی این دو دیدگاه نشأت می گیرد که به برخی از آنها قبلاً اشاره شد و در این جا به صورت خیلی خلاصه عرض می کنم که روش زندگی در دموکراسی دینی براساس مخلوقیت و هدف مند بودن و ابدی بودن انسان  تنظیم می شود و روشی به کار گرفته می شود که با کمال اختیاری انسان در این دنیا و سعادت اخروی آن و با وظایف دینی و شرعی او منافات نداشته باشد روشی که در کنار تأمین نیازهای مادی به نیازهای معنوی نیز رسیدگی شود و در هر زمینه از هر گونه افراط و تفریط به دور باشد.

اما در شیوه زندگی لیبرالیستی از آنجائیکه انسان هیچ هدفی جز ارضای غرایز و امیال و خواسته های خود ندارد و زندگی آن محدود به همین زندگی دنیوی است ، تا می تواند فارغ از ارزش ها ، هنجارها ، سنت و آموزه های دینی  ،تنها و تنها در اندیشه رفاه و افزودن ثروت خود باشد کسی که به فکر آخرت و سرای دیگر ایثار می کند ، در حقیقت جان خود را به خطر می اندازد و یا انسانی که اموالش را با این اندیشه می بخشد عقل وی رشد نکرده و هنوز دوران سنتی و نابالغی خود را می گذراند . اصولاً ایثار، نفاق ، محبت ، انسان دوستی و... مفاهیمی است که به دوران سنتی و دوران نابالغی فکر بشر مربوط می شود.

فکر می کنم که همین مقدار برای بخش اول فرمایش شما کافی باشد با آنکه بحث طولانی شده است بخش دوم فرمایش شما را نیز به اجمال بررسی می کنیم.

در این بخش ادعا شده است که بین اسلام و لیبرالیسم در مبنای مشروعیت و اهداف و ظایف و فرهنگ و اخلاق تفاوت وجود دارد و راه اسلام از راه لیبرالیسم جدا است منتهی راه لیبرالیسم بهتر است زیرا در این اندیشه از این جهت به فرهنگ و اخلاق مردم کار گرفته نمی شود تا مردم آزادانه چیزی را انتخاب کند و انسان ها مقلد و رعیت حلقه به گوش و مجبور به انتخاب فرهنگ و اخلاق مشروع نباشند.

در مورد تفاوت مبنای مشروعیت و وظایف و اهداف و توجه به فرهنگ و اخلاق در نظام دینی و نظام لیبرالیسم نیز سخن هایی فراوانی می توان بیان کرد چون این تفاوت فی الجمله پذیرفته شده وارد جزئیات آن نمی شوم ، فقط در رد دلیل بهتر بودن راه انتخابی لیبرالیسم در بی توجهی به فرهنگ و اخلاق مردم این نکته را به عرض می رسانم که این بی توجهی به اخلاق و فرهنگ نتیجه ای طبیعی و قهری پذیرش اصول و مبانی دیگر لیبرال دموکراسی است وقتی انسان هدف نداشته باشد ، خدا و دین در زندگی او هیچ نقشی نداشته باشد ، مبانی و اصول اخلاق و ارزشها بر پایه محکم و استواری قرار نداشته باشد و از آبشخور نسبیت و شکاکیت آب بخورد و انسان تنها در صدد تأمین رفاه و آزادی فردی و... خود باشد طبیعی است که در این میان اخلاق و ارزش ها قربانی می شود زیرا عمل به اصول اخلاقی با دیگر اصول آنها سازگاری ندارد این اصول جلوی آزادی فردی ، لذت بردن از تمام التذاذات ، تأمین منافع بی حد و حصر و... را می گیرد. 

اما در نظام دینی وظیفه اساسی حکومت دینی در کنار تأمین معاش و برقراری امنیت و ایجاد رفاه اقتصادی و برپایی عدالت، در قدم اول هدایت و تربیت انسان ها است؛ امکان ندارد که دین به این هدف آفرینش بشر یعنی رسیدن به کمال واقعی و قرب الی الله انسان بی توجهی کند، حکومت اسلامی به همان اندازه که به حفاظت از جان انسان  موظف است بیش از آن به حفاظت از روح و شخصیت اصیل وی موظف است .

 اگر قرار باشد انسان آزاد باشد و رعیت حلقه به گوش کسی و چیزی نباشد، در قدم اول بهتر است خود را از غلام حلقه به گوشی قوانین دست و پاگیر زندگی مادی برهاند. در امر تأمین معاش و رفاه مادی خود باید تابع هیچگونه قانون و محدودیت قانونی و دولت و حکومت و مقهور هیچ دستگاه و ابزار کنترل کننده امروزی نباشد، اگر کسی روزانه ملزم به رعایت صد ها قانون ترافیکی ، اداری ، شهری ، دولتی و غیر دولتی برای تأمین نیازهای جسمی و دنیوی خود است چگونه در امر رعایت آداب ، سنت و قوانین و ارزشهای اخلاقی متناسب با کمال و شخصیت حقیقی وی که رسید ، یک مرتبه روحیه آزاد منشی وی گل می کند و هیچ فرمانی را از هیچ مرجع و قانونی حتی از خالق و مدبّر خود در راستای کمال و سعادت ابدی خود نمی پذیرد؟!

آیا بی توجهی دموکراسی لیبرالی به فرهنگ و اخلاق متعالی از دلسوزی این نظام به آزادی انسان سرچشمه گرفته است یا از بنیاد های خراب که بر آن استوار شده است  ؟! بنیاد هایی نظیر محدود کردن شخصیت انسان به بعد جسمی آن ، هدف مند ندانستن آفرینش انسان ، خروج از خدامحوری و اعتقاد به انسان محوری ، اکتفا به بخش عقل ابزاری فقط و اعتقاد به اصول و بنیادهایی نظیر نسبیت و شکاکیت در اصول و اخلاق و نیافتن اصول استوار و قطعی در این مسایل ، بی توجهی به دین و معنویت و... ؟!

آیا تقسیم نشدن فرهنگ و اخلاق به مشروع و غیر مشروع توسط لیبرالیسم ، در عمل مردم آن سامان را آزاد گذاشته است یا بیشتر موجب سرگردانی و حیرت بیش از حد و احساس بی هویتی آنها شده است به گونه ای که مردم حیرت زده برای نجات خود از بحران روحی به جای انتخاب آزادانه و با تدبر، به هر وسیله ای چنگ می زنند و از این خلأ تنها شیادان حرفه ای  که به شکار بی خبران نشسته اند با اعلان صد ها دین وآئین و گروه و فرقه ... مدعی نجات بخشی!! سود می برند؟!

آیا این بی توجهی باعث نشده است که هدایت فکری جوامع لیبرال به دست نااهلان سود جویان ، شهوت پرستان و پول پرستان بیفتد که فرزندی جز اشاعه فساد و تزلزل ارکان خانواده و انواع و اقسام جنایت به دنیا نمی آورد؟!

پس در یک جمله عرض می کنم که بی توجهی نظام لیبرال به فرهنگ و اخلاق و معنویت ، حاکی از نتوانستن آن است نه این که از روی دلسوزی به اراده وانتخاب انسان، انسان را آزاد گذاشته باشد و نتوانستنش هم ریشه در باور به اصول و مبانی غلطی دارد که برآن استوار شده است.

والسلام.

تذکر : در تهیه مطالب این بخش، از کتاب «مقایسه مبانی مردم سالاری دینی و دمکراسی لیبرالی » نوشته حمزه علی وحیدی منش ، استفاده شده است.

مظفری.

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 6:49 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

با عذر خواهی از دو بخش شدن مطالب به علت طولانی شدن  ادامه  بخش قبلی را در این جا مطالعه بفرمائید.

ضرورت ازدواج موقت برای زنان و مردان

تا کنون ضرورت ازدواج موقت را برای بعضی از جوانان قبل از ازدواج دایم بررسی کردیم. در این جا ضرورت  ازدواج موقت را برای مردانی که ازدواج کرده اند اما به دلایلی به همسران شان دسترسی ندارند یا زنانی که همسران شان را از دست داده اند بررسی می کنیم .

در زمان خلیفه دوم توجیهی برای رد ازدواج موقت بیان شده است که در زمان رسول خدا(ص) این ضرورت وجود داشته است ولی در زمان ما این ضرورت مرتفع شده است اکنون در رد توجيه و عذر خليفه دوم و رد اشکالات و بهانه های که امروز در این باره مطرح می شود خاطر نشان می سازیم که اگر برای صحت این کار در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله ضرورتی وجود داشته است در زمان ما نیز  چنین ضرورتی وجود دارد یا نه؟

بيشتر رواياتى كه بر وقوع ازدواج موقت در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله صراحت دارد، ناظر بر آن است كه نزول این حكم بیشتر در زمان جنگ ها و در حال سفر مسلمانان بوده است، و از اين جهت هيچ تفاوتى بين عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و عصر خلیفه دوم  تا دوران ما و حتی دوره هاى آينده وجود نداشته و نخواهد داشت .

 بلکه از جهاتی این ضرورت در زمان ما شدید تر نیز شده است. زيرا، انسان از روزى كه بر روى كره زمين پديدار شده است ، هميشه نيازمند سفر بوده و روزها و ماهها و گاهى سالها از خانواده و اهل خويش دور مانده و در مسافرت به سر برده است .

 حال شخصی را در نظر می گیریم که به دلایلی از جمله طی دوره ی تحصیل ، کار ، تجارت ، زیارت ، مأموریت ، جنگ و ... بار سفر بسته و در سفر طولانى قدم می گذارد؛ در این سفر نه همسرش را با خود برده می تواند و نه توانایی ازدواج دایم بازن دیگری را در مقصد دارد، نه  غريزه ی  جنسى اش را از خود جدا كرده و در خانه اش گذاشته می تواند تا پس از بازگشت آن را برای خود برداشته از آن استفاده نماید!!. حال با توجه به این مشکلات از جمله وجود غريزه ی پرقدرت جنسی ، عکس العمل این شخص را در برابر غلیان و طوفان غریزه جنسی در عالم مسافرت و دور از همسر دایمش  بررسی می کنیم  که چه کاری می تواند انجام دهد :

1-     خویشتن داری و انتخاب عصمت و پاکدامنی و محروم ساختن خود از تمتّع جنسی

2-     استفاده از ازدواج دایم و راه اندازی یک عروسی جدید در عالم مسافرت

3-     ایجاد رابطه ی نامشروع با زنان هرزه و فاسد و بیمار

4-  استفاده از ازدواج موقت با زنی پاکدامن ، تحت شرایط خاصی که در عین رفع مشکل هزینه ای برای اوایجاد نکند.

غیر از این چهار راه، راه دیگری برای چنین شخصی وجود ندارد،با دقت در این راه ها مشاهده می کنیم که راه اول تنها برای افراد نادرى از انسان ها باز است که آنها به دلیل قوّت ایمان یا ضعف غریزه جنسی و یا تحمّل کارهای طاقت فرسا و سختی ها و مشکلات دیگر بتوانند در برابر خواسته ها و جوشش غریزه جنسی شان عفت و پاکدامنی را پیشه کنند. اکثریت مردم نمی توانند غريزه خود را سركوب نموده و با سرشت و فطرت و طبيعتش مخالفت ورزند از این جهت این راه برای اکثر مردم عملی نیست.

راه دوم نیز به دلایل مختلف از جمله تحمیل هزینه های اقتصادی، ایجاد مشکلات بعدی ، از جمله مشکلات خانوادگی و تعدد همسری و... برای همگان عملی نیست.

با بسته شدن این راه ها اگر جلوی ازدواج موقت نیز گرفته شود ، تنها راه باقی مانده باز شدن ایجاد رابطه نامشروع با زنان هرزه و فاسدی است که جز خيانت به فرد و جامعه چیزی دیگری به ارمغان ندارد. راهی که جوامع غير اسلامى آن را به عنوان راه حل مشکل شان پذیرفته و حل مشکل را در جواز زنا ولو به صورت غیر قانونی ديده اند و آن را در همه جا آزاد گذارده اند!!.

راهکار اسلام برای حل مشکل

اما اسلام كه براى همه مشكلات انسان راه حل مناسب ارائه كرده است ، در اين مشكل نيز ازدواج موقت را تشريع فرموده است که تمام مزایای ازدواج دایم را برای شخص به همراه داشته باشد ولی هزینه های سنگین ازدواج دایم از جمله هزینه نفقه ی زن  و حق ارث و... را نداشته باشد و مدت این ازدواج هم در اختیار زن و شوهر بوده و کاملاً قابل انعطاف و کم و زیاد شدن باشد و اگر این مسئله با حفظ شرایط و مقررات خود به مرحله اجرا گذاشته شود نه تنها مفسده ای بر آن مترتب نیست بلکه مزایای فراوانی را نیز  به همراه دارد که در بیان امام علی (ع) طبق نقل شیعه و سنی آمده است که : اگر منع عمر نبود هيچ كس جز شقى زنا نمى كرد.

همانطور که قبلاً نیز بررسی و تذکر داده شده است ازدواج موقت تنها برای حل مشكل مسافران دور از وطن نیست و بر فرض که اگر هیچ حکمتی برای تشریع این حکم اسلامی جز حل مشکل مسافرین دور از وطن و دور از همسر نمی بود ؛ باز برای درستی و معقولیت آن کافی بود، در حالیکه همه توجه داریم که این مسئله اختصاص به مسافرین نداشته و انسان ها در وطن  نیز در بسيارى اوقات از ازدواج دايم به دلایل گوناگون معذوراند، و در اين مشكل ، زن و مرد برابرند.

حال ، انسانى كه سالهاى طولانى نمى تواند ازدواج دايم داشته باشد، اگر به ازدواج موقت نیز پناه نبرد چه بايد بكند؟! بويژه كه قرآن كريم به مردان مسلمان هر نوع رابطه نامشروع حتی مقدمات آن را با زنان نامحرم ممنوع قرار داده و مى فرمايد: « و لا تواعدوهن سرّاً » با زنان حتی قرار پنهانى نگذارید. و از طرفی درباره زنان مسلمان نیز مى فرمايد: « و لا متخذات اخدان » (زنان پاكدامن) نیز دوست پنهانی نگيرند!

بنابراین توجیه خلیفه دوم و بسیاری از اشکالات مستشرقین در نفی ضرورت ازدواج موقت در شرایط امروز نفی گردیده  و ضرورت آن به نحو شدید تر اثبات می شود .

 مرحوم کاشف الغطاء توجیه دیگری  برای ممنوعیت خلیفه دوم بیان کرده است که ایشان با توجه به صحت ازدواج موقت در حال سفر ، در شرایط که کشور اسلامی توسعه پیدا می کرد و سرزمین هایی بیشتری فتح می شد و مسلمانان به گوشه و کنار این کشور پهناور برای جنگ و تجارت و ... مسافرت می کردند ، جناب خلیفه برای خـود این حـق و مصلحت سنجی را قایل شده است  که به عنوان  حاكم و ولى امرمسلمین برای جلوگیری از امتزاج واختلاط خونی مسلمانان صدر اسلام با افراد تازه مسلمان از طریق ازدواج موقت ، آن را ممنوع قرار دهد و این منع بیش از آنکه منع شرعی و قانونی باشد منع سیاسی و موقتی بوده است تا بدینوسیله جلوی ذوب  فرهنگی مسلمانان را در فرهنگ و آداب مردمان  تازه مسلمان و یا غیر مسلمان بگیرد.

 مسلمين نیز این  فرمان خليفه را به عنوان يـك مـصـلحـت سـيـاسى و موقتى پذیرفتند، والا ممكن نبود خليفه وقت برخلاف نظر صریح پیامبراکرم (ص) بگويد پيغمبر چنان دستور داده است و من خلاف آن دستور مى دهم و مردم هم بدون اعتراض و چون و چرا سخن او را بپذيرند. بنابراین این حکم ممنوعیت صیفه ، موقتی بوده است که باید با مودب شدن تازه مسلمانان به آداب اسلامی برداشته می شد ، منتهی پیروان مکتب خلفا این کار را انجام ندادند و بعداً در اثر پیدایش جريانات بخصوص و تـعـصـبات بیجا پیروان مکتب خلفاء ، سنّت خلیفه اول و دوم  را به شـكـل يـك قـانـون اصـلى و دایمی در آوردند و ازدواج موقت را در مـحـاق نـسـيـان و فـرامـوشـى قرار دادند . اما پیروان مکتب اهل بیت (ع) از آنجائیکه اصل مصلحت سنجی جناب خلیفه دوم را در روزگار وی قبول نداشتند، با از بین رفتن این سنت اسلامی نیز موافق نبودند و لذا برای احیاء مجدّد آن بیشترین تأکید ، ترغیب و تشویق عمومی را انجام دادند و از این جا فلسفه ی تأکید ائمه اطهار را به عنوان  پاسداران حقیقی دين در مورد راه اندازی مجدد ازدواج موقت در جوامع اسلامی به خوبی درک می کنیم که آنها از یک طرف بار مسئولیت مصلحت و حكمت ثانوى احیاء یک سنت فراموش شده را برعهده داشته اند و از طرفی وظیفه داشته اند که حكمت اولى تشريع نكاح متعه را برای جامعه اسلامی بیان نمایند به همین جهت عـمـوم افراد را به آن ترغيب و تشويق كرده اند، تا بدینوسیله این  سنت متروكه احیاء شود. اين مطلب را به طور وضوح از اخبار و روايات شيعه مى توان استفاده كرد.

 از جمله امام جعفر صادق (ع ) مى فرمود: يكى از موضوعاتى كه من هرگز در بيان آن تقيه نخواهم كرد موضوع مُتعه است.

با این نگاه به فلسفه ی قضیه به خوبی نتیجه می گیریم که ترغیب امامان شیعه به ازدواج موقت به هیچ وجه برای کسانی نیست  که دارای همسر شرعی و قانونی بوده و هیچ نیازی به ازدواج موقت ندارند ؛ زیراخود آنها در مقابل این موضوع رسماً موضع گرفته و از این کار یاران و شیعیان دارای همسر خود را منع کرده اند از جمله امام كاظم عليه السلام به على بن يقطين فرموده است : «تو را با نكاح متعه چه كار و حال آنكه خداوند تو را از آن بى نياز كرده است ».

و به ديگرى فرموده است :«اين كار براى كسى روا است كه خداوند او را با داشتن همسرى از اينكار بى نياز نكرده اسـت . و امـا كـسى كه داراى همسر است ، فقط هنگامى مى تواند دست به اين كار بزند كه دسترسى به همسر خود نداشته باشد».

بـه هـر حـال آنـچـه مـسـلم اسـت ايـن اسـت كـه هـرگـز مـنـظـور و مـقـصـود قـانـون گـذار اول از وضع و تشريع قانون ازدواج موقت و منظور ائمه اطهار از ترغيب و تشويق به آن اين نبوده اسـت كـه این کار وسـيـله  ی هـوسـرانى و هواپرستى و حرمسراسازى براى حيوان صفتان و يا وسيله بيچارگى براى عده اى از زنان اغفال شده و فرزندان بى سرپرست فراهم كنند ؛ تا عده ای بدون توجه به حقیقت و محتوای آن ، آن را با عیاشی و فاحشه گری شرعی یکی دانسته و بین آن و بی بندوباری جنسی تفاوتی قایل نشوند!!

راهکار خلیفه دوم مبنی بر ازدواج دایم کوتاه مدت  و نقایص آن
اما آنچه خليفه دوم در توجيه تحريم خود بيان كرده كه : مسلمانان امروز توانایی پیدا کرده اند و می توانند به جای ازدواج موقت ، ازدواج دايم کنند و پس از سه روز طلاق دهند، اکنون این راهکار را کمی توضیح می دهیم که نتيجه اين ازدواج دایم سه روزه و ختم آن با طلاق دادن با ازدواج موقت سه روزه و پایان آن با پایان یافتن مدت ازدواج فرق دارد یا فرق ندارد ؟

در قدم اول ازدواج دایم سه روزه خودش متناقض و پارادوکسیکال است و تحقق آن بعید است که از طرفی دایم و ازطرفی سه روزه باشد، زیرا تصميم بر چنین ازدواج سه روزه حتماً با علم و اطلاع قبلى زن و شوهر باید باشد و هر دو از قبل باید بر آن توافق كنند که پس از سه روز مثلاً از هم دیگر با طلاق جدا شوند.

 برفرض صحت چنین عقدی کجای این عقد دایم است تا اسم این ازدواج را ازدواج دایم بنامیم آیا ماهیتاً اين همان ازدواج موقت يا نكاح متعه نیست .؟! چرا جناب خلیفه دوم و پیروان شان چنین ازدواج دایم سه روزه را در بعضی مواقع ضروری دانسته و آن را اجازه می دهند ولی ازدواج موقت با شرایط راحت تر و معقول تر را ضرورت ندانسته و اجازه نمی دهند؟! آیا این چیزی جز تعصب بیجا نیست ؟!

این مسئله انسان را به یاد داستانی می اندازد که روزی پادشاه با دار و دسته اش به شکار رفت از قضا شب را در بیرون از قصر در جای دوردستی باقی ماند و شب هم از شبهای سرد بود که هیچگونه وسیله گرمایش وجود نداشت، سلطان نازک بدن سختی ندیده وقتی از شدّت سرما به خود می لرزید هر چه به نوکرانش دستور می داد که چیزی برایش تهیه کرده بیاورند آنها چیزی را پیدا نمی توانستند، بالاخره گزارش آوردند که قربان ! چیزی دیگری وجود ندارد جز یک پالان الاغ که زبانم لال انداختن آن بالای پادشاه جسارت است !! پادشاه که از شدت سرما به خود می لرزید پالان خر را نیز برای خود غنیمت دانسته فریاد زده می گوید که « همان را بیاورید ولی اسمش را نیاورید »!! حالا هم بعضی از فقهای اهل سنت  اسم ازدواج موقت را نمی آورند ولی خود آن را می آورند!!

این فرض در صورتی بود که زن و شوهر با علم و آگاهی به ازدواج دایم سه روزه تن بدهند فرض دیگر این است که اگر زن و شوهر از ابتدا آگاهانه به ازدواج سه روزه اقدام نکنند و تنها شوهر چنين قصدى داشته باشد که پس از سه روز زنش را طلاق دهد و راه خود را گرفته برود و این قصد خود  را از زنش پنهان نگه دارد قطعاً اين كار، فريب دادن زن و اهانت به اوست . زیرا آنها از پيش بر ازدواج دايم توافق كرده اند ولی مرد نيت درونى اش یعنی طلاق بعد از سه روز را پنهان داشته است .

حال ، پس از وقوع چنين ازدواج هاى به ظاهر دايم سه روزه ، آیا جائى براى اعتماد زنان و سرپرستان آنها به ازدواج دايم دیگر باقى خواهد ماند؟! چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی ؟ چه اشکال دارد که بدون ایجاد جوّ بی اعتمادی در ازدواج دایم ، راه معقول تر دیگر به نام ازدواج موقت را در چنین مواردی تجویز و ترغیب نمائیم؟!

 

ایرادات و اشکالات بر ازدواج موقت

در بیان زیان های ازدواج موقت باید توجه داشته باشیم که کلاًّ در موضوع  شهوت از جمله ازدواج موقت هر کسی از مـسـتـشـرقـيـن و اتـبـاع و اذنـابـشـان ، بـراى اظـهـار نظر هـمـه چـيـز را لازم مـى دانـنـد جز فهم و شناخت عمیق مسائل آن گونه که هستند و از آنجائیکه قانون ازدواج موقت يك ميراث شرقی و حکم دینی است ، مزید بر علّت شده و بیشتر مورد بى مهرى و انتقادات نابجا قرار گرفته است و اگر این مسئله يـك تـحـفـه غربی می  بود قطعاً برایش كـنـفـرانـسـهـا و سـمـيـنـارهـا گرفته مى شد كه منحصر كردن ازدواج به ازدواج دائم با شـرايـط قـرن بـيـسـت ویکم تـطـبـيـق نـمـى كـنـد!!

نـسـل امـروز زيـر بـار ايـن هـمـه قـيـود و شرایط سخت ازدواج دائم نـمـى رود، نـسل امروز مى خواهد آزاد باشد و آزاد زندگى كند و جز زير بار ازدواج آزاد كه همه قيود و حدودش را شخصاً انتخاب و اختيار كرده باشد نمى رود...

ولی چه باید کرد که این حکم ، حکم اسلامی و شیعی است و برای آن کسی کف نمی زند و هورا نمی کشد !! ولی از چندی پیش كـه زمـزمـه ازدواج رفاقتی از غـرب توسط افرادی مثل بـرتـرانـد راسـل و امثال آن بـلنـد شـده است  پيش بـيـنـى مـى شـود كـه یا از آن  اسـتقبال و ازدواج دائم را پشت سر بگذارند و یا عده ای گرد غبار و  مظلومیت ازدواج موقت اسلامی را کنار زده برای رفع عقده حقارت خود نیز که شده  این نسخه را به رخ غربیان بکشند که ما هم در مقابل چنین چیزی را در اختیار داریم و ممکن است به حدی از آن تبلیغ شود که ما در آينده مجبور بشويم از ازدواج دائم دفاع و تبليغ كنيم.

خلاصه بیشتر اشکالات و انتقادات برازدواج موقت ناشی از نشناختن حقیقت و شرایط این مسئله است که نا آگاهانه و ازدور مورد قضاوت قرار داده اند اما بعضی از اشکالاتی هم وجود دارد که ظاهراً وارد است و باید آنها را جداگانه پاسخ داد و آنها عبارتند از :

1- تشکیل حرم سراها


ايـن مـسـأله را از دو جـهـت بـايـد بـررسـى كـرد: يـكـى از ايـن نـظـر كـه عـامـل تـشـكـيـل حـرمـسـرا از جـنـبـه اجـتـمـاعـى چـه بـوده اسـت ؟

آيـا قـانـون ازدواج مـوقت در تشكيل حرمسراهاى مشرق زمين تأثير داشته است يا نه ؟
دوم ايـنـكـه آيـا مـنـظـور از تـشـريـع قـانـون ازدواج مـوقـت ايـن بوده است كه ضمناً وسيله ی هوسرانى و حرمسراسازى براى عده اى از مردان فراهم گردد، يا نه ؟

علل اجتماعى حرمسراسازى

امـا پاسخ بـخـش اول :

پـيـدايـش حـرمـسـرا مـعـلول دسـت بـدسـت دادن دو عامل است :

1-  حـرمـسـرا سازى ناشی از تقوا و عفاف زن است ، به این معنی که شرايط اخلاقى و اجتماعى محيط بايد طورى باشد كه به زنان اجازه ندهد در حالى كه با مرد بخصوصى رابطه جنسى دارنـد بـا مـردان ديـگـر نيز ارتباط داشته باشند.

در اين شرايط مرد هوسران عياش متمكّن چـاره خـود را مـنـحـصـر در این  مـى بـيـنـد كـه گـروهى از زنان را نزد خود گرد آورده و حرمسرايى تشكيل دهد.

بـديـهـى اسـت كه اگر شرايط اخلاقى و اجتماعى ، عفاف و تقوا را بر زن لازم نشمارد و زن رايـگـان و آسـان خـود را در اخـتـيار هر مردى قرار دهد و مردان بتوانند هر لحظه با هر زنـى هـوسرانى كنند و وسيله هوسرانى همه جا و هر وقت و در هر شرايطى فراهم باشد، هـرگـز ايـن گـونـه مـردان زحـمـت تـشـكـيـل حـرمـسـراهـايـى عـريـض و طويل با هزينه های هنگفت و تشكيلات وسيع را به خود نمى دهند.

2-  نبودن عدالت اجتماعى است . هنگاميكه عدالت اجتماعى برقرار نباشد، يكى غرق دريا دريا نعمت و ديگرى گرفتار كشتى كشتى فقر و افلاس و بيچارگى باشد، در این صورت گروه زيـادى از مـردان از تشكيل عائله و داشتن همسر محروم مى مانند و عدد زنان مجرد افزايش مى يابد و زمينه براى حرمسراسازى فراهم مى گردد.

اگـر عـدالت اجـتـمـاعـى بـرقـرار و وسـيـله تشكيل عائله و انتخاب همسر براى همه فراهم بـاشـد، قـهـراً هر زنى به مرد معينى اختصاص پيدا مى كند و زمينه عياشى و هوسرانى و حرمسراسازى منتفى مى گردد.

مگر عده زنان چقدر از مردان زيادتر است كه با وجود اينكه همه مردان بالغ از داشتن همسر بـرخـوردار بـاشـنـد بـاز هـم بـراى هـر مردى و لااقل براى هر مرد متمكن و پولدارى امكان تشكيل حرمسرا باقى بماند؟

عـادت تـاريـخ ايـن اسـت كه سرگذشت حرمسراهاى دربارهاى خلفا و سلاطين را نشان دهد، عيشها و عشرتهاى آنها را مو به مو شرح دهد اما از توضيح و تشريح محروميتها و ناكاميها و حـسـرتـهـا و آرزو ها و به گور رفتنهاى آنانكه در پاى قصر آنها جان داده اند و شرايط اجـتـماعى به آنها اجازه انتخاب همسر نمى داده است سكوت نمايد.

ده ها و صدها زنانيكه در حرمسراها بسر مى برده اند در واقع حق طبيعى يك عده محروم و بيچاره بوده اند كه تا آخر عمر مجرد زيسته اند.

مـسـلّمـاً اگـر ايـن دو عـامـل معدوم گردد، يعنى عفاف و تقوا براى زن امر لازم شمرده شود و كـامـيـابـى جـنـسـى جز در كادر ازدواج (اعم از دائم يا موقت ) ناممكن گردد و از طرف ديگر نـاهـمـواريـهـاى اقتصادى ، اجتماعى از ميان برود و براى همه افراد بالغ امكان استفاده از طـبـيـعـى تـريـن حـق بـشـرى يـعـنـى حـق تـأهـل فـراهـم گـردد تشكيل حرمسرا امرى محال و ممتنع خواهد بود.

يـك نـگـاه مـخـتـصر به تاريخ نشان مى دهد كه قانون ازدواج موقت كوچكترين تأثير در تـشـكـيـل حـرمـسـرا نـداشته است . خلفاى عباسى و سلاطين عثمانى كه بيش از همه به اين عـنـوان شـهرت دارند هيچ كدام پيرو مذهب شيعه نبوده اند كه از قانون ازدواج موقت استفاده كرده باشند.

سلاطين شيعه مذهب با آنكه مى توانسته اند اين قانون را بهانه كار قرار دهند هرگز به پـايـه خـلفـاى عـبـاسـى و سـلاطـيـن عثمانى نرسيده اند. اين خود مى رساند كه اين ماجرا معلول اوضاع خاص اجتماعى ديگر است و ربطی به تشریع ازدواج موقت ندارد اکنون این سوال را بررسی می کنیم   .

2- آيا تشريع ازدواج موقت براى تأمين هوسرانى است ؟

 در پاسخ به این سوال عرض می شود که در هر چيزى اگر بشود ترديد كرد در اين جهت نمى توان ترديد كرد و تا کنون بارها تذکر داده شده است که اديـان آسـمـانى عموماً و مخصوصاً اسلام بر ضد هوسرانى و هواپرستى قيام كرده اند، تا آنجا كه در ميان پـيـروان غـالب اديـان تـرك هـوسـرانـى و هـواپـرسـتـى بـصـورت تحمّل رياضتهاى شاقه در آمده است .

يكى از اصول واضح و مسلّم اسلام مبارزه با هواپرستى است . قرآن كريم هواپرستى را در رديف بت پرستى قرار داده است . در اسلام آدم (ذوّاق ) يعنى كسى كه هدفش اين است كـه زنـان گـونـاگـون را مـورد كـامـجويى و (چشش ) قرار دهد ملعون و مبغوض خداوند مـعـرفـى شـده اسـت .

امتياز اسلام از برخى شرايع ديگر به اين است كه رياضت و رهبانيت را مردود مى شمارد، نـه ايـنـكـه هواپرستى را جايز و مباح مى داند.

 از نظر اسلام تمام غرايز (اعم از جنسى و غـيره ) بايد در حدود اقتضاء و احتياج طبيعت اشباع و ارضاء گردد. اما اسلام اجازه نمى دهد كـه انـسـان آتـش غـرايـز را دامـن بـزنـد و آنـهـا را بـه شكل يك عطش پايان ناپذير روحى در آورد. از اين رو اگر چيزى رنگ هواپرستى يا ظلم و بى عدالتى به خود بگيرد، كافى است كه بدانيم مطابق منظور اسلام نيست .

جـاى تـرديـد نـيـسـت كـه همانطور که قبلاً نیز تذکر داده شده است هـدف قانون گزار قـانون ازدواج موقت اين نبوده است كه وسيله عياشى و حـرمـسـراسـازى براى مردم هواپرست و وسيله بدبختى و دربدرى براى يك زن و يك عده كودك فراهم سازد.
تـشـويـق و تـرغيب فراوانى كه از طرف ائمه دين به امر ازدواج موقت شده است ، فلسفه خاصى دارد كه توضیح داده شد .

حرمسرا در دنياى امروز

اكـنـون بـبـينيم دنياى امروز با تشكيل حرمسرا چه كرده است ؟ دنياى امروز رسم حرمسرا را مـنـسـوخ كـرده اسـت . دنـيـاى امـروز حـرمـسـرادارى را كـارى نـاپـسـنـد مـى دانـد و عـامـل وجـود آن را از مـيـان بـرده اسـت . امـا كـدام عـامـل ؟ آيـا عامل ناهمواريهاى اجتماعى را از ميان برده است ؟

خـيـر، كـار ديـگـرى كـرده اسـت ، بـا عـامـل اول يـعـنـى عـفـاف و تـقواى زن مبارزه كرده ، و بزرگترين خدمت را از اين راه به جنس مرد انـجـام داده اسـت . تـقـوا و عفاف زن به همان نسبت كه به زن ارزش مى دهد و او را عزيز و گرانبها مى سازد به همان اندازه براى مرد مانع شمرده مى شود.

دنـيـاى امـروز كـارى كـرده اسـت كـه مـرد عـيـاش ايـن قـرن نـيـازى بـه تـشـكيل حرمسرا با آن همه خرج و زحمت نداشته باشد. براى مرد اين قرن از بركت تمدن غرب همه جـا حـرمـسـراسـت .

 مـرد ايـن قـرن بـراى خـود لازم نمى داند كه به اندازه هارون الرشيد و فـضـل بـن يـحـيـى بـرمـكـى پـول و قـدرت داشته باشد تا به اندازه آنها جنس زن را در نوعهاى مختلف و رنگهاى مختلف مورد بهره بردارى قرار دهد.

بـراى مـرد ايـن قـرن داشتن يك اتومبيل سوارى و ماهى چند هزار دالر درآمد كافى است تا آنچنان وسيله عياشى و بهره بردارى از جنس زن را فراهم كند كه هارون الرشيد هم در خـواب نـديـده اسـت !!. هـتـلهـا و رسـتـورانـهـا و كافه ها از پيش تر آمادگى خود را به جاى حرمسرا براى مرد اين قرن اعلام كرده اند.

کسانی که در دوران گذشته حرمسرا داشته اند اگر امروز  دو باره سر بردارند می بینند که از بـركـت تـمـدّن و آزادی امروزی از حرمسرادارى جز مخارج هنگفت و زحمت و دردسر آن چيزى دیگری از دست نداده اند بلکه مزایایی بهتر و بیشتری پیدا کرده اند که  دیگر بـه هـيـچ وجـه حـاضـر بـه تـشـكـيـل حـرمـسـرا بـا آنهمه خرج و زحمت زمان قدیم نخواهند شد و از مردم مغرب زمين كه آنها را از زحمت حـرمـسـرادارى مـعـاف كـرده انـد تشكر خواهند كرد و بيدرنگ اعلام خواهند كرد که تعدد زوجات و ازدواج مـوقّـت کاملاً مـلغى ، زيرا اينها براى مردان در برابر زنان تكليف و مسؤ وليت ايجاد مى كند.

و با کمال تأسف بازنده ی اصلی ديروز و امروز این صحنه، موجود خوش باور و ساده دلى است كه به نام جنس زن معروف است .

 

معايب و مفاسد ازدواج موقت :

1. لرزان بودن پایه ازدواج موقت :

یکی از اشکالات ازدواج موقت این است که پـايـه ازدواج بـايـد بـر دوام بـاشـد، و زوجـيـن از اول كه پيمان زناشويى مى بندند بايد خود را براى هميشه متعلق به يكديگر بدانند و تـصـور جـدايـى در مـخيله آنها خطور نكند، عليهذا ازدواج موقت نمى تواند پيمان استوارى ميان زوجين باشد.

جواب : بحث بر سر اصل اولی نیست که آیا طبق این اصل ، ازدواج دایم خوب است یا ازدواج موقت . زیرا در این مقایسه بدیهی است که ازدواج دایم خوب است و ازدواج بايد بر دوام استوار باشد و ما هم نمی خـواهـيـم ازدواج مـوقـت را برای همیشه و در هر جا جـانـشين ازدواج دائم كنيم و ازدواج دائم را منسوخ اعلان نماييم .

بلکه در هر کجا که طرفین قـادر بـه ازدواج دائم باشـنـد و اطـمـيـنـان كـامـل نـسـبـت بـه يـكـديـگر پيدا كرده باشند و تصميم داشته باشند براى هميشه متعلق به يكديگر باشند پيمان ازدواج دائم مى بندند و این بهترین ازدواج و مورد تاکید اسلام و از مقدس ترین کانون های اجتماع است .

بحث بر سر جایی است که طـرفـيـن به هر دلیلی ازدواج دائم نتوانند در این صورت مشخص می شود که ازدواج دایم به تنهايى قادر نیست  در هـمـه شـرايـط و احـوال ، احتياجات بشر را رفـع كند و منحصر دانستن ازدواج به ازدواج دائم مستلزم اين است كه افراد يا به رهبانيت موقت مكلف گردند و يا در ورطه كمونيسم جنسى غرق شـونـد.

بـديـهى است كه هيچ پسر يا دخترى آنجا كه برايش زمينه يك زناشويى دائم و هميشگى فراهم است خود را با يك امر موقتى سرگرم نمى كند. بحث بر سر مواقع ضروری ، غیر عادی و بحرانی است که در این جا چه باید کرد.

 بنابراین ازدواج موقت را با ازدواج دایم نباید سنجید ازدواج موقت را با شرایط منتهی به کمونیسم جنسی و بی بند و باری و فساد اخلاقی باید سنجید که در چنین شرایطی کدام بهتر است .

2. عدم استقبال از آن نشانه منفوریت 

بعضی اشکال می کنند که وقتی ازدواج مـوقـت از طـرف زنـان و دخـتـران شیعی مورد اسـتـقبال قرار نگرفته و آن را نوعى تحقير براى خود دانسته اند، خود این مسئله نشان از این دارد که این کار در نزد  افكار عمومى نیز منفور و مطرود بوده و در هیچ کجا قابل اجرا و عمل نیست.

جـواب : اولا منفوريت متعه در ميان زنان ، ناشی از سوء استفاده هايى است كه متأسفانه مردان هـوسـران برخلاف فلسفه تشریع این حکم اسلامی در ايـن زمـيـنـه انجام داده انـد و قانون بايد جلو تداوم کار آنها را بگيرد و سوء استفاده از هر قانون و در هر کجا ممکن است و برخورد معقول با این سوء استفاده ها پاک کردن صورت مسئله و حذف اصل قانون از قانونیت نیست بلکه جلوگیری از سوء استفاده و بستن منفذ سوء استفاده چی ها است .

 ثـانـيـاً انـتظار اينكه ازدواج موقت به اندازه ازدواج دائم استقبال شود انتظار بيجا و غلطى است . زیرا اصل فلسفه تشریع ازدواج موقت در جایی است که هر دو طرف يا یکی از دو طرف امكان ازدواج دائم نداشته باشند و بدون ازدواج به گناه یا عوارض دیگر بیفتند. این راه حل  مثل راه حل برای مواقع بحرانی و ضرورت ها است. همان طوری که نیرو و وسایل اطفائیه یا آتش نشانی برای مواقع ضروری و آتش سوزی تهیه شده است و کسی توقع ندارد که آنها همیشه آژیرکشان در سطح شهر بگردند و یک لحظه آرام نگیرند و یا کسی توقع ندارد که برای اینکه آنها بیکار نماند باید به هر قیمتی شده آتش سوزی راه انداخت تا فلسفه ی راه اندازی این دستگاه ها و نیروها محقق شود، در امر ازدواج موقت نیز توقع نداشته باشیم که حتماً و الاّ و لابد به هر قیمتی شده باید آن را مثل ازدواج دایم تبلیغ و ترویج کرد و باید نمود بیرونی و خارجی آن نیز مثل ازدواج دایم ظاهر و آشکار باشد هر کسی با یک زن دایم و یک زن موقت خود ظاهر شود تا استقبال مردم از آن معلوم شود و اگر هیچ نیازی نیز برای آن وجود نداشته باشد باید آن را به وجود آورد!! پس معلوم می شود که این فکر ، فکر معقولی نیست.

3. بی حیثیتی و بی احترامی به زن در ازدواج موقت

بعضی از انسان ها که از دور و طرف مقابل این حکم اسلامی عبور می کنند این حکم دینی را برخلاف حيثيت و احترام زن دانسته آن را نوعى كرايه دادن آدم و جواز شرعى آدم فـروشـى می دانند ، و استدلال می کنند که این خـلاف حـيـثـيـت انـسـانـى زن اسـت كـه در مقابل وجهى كه از مردى مى گيرد وجود خود را در اختيار او قرار دهد!!

پاسخ : اولاً ازدواج موقت را مانند دیگر مسایل دینی آن گونه که در دین آمده است باید در نظر گرفت و حدس و گمان و خیالبافی و سوء استفاده ها و امثال آن را در آن دخالت نداد اگر کسی با نگاه واقع بین به این قضیه نگاه کند به خوبی متوجه می شود که این مسئله هیچ ربـطـى بـه اجـاره و كـرايـه زن ندارد زیرا مهریه ای که در این ازدواج است در ازدواج دایم نیز مطرح است و آيـا تنها مـحدوديت مدت ازدواج دراین عقد موجب مى شود كه این ازدواج از صورت ازدواج خـارج و شـكـل اجـاره و كـرايه به خود بگيرد؟!

 آيا چون این ازدواج حتماً بايد مهر معين و قطعى داشـته باشد این کار به معنای كرايه و اجاره است ؟

آیا اگر مهریه را از آن برداریم و این ازدواج بدون مهر باشد و مرد چيزى نثار زن نكند، زن حيثيت انسانی خود را باز می یابد ؟

کسی که با قانون اسلامی آشنایی داشته باشد به خوبی متوجه می شود که  ازدواج موقت و ازدواج دائم از لحاظ ماهيت قرارداد هيچ گونه تفاوتى با هم ندارند و نـبـايـد هم داشـته باشند. هر دو ازدواج اند و هر دو بايد با الفاظ مخصوص ازدواج صورت بـگـيـرنـد و اگـر نـكـاح مـنـقـطـع را با صـيـغـه هـاى مـخـصـوص اجـاره و كـرايـه بـخـوانـند باطل است .

ثـانـيـاً برفرض که این کار زن ، کار برای کرایه باشد و از این زاویه نگاه شود . سوالی که پیش می آید این است که از كـى و چـه تـاريـخى كرايه آدم منسوخ شده است ؟ مگر بقیه انسان ها برای کرایه کار نمی کنند ؟ مگر تمام خياطها و باربرها تمام پزشكها و كارشناسها، تمام كارمندان دولت از نخست وزير گرفته تا كارمند دون رتبه ، تمام كارگران كارخانه ها آدمهاى كرايه اى نیستند؟

ثـالثـاً زنـى كـه بـه اخـتيار و اراده خود با مرد بخصوصى به خاطر حفظ خود از گناه و معصیت و ارضاء غرایز خود به صورت شرعی و صحیح ، عقد مقدس ازدواج ولو موقّت را مى بندد در این کار خود به دید کرایه نگاه نکرده و خودش را نیز آدم كـرايـه اى نـمی داند و معتقد است که كارى بر خلاف حيثيت و شرافت انسانى خود انجام نداده است.

اگر کسی مى خواهد زن كـرايـه اى را بـشـنـاسـد و بردگى زن و غارت حیثیت آن را ببيند به کاباره ها و مراکز فساد و فحشاء و كمپانيهاى فيلمبردارى و تهیه کنندگان فیلم های سیکسی تلویزیونی ، ویدیویی ماهواره ای انترنیتی و... شرکت های تولید کننده انواع کالاها و استفاده از زن به عنوان ابزار تبلیغ کالا وجلب مشتری در مراکز فروش و  مراکز عمومی و شبکه های مختلف و... و هتل های چند ستاره و لوکس مراجعه کند که در هر گوشه و کنار جهان کم و بیش وجود دارد تا ببيند زن كرايه اى يعنى چه .

زن كـرايـه اى آن زنـى اسـت كه براى جلب مشترى براى يك مؤ سسه اقتصادى و تجاری با هزاران اطـوار ـ كـه اغـلب آنـهـا تـصـنـعـى و بـه خـاطـر انـجـام وظـيـفـه مـزدورى است روى صفحه تلويزيون ظاهر مى شود و به نفع يك كالاى تجارتی تبليغ مى كند.

كيست كه نداند امروز در مغرب زمين زيبايى زن ، جاذبه جنسى زن ، آواز زن ، هنر و ابتكار زن ، روح و بـدن و بـالاخـره شـخـصـيـت زن ، وسـيله حقير و ناچيزى در خدمت سرمايه دارى اروپـا و امريكا قرار گرفته است ؟!  

تعجب در این است که اگر زنى با شرايط آزاد و با کمال اختیار برای حفظ ایمان و سلامتی خود ، با يك مـرد به طور موقت ازدواج كند زن كرايه اى محسوب شده و آن راخلاف حیثیت زن معرفی مى کنند. اما اگر زنى در يك عروسى يـا شب نشينى یا کاباره در مقابل چشمان حريص هزار مرد و براى ارضاء تمايلات جنسى آنها حنجره خـود را پـاره كـنـد و هـزار و يـك نـوع معلق بزند تا مُزد معينى دريافت کند و یا در مراکز فساد در هر ساعتی در دامن یکی بغلتد، زن كرايه اى محسوب نمى شود.

آيا اسلام كه جلو مردان را از اين گونه بهره بردارى ها از زن گرفته است و خود زن را بـه ايـن اسـارت آگـاه و او را از تـن دادن بـه آن و ارتـزاق از آن منع كرده است مقام زن را پايين آورده است يا دنیای متجدد امروز ؟

اگر روزى زن به درستى از وضعیت خود آگاه و بيدار شود و تبلیغات مزورانه و گسترده اجازه دهد تا دامهايى كه مرد متجدد امروز در سر راه او گـذاشـتـه و مخفى كرده است بشناسد، عليه تمام اين فريب ها قيام خواهد كرد و آنوقت تصديق خـواهـد كرد که يگانه پناهگاه و حامى جدى و راستگوى او قرآن و دستورات اسلامی است.

4 ـ اگر اسلام این قدر طرفدار حقوق زنان است چرا اجازه داده است که یک مرد بی نهایت زن صیغه ای داشته باشد؟!

پاسخ این سوال از فلسفه ی تشریع ازدواج موقت به خوبی داده و فهمیده می شود که اسلام این حکم اسلامی را برای مواقع ضروری و رفع عطش و ارضاء غریزه ی که انسان را به گناه اندازد ، وضع کرده است و هر چند از نظر تعداد محدوده ای آن را مشخص نکرده باشد بقیه ی شرایط این حکم به خوبی محدوده ای آن را مشخص نموده است، قانون گزاران اصلی این قانون، از جمله امام کاظم (ع) وقتی به کسی مثل علی بن یقطین در هنگام سوال از ازدواج موقت ، می فرماید  : «تو را با نكاح متعه چه كار و حال آنكه خداوند تو را از آن بى نياز كرده است ».

وقتی  به ديگرى می فرماید :«اين كار براى كسى روا است كه خداوند او را با داشتن همسرى از اينكار بى نياز نكرده اسـت . و امـا كـسى كه داراى همسر است ، فقط هنگامى مى تواند دست به اين كار بزند كه دسترسى به همسر خود نداشته باشد».

 آیا با وجود دسترسی به یک همسر ولو همسر موقتی ، دلیل دیگری برای جواز این ازدواج برای شخص باقی می ماند تااین شخص تا بی نهایت به این کار اقدام کند ؟! آیا این سختگیری ها بیانگر محدوده ی آن نیست ؟!

ثانیاً اگر تصور درستی هم از مسئله داشته باشیم تصوّر ازدواج موقت تا بی نهایت عقلاً نیز از بین می رود زیرا در ازدواج موقت مثل ازدواج دایم پای دو انسان یک مرد و یک زن در میان است و فرض براین است که هر دو از جمله زن از عقل، شعور، اختیار و اراده و هوش کافی برخوردار است و زن وقتی به این قرارداد ملتزم می شود با چشم باز مرد را با تمام یا عمده ترین خصوصیات و ویژگیهایش دیده و شناخته و به ازدواج با او  رضایت می دهد، چگونه می توان تصوّر کرد که زنی با اراده و اختیار خودش با خصوصیات زنانگی که دارد از جمله ندیدن چشم امباغ و هوو برای خود ، در عین حال به ازدواج مردی در آید که هم زمان با ازدواج با او زنان بی نهایتی دیگری نیز در اختیار دارد !! اگر کسی توانست این تصور را برای خودش به وجود بیاورد آن زمان این اشکال بر ازدواج موقت نیز وارد خواهد بود.

به نظر می رسد این اشکال عمدتاً از نادیده گرفتن اراده و اختیار و رضایت زن نشأت می گیرد که وقتی گفته می شود که در ازدواج موقت مرد می تواند بی نهایت زن داشته باشد  این تصور برای انسان به وجود می آید که در ازدواج موقت هیچ چیزی جز توان و قدرت مرد دخالت ندارد همانطور که انسان پول دار بسته به توان و قدرت خود می تواند هزاران هزاران تن چغُندر  بخرد و دیگر هیچ مانعی برای خرید او وجود ندارد و چغندر ها هم نمی توانند اعتراض کنند که تو همه ما را خورده نمی توانی برای چه همه ما را به تنهایی خریده ای و دسترسی دیگران به ما را  ممنوع قرار داده ای ؟! در ازدواج موقت نیز خیال شده که همین کار را می شود در مورد زنان انجام داد و آنها نیز کوچکترین اعتراض و مخالفتی در این زمینه نمی توانند داشته باشند و مرد هر مقدار بتواند بستگی به همت و جرئتش زن کند مانعی برایش وجود ندارد!! در حالیکه امر ازدواج خیلی پیچیده تر از این حرف ها است خیلی ها برای تحقق یکی از آنها ولو ازدواج موقتش سالها حرمان کشیده و آخرش به آن نرسیده است حالا بیائیم فرض بی نهایت آن را زیر سوال ببریم .!! 

 5 – اگر ازدواج موقت این قدر خوب است چرا در جامعه اسلامی اجرا نمی شود؟

پاسخ :

وقتی در نوشته های قبلی برخی ضرورت های آن و فلسفه ای تشریع و احکام وشرایط آن به خوبی توضیح داده شده است اگر در درستی و معقولیت آنها ایرادی نداشته باشیم ، عملی نشدن آن مربوط به قانون و قانونگزار نمی شود بلکه بیشتر به موانع و عوامل روانى و اجتماعى هر عصر و روزگار مربوط می شود، که به برخی از آنها مثل سوء استفاده از این کار توسط افراد هوسران اشاره کردیم و به برخی دیگر شان در این جا اشاره می کنم :

1- یک عامل اجرایی نشدن درست ازدواج موقت ، نشناختن درست این مسئله دینی است که انسان تا زمانی چیزی را نشناسد با آن دشمنی می کند .

2-  عامل دوم تبلیغات دشمنان در گذشته و حال و رسوبات فكرى غلط و جاهلانه در بعضی از جوامع است که همه دست در دست هم داده و با انواع و اقسام شبهات و القائات جلوی درک صحیح آن را گرفته است و تبليغات سوء آن قدر در ضمير مردم رخنه کرده و تأثیر گذاشته است كه گاهی روابط نا مشروع با تسامح نگريسته مى‏شود ولى به ازدواج موقت با ديدگاه بدتری نگاه مى‏شود!!

3- تسلیم شدن خود جوانان و نیازمندان ، به شبهات و القائات. به گونه ی که در عمل به جای اینکه این حق قانونی و شرعی شان را به صورت درست و معقول مطالبه کنند و در اين راه با روشنگرى و احساس مسؤوليت گام بردارند و با مطرح ساختن مسأله و بررسى ابعاد آن در راه برداشتن موانع آن عمل کنند، بر طبل مخالفت و نا درست بودن آن کوبیده اند و بدیهی است که اگر طفل شیرخوار نیز گریه نکند موجود مهربانی مثل مادر نیز به او شیر نمی دهد چه رسد به دیگران.

آیا ازدواج موقت راه بی بند و باری را بیشتر باز نمی کند؟

بدیهی است که هر قانونی هر چند در ذات خود مفید و درست باشد ، اگر به صورت درست اجرا نشود تبعات ناشایست فراوانی را ممکن است به دنبال داشته باشد و ازدواج موقت نیز از این قانون کلّی مستثنی نیست ، اگرازدواج موقت را مانند ازدواج دايم از طریق مجارى عرفى و قانونى آن انجام شود و متناسب با شرایط هر عصر و روزگار راهکاری برای اجرایی شدن آن در نظر گرفته شود و برای این کار مثل هر کار قانونی دیگر ثبت و ضبطی وجود داشته باشد و طبیعتاً در روزگار پیچیده و پر از پیچ و خم امروز مثل جوامع سنتی و ساده ی قدیم برخورد نشود، مشکلاتی را پدید نخواهد آورد.

 همه به خوبی می دانیم که در گذشته حتی در ازدواج دایم شان تنها به گفته ی آخوندی که عقد شان را می خواند قناعت می کردند و دیگر هیچ حساب و کتابی در کار نبود امروز این راهکار کارایی ندارد امروز همه کارها باید دارای حساب و کتاب باشد به این معنی که افراد واجد شرايط برای ازدواج موقت باید مثل ازدواج دایم از طريق مجارى عادى يكديگر را شناسايى و خواستگارى كنند و پس از اجرای عقد از نظر قانونى نيز بايد روال جارى در ازدواج دايم، مانند ثبت در دفاتر ازدواج طى شود و حتی در تذکره یا دفتر ازدواج و یا شناسنامه افراد ثبت گردد تا هم جلوی بی بند و باری و افراد سوء استفاده چی گرفته شود و هم احکام اسلامی نظیر مراعات عده و امثال آن در بین دو ازدواج به خوبی مشخص باشد و بدینوسیله به خوبی معلوم شود که تصور نادرستی که از ازدواج موقت در اذهان پدید آمده است که زن می تواند در ازدواج موقت در هر ساعتی در آغوشی کسی قرار گیرد از اذهان پاک شود که چنین چیزی واقعیت ندارد. 

و با توجه به این ضرورت ها است که به آقای نظری نیز عرض می کنم که بر فرض صحت ادعای شما اگر پادوان قایل به ازدواج موقت شعبه ای از این کار را در چهل باغتوی پشی نیز دایر کنند، کار اشتباهی نکرده اند ، زیرا در غیر این صورت فردا هر کسی به ادعای ازدواج موقت هر نوع ارتباط جنسی و دیگر مراودات را با هر کسی آزاد می سازد و برای اثبات هر ادعایی باید مرکز معتبر و قانونی وجود داشته باشد تاجلوی هرگونه سوء استفاده گرفته شود.  

در اخیر خدمت آقای نظری عرض می کنم که با توجه به فلسفه تشریع ازدواج موقت و سیره خود امامان استنادی که به امام علی و امام حسین (ع) در نوشته شما داده شده است ، صحت ندارد.

و برای رفع وحشت بیشتر از ازدواج موقت و رفع نگرانی بیشتر از احیاناً راه افتادن شعبه ای از این کار در منطقه !! به عرض می رسانم که اولاً شاید از این نوشته نتیجه گرفته باشید که ازدواج موقت مثل ازدواج دائم است با کمی شرایط سهل تر و البته سهولت آن به حدّی نیست که هر نوع ایهام فاحشه گری شرعی !! را در مورد آن به وجود بیاورد.

برای اینکه خوب رفع وحشت شده باشد که اگر کدام شعبه ای از این نوع ازدواج در منطقه به صورت رسمی نیز باز شود کدام مشکلی به وجود نخواهد آورد، تاریخ ده ها ساله گذشتگان خود را نمونه می آورم و جالب است بدانید که  عقد بسیاری از مادران ما به صورت عقد ازدواج موقت بسته شده است و بنده نیز تا چند سال قبل آن را نمی دانستم و شاید شما تا هنوز از آن خبر نداشته باشید زیرا صورت اطلاع این چنین نمی گفتید که اگر ازدواج موقت یا صیغه درست است با عیاشی و فاحشه گری چه فرق دارد و نمی گفتید که مگر عیاشی شاخ ودم دارد ؟ اگر کدام شاخ و دم برای گذشته پیدا توانستید می توان از آن در آینده نیز نگران بود و اگر در گذشته هیچ مشکلی لااقل در بخش فاحشه گری وجود نداشته است و در آینده نیز به خوبی و درستی اجرا شود کدام مشکلی را ایجاد نخواهد کرد.

 البته ذکر این نمونه تنها به خاطر رفع نگرانی شما از اجرای ازدواج موقت در منطقه است نه به معنای تأیید صددر صد آن .

مردم ما لااقل مردان ما در گذشته این هوشیاری را داشته و می دانسته اند که شرایط ازدواج موقت سهل تر است و لذا برای فرار از بعضی از بارها و مسئولیت ها عقد ازدواج همسران شان را ازدواج موقت هفتاد ساله می بسته اند و بدین ترتیب بسیاری از حقوق زنان را مراعات نمی کرده اند و از این جهت به هیچ وجه مورد تأیید بنده قرار ندارد و لذا خودم  در مقام عمل به آن ملتزم نبوده و خود عقدها را به صورت عقد دایم بسته ام و تا مقداری که توانسته ام در مناسبت های مختلف دختران را به حقوق شان آشنا ساخته ام و معتقدم زنان ما بیش از آنکه از اصل قوانین اسلامی مثل دیه ، ارث ، نفقه ، مهریه ، حجاب ، ازدواج موقت و امثال آن ضرر دیده باشند از جهالت شان به احکام اسلامی و ازجمله  به همین حقوق شان ضرر دیده اند و به هر مقدار به احکام و حقوق دینی شان آشنا شوند به همان مقدار از محرومیت و حق کشی شان نیز بیرون می آیند.

از همین جا جواب مطلب دیگر تان در مورد حجاب نیز به دست می آید که مقایسه امروز با صد سال قبل مقایسه نادرستی است ، زیرا نه آزادی های صد سال قبل و نه محدودیت های بعد از آن مربوط به دین است، هر دو ناشی از آداب و رسوم و سنت های حاکم برمنطقه بوده و هست، همانطور که اشاره شد ما امروز معتقدیم که زنان به هر مقدار که به احکام و حقوق اسلامی خود آشنا شوند به همان اندازه به آزادی ها و حقوق خود نیز دست پیدا کرده و می کنند، سربرهنه کارکردن زنان با محارم خود در مزارع و کوه و قول نه افتخاری برای گذشتگان بوده است و نه همین کار از طرف شرع امروز منع شده است ، امروز نیز شرعاً زن و شوهر مادر و پسر خواهر و برادر در یک جای خلوتی که کسی دیگر عبور و مرور ندارد همین کار را می تواند انجام دهند، دیروز زنان نه امکان داشتند و نه می دانستند که حق تحصیل را هم دارند اما امروز به جای سربرهنه کار کردن فی صد کمی از زنان و دختران در گذشته ، همه زنان و دختران حق تحصیل دارند و نه تنها دختران بلکه زنان خانه دار نیز از این حق شان استفاده می کند، امروز به هر مقداری که به حقوق شان آشنا شده اند ، زنان در تمام برنامه های دینی و اجتماعی و سیاسی با رعایت روسری مشارکت پیدا کرده اند ، اگر دیروز بی روسری آب بازی کرده باشند و بس امروز با روسری در تمام امور سهم بگیرند کدام بهتر است !! درست است که بعضی از محرومیت ها در مورد زنان اعمال می شود این جا باید روشنگری لازم صورت گیرد و همه به حقوق شان آگاه شوند نه اینکه تمام تنبلی وسستی و بیکاری خود را نیز متوجه قانونگزار کنیم که این قانون خود به خود چرا مارا نجات نداده ونمی دهد.!!

بنابراین نه دستور حجاب از صد سال بعد وارد شده است تا جدیداً موجبات بدبختی زنان و دختران ما را فراهم کرده باشد!! و نه کارهای گذشته که بعضی شان بر اساس جهالت و نادانی صورت گرفته است قابل دفاع است .

شاید از بزرگان به خاطر داشته باشید که اگر در گذشته احکام حجاب رعایت نشده است  بسیاری از مسایل دیگر نیز رعایت نشده است مسایلی مثل خوردن قوتونی و نیلونی و... اگر امروز برای مردم در اثر افزایش آگاهی نسبی محرومیت هایی از نظر خوردن قوتونی و رعایت حجاب در حد ضروری خودش و امثال آن به وجود آمده است  دلیلی بر آمدن دین جدید نیست دین همان دین قبلی است ، منتهی آگاهی از وظایف است که خواهی نخواهی برای انسان مسئولیت می آورد همان طوری که گاهی گره ها را نیز باز می کند.

در اخیر از طولانی شدن بیش از حد این مقاله عذرخواهی می کنم حقیقتش هر چه خواستم آن را در چند بخش نشر کنم به نظرم مناسب نیامد و برای یک بار نشر آن  هر چه از دور و بر آن حذف کردم  و بسیاری از مطالب را نادیده گرفتم باز هم سر از این جا در آورد که بالاخره در یک بخش جا نشد،و مجبور شدم هم زمان در دو بخش خدمت شما تقدیم نایم . امیدوارم عیب طولانی بودن آن را با دقت بیشتر و مطالعه مکرر مرتفع سازید تا حقیقت مطلب به خوبی فهمیده شود .

 والسلام.

مظفری

  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط مظفری  | 

 

بسمه تعالی

تأملی بر نوشته های آقای نظری (قسمت چهارم)

باسلام مجدّد  خدمت دوستان عزیز و بینندگان محترم !

در ابتدا ادامه نوشته های آقای نظری را پیرامون نظر اسلام درمورد ازدواج موقت مطالعه نموده و سپس تأملات خودم را پیرامون آن مطرح می نمایم سوال اصلی این بخش این است که :

آیا ازدواج موقت در اسلام همان عیاشی شرعی است ؟

در پاسخ به این سوال نیز نظر آقای نظری مثبت و نظر این جانب منفی است در ابتدا نظر آقای نظری را می خوانیم که خطاب به بنده نوشته اند :

( شما در نوشته قبلی تان فرموده بودید که دشمنان اسلام بخاطر جلوگیری از عیاشی شان، با اسلام مخالفت میکردند. خوب سوال اینجاست که مگر اسلام مخالف عیاشی است؟  اگر هست پس چرا چهار زنه، صیغه کردن بدون محدودیت و کنیز گیری را شرعی کرده است؟ مگر روحانیون شیعه نمیگویند که حضرت علی یک شب نیز بدون صیغه نخوابیده و امام حسین چند صد زن صیغه ای داشته بود؟ مگر در جمهوری اسلامی ایران دفاتر رسمی ازدواج موقت یعنی صیغه وجود ندارد که از برکت پادوان شان میخواهد این عیاشی اسلامی و به بیان بهتر فاحشه گری شرعی را در قانون اساسی افغانستان رسمیت بدهد و بعداً شعبه آن را در چهیل باغتوی پشی نیز باز نماید!

آیا مگر این مسایل دروغ و اتهام است؟ آیا اگر این فاحشه گری شرعی یعنی صیغه در قانون اساسی افغانستان برسمیت شناخته شود، دفاتر آن در هزارجات افتتاح نخواهد شد؟ و آیا این خود شیوه ای از عیاشی شرعی نیست و مگر عیاشی شاخ و دم دارد؟ اینکه اسلام زنا را با زن شوهر دار حرام دانسته، آیا کدام مذهب و کیش های غیر مذهبی را سراغ دارید که آنرا حلال و مجاز دانسته باشد؟

آیا میخکوب شدن زنان افغانستان و هزاره جات ریشه در مناسبات فرهنگی و تاریخی خود این مردم دارد یا عوامل بیرونی تحمیل شدن شریعت اسلامی در میان زنان بوده است؟ حتا صد سال قبل حجاب اسلامی در میان زنان نهادینه نشده بود و پدربزگان ما بیاد دارند که زنان محل در اکثر اوقات بدون کدام رو سری بکار مشغول بودند. در یک سفری که با پدر آقای مظفری از ایران بسمت افغانستان داشتم، بیاد دارم که پدر آقای مظفری میگفت که در دوران جوانی اش با دختران محل یکجا آب بازی میکرده اند که ازین خاطره لذت بخش اش، تبسم زیبا و معنا داری بر لبانش نقش می بست. آقای مظفری ما به این پدیده ها مینامیم، مستندات و قرائن تاریخی و شما حق دارید که بقول مهاجر شوخک ما، فیل را قیل معرفی کنید.)

پاسخ :

در مورد اینکه اسلام با عیاشی مخالف است و ازدواج متعدد یا چهارزنه نیز نشانگر عیاشی شرعی نیست در بخش قبلی توضیحاتی داده شده است ، در این بخش در مورد تجویز صیغه و ازدواج موقت بی نهایت!! توضیح می دهم  که باعیاشی و فاحشه گری فرق دارد یا نه ؟ 

در ابتدا برای واضح شدن مطلب عرض می کنم که همه می دانیم که بسیاری از مشکلات و برداشت ها و تصورات نابجا از ندانستن عمیق مسایل سرچشمه می گیرد و از این جهت از آقای نظری تشکر می کنم که موجبات توضیح بیشتر مطالب را فراهم ساخته است یکی از جاهایی که در اثر ندانستن حقیقت مطلب ، مشکلات را به دنبال داشته است همین بحث ازدواج موقت یا به تعبیر عمومی صیغه است که  هرگاه سخن از چنین ازدواجی به ميان می آيد، به ذهن اکثر افراد ، روابط جنسي مردان داراي همسر با زنان بی شوهر و عیاشی و شهوترانی و حتی فاحشه گری در قالب شرعی و امثال آن  خطور می کند و بعضی از سوء استفاده‌هايي که کم و بيش در هر چیزی از جمله در این مسئله نیز وجود دارد ، موجب تشویش و نگرانی بیشتر افکار عمومي، می گردد. و تبلیغات منفی دوستان نادان و دشمنان آگاه نیز این تصوّر را در اذهان عمومی تقویت می کند که مقصود از صیغه، همان همبستري چند دقيقه‌اي يا يکي دو ساعته و در هر ساعت در دامن این و آن پریدن و فقط ارضاي شهوت جنسی است  و هیچ چیزی دیگری در آن وجود ندارد!!

براي درک بهتر و برداشت تصور دقیقتر، کارهایی بیشتری لازم است که باید در وقت مناسب تر صورت بگیرد و در این فرصت کوتاه تنها به بررسی چند نکته پرداخته و توضیحات بیشتر را به وقت دیگر موکول می نمایم هر چند همین نکات کوتاه نیز مباحث را بیش از حد به درازا کشانده است و امیدوارم که دوستان با صبر و حوصله و در یک فضای آرام به مطالعه بپردازند :

اولاً ازدواج موقت ازجمله اختلافاتی است که بین شیعه و سنّی وجود دارد و در این جا نمی خواهم این بحث اختلافی را دامن بزنم ولی دانستن تاریخچه اجمالی آن را برای دوستان عزیز ضروری می دانم .

 شیعیان مشروعيت ازدواج موقت را به اتفاق آراء قبول دارند اما عالمان اهل سنت، تشريع چنين حکمي را در زمان رسول خدا (ص) مي‌پذيرند، ولي ادعا دارند که اين حکم مقطعي بوده و بعداً نسخ شده است ، عالمان شيعه گزارش نسخ این حکم را معتبر ندانسته و طبق روايات معتبره از ائمه اهل‌بيت (ع) و اسناد تاریخی آن را حکم هميشگي می دانند.

تاریخچه ازدواج موقت در میان اهل سنت:

 اسناد و مدارک تاریخی و روایی به خوبی مشروعیت ازدواج موقت  را در زمان رسول خدا (ص) نشان می دهند در بسیاری از منابع مطرح شده است که  اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله معتقد بوده اند که : آيه ی « فما استمتعتم به منهن فآتوهن اجورهن فریضه»  (نساء /24) درباره ازدواج موقت نازل گرديده ، و رسول خدا صلى الله عليه و آله به انجام آن در بعضی از سفرها دستور فرموده و صحابه با مهريه ی تعيين شده از آرد و خرما يا جامه و لباس و... با زنان ازدواج موقت می کرده اند، و اين حكم در زمان ابوبكر و نيمى از خلافت عمر همچنان جريان داشته ، تا آنكه عمر به خاطر اقدام شخصی به نام عمرو بن حريث که همسرش از او حامله شده ولی او شاهدی بر این ازدواج نداشته است ، و یا به دلیلی که بعداً ذکر خواهد شد ، آن را ممنوع اعلام كرده است و در این زمینه خود جناب عمر نیز تصریح کرده است که :

 ای مردم ! سه چیز در زمان رسول خدا معمول بود که من از آنها نهی می کنم و هرکس را که مرتکب آنها گردد مورد عقاب و کیفر قرار می دهم . آن سه چیز عبارت است از متعه ی زنان ، متعه حج، و حیّ علی خیرالعمل .

 پس از آن، ازدواج موقت در جامعه اسلامى ممنوع و حرام اعلام شده است، و خليفه دوم نيز، تا پايان دوران خود بر آن اصرار  ورزيده و نصيحت و خير خواهى ناصحان نیز در وى اثر نبخشيده است .

درپاسخ نصیحت عمران بن سواده که  گفت : مردم مى گويند: تو ازدواج موقت را حرام كرده اى ، در حالى كه آن اجازه و رخصتى خدائى بود: با مهريه مناسبى متعه مى كرديم و پس از سه روز جدا مى شديم .

عمر گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را در زمان ضرورت حلال فرمود. پس از آن ، مردم در رفاه شدند و اكنون كسى از مسلمانان را نمى شناسم كه به آن عمل كرده يا به سوى آن باز گردد. الان نيز هر كه خواهد با مهريه مناسب ازدواج كند و پس از سه روز با طلاق جدا شود. پس ‍ كار درستى كرده ام ...

این استدلال و توجیه خلیفه دوم را بعداً مفصل بررسی خواهیم کرد .

آنچه در این جا مورد توجه است سیر تاریخی این مسئله در میان اهل سنت است که پس از این نهی خلیفه دوم اين سياست تا شش سال اول دوران خلافت عثمان نیز ادامه يافت ،بعد از آن ، نسل تازه اى پديد آمد كه از اسلام چيزى نمى دانست جز آنچه سياست خلافت اجازه نشر و بيان آن را مى داد.

در نيمه دوم خلافت عثمان نيروهاى حاكمه خلافت منشعب شده و رو در روى هم قرار گرفتند و درگيرى بین آنها باعث آزادی نسبی و باز شدن ميدان عمل براى مسلمانان گردید و بخشى از احاديث ممنوعه منتشر شد و نسل جديد مسلمانان چيزهائى از جمله حلّیت ازدواج موقت را از بزرگان شان شنیدند كه قبلاً شنیده نمى توانستند ، ا از جمله وقتی معاويه بن ابى سفيان به این کار اقدام می کند کار او باعث زمزمه ها و بگو مگوهایی بین اصحاب شده و بعضی از آنها صحت آن را در زمان رسول خدا(ص) تصریح و تأیید می کنند و بعد از آن سخن گفتن از حليت ازدواج موقت و فتواى به آن ، آغاز می شود . و برخی از بزرگان خود اهل سنت نقل کرده اند که  امام على - عليه السلام - فرموده: اگر عمر ازدواج موقت را ممنوع نكرده بود، هيچ كس زنا نمى كرد مگر شقى و بدبخت .

از ابن عباس نیز نقل شده است که گفت : ازدواج موقت هديه اى الهى بود كه خداوند بر بندگانش بخشود (و عمر آن را ممنوع كرد) و اگر عمر از آن نهى نكرده بود، هيچ كس جز شقى نگون بخت زنا نمى كرد و پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله جماعتى از پيشينيان صحابه (رض) بر حليت آن باقى ماندند كه اسامی شان در تاریخ ثبت شده اند .

 

ازدواج موقت از نظر فقه شیعه

 از نظر فقه شیعه مشروعیت ازدواج موقت مثل زمان رسول خدا(ص) به حال خود باقی مانده  و کیفیت آن نیز چنین است كه : زن ، شخصاً يا به وسيله وكيل خويش ، خود را براى مدتى معلوم با مهريه تعيين شده به ازدواج مردى در آورد كه مانع شرعى ازدواج با او نداشته باشد - مانع شرعى مانند: خويشاوندى نسبى يا سببى يا شيرى يا عده يا شوهر داشتن - و هنگامى كه مدت معلوم پايان پذيرد، يا شوهر، مابقى مدت را به زن ببخشد، از مرد جدا مى شود، و اگر دخول و زناشوئى انجام گرفته باشد، زن بايد به مقدار دوبار قاعدگى (= عادت ماهانه ) عده نگه دارد، و اگر از كسانى است كه عادت ماهانه و قاعدگى ندارد، و به سن يائسگى نرسيده ، بايد چهل و پنج روز پس از ازدواج قبلی صبر كند، اما اگر دخول انجام نگرفته باشد ، مانند زن مطلّقه پيش از دخول ، لازم نيست عده نگه دارد.فرزند ازدواج موقت،در همه احكام شرعى ، حكم فرزند ازدواج دائم را دارد.

 

شرایط ازدواج موقت

 بین ازدواج موقت با ازدواج دایم تفاوت ها و اشتراکاتی وجود دارد که دانستن آنها به درک بهتر این مسئله و رفع بسیاری ازشبهات و اعتراضات و تصورات ناصواب کمک می کند :

 1- ازدواج موقت، مانند ازدواج دائم نياز به خواندن عقد و الفاظ مخصوصه دارد و با صرف رضايت قلبى زن و مرد درست نمى‏شود.

2- فرق عمده  ازدواج موقت با دائم، اين است كه در عقد موقت بايد مدّت ازدواج در عقد ذكر شود كه آيا مثلاً يك ساعت است يا ده سال در حالیکه در ازدواج دایم اگر مدت ذکر نشود به معنای دایم بودن آن است و در عقد مشکلی به وجود نمی آورد.

3- در ازدواج موقت نیز مهریه وجود داشته و مقدار آن نیز بايد در ضمن عقد مشخص شود و هنگام خواندن عقد ذكر گردد و اگر معین و ذکر نشود عقد باطل است، در حالیکه در ازدواج دایم بامشخص نشدن مهریه عقد باطل نبوده و مهر به مهرالمثل تبدیل می شود .

4- اگر دختر باکره ای  بخواهد صيغه شود، بايد با اجازه پدر يا جدّ پدرى او باشد كما اين كه در ازدواج دائم نيز به فتوای اکثر فقهاء همین طور است.

5- در عقد ازدواج موقت بعد از تمام شدن مدت، زن بايد از مرد جدا شود و مثل ازدواج دایم عدّه نگه دارد، مگر اين كه عقد دوباره تجديد شود. و اگر قبل از تمام شدن مدت، مرد بقيه آن را ببخشد، ازدواج موقت تمام مى‏شود و زن با جدا شدن از مرد باید عده نگه دارد .  اما ازدواج دایم فقط با طلاق يا فسخ، عقد منفسخ مى‏شود.

عدّه، مدت زماني است كه در آن ، زن نمي‌تواند با مرد ديگري ازدواج كند ، این مدّت ، در عقد موقّت ديدن دوبار عادت ماهيانه زنان و در عقد دائم از زمان طلاق، ديدن سه بار عادت ماهيانه است. عدّه وفات شوهر در ازدواج دایم و موقت ، چهارماه و ده روز است. اگر مردي زني را كه در عدّه ديگري بوده و عدّه اش تمام نشده باشد براي خود عقد كند آن زن بر او حرام مي‌شود.  

6ـ فرزندى که از طریق ازدواج موقت به وجود می آید، مثل فرزند ازدواج دایم متعلق به شوهر است .

7 – اگر زن حامله شود باید تا تولد نوزاد صبر نموده و از ازدواج با شخص دیگر،  خود داری ورزد.

8- اگر كسي زني را به عقد خود درآورد، اگر چه نزديكي نكرده باشد مادر آن زن به آن مرد محرم مي‌شود و اگر نزديكي كرده باشد، اگر آن زن از مرد ديگري دختر داشته باشد دختر آن زن نيز به آن مرد محرم مي‌شود و مرد هرگز نمي‌تواند با آن دختر ازدواج كند.

9- همان طور که خواستگارى كردن زوجـه دائم بـر ديـگـران حـرام اسـت ، خواستگارى زوجه موقت نيز بر ديگران حرام است ، هـمـان طـورى كـه زنا با زوجه ی دائم غير، موجب حرمت ابدى مى شود، زنا با زوجه ی موقت غیر ، نـيـز مـوجب حرمت ابدى مى شود.

10 – همان طور که در ازدواج دائم جـمـع مـيان دو خواهر جايز نيست ، در ازدواج موقت نيز روا نيست.

11- اصولاً راهکار ازدواج موقت ناظر به کساني است که هيچ راه مشروع و منطقی ديگر براي  رفع نياز‌هاي طبيعي و جنسي خود پيدا نکنند. در غیر این صورت حتي برخي از بزرگان شيعه مثل مرحوم کليني رسماً به عدم جواز ازدواج موقت براي کساني که دسترسي به همسر دائمي خود دارند، قائل بوده‌اند. در اين خصوص، چند روايت معتبر نيز موجود است که مي‌توان بر اساس آن فتوا داد و به بعضی از آنهابعداً اشاره خواهد شد.

این ویژگی ها عمده ترین احکام و شرایط ازدواج موقت است و بـديـهـى اسـت كه وقتی از ازدواج موقّت دفاع و طرفداری می کنیم ،طرفدار اين قانون با اين خصوصيات هستيم ، و اما اينكه مردم ما به نـام ايـن قـانـون چه تصوراتی در ذهن دارند و از آن چه سـوء اسـتـفـاده هـايـى شده و مى شود، هیچ کدام ربطى به اصل قانون ندارد. و مخالفت با این قانون و حتی توفیق لغو یافتن اين قـانـون ، جـلوى آن سـوء اسـتـفـاده هـا را نـمـى گـيـرد بـلكـه شكل آنها را عوض مى كند و موجب صدها مفاسدى دیگری می شود كه از خود لغو این قانون برمى خيزد.

متاسفانه رویه معمول در بین مردم این است که به جای دانستن اصل و حقیقت قضیه و اصلاح انـسـانـهـای سوء استفاده چی ، از قضیه توجیه و برداشت غلط ارائه نموده و بـه دليل عدم عُرضه و لياقت در اصلاح انسانها مرتباً به جان مواد قانونى می افتند ، خود را تبرئه می كنند و قوانين را مسئول می دانند . در بحث ازدواج موقت نیز این قضیه به خوبی صادق است که در ادامه بیشتر روشن خواهد شد.

 

تفاوت های ازدواج موقت و دایم

تا کنون با تاریخچه و بعضی ازاحکام و شرایط ازدواج موقت آشنا شدیم در این بخش به تفاوت هایی مهم بین ازدواج دایم  و ازدواج موقت آشنا می شویم که  عبارتند از :

1-  در ازدواج موقت زن و مرد تصميم مى گيرند بـه طـور مـوقـت نه دایم بـا هـم ازدواج كـنـنـد و پـس از پـايـان مـدت ، اگـر مـايـل بـودنـد تـمـديـد كـنـنـد تـمـديـد مـى كـنـنـد و اگـر مايل نبودند ، خود به خود و بدون جاری کردن صیغه طلاق از هم جدا مى شوند و احکام بعدی مثل نگه داشتن عده هم چنان سر جای خود است .

2 -  از لحاظ شرايط، آزادى بيشترى در این ازدواج برای زن و شوهر وجود دارد كه آنها به طور دلخواه به هر نحو كه بخواهند می توانند پيمان ببندند؛ مثلاً در ازدواج دائم مرد بايد حتماً عهده دار مخارج روزانه مثل لبـاس ، مـسـكـن ، احـتـيـاجـات ديـگـر زن از قـبـيل دارو و طبيب بشود، ولى در ازدواج موقّت بـسـتـگـى دارد بـه قـرارداد كـه ميان طرفين منعقد مى گردد. ممكن است مرد نخواهد يا نـتـوانـد مـتـحـمّـل ايـن مـخـارج بـشـود، يـا زن نـخـواهـد از پول مرد استفاده كند.

در ازدواج دائم ، زن خواه ناخواه بايد مرد را به عنوان رئيس خانواده بپذيرد و امر او را در حـدود مـصـالح خـانـواده اطاعت كند. اما در ازدواج موقت بسته به قراردادى است كه ميان آنها منعقد مى گردد.

در ازدواج دایم حقوقی معیّنی در امر هم خوابگی و امثال آن برای  زن و شوهر وجود دارد که در ازدواج موقت وجود ندارد.

در ازدواج دائم ، زن و شوهر خواه ناخواه از يكديگر ارث مى برند. اما در ازدواج موقت چنين نيست .

به طور خلاصه تفاوت اصلى این دو ازدواج در اين است كه در ازدواج موقت از لحـاظ حـدود و قـيود آزادی بیشتری وجود دارد، بسیاری از چیزها وابسته به اراده و قرارداد طرفين است. حتى موقت بودن آن نيز در حقيقت نوعى آزادى دادن به طرفين است که  زمان آن نیز در اختيار خود شان باشد .

در ازدواج دائم ، هيچ كدام از زوجين بدون جلب رضايت ديگرى حق ندارند از بچه دار شدن و تـوليـد نـسـل جـلوگـيرى كنند، ولى در ازدواج موقت جلب رضايت طرف ديگر ضرورت ندارد. در حقيقت اين نيز نوعى آزادى ديگر است كه به زوجين داده شده است.  

ضرورت ازدواج موقت برای بعضی از جوانان

از آنجائیکه بر علیه این حکم اسلامی تبلیغات زیادی صورت گرفته است و بعضی از روی احساس و عاطفه و بعضی با برخوردهای سطحی و یا برداشت های غلط با آن برخورد کرده و می کنند ناگزیر کارکرد یا علت تشریع این حکم اسلامی در موارد گوناگون باید مفصل تر توضیح دهیم تا به خوبی حقیقت مسئله تبیین گردد . برای این مسئله با توجه به واقعیت های موجود در زندگی چند مورد را می توان در نظر گرفت :

1 – ازدواج موقت برای جوانان قبل از ازدواج دایم

2 – ازدواج موقت  برای مردانی که ازدواج کرده اند اما به دلایلی به همسران شان دسترسی ندارند یا زنانی که همسران شان را از دست داده اند.

در ابتدا ضرورت ازدواج موقت را برای جوانان قبل از ادواج دایم بررسی می کنیم و خواهشمندم که تا آخر بحث را به دقت توجه نموده و با خواندن عنوان مطلب فوراً حکم تکفیر بنده یا خیال پردازی و امثال آن را صادر نکنید.

درست است که ذهنیت ما از ازدواج موقت یا صیغه همان ارضاء نقطه ی  اوج غلیان غریزه جنسی یا به تعبیر دوست ما عیاشی یک لحظه ای یا چند ساعته است و دیگر هیچ کارکردی برای آن قایل نیستیم ولی اگر دقت به خرج بدهیم به خوبی متوجه می شویم که نه ازدواج موقّت تنها برای ارضاء اوج غریزه جنسی تشریع شده است و نه تمام کارکرد آن به همان چیز محدود می شود.

 مخصوصاً اگر کسی نگاه جامع و دقیق به احکام اسلامی داشته باشد به خوبی متوجه می شود که سخت گیری که اسلام در امر معاشرت زن و مرد نامحرم انجام داده است، شاید هیچ دینی دیگر انجام نداده باشد، که در بخش قبلی نیز اشاره های در این زمینه شده بود و ازجمله در متون دینی تصریح شده است که اگر زن و مرد نامحرمی در محل خلوتی باهم خلوت کنند نفر سوم در بین شان شیطان خواهد بود و بدیهی است که نهایت سعی خود را برای به گناه انداختن شان انجام خواهد داد و اسلام برای اجتناب از پدید آمدن چنین صحنه هایی حتی نماز خواندن یکی از زن و مرد نامحرم  را در مکانی که کسی دیگر امکان رفت و آمد ندارد ، باطل می داند.

 اکنون با توجه به سختگیری اسلام از سویی و سخت بودن یافتن راه مشروع دیگر مثل ازدواج دایم از سوی دیگر، اگر راهکار متوسط دیگری در این میان وجود نداشته باشد، در عمل راه بسیاری از گناهان ناشی از واقعیت های اجتماعی نظیر معاشرت ها، نشست و برخاست ها، هم‌سخني ها ، همنشيني و گفت‌و‌گو‌هاي صميمانه و محبت‌هاي کوتاه و بلند چند روزه تا چند ساله ی جوانان ، را باز گذاشته است و  در این صورت همه یا اکثر جوانان آلوده به گناه و معصیت خواهند شد .

توضیح بیشتر اینکه همه می دانیم که  ازدواج دائم ،  مسؤ وليت و تكليف بيشترى براى زن و شوهر پدید می آورد به اندازه ای که هر کدام همان یک بار شان را نیز به سختی و پس از سالها مقدمه چینی انجام می دهد و بـه هـمـيـن دليـل مخصوصاً در زمان ما پـسـر يـا دخـتـرى را نمی توان یافت  كـه از اول بـلوغ طـبـيـعـى كـه تـحت فشار غريزه جنسی قرار مى گيرد، آماده ازدواج دائم باشد.

خاصيت عـصـر جـديـد ايـن اسـت كـه فـاصـله بـلوغ طـبـيـعـى را بـا بـلوغ اجـتـمـاعـى و قـدرت تـشـكـيـل خانواده روز به روز زيـادتـر و زیاد تر كـرده می رود .

 در دوران قـديـم يـك پـسربچه در سنين اوايل بلوغ طبيعى اندک سواد الفبا را یاد گرفته  ویاد نگرفته از عهده شغل ساده ای با شاگردی زیر دست پدر و استادی دیگر برمى آمد و با در آمد آن  یا با زندگی جمعی در کنار پدر و برادران و...تا آخر عمر زندگی خود را سپری می کرد، اما در دوران ما که تحصیل تا دیپلم تقریباً برای هر نفر ضروری و قطعی محسوب می شود و اگر يـك نفر مـوفـق بخواهد  دوران تـحـصـيـل ابتدایی و متوسطه و لیسه ی خود را بدون تأخير و ناکام ماندن در امتحان آخر سـال پشت سر بگذارد، حداقل 20 سال از عمرش را پشت سر گذاشته است واگر بخواهد مقاطع بالاتر را نیز تحصیل نماید ممکن است حداقل تا دوره فوق لیسانس و ماستری 27 سال از عمرش را در بر بگیرد و بعد از فـارغ التـحـصـيـلی و پیدا کردن درآمد و شغل   قطعاً سه چهار سـال دیگر هم طول مى كشد تا بتواند سر و سامان مختصرى پیدا کند و آماده ازدواج دائم گـردد؛ در این جهت  بین دخـتـر و پسر تفاوتی چندانی وجود ندارد به تناسب افزایش سن ازدواج پسران سن ازدواج دختران نیز افزایش می یابد.

پس، به خاطر بسپاریم که از یک طرف آمادگی برای ازدواج دایم وقت و امکانات زیاد لازم دارد.

از طرف دیگر در زمان گذشته بسیاری از اسباب و وسایل تهییج کننده ی غرایز شهوانی وجود نداشت و بسیاری از جوانان از بسیاری از کارها از جمله حتی علایم بلوغ و جوانی خود اصلاً اطلاع نداشت و با مشاهده ی آن با تعجب و شگفتی عجیبی مواجه می شدند که این دیگر سَه بلا یه  که رخ داده است!!

و از سوی دیگر حُجب و حیای مردم وجوانان  به قدری بود که وقتی صحبت عروسی و ازدواج و امثال آنها به میان می آمد خیلی از جوانان غرق عرق شده و از شنیدن صحبت پیرامون این گونه مسایل  ولو در ته ی دل خوشحال می شدند ولی در ظاهر از آن فرار می کردند ، اما امروز همه می دانیم که یک بچه شش هفت ساله با دیدن فیلم ها و سریال ها و ... از ریزترین مسایل جنسی و شهوانی اطلاع یافته و بسیاری از فیلم ها و سریال ها را از قبل پیش بینی می کنند که در نهایت به کجا ختم خواهد شد و در آینده چه کسی با چه کسی ازدواج خواهد کرد و از همه مهمتر چیزهایی که در گذشته شنیدنش عرق شرم را بر جبین انسان جاری می کرد امروز شبکه های ماهواره ای و سایت ها و شبکه های تلویزیونی با فجیع ترین صورتش عریان و با تمام جزئیاتش به صورت زنده ( Live) ومرده!!  بدون کمترین هزینه برای جوانان و نوجوانان و خانه و خانواده ها به نمایش می گذارد که این کارها نه تنها غریزه های شهوانی جوانان بلکه پیران و کودکان و مردگان !! را نیز به هیجان می آورد!! در گذشته ممکن است زمان بلوغ جنسی همان سن 15سالگی بوده باشد اما امروز چه ؟! حالا بر فرض که زمان بلوغ همان سن 15 سالگی باشد و یک نوجوان در این سن و سال شور جنسیش به اوج خود برسد ، اسلام برای ارضای آن تا زمان رسیدنش به سن ازدواج دایمی چه اندیشیده است ؟!

بنابراین موضوع و موضح بحث را توجه داشته باشیم که فعلاً شرایطی را بررسی می کنیم که جوانان مومن و متدین در عین حال که به دلایل مختلف به بلوغ جنسی رسیده اند و عوامل مختلف براین آتش زیر اندک خاکستر می وزد و آن را شعله ور می سازد و هر لحظه احتمال دارد وی را به گناه و معصیت بکشاند ، ولی به بلوغ اجتماعی و شرایط تشکیل خانواده به صورت دایم نرسیده است در چنین شرایطی این جوان چه کار باید بکند تا دین ، ایمان ، عفت و پاکدامنیش سالم بماند و در عین حال بتواند به تحصیل و کارهای دیگر خود نیز بپردازد ؟!

یک)  یک راه حل  راه  ازدواج دایم است که اگر در این سن و سال جوانان و نوجوانان را تـكـليـف بـه ازدواج دایم بـكـنـيـم ، حتماً  بـه مـا مـى خـنـدند و به هیچ وجه  در اين سن زير بار ازدواج دائم نمی روند و مـسـؤ وليـت يـك ازدواج دایم و زنـدگـى پر از مسئولیت را نمی پذیرند عملاً این راه ولو راه درست و قانونی است ولی جواب نمی دهد.

دو )  تعطیل کردن غریزه جنسی ؛ باید پیش غریزه جنسی زاری و التماس کنیم که  بـه خـاطر اينكه وضع زندگى جوانان و مردم ما در شرایط امروز اجازه نمى دهد كه در سنين پـانـزده سالگى و شانزده سالگى ازدواج كنيم ، دوران بلوغ را به تأ خير انداخته لااقل 10 تا 15 سال بعد از فارغ التحصیلی و گرفتن آمادگی لازم برای ازدواج دایم  تشریف بیاورد !! به امید این دوغ هم فکر نکنم اوگره بتوانیم.
سه ) عمل به توصیه ها و دستورات دینی ؛ مگر دین نگفته که جوان و پیر باید به نامحرم نگاه نکنند، به جاهایی که تهییج شهوت صورت می گیرد نزدیک نشوند ، تقوا و خداترسی داشته باشند ، کارهایی که موجب تحریک غرایز می شود از عطر زدن گرفته تا باناز وکرشمه حرف زدن ، خلوت کردن، هم کلاس وهم کار شدن،  مطالعه کتب و مجلات عشقی  ، دیدن صحنه ها و فیلم های عشقی و... اجتناب کنند ، به مناظر شهوانی مثل تلویزیون ، فیلم ، عکس ، سایت و...  نگاه نکنند و... مگر دین در این زمینه کم گذاشته است ؟ مگر جـوانـان ما مسلمان نیستند ؟ باید به خاطر رعایت دستورات دینی، خود را  سخت تحت فشار و ريـاضـت قـرار دهـنـد تـا زمانى كه امكانات ازدواج دائم برای شان پيدا شود تا آن زمان دندان روی جگر بگذارند .

حقیقتش اگر تنها جوان مسلمان می بود و این دستورات دینی و دیگر عوامل تهییج کننده وجود نمی داشت شاید بتوان تصوّر کرد که  جوانى حاضر گـردد ، این رهـبـانـيـت و ریاضت مـوقت را بپذيرد، چون شهوت جنسی مثل مار خفته ای است که تا عوامل تحریک کننده و بیدار کننده نباشد، خیلی انسان را تحت فشار قرار نمی دهد . اما با این عوامل تحریک کننده ای که امروز وجود دارد اگر کسی بتواند خود را در ظاهر حفظ کند مسلّماً از ايجاد عوارض روانى سهمگين و خطرناك آن خود را حفظ نمی تواند عوارضی كه در اثر ممانعت از اعمال غريزه جنسى پيدا مى شود و روانكاوى امروز از روى آنها پرده برداشته است . پس این راه نیز اگر برای همگان عملی باشد خیلی خوب و مفید است ولی در عمل برای همگان خالی از مشکلات نیست.

چهار ) راه حلی دیگر این است که اگر حالا کاری نمی توان انجام داد ، باید جـوانـان را بـه حال خود رها كرد  اگر دیمی نشد لَلمی!! اگر کاری نتوان برای آنها انجام داد ، راه شان را که باز می توان گذاشت، چشم ها را بر واقعیت ها بسته و می توان هرگز به روى خود نياورد. چون چاره نیست چه اشکال دارد که يك پسر از ده ها دختر كام بـرگـيـرد، یا يك دختر با دهها پسر رابطه نامشروع برقرار کند و چندين بـار هم اگر سـقـط جـنـيـن كـنـد مهم نیست !! تازه تجربه ی بیشتر پیدا کرده و درازدواج دائم آینده ی شان بهتر می توانند زن و مرد زندگى خود را راضی سازند!! این هم یک راه حل برای مشکلات جوانان است که ممکن است برای عده ای متمدنانه و مُد روزهم  باشد ولی از آنجائیکه فرض بحث ما در مورد جوانان مسلمان و متدین است طبعاً این راه حل نیز قطعاً درست نیست.

پنج)  اصلاح  تصوّرات و برداشت های نادرست از حکم اسلامی ازدواج موقت و اجازه ی آن با همان شرایط و احکام خودش . ما وقتی این عقد را مشروع و دارای شرایط مورد توافق طرفین می دانیم ؛ یکی از آن توافقات مي‌تواند مبتني بر مقدار بهره‌مندي مطلق يا محدود جنسي يا حتی عدم بهره‌مندي جنسي شهواني  با اجازه ولی دختر باشد كه در صورت شرط  دوم یعنی قرار داد کردن در عقد که ارتباط شان در حد رفاقت و معاشرت بدون رابطه جنسی باشد، کارکرد این ازدواج صرفاً محرميت در تماس‌هاي جسمي عادي و حلیّت صميميت بيشتر در نشست‌ها و گفت‌وگو‌ها و رفت‌وآمدها خواهد بود که در اثر این محرمیت شرعی  می توانند به بسیاری از اهداف شان بدون مواجهه با عوارض روحی و جسمانی آن دست یابند و شرط بودن اجازه ولی این رابطه كنترل شده را  تحت نظارت خانواده‌ها نیز قرار می دهد تا توافق اوليه آنها مبنی بر بهره‌مندي‌هاي حداقلي و رعايت حيثيت خانوادگي دو طرف، بیشتر مورد دقت و عنایت دو طرف قرار بگیرد و لذّت روابط جنسي، آنان را به بهره‌گيري‌هاي بيش از حد عقد و قرار داد شان نکشاند.

آیا چنین چیزی عملی است ؟

از آنجائیکه امکان هر چیزی را تا انسان با چشم خود نبیند باور کردنش هم مقداری سخت است، عملی شدن این کار نیز با مشکلات زیادی مواجه است که ممکن است در ذهن عده ای زیادی از ما غیر ممکن یا دارای مفاسدی بیش از مصالح جلوه کند چنانچه وقتی سخن از اصل ازدواج موقت به میان می آید تمام ذهن ها سراغ سوء استفاده هایی از آن می رود و طبیعتاً وقتی این راهکار برای حل مشکل جوانان مطرح می شود نیز همین کار صورت گرفته و ذهن همه سراغ سوء استفاده از این عقد و قرار داد رفته و مفاسد آن را بیش از مصالح آن قلمداد می کنند!!

 ولی مقدمتا باید بدانیم که فرض بحث ما در جایی است که جوانان مومن و متعهّد از این عقد ازدواج موقت به عنوان حل مشکل شرعی شان استفاده نموده و همانطور که اصل محرمیت شان را بدون این ازدواج حرام دانسته و به آن نزدیک نمی شوند فراتر از محدوده ی عقد و قرار داد شان را نیز حرام دانسته و به آن نزدیک نمی شوند و گرنه برای کسانی که به این پیمان شان عمل نکنند آنها به اصل عقد ازدواج موقت شان نیز نیاز نداشته و کار خود را از هر طریق دیگر انجام می دهند .

انسان هایی که پابند مسایل شرعی و دینی از جمله تعهدات و قراردادهای خود باشند اگر خود شان بخواهند چنین توانایی کنترل روابط جنسی درآنها وجود دارد زیرا در امر ازدواج دایم چنین توانایی در دوران نامزدی یعنی دوران زمان‌ اجرای عقد شرعي تا مراسم رسمی عروسي که ممکن است سال ها به طول بیانجامد به اثبات رسیده است .

اجازه این ازدواج موقت چه دردی را از جوانان دوا می کند ؟

وقتی این عقد و قرار داد در بین جوانان به صورت قانونی مطرح شود و احکام آن به دقت مورد اجرا قرار گیرد در درجـه اول هر زن و دختری را محدود مى كند كه در آنِ واحد  همسر دو نفر نباشد و فقط با یک نفر ارتباط و مراوده داشته باشد، بديهى است كه محدود شدن زن مستلزم محدود شدن مرد نيز خواهد بود، زیرا  وقتى كه هر زنى به مرد معينى اختصاص پيدا نموده و هر دو زن و شوهر همدیگر باشند قـهـراً هـر مـردى هـم بـه زن مـعـيـنى اختصاص پيدا خواهد کرد، مگر آنكه از يك طرف عدد بيشترى در میان  باشند که راه حل آن در بخش قبلی مطرح شده است.

بدين ترتيب پسر و دختر تحصيل خود را با آرامش خاطر و بدون دغدغه و اضطراب روحی مى گذرانند بدون آنكه رهبانيت و ریاضت مـوقـت و عـوارض آن را تـحـمـل كـرده بـاشـند و بدون آنكه در ورطه كمونيسم جنسى  یا گناهانی نظیر چشم چرانی و... افتاده باشند، زیرا خود ازدواج موقت مانند ازدواج دایم یک نوع غیرت و تعصّب ناموسی را بین زن وشوهر به وجود می آورد که هر گونه نگاه ، رفتار و ارتباط خاینانه ی کسانی دیگر نسبت به هر یک از همسران شان را مسدود می سازد و بدین ترتیب جلوی بسیاری از فساد اخلاقی و ارتباطات نامشروع گرفته می شود.

آیا هیچ پدر یا ولی دختر حاضر می شود که به عقد ازدواج دخترش رضایت دهد ؟

در پاسخ با توجه به فرض بحث عرض می کنم که فرض ازدواج موقت در جایی است که یک جوان چه پسر وچه دختر بین انتخاب یکی از راه هایی پنچگانه قبلی مجبور باشد و پدر و مادر پسر و دختر به خوبی درک کنند که اگر فکری به حال فرزندان شان نکنند حتماً به گناهی مبتلا می شوند در این صورت با این احساس خطر همانطور که هر پدر دختری وقتی دخترش را به سفر می فرستد مخصوصاً اگر در آن سفر احتمال خطر و رهزن و دزد و ... نیز زیاد باشد ، آن را تحویل یک نفر مورد اعتماد نموده و با التماس و زاری از او می خواهد که در این سفر مواظب دخترش باشد و مشکلاتش را حل نماید و از گزند آسیب بدخواهان حفظ کند، در این شرایط بحرانی و خطرناک دوران بلوغ دخترش نیز باید این احساس خطر را به مراتب بیشتر داشته باشد، زیرا خطر رهزنان یک مسیر با اندک مراقبت کوتاه و سپری کردن مواضع خطرناک منتفی می شود ولی خطر انحراف جنسی وافتادن در دام گناه در طی چندین سال بلوغ جنسی تا ازدواج دایم هر لحظه شب و روز انسان را تهدید می کند و لذا هر پدر دلسوز قبل از هر کسی دیگر ،خودش یک جوان مومن و متدین را به عنوان امین دخترش در نظر گرفته و با انعقاد عقد محرمیت و ازدواج موقت باشرایط محدود و ارتباط کنترل شده ، دخترش را تحویل او بدهد تا هردو در ضمن محرم بودن در پناه همدیگر خود را از این شرایط بحرانی به سلامتی نجات داده و از آن عبور کنند.

همه می دانیم که جاده ازدواج ، جاده دو طرفه است ، همانطور که پدر پسر مواظب ایمان و سلامتی پسرش است پدر دختر نیز باید بیشتر مواظبت از دخترش را برعهده  داشته باشد و نه تنها چنین اجازه عقد موقت را ندهد بلکه خود پیش قدم شده برای حفظ دخترش که مثل شی نفیس و گران قیمت و شکننده در معرض صد ها کمین گر خطرناک قرار دارد ، باید انسان از هر جهت امین را پیدا کرده و با تحویل دخترش به آن فکر خود و دخترش را راحت کند!!

به عبارت دیگر در جایی که هیچگونه خطری متوجه جوانان اعم از پسر و دختر نباشد در این صورت هیچ ضرورتی برای ازدواج موقت نبوده و این گونه موارد از فرض بحث خارج است و این بحث شامل این گونه موارد اصلاًنمی شود تا کسی موارد نقض مطرح کند که بنا براین  از فردا باید بین دختران مکتب قریه با پسران آن مکتب نیز این عقد موقت خوانده شود یا بین دختران و پسران یک قریه نیز همین کار صورت گیرد. در هر بحثی باید مورد اصلی بزنگاه را فراموش نکنیم .

 ممکن است در این زمینه سوالاتی دیگری نیز  وجود داشته باشد که در بخش پاسخ به سوالات مطرح خواهد شد.

با راهکار یاد شده ، به نظر می رسد مشکل دوران تحصیل جوانان مومن و متدیّن مخصوصاً در شهر ها  و دانشگاه های دور از محل زندگی شان حل شود ؛ بدیهی است که اين ضرورت، اختصاص به ايام تحصيل جوانان ندارد، در شرايط ديگر نيز نظیراین شرایط قابل پيش بینی است . از جمله در شرایطی که دختر و پسری بخواهند ، با هم به طور دائم ازدواج كنند در این صورت  گرچند اسلام به طور محدود اجازه ی ملاقات ، گفتگو و نگاه محدود به همدیگر را داده است اما انسان موجودی نیست که بتوان آن را با یک نگاه یا یک جلسه صحبت کردن، شناخت. آگاهی از روحیات و اخلاق و سلایق همدیگر نیاز به معاشرت و رفت و آمد ها و گفتگوهای بیشتری دارد که ضرورت آن را نمی توان انکار کرد.

 مهم ارائه راهکار منطقي و معقول براي مشروعیت دادن به این معاشرت ها و راه حل مناسب شرعی برای شناخت بهتر و کامل‌تر از يکديگر و زمينه‌ساز ازدواج دائم و پايدار است که با راه اندازی ازدواج موقت می توان به آن دست یافت.

در جوامع سنتی قدیمی  اگر ازدواج دائم در اولين ارتباط انساني و بدون هیچگونه شناخت و یا شناخت کافی صورت می گرفت ، براساس عرف و آداب مخصوص همان زمان، آن زندگی تا آخر پیش می رفت  و همه به خوبی می دانیم  که آن راهکار امروز عملی نیست، امروز باقطع نظر از ازدواج های فامیلی و محلّی به‌رغم دقت‌هاي زیادی که بستگان نزديک به عروس و داماد، انجام می دهند ، بازهم شناخت کافی را از همدیگر پیدا نتوانسته و بالاخره زندگي بسياري از خانواده‌ها در اثر اختلاف سلایق و سطح فکری و فرهنگی و... دچار اضمحلال و فروپاشی شده و آمار طلاق روز به روز افزایش می یابد و به همین ترتیب مشکلات بعد از فروپاشی خانواده ها نظیر افزایش بچه‌هاي طلاق و زنان مطلقه و... خود را نشان می دهد.

در برابر این مشکلات نیز یکی از راهکارها این است که چشم خود را به واقعیت ها بسته و با چشم بسته خود را به هر ورطه ای بیندازیم هر چه بادا باد .

اما راه حل دیگر این است که به جای پاک کردن صورت مساله و عیب و ایراد گرفتن بر ازدواج موقت و یک سره منفی ارزیابی کردن آن، راه حلّی برای  مشکلات و سوءاستفاده‌های آن پیدا نمائیم و با پيشگيري از ضرر و زيان‌هاي آن، به راهکار عملی برای اجرای بهتر و تدوین برنامه‌اي دقيق و حساب شده برای آن اقدام کنیم تا راه‌هاي استفاده منطقي از آن بدون مضرّات و مفاسد آن  به روي جوانان گشوده شود و در پرتو آن نسبت بـه يـكـديـگـر اطـمـينان و شناخت كامل پيدا كنند و به عنوان ازدواج آزمايشى براى مدت موقتى با هم ازدواج كـنـنـد. اگر اطمينان كامل به يكديگر پيدا كردند ادامه دهند و اگر نه از هم جدا شوند.

آنچه در بسياري از جوامع غيراسلامي در مورد «روابط قبل از ازدواج مرد و زن» رواج داشته و راجع به آن سفارش و تاکید نیز می گردد، یا ازدواج رفاقتی که بعضی از دلسوزان فرهنگ و اخلاق در غرب مطرح کرده اند ، آیا چیزی مشروع تر از ازدواج موقتی است که 1400 سال قبل، شريعت محمدي(ص) آن را تجويز کرده است؟!

ممکن است سوال شود که اگر دختری به عنوان ازدواج آزمایشی مدتی با کسی ازدواج کند و سپس هر دو به توافق نرسیده و از هم جدا شوند آیا کسی دیگر با این دختر ازدواج دایم خواهد کرد؟! ایا ضرر آبروریزی این کار بیش از ضرر نشناختن دقیق همدیگر نیست ؟!

در پاسخ عرض می شود که فرض براین است که این ازدواج با تصمیم جدّی برای شناخت همدیگر برای ازدواج دایم صورت می گیرد نه به خاطر هوسرانی و عشقبازی چند روزه . اگر با چنین تصمیم قطعی کسی به هیج وجه امکان ازدواج دایم را در بین شان مشاهده نکنند و یا آن را قابل دوام نیابند، مطمئنّاً در صورت که از ابتدا به ازدواج دایم رضایت داده باشند نیز این مشکل خود را نشان داده و بالاخره از همدیگر جدا خواهند شد در این صورت ضرر ریختن آبروی دختر را چه کسی جواب می دهد ؟!

تازه جدا شدن از ازدواج آزمایشی این مزیّت را دارد که این ازدواج به خاطر معاشرت و شناخت همدیگر صورت گرفته و طبعاً ارتباطات شان کنترل شده است، در این ازدواج ارتباط جنسی و مقاربت صورت نگرفته و حیثیت دختر هم چنان محفوظ می ماند و هیچ مشکلی را برای ازدواج دایم بعدی شان به وجود نمی آورد، به علاوه اینکه مضرات بعد از ازدواج دایم نظیر بچه های طلاق و غیره را نیز به دنبال ندارد. اما خطر جدایی با طلاق در ازدواج دایم خیلی بیش از این ها است.

ممکن است کسی که با اصل ازدواج موقت مشکل داشته باشد این راه حل را نیز به هیچ وجه درست و مناسب نداند، اما قطعاً همین کارکرد آشنایی با همدیگر را با رفاقت و ارتباط دوستانه و امثال آنها بدون این که پای شریعت در میان باشد ، برای ازدواج دایم ضروری می داند ولی همین که پای شریعت در میان بیاید و کسی بخواهد همین کار را به صورت شرعی انجام  دهد صدها مشکل و بهانه در آن پیدا می شود! که در این صورت باید به اصل واقعیت و ضرورت پرداخته شود و از دخالت حواشی پرهیز شود. 

 به علت طولانی شدن و عدم گنجایش ادامه این بحث در این قسمت بقیه  را در بخش بعدی مطالعه فرمائید.

مظفری

  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط مظفری  | 

به نام خداوندمهربان

تأملی بر نوشته های آقای نظری (قسمت سوم )

باسلام خدمت دوستان و برادران عزیزو بینندگان محترم وبلاگ آیینه !

در این بخش از تامل این مسئله را بررسی می کنیم که اگر اسلام مخالف عیاشی و بی بندوباری است آیا چند زنی که اسلام آن را به رسمیت شناخته است همان عیاشی و بی بندوباری نیست ؟

آیا اجازه تعدد زوجات مساوی با عیاشی است ؟

در این بخش آقای نظری چند مسئله را مطرح کرده است که بنده یک بخش آن یعنی ازدواج متعدد را پاسخ داده ام و بقیه مطالب ایشان را در بخش های بعدی توضیح خواهم داد در ابتدا ایشان با نقل قول من نوشته اند :

(نوشته اید که:«اما در مورد اینکه حجاب ، زنان را در چهاردیواری میخکوب کرده باشد و از معاشرت با مردان باز داشته باشد حرفی است که با هیچ مستند تاریخی و قرائن عقلی سازگاری ندارد».

آقای مظفری ممکن است از نظر شما کدام قرائن و مستند تاریخی وجود نداشته باشد اما ما حاکمیت اسلام را در سر زمین خود پیامبر که خود شان را وارث و خادم دین رسول الله میدانند، مورد بررسی قرار میدهیم. اول اینکه در اسلام ازدواج رسمی با چهار زن شرعاً مجاز است و برای صیغه و کنیز گیری هیچ محدودیتی وجود ندارد. یک مرد مسلمان اگر اقتصادش اجازه دهد میتواند تا هر چه دلش بخواهد زنان صیغه ای در اختیار داشته باشند و میتوانند هزاران کنیز را خدمت کار گرفته و حتی بدیگران هدیه کند. در عربستان، کویت، امارات متحده عربی، عمان و بحرین، شیخ های عربی کنیزانی که از باقی ممالک مسلمان خریداری کرده اند، به همدیگر شان سوغات میدهند. فکر نکنم که شما درین باب شک داشته باشید که این کشور ها زنان شان را در خانه های شان میخکوب نکرده اند.)

همانطور که ملاحظه نمودید در این بخش از نوشته آقای نظری  به چند نکته اشاره شده است یکی در مورد حجاب زنان است که آن را در یک فرصت دیگر بررسی می کنیم ، دیگری عملکرد  شیوخ و شاهان عرب در این زمینه است که در این مورد خدمت شان عرض می کنم که  من پاسخگوی کارهای مَلِک ها  و پادشاهان و سران عرب نیستم که آنها حتی در کنار خانه خدا و حرم پیغمبر خدا چه کار می کنند و چرا زنان شان را در خانه میخکوب کرده اند  ولی اجمالاً به عرض می رسانم که من برای میخکوب کردن زنان شان در خانه ها مستند شرعی نمی بینم کما اینکه برای بسیاری از کارهای دیگرشان از جمله جام شراب جنگی علنی خادم الحرمین الشریفین در امریکا در چندماه قبل در کنفرانس ادیان و حمایت شان از اسرائیل درحمله به لبنان و غزه نیز هیچگونه مستند شرعی و دینی نمی بینم . در این مورد به فرمایشی از امام علی (ع) استناد می کنم  که حق را نباید با شخص و شخصیت ها شناخت،  حق را باید آنگونه که هست ، شناخت .

درپاسخ به فرمایش دیگر شما متذکر می شوم که اسلام واقعاً مخالف عیّاشی و بی بندو باری است در این مسئله جای حرفی نیست  حالا سراغ مورد نقض شما رفته و آن را بررسی می کنیم که اگر اسلام تا چهار زن دایم و بی نهایت زن غیر دائم اجازه داده است از این قانون اسلامی چه نتیجه می توان گرفت ؟ چون دو مسئله با هم مطرح شده است بنده با اجازه شما مسئله تعدد زوجات را از بحث ازدواج موقت جدا نموده و هر کدام را به صورت مستقل مطرح می کنم  که در یکی یا هر دو ، بحث عیاشی مطرح است یانه ؟

 در این بخش به مسئله تعدّد زوجات در اسلام می پردازم،  در ابتدا برای درک بهتر مسئله به عرض می رسانم که بحث ما بر سر اين نيست‏ كه آيا تك همسری بهتر است يا چند همسری ؟ زیرا تردیدی نیست که تك همسری بهتر است‏ ، در تک همسری جسم و روح‏ هر يك از زن وشوهر  اختصاص به يكديگر داشته و بديهی است كه و حدت و یگانگی که روح زندگی زناشوئی است در تک همسری بهتر و كاملتر پيدا ميشود .

بحث بر سر این است که با توجه به مشکلات و بعضی از واقعیت ها و ضرورتهای که در اجتماع وجود دارد ، تبصره زدن اسلام بر قانون تک همسری و اجازه تعدد زوجات در چنین شرایط ،درست و معقول است یا نه ؟!

در ابتدا به عرض می رسانم که اصولاً ازدواج در اسلام یکی از پایه های مهم و اساسی است و به قدری به آن اهمیت داده است که با ازدواج، نصف ایمان و دین شخص حفظ می شود و با این نگاه به ازدواج، متوجه می شویم که ازدواج حتی یک دانه شان نیز تنها و تنها بخاطر عیاشی یا بگو ارضاء غریزه جنسی نیست بلکه اهداف دیگری نیز در آن مطرح است که اگر با آن اهداف آشنا شویم همان ها را در مسئله تعدد ازدواج ها نیز پیدا خواهیم کرد و به خوبی درک خواهیم کرد که در این مسئله نیز تنها جنبه شهوانی و به گفته شما عیاشی در نظر گرفته نشده است بلکه حکمت ها و مصالح و حتی ضرورت های اجتماعی و اقتصادی دیگری مطرح است که باید در صدد آشنایی با آنها بر آمد .

با این مقدمه وارد اصل موضوع گردیده و در بحث تعدد زوجات اولاً به عرض می رسانم که این مسئله  از ابتکارات اسلام نبوده و قبل از اسلام نیز به دلایل آب و هوایی و خصایص نژادی و... در ميان تمام اقوام شرقی از يهود ، ايرانی ، عرب و غيره شايع بوده است و قبل از اسلام نیز تعدد زوجات امرى بسيار عادى و متعارف و مطابق فرهنگ آن روز بوده و مربوط به همه جامعه بوده و عكس آن امرى غيرمتعارف به حساب مى‏آمده است، منتهی قبل از اسلام حد و حدود و قید وشرایطی خاصی برای آن وجود نداشته و هر کس مطابق با توان و شوق خودش به آن اقدام می نموده است.

 ولی اسلام وقتی با این پدیده مواجه می شود با آن برخورد معقول و منطقی نموده و با توجه به ضرورت هایی که اشاره خواهد شد اصل آن را به عنوان یک تبصره بر قانون ازدواج پذیرفته و برای آن حد و حدود و شرط و شرایطی را معین می کند، به عبارت دیگر تعدّد ازدواج را به عنوان راهکاری برای پشت سر گذاشتن مشکلات و واقعیت های اجتماعی اجازه می دهد و از طرفی نامحدود بودن  آن را از ميان برده  و برای‏ آن حداكثر قائل می شود كه از چهارتا بیشتر نباشد، و از طرف ديگر برای آن قيود و شرائطی‏ قرار داده است و به هر كس اجازه نداده است  كه همسران متعدد انتخاب كند .

از جمله شرایطی که برای شوهر نيازمند به ازدواج قایل شده است تا بتواند به تشكيل كانون خانواده اقدام نمايد ، اجرای عدالت در بین زنان ، داشتن تمکّن مالی جهت تأمین معاش آنان، داشتن تمکّن جنسی و ارضاء غریزه جنسی آنان و از جمله نبود هوسرانی و عیاشی به عنوان تنها علّت تعدد ازدواج و... است.

دوم‏ شرط آزادی اراده و وجود اختيار همسر برای زن است كه با تصمیم و رضایت خودش به این کار اقدام کند و از طرف پدر يا برادر يا شخص ديگر اجباراً بعقد يك مرد زن دار پولدار در آورده نشود . بديهی است كه اگر زن‏ آزاد و مختار باشد و امكان همسری با يك مرد مجرد برايش فراهم باشد هرگز زنِ مرد زن دار نخواهد شد و سر «هوو » یا «امباغ» نخواهد رفت . اين اولياء زن‏ هستند كه بطمع پول ، دختر يا خواهر خود را بمردان زن‏دار پولدار ميفروشند . که دراین صورت گناه از خود آنان است نه از حکم اسلامی.

سوم اينكه عوامل تحريك و تهييج و اغوا و خانه خراب كن ، زن را به این کار وادار نکند  زیرا عوامل اغوا اگر زیاد شد ، زنان شوهردار را نیز از خانه شوهر بخانه بيگانه ميكشاند ، چه رسد به زنان بی شوهر . فرد یا گروه و اجتماعی که  سر اصلاح دارد و طرفدار نجات تك همسری واقعی است ، بايد در راه برقراری اين سه عامل‏ بكوشد ، والا منع قانونی تعدد زوجات جز اينكه راه فحشا را باز كند چنانچه بعداً اشاره خواهد شد اثر ديگری ندارد .

مستشرقين و اسلام‏شناسان غربى و هر کسی که از کنار مسایل به آسانی عبور می کنند و عمق مطالب را درک نمی کنند و یا همواره به ایده آل ها می اندیشند با دقت نداشتن به واقعیت های اجتماعی وشرایط که اسلام برای این مسئله در نظر گرفته است ، اين مسأله را براسلام خرده مى‏گیرند. اما با توجه به تحقيقات اخير و واقعيات و رخدادهاى اجتماعى، اهميت اين حكم به آنان نیز ثابت شده است به طورى كه انديشمندانى چون برناردشاو جان ديون پورت گوستاد لوبون و... در اين رابطه از درِ تحسين وارد شده  و به حكمت آن گواهى داده اند.

مصلحت های احتمالی مجوّز تعدد ازدواج :

در این جا به برخی از مصالح و فلسفه‏هاى تعدد ازدواج که به خاطر آنها اسلام این تبصره قانونی را پذیرفته است ،  اشاره مى‏کنم :

 اولاً آمارهای موجود در سطح جهان نشان می دهد که همواره میزان تولد دختر غالباً بیش از پسر می باشد بنابراین تکیه بر «تک زنی» باعث می شود که همواره تعدادی از دختران تا آخر عمر از نعمت ازدواج محروم شوند و در تجرد و عزوبت به سر برند و این ظلم فاحش در حق آنان است.

ثانیاً در امر قانون گذاری باید شرایط گوناگون را در نظر گرفته و همواره شرایط امروز یا یک جامعه خاص ،در نظر گرفته نشود، اگر این نکته را در نظر بگیریم می بینیم که  در طول تاريخ همواره براثر حوادث و ناگواری های اجتماعى- مانند جنگ‏ها مخصوصاً در زمان قدیم که جنگ ها مردانه بود و مثل امروز نامردانه نبود که با بمب و موشک و... تمام اعضای خانواده یا حتی یک شهر و کشور از زن و مرد و کودک و پیروجوان را می کشند- در آن جنگ های مردانه و تن به تن تعداد بيشمارى از مردان تلف مى‏شدند و همسران آنان بى‏سرپرست مى‏گردیدند. با توجه به این واقعیت چه راه حلّی برای چنین زنانی باید سنجیده شود؟ طبيعى است كه غالب مردان جوان براى اولين بار به ازدواج با چنين زنان بیوه حاضر نيستند و اگر از نظر قانون و نظام اجتماعى آنها نتوانند به عنوان همسر دوم گزينش شوند همواره بدون شوهر خواهند ماند و اين نيز ظلم برآنان است و تنها راه‏حل آن جواز چندزنى باقيود و شرايط خاصی است که در اسلام به آن توجه کافی شده است.

برای درک بیشتر این عامل ، کمی روی آن مکث می کنیم و باچشم پوشی از گذشته های دور ، در همین قرن بیست نیز بروز چنین ناهنجاری های اجتماعی در سطح کلان را شاهد بوده و هستیم ، حتماً می دانيد كه پس از جنگ جهانى دوم در آلمان چند هزار بيوه زن كه سرپرستان خود را در جنگ از دست داده بودند به تظاهرات پرداخته واز کلیسا خواستند که چند همسری را مجاز گرداند ولی کلیسا در برابر این خواست سرسختی نشان داد و همین باعث شد که پس از آن فساد و بزهکاری در آلمان به شدت رواج یابد .

در جامعه خود ما با وجود زندگی سنتی و بی سرپرست نماندن بسیاری از زنان از طریق شوهر نمودن برادر شوهر و... اگر کسی با نگاه کشف ناهنجاری های اجتماعی وارد شهرها گردد این پدیده تکثر زنان بی سرپرست را لااقل در ظاهر در قالب متکدیان باتمام وجود لمس می کند و از همین باب مشکلات بالاتر از آن را نیز می توان حدس زد این یک قاعده کلّی است که اگر عدد زنان نيازمندازدواج بر مردان نيازمند فزونی پیدا کند ، منع‏ تعدد زوجات خيانت به بشريت است ، زيرا در این صورت تنها پامال كردن حقوق زن در ميان نيست . اگر مطلب به پامال شدن حقوق عده‏ای از زنان ختم مي شد باز قابل تحمل بود . بحرانی كه از اين راه عارض اجتماع ميشود از هر بحران‏ ديگر خطرناكتر است . همچنانكه خانواده از هر كانون ديگر مقدس‏تر است .

روشن است که  واقعیت های خارجی را با شعار دادن و ایده آل فکر کردن نمی توان حل کرد وقتی زنی به هر دلیلی از حق طبيعی ازدواج خود محروم شود او يك موجود زنده است و موجود زنده در برابر محرومیت ها‏ و ناکامی ها عكس العمل نشان مي دهد . او يك انسان‏ است با همه عوارض روانی و عقده‏های روحی خود، او یک زن است با همه نيرنگ های زنانه ی خود ، او دختر حضرت حوّاست با همان قدرت كامل « آدم فريبی»  اش. او گندم و جو نيست كه زائد بر مصرف را به دريا بريزند يا در سیلو‏ برای «روز مبادا » ذخيره كنند . خانه و اتاق هم نيست كه اگر مورد احتياج‏ نبود قفلی به آن بزنند . بلی ، او يك موجود زنده است ، او يك انسان و يك زن است .او در این صورت نيروی شگرف خود را ظاهر خواهد كرد و دمار از روزگار اجتماع برخواهد آورد . او خواهد گفت:

  سخن درست بگويم نمی‏توانم ديد

 كه می‏خورند حريفان و من نظاره كنم

همين «نمی‏توانم ديد» كارها خواهد كرد . خانه‏ها و خانواده‏هایی را ويران‏ خواهد ساخت ، عقده‏ها و كينه‏هایی را به وجود خواهد آورد . وای بحال بشر آنگاه كه‏ غريزه و عقده دست بدست هم بدهند .

همه کم و بیش دیده ، یا خوانده یا شنیده ایم که زنان محروم از خانواده نهايت كوشش را برای اغوای مردان كه قدمهای شان در هيچ‏ جا اين اندازه لرزان و لغزان نيست بكار خواهند برد . و بديهی است كه «چو گِل بسيار شد پيلان بلغزند» و متأسفانه از اين «گِل» مقدار كمی هم‏ برای لغزيدن اين پيل كافی است که به گفته برادر عزیز مهاجرما  پیل را قیل کند!!

 آيا مطلب بهمين جا خاتمه پيدا مي كند ؟ خير . پس از لغزیدن پیلان تازه نوبت به زنان خانه‏دار مي رسد . زنانی كه شوهران خود را در حال خيانت و لغزیدن بر روی گِل  ببينند . آنها هم آرام ننشسته و بفكر انتقام و خيانت  خواهند افتاد. آنها هم در خيانت دنباله‏رو مردان مي شوند . در این صورت نتيجه نهائی چه خواهد بود ؟ همان چیزی که در گذشته فهمش مشکل ولی در زمان ما فهمش راحت تر شده است زیرا بسیاری از دوستان ما با چشم خود دیده و می بینند که  مردان و زنان بعضی از جوامع در بيوفائی و خيانت دست ساير ملل دنيا را از پشت بسته‏اند این نکته دوم راجع به مصلحت تعدد ازدواج بود که خدمت عرض شد.

ثالثاً بر فرض که دو دلیل اول را نپذیریم و آمار زنان و مردان در جهان یا در جوامع خاص را کاملاً مساوی بدانیم و هیچ زنی بیش از مرد نباشد از آنجائیکه بلوغ جسمی و جنسی دختران معمولاً چندین سال پیش از پسران است و درطول زمان همراه با رشد جمعيت بشرى باعث مى‏شود كه در جامعه تك همسرگرا بازهم انبوه كثيرى از زنان كه آمادگى و علايق جنسى دارند در برابر مردانى فاقد شعور و درك جنسى قرار بگیرند و تمايلات جنسى آنان به نحو مشروع ارضا نگردد.

رابعاً  از نظر روان شناسى تفاوتى اساسى بين ساختار روانى و گرايش‏ها و عواطف زن و مرد وجود دارد. روان‏شناسان معتقدند كه زنان به طور طبيعى «تك شوهرگرا» مى‏باشند و فطرتاً از تنوع همسر گريزانند و خواستار پناه يافتن زير چتر حمايت عاطفى و عملى يك مرد مى‏باشند و تنوع گرايى در زنان نوعى بيمارى محسوب می شود. ولى مردان ذاتاً تنوع گرا و «چند زن گرا» می باشند و چنانچه می دانید احکام اسلام  متناسب با نیازها و ویژگی های واقعی و عینی وضع می گردد.

 وقتی چیزی واقعیت داشته باشد آن را با شعار نمی توان مخفی کرد صحت و سقم این مسئله را نیز به گردن روان شناسان می گذاریم که چنین اظهارنظر کرده اند و ناگفته نماند که این مسئله همانطور که گفته شد ذاتی و نوعی است همانطور که انسان ذاتاً سالم است و گاهی بیمار هم می شود در این مسئله نیز ذاتاً اینگونه است و گاهی خلاف آن نیز ممکن است عمل کنند، به این معنی که ممکن است افرادی برعکس این مسئله باشند مثلاً بعضی از زنان نیز تنوع گرا باشند و بعضی از مردان نیز تنوع گرا نباشند که البته در دومی جای تردید بیشتر است مگر این که از باب نرسیدن دست به انگور، انگور تلخ باشد !!

خامساً همانطور که می دانید که زنان در ایام خاصی به خاطر عذری که برای شان پیش می آید شرعاً قدرت تأمین نیازهای جنسی مردان را ندارند در این مورد اگر شوهر طاقت نداشته باشد ممکن است به گناه بیفتد!! و همین طور دلایل و مصالح دیگری که ممکن است در این زمینه وجود داشته باشد.

اکنون باید پرسید اسلام در برابر این حقایق چه کار باید بکند؟

در اين جا سه راه وجود دارد:

الف) هميشه تعدادى از زنان که به هر دلیلی بی همسر شده اند یا بی همسر مانده اند، درمحروميت كامل جنسى به سربرند.

ب) راه روابط نامشروع و كمونيسم جنسى گشوده شود.

ج) به‏طور مشروع و قانونمند باقيود و شرايطى عادلانه راه چند همسرى گشوده شود. كدام يكی از این راه ها معقول به نظر می رسد ؟

دين مبين اسلام راه سوم را كه حكيمانه‏ترين و بهترين راه است ،گشوده است و همانطور که اشاره شد اصل اولی در ازدواج ، همان تک زنی است ولی در موارد خاص این تبصره و تخصیص بر قانون زده شده و اجازه چندزنى را تنها به مردانى مى‏دهد كه توانايى كشيدن بارسنگين آن را به نحو عادلانه داشته باشند و لذا دستورات اكيدى در اين زمينه براى آنان وضع نموده است که اگر منصفانه قضاوت نمائیم اين مسئله نه تنها به ضرر زنان نيست بلكه درواقع بيشتر براى تأمين مصالح و منافع آنان است.

 اگر تاکنون به جنبه تأمین نیازجنسی آنان اشاره کرده ایم این از باب نمونه و مثال بوده است و گرنه مصالح ازدواج تنها به آن محدود نشده و تأمین نیازهای مالی ، عاطفی، روانی ، حس مادری ، حس اعتماد به نفس ، احساس شخصیت و عزت اجتماعی، حفظ عفت و ایمان و... نیز در این مسئله مطرح است و این چیزها است که به ازدواج اهمیت بخشیده و آن را از بحث شهوانی محض بیرون آورده است و آن را یکی از مقدس ترین کانون ها قرار داده است و با این نگاه متوجه می شویم که  نه تنها ازدواج حتی یکی شان به خاطر عیاشی نبوده و نیست بلکه تعدد ازدواج نیز تنها به خاطر آن نبوده و نخواهد بود.

پس همانطور که اشاره شد، مسئله اجازه تعدد ازدواج مثل تبصره ای بر یک قانون است که نشان از آینده نگری و جامع نگری اسلام دارد که در صورت بروز بحران های اجتماعی راهکار معقولی برای آن داشته باشد و بديهی است كه اگر در اجتماعی مشكل فزونی نسبی عدد زنان نيازمند بر مردان نيازمند وجود نداشته باشد و یا شرایط لازم برای شوهر فراهم نباشد، تعدد زوجات نیز از ميان خواهد رفت و يا بسيار كم خواهد شد و  در صورتی که روند آفرینش با دستکاری های بشر و تغییرات ژنتیکی و پسرخواهی بعضی از جوامع تعداد زنان و دختران کمتر شود در این صورت تعدد زوجات نه تنها مباح و صحیح بلکه كاملاً ممنوع خواهد بود .

در این موارد این اشکال براسلام وارد نخواهد شد که به خاطر منطبق نبودن بر شرایط اجتماعی از موضع خود عقب نشینی نموده و میدان را به رقیب خالی کرده است زیرا اجازه تعدد ازدواج کدام حکم ضروری و لازم الاجراء نبوده و نیست بلکه تبصره ای است که برای شرایط خاص و اضطراری وضع شده است که در شرایط عادی اگر به آن عمل نشود هیچ مشکلی به وجود نمی آورد.

بنابراین همانطور که در ابتدا عرض شد بررسی صحیح از درستی و نادرستی مسائلی مانند تعدد زوجات كه ناشی از ضرورت‏های‏ شخصی يا اجتماعی است به اين نيست كه آنرا با تك همسری مقايسه‏ كنيم .

بررسی صحيح اين است كه از طرفی علل و موجبات‏ ايجاب كننده آنها را در نظر بگيريم و ببينيم عواقب وخيم بی اعتنائی به‏ آنها چيست . از طرف ديگر نظری به مفاسد و معايبی كه از خود اين مسائل‏ ناشی ميشود بيفگنيم ، آنگاه يك محاسبه كلی روی مجموع آثار و نتايجی كه‏ از دو طرف مسئله پيدا ميشود به عمل آوريم . تنها در اينصورت است كه‏ اينگونه مسائل بصورت واقعی خود طرح و مورد بررسی قرار می گیرد.

 ما همانگونه که به بعضی از ضرورت‏های شخصی و اجتماعی مجوّز تعدد زوجات اشاره كرديم . به بعضی از معايب و مفاسد ناشی از تعدد زوجات نیز اعتراف داريم  و در عین حال بعضی از ايرادات و اشكالات وارد براین مسئله را نیز به دلایلی وارد نمی‏دانيم .

مثلاً اگر امروز شعار تنفّر از تعدد زوجات سر داده می شود و این مسئله را به عنوان ایراد بر اسلام مطرح می کنند باید منصفانه ببینیم که آيا این کار مردان بخاطر وفاداری به تک همسر شان است ؟ آیا می خواهد به يك زن قناعت كند؟ آيا حس تنوع طلبی مردان امروز از بین رفته و همه سر به زیر انداخته و تنها به زن قانونی یا زن آینده خود اکتفا می کنند، یا نه ، این حس تنوع طلبی هم چنان وجود داشته و آن  را از طريق گناه كه وسایل آن به قدر کافی فراهم است ارضاء می نمايند ؟ آیا امروز گناه جای تعدد زوجات را گرفته است یا ‏ وفای مردان به زنان شان زیاد شده است ؟!

احتمال نمی دهید که مردانِ امروز به دلیل اینکه تعدد ازدواج برای آنها تعهّد و تكليف ايجاد ميكند از آن متنفر اند ؟ مرد ديروز اگر می‏خواست هوسرانی كند راه‏ گناه چندان برای او باز نبود ناچار بود تعدّد زوجات را بهانه قرار داده‏ در حد محدودی هوسرانی كند . اگر شانه از زير بار بسياری از وظائف خالی مي كرد باز  از انجام بعضی از تعهدات مالی و انسانی درباره زنان و فرزندان شان چاره‏ای‏ نداشت .

اما مرد امروز هيچ الزام و اجباری نمی‏بيند كه كوچكترين تعهدی در زمينه هوسراني های بی پايان خود بپذيرد . ناچار عليه تعدد زوجات قيام‏ مي كند . به تعبیر شهید مطهری مرد امروز تحت عنوان سكرتر ، منشی ، ماشين نويس، همکار و صدها عنوان ديگر كام خود را از زن ميگيرد و بودجه آن را بر صندوق دولت يا شركت يا مؤسسه‏ای كه در آن‏ كار می‏كند تحميل می‏كند، بدون آنكه ديناری از جيب خود بپردازد !! وقتی چیزی به این راحتی ممکن باشد چرا برای آن خرچ و مخارج و زحمت و درد سر بپذیرد؟! مرد امروز هر چند صباح يكبار معشوقه خود را عوض ميكند بدون اينكه‏ احتياجی به تشريفات عروسی ، مهر و نفقه و طلاق داشته باشد .

مسلماً کسی که هميشه يك سكرتر  موی فرفری جوان و زيبا در كنار خود داشته باشد و هر چند ماه و سال يكبار آن را عوض ‏كند چه حاجت بتعدد زوجات دارد ؟
او با این امکانات چرا بر اسلام اشکال نگیرد که اسلام هم عجب بیکار بوده است که برای این کار به این راحتی این قدر شرط و شرایط قرار داده است ، در حالیکه توجه دارد که اسلام این کار را تنها اجازه داده است و مسلمانان را ملزم نکرده است که حتماً به هر قیمت شده تا چهار زن رسمی یا دایم بگیرند و برای تحقق آن زنان را نیز به پذیرش این ازدواج ملزم نساخته است.

 بلکه بر عکس مسلمانان را بر اجتناب از شهوت رانی و عیاشی و حتی امور مقدماتی آن نظیر اجتناب از نگاه به نامحرم و نگاه به عکس ها و صحنه ها و فیلم ها و سایتهای شهوانی و ... و الزام بر داشتن عفّت چشم و دامن و شکم و مبارزه با غلیان شهوت از طریق وجوب و استحباب روزه داری و... تشویق و ترغیب کرده است ، اگر دستورات اسلام را در مورد کنترل غرایز از جمله غریزه جنسی در یک کفه ترازو و اجازه ازدواج متعدد را در کفه دیگر ترازو قرار دهیم به خوبی معلوم می شود که روح اسلام با شهوت پرستی و عیاشی مخالف است و تعدد ازدواج ها بخاطر مصالحی غیر از جنبه شهوانی آن مد نظر بوده است که در جای خودش باید مورد بررسی قرار گیرد.

 و اگر از جنبه شهوانی آن نیز در نظر بگیریم باز هم به دو طرف قضیه باید توجه داشته باشیم که اگر اسلام از طرفی در مورد اجتناب از هوسرانی و حتی نگاه به نامحرم و حتی خیال گناه در ذهن و استمناء با خود را حرام دانسته و سخت گیری می کند و نگاه به نامحرم را تیری از تیرهای مسموم شیطان می داند که هر تیری ممکن است انسان را از پا در آورد مخصوصاً اگر آن تیر مسموم باشد که حتماً انسان را از پا در می آورد ، در مقابل این سخت گیری باید راه صحیح ارضاء غرایز را نیز باز بگذارد تا هیچ کسی هیچ عذری نداشته باشد که آن را مجوّزی برای اقدامات نامشروع خود قرار دهد.

در شرایط امروزی به نظر می رسد بیشتر اعتراضات به خاطر دفاع از زنان و به خاطر اجازه اسلام به تعدد ازدواج نباشد، زیرا این مسئله همانطور که اشاره شد اگر واقع بینانه نگاه شود بیش از آنکه جنبه شهوانی داشته و به ضرر زنان باشد بیشتر مصالح دیگری داشته و به نفع زنان است و امروز خلاف شهوانیت آن به اثبات رسیده است زیرا اجرای آن با تمام شرایط و قیودات آن جلوی بسیاری از کارهای دیگران را می گیرد.

 فکر می کنم به اندازه کافی در این مورد توضیح داده شده باشد و در مجموع به این نتیجه می رسیم که ازدواج تنها جنبه شهوانی ندارد تا تعدّد آن نشانگر عیاشی بیشتر باشد بلکه اجازه تعدّد همسر  به عنوان تبصره ای بر قانون ازدواج به خاطر ضرورت هایی است که در جامعه وجود داشته و آنها موجب آن می شود و در صورت عدم ضرورت های اجتماعی ، هیچ داعی و ضرورت الزام آور برای آن وجود ندارد. در بخش بعدی بحث ازدواج موقت را بررسی خواهیم کرد.

والسلام

 مظفری

۲۱/۱۲/۱۳۸۷

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

تأملی بر نوشته های آقای نظری (قسمت دوم )

باسلام خدمت دوستان عزیز بخش نخست تأمل را مطالعه نموده اید در این قسمت به بخشی دیگری از نوشته آقای نظری توجه و سپس تأملات خویش را پیرامون آن تقدیم می نمایم ، ایشان در ادامه نوشته ی خود ، مطلبی را از نوشته ای قبلی من ، نقل نموده و سپس در نقد آن نوشته اند :

(«استالین یا هر مستالین وقتی تصمیم به نابودی فیزیکی مخالفین خود بگیرد و دوست نداشته باشد که یک لحظه سر در بدن شان باشد، چه داعی بر ثبت و بایگانی اسامی و اسناد آنها در آرشیف خود دارد؟».

آقای مظفری شما از استدلال قبلی من در باره استالین برداشت نادرست کرده اید. منظور من این نبود که کسیکه کشتار کنند، خود آمار و ارقام در آرشیفش بجا بگزارد. آمار و ارقام کشتار را وارثین آنها و مردم جمع آوری نموده در نهاد هایی که بدین منظور تاسیس کرده اند به ثبت میرساند. مثلاً کشتار خلخالی را که بگفته خود خلخالی بدستور امام صورت گرفته بود، جمهوری اسلامی تهیه و ترتیب نداد بلکه این ارقام را خود مردم و نهاد های خیریه حقوقی جمع آوری کرده است که از سال 1359 تا سال 1367 همین امام را حل شما تعداد 7327 نفر را بقتل رسانیده است. اینکه این آدم را بر حق و بی حق کشته باشد، من کاری به آن ندارم و به ارزیابی های ذهنی و حدسیات هم متوصل نمیشوم. لیست این مقتولین در آرشیف نهاد های حقوقی بین الملی موجوجود است که اگر خواسته باشید با استناد برایت مینویسم.

نتیجه اینکه من در نوشته قبلی  نگفته بودم که چون لیست این افراد وجود ندارد، پس استالین نیز آدم نکشته است. منظورم این بود که نسبت دادن اینکه استالین ملیونها نفر را کشته باشد، حکم غلو آمیز و بدور از منطق است.)

در پاسخ عرض می شود اگر در مورد ثبت آمار کشتار استالین برداشت نادرست کرده باشم بیشتر ناشی از ابهام عبارت خود شما بوده است که شما در ابتدا نوشته بودید که  ( ادعا؛ در واقع استدلال و مدرک نیز میخواهد. آیا هیچ میدانید که در آرشیف شوروی تا هنوز آماری در باره میزان قتل توسط استالین وجود ندارد. حتی خروشچف نیز که یگانه دشمن استالین بود، نتوانسته ارقامی را در باره کشتار استالین ارایه کند.) از این عبارت صراحتاً فهمیده نمی شود که منظور شما فقط ارائه آمار توسط مخالفین بوده است ، حالا که منظور تان را بیان نموده اید که منظور ثبت آمار توسط مخالفین استالین بوده است، طبق این بیان مسئله را به بررسی می گیریم که آیا مخالفین شان این آمار را در اختیار دارند یانه ؟ البته من دقیقاً نمی دانم و تحقیق نکرده ام و برای خود دانستن دقیق آن را خیلی ضروری هم نمی دانم اما فرض می گیریم که مخالفین استالین آماری دقیق در اختیار داشته باشند و بخواهند آن را ارائه نمایند شما خود تان  قبول دارید که یکی از مخالفین استالین ، امپریالیسم است و در مورد آن در نوشته ی قبلی تان داوری نموده و هر گونه ادعا یا دلایل آن ها را پروپاگند و تبلیغات امپریالیسم و ارتجاع دانسته بودید ،حالا اگر کسی از مخالفین لیستی ارائه دهد باز طبق نوشته ی قبلی شما او پاسخ خود را گرفته است که این لیست چون در آرشیف خود شوروی نیست و تبلیغات دشمن است اعتبار ندارد ؟!  

همانطور که در مورد ایران باقطع نظر از لیست و فیلم اعدام شدگان که در جمهوری اسلامی وجود دارد، آنها نیز ممکن است همین جواب را بدهند که ارقام مبالغه آمیز کشتار خلخالی ، خارج از آرشیف های ما ، ساخته و پرداخته استکبار و مزدوران شان است و صحت ندارد و یا بگویند که حتی کشته شدن هفت هزار نفر به گفته ی مخالفین انقلاب اسلامی ایران در هر انقلاب که دگرگونی اساسی در آن رخ می دهد ، یک امر عادی و معمولی هر انقلاب است ، ممکن است آن عدد را نسبت به دیگر انقلاب ها از جمله انقلاب اکتبر شوروی خیلی ناچیز و ناشی از مهربانی و عطوفت شان نسبت به مخالفین شان بداند و استدلال کند که انقلاب اسلامی ایران نیز از مشکلات و خطرات انقلاب اکتبر بری نبوده است همان امپریالیست ها از جمله امریکا و ضد امپریالیست ها مثل شوروی سابق!! مثل یک دشمن هر کاری که از دستش بر آمده بر علیه آن انجام داده است و مثل آن مورد تهاجم دشمنان خارجی یعنی عراق و حامیانش قرار گرفته است ، مثل آن با ستون پنجم دشمن خود مواجه بوده است و بالاتر و بیشتر از سران انقلاب کمونیستی ، سران انقلاب اسلامی از رئیس جمهور و نخست وزیر گرفته تا رئیس قوه قضائیه و نمایندگان مجلس و و زراء دولت و شخصیت های علمی وسیاسی و مردم عادی آن ترور شده اند ، جنگ های داخلی و تجزیه طلبانه در اطراف و اکناف آن فراوان صورت گرفته است ، نقشه کودتاهایی کشف شده است مورد حمله مستقیم نیروهای امریکا قرار گرفته است و... اما در عین حال شما هم قبول دارید که آمارکشتار مخالفین شان به میلیون نمی رسد. در مورد استالین چرا قبول نکنیم که شاید یک مقدار بیش از حد لازم کشتار کرده باشد ؟! درست است که هر دو طرف برای کارشان همیشه توجیه کرده و می کنند و بنده اطلاعی از اسناد و مدارک شان ندارم ولی در هر دو مورد خود را موظف می دانم که به عنوان یک منصف و شخص بی طرف واقعیت ها را بدون غلو و مبالغه قبول کنم اگر شما برای کشتار استالین دلیل می تراشید مطمئین باشید که جمهوری اسلامی نیز دلیل تراشیده و آن را ارائه می دهد . اما از آن چه سودی و از این چه ضرری متوجه یک محقق بی طرف است ؟! ما باید واقعیت ها را در نظر بگیریم به گونه ای ادعا نکنیم که حاکی از واقعیت نباشد ، چون در این باره در جای دیگر نیز اشاره کرده اید در این جا به همین مقدار اکتفا نموده  در ذیل همان مطلب نیز نکات دیگری را مطرح خواهم کرد. در ادامه این سوال را بررسی می کنیم که :

آیا ائمه اطهار از علم غیب بهره مند بوده اند یانه ؟

پاسخ آقای نظری به این سوال منفی و پاسخ بنده مثبت است ابتدا نوشته آقای نظری را می خوانیم :

 (آقای مظفری شما از یک مقوله بسیار ساده و بسیط ،یک مفهوم بسیار مغلق و پیچیده می سازید و قسمی آن را تقیسم تقیسم می نمائید که انگار مشغول تجزیه اتم هستید. بطور مثال همه روحانیون شیعی درین باب معتقدید که امامان داراي علم غيب بودند. شما همچنان اعتقاد دارید که اين علم بر علي مكشوف گرديد و بر بقيه امامان نيز وراثتي منتقل گرديد که تمامی چهارده معصوم ازین علم مستفیض بودند. بگذریم از اینکه این ادعا در واقع یک ادعایی است که مخالف مبانی تحلیلی قرآن قرار دارد و آن را شدیداً رد کرده است.(مراجعه شود به آیه های سوره اسري 93-92-91-90، فرقان 8-7 ، حجر 7-6 انبيا 5-3 و 8-7 يونس آيه 20) اما وقتی تحلیل انسان بر بنیاد این علم لدونی بچرخد که در نهایت به ضرر شما تمام شود، از زیر بار شانه خالی کرده بصورت ضمنی میفرمائید که نخیر «استدلال درست نیست که اگر امام حسین (ع) می دانسته است مثلاً در آینده برده داری لغو  می شود». به این ترتیب هم به نعل میزنید و هم به میخ. خوب اگر امام حسین علم لدونی داشته پس چه چیزی را میدانسته و چه چیزی را نمیدانسته؟ لابد شهید شدنش را در کربلا و به اسیر گرفتن خانواده اش میدانسته اما ستم بر برده ها را نمیدانسته!)

 در مورد علم غیب امامان درست است که همه یا اکثر قریب به اتفاق روحانیون شیعی به آن معتقد اند و این مسئله در جای خودش مورد بحث کافی قرار گرفته و اثبات شده است و اگر طبق نوشته شما مثل تجزیه اتم نباشد مطمئنّاً مثل کندن و بردن میخ نیزه اسب سوار نیز نیست که با سرعت تمام بتواند آن را در سر رَوی خود کنده و با خود ببرد !! زیرا همین کار نیز خیلی مهارت لازم دارد و هر کس در سری رَوی خود آن را انجام داده نمی تواند در مورد درک علم غیب پیشوایان دینی نیز کسی که سرسری از کنار آن عبور کند مطمئنّاً حقیقت آن را درک نمی تواند لذا خیال می کند که داشتن علم غیب یک چیزی است که اگر به کسی نشان داده شد نسل اندر نسل به بچه ها و نواسه ها و کوسه ها و... وی نیز می رسد در حالی که در حقیقت چنین نیست کسی که علم غیب پیامبر (ص) و به تبع آن علم غیب امامان و جانشینان آن حضرت را قبول دارد معتقد است که :

اولاً علم غیب پیامبر (ص) وامامان (ع) مثل هر نعمت دیگر آنها نظیر معجزه ، کرامت و... از خود شان نبوده و نعمت خدادادی است که خداوند در هر مورد که صلاح بداند به آنها عنایت می نماید از این جهت وقتی به آیات که شما به آن ها اشاره نموده اید مثل آیات  90 تا 93 سوره اسراء و هم چنین آیه 7 و 8 سوره فرقان و 6و7 سوره حجر مراجعه می کنیم می بینیم که در این آیات خواسته ها و توقعات بیجای کفار مبنی بر بشر نبودن رسول یا انسان فوق العاده بودن از نظر مال و منال و امکانات زندگی نظیر داشتن خانه و باغ آن چنانی و تشریفات محیّر العقول در زندگی و... مطرح شده است که هیچ منافاتی با داشتن علم غیب رسول خدا(ص) نداشته بلکه آن را تأیید نیز می نماید زیرا خداوند در آن آیات توقعات بیجای کفار را مطرح و رد می کند و پیامبرش را مثل دیگر انسان ها معرفی می کند که او از جنس خود شما است ، می خورد ، می خوابد، ازدواج می کند و در بازار راه می رود و مثل شما نیازها و غرایز بشری دارد و... منتهی در اثر ارتباط مخصوص با خداوند پیام حق را نیز به بشر می رساند ، آیا این مسئله با داشتن علم غیب آن حضرت منافات دارد که نوشته اید این ادعا مخالف مبانی تحلیلی قران قرار داشته و قرآن شدیداً آن را رد می کند؟!

 آیا علم غیب داشتن، انسان را از انسان بودن خارج می کندکه اگر در این آیات اثبات شود که جنس او از جنس انسان است نتیجه بگیریم که پس علم غیب ندارد ؟!  

همین طور آیات 3تا 5 سوره انبیاء ادعای کفار را مطرح می کند که آنها پیامبر(ص) را  بشر ساحر و سخنان حضرت را خواب آشفته تعبیر می کردند و سپس خداوند این پندار را رد می کند که او نه ساحر است و نه سخنانش خواب آشفته است بلکه او انسانی است که از جانب خداوند بر او وحی می شود و آیه 7و8 این سوره نیز انسان بودن تمام پیامبران را مطرح می کند که بنا نیست خداوند برای انسان ها پیامبری از جنس فرشته ها یا جن و ... قرار دهد تا هیچ کسی حرف آن را نفهمد وکسی نتواند آنها را الگوی عملی خویش قرار دهد و... پس این آیات هیچ ربطی به نفی علم غیب از حضرت رسول ندارد.

تنها در آیه 20 سوره یونس در پاسخ به بهانه کفار مبنی بر اینکه چرا معجزه ای از پروردگارش بر او نازل نمی شود ؟ می فرماید : بگو : غیب (ومعجزات )  تنها برای خدا (و به فرمان او) است.  شما در انتظار باشید ، من هم در انتظارم ! (شما در انتظار معجزات بهانه جویانه باشید و من هم در انتظار مجازات شما!) .

 این آیه می فرماید که غیب ، معجزه و وحی اولاً و بالذات مخصوص خداوند است و از هر کدام شان به هر که بخواهد عنایت می کند که رسول خدا(ص) از کسانی است که هم وحی و هم علم غیب و هم خیلی چیزهایی دیگر را از خداوند دریافت نموده بود و ائمه (ع) به عنوان جانشینان و کسانی که مأموریت رهبری انسان ها را برعهده دارند نیز از کسانی است که این علم غیب را از خداوند متعال دریافت می نمایند و هیچ چیزی حتی وجود شان را مستقلاً از خود شان ندارند چه رسد به علم غیب شان. با این نگاه که هیچ چیزی هستی و کمالات خود را از خود ندارد و خداوند مستقیماً یا باواسطه  به او عنایت می کند ، کجای این آیات که شما اشاره کرده اید  علم غیب داشتن پیامبر را شدیداً رد می کند؟!

البته غیر از آیاتی که شما به آن اشاره کرده اید آیاتی دیگری وجود دارد که اگر به آنها اشاره می کردید  به مقصود شما نزدیک تر بودند و آن آیات انعام/59، اعراف /188، نمل /65، جن /26و27 استند که در آنها علم غیب را مخصوص خداوند دانسته و از جمله در سوره جنّ آیات 26و 27 می فرماید «عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول»

خداوند عالم غيب است و از اين علم غيب خود بكسى اطلاع نمى‏دهد مگر به آن فرستادگانيكه مورد رضاى او واقع شوند، توضیح این که  این افراد کسانی اند که از تمام جهات از نقطه نظر فعل و صفت، از نقطه نظر ملكات و عقائد، و از نقطه نظر صفات نفسي و روحي مورد رضاى حضرت حق تعالی قرار می گيرند، كسانيكه به نهایت مرحله بندگی دست یافته ، از خودپسندى و خودبينى در جميع مراحل بيرون آمده، خداپسند و خدابين شده‏اند. تا انسان باين سر منزل نرسد مورد پسند و رضای مطلق پروردگار واقع نخواهد شد و اين همان مرتبه مخلصين است، در اينصورت خداوند پرده وحجاب قلبى آنها را بكنار زده و از علم غيب خود باو مى‏فهماند، و از آنچه از دستبرد تمام افراد جن و انس و ملك خارج است او را آگاه و مطلع مى‏گرداند.

و معنای آیات دیگر نیز همین است که اصل نعمت علم غیب از آنِ خداوند است و انبیاء و اولیاء الهی آن را  از خداوند دریافت می کنند و در هر موردی که اذن الهی باشد به کار می برند . چنانچه در آیه 44 آل عمران خداوند در مورد پیامبراکرم (ص) می فرماید «ذلک من انباء الغیب نوحیه الیک ...» آن از خبرهای غیبی است که به تو وحی نمودیم و در آیه 49 آل عمران از قول حضرت عیسی نقل می کند که « و انبئکم بماتأکلون و ما تدّخرون فی بیوتکم ...»؛ به شما خبر می دهم که در خانه های تان چه می خورید و چه می اندوزید.

آز آنجائیکه علم داشتن آنها به غیب ، از طرف خداوند به آنها عنایت می شود ، آنها مأمورند که علم شان را در موارد مأذون از جانب الهی به کار ببرند و به همین جهت آنها از علم غیب شان در مسائل عادى فردى و امور اجتماعى به ندرت استفاده نموده و بیشتر موظف به استفاده از علم عادى شان بوده‏اند و همواره در اين گونه مسائل از راه های معمولى تحقيق و كسب آگاهى نموده و بر اساس نتایج  آن عمل مى‏كرده اند. سرّ اين مسأله نيز روشن است است كه آنان الگوى بشريتند و اگر در مسير زندگى و حركت‏هاى اجتماعى راهى غير از اين بپويند ديگر جنبه اسوه بودن شان از بین  می رود و جهانيان به بهانه آن كه آنان با علم لدنى عمل مى‏كرده‏اند از حركت‏هاى سازنده‏انقلابى و اصلاحى آنان باز خواهند ايستاد.

بنابراین علم آنها به غیب به گونه ای است که اگر بخواهند از طریق غیبی بدانند خداوند علم آن را در اختیار شان خواهد گذاشت و به گفته ای بعضی از علما این علم به غیب علم به چیزهایی محتوم و قطعی است که حتماً واقع خواهد شد و کسی مطابق علم خود نمی تواند آن را تغییر دهد . مانند كسى كه از عمارت بسيار بلندى پرتاب گردد این شخص در بين راه مى‏داند كه به سرعت به زمين اصابت خواهد كرد. اين گونه آگاهى چيزى نيست كه با آن بتوان تغييرى ايجاد نمود و سرنوشت چيزى را تغيير داد تا شما بگوئید که خوب های شان را می گیرید و خراب های شان را قبول نمی کنید!! در مورد امام حسین (ع) ما معتقدیم که نه تنها امام حسین شهادت خود را می دانسته است بلکه پیامبراکرم(ص) و امام علی(ع)  و فاطمه زهرا (س) و امام حسن(ع) و کسانی دیگر نیز آن را می دانسته اند و از آن خبر داده اند که از هر کدام شان مطالبی در این زمینه در تاریخ ثبت شده است، و همین طور امام حسین (ع) اسارت خانواده اش را هم می دانسته و آن را برای تکمیل رسالت بیداری جهان اسلام از جمله ابلاغ پیام قیام عاشورا به شهر و دیار و مراکز قدرت مثل دارالخلافه کوفه و پایتخت و قصر یزید در شام و رسوا سازی دشمن و زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا  و معرفی آنها و اهداف شان ضروری می دانسته است و کارها به همان ترتیبی که می دانسته است به پیش رفته است ، و همانطور که اشاره شد آنها این علم شان را در مواردی که خداوند اجازه بدهد به کار می گیرند و در امور شخصی و اجتماعی به ندرت از آن استفاده مى‏كنند. زيرا آنان هم جنبه الگويى داشته و بايد جامعه را به راه هاى عادى كسب دانش هدايت کنند و دانشمندان و دانش پژوهان را از طرق مختلف مورد تشويق قرار دهند و هم تربیت شده خداوند و راضی به رضای حق اند هر چه را خداوند برای شان بخواهند از جمله شهادت در راه خدا که بزرگترین سعادت برای انسان است آنها نیز آن را به جان ودل خریده و آن را می پذیرند. اما در مورد این که آنها چه می دانسته اند باید به تاریخ زندگی و بیان کرامات و اطلاع دادن شان از خبرهای غیبی مراجعه کرد تا به جزئیات آن نیز پی برد ودر این جا نمی توان همه مطالب را نقل کرد.

نکته ی که در نوشته ی شما اشاره شده است که ما معتقدیم که علم غیب بر علی (ع) مکشوف گردیده و دیگر امامان وراثتی آن را دریافت کرده اند ، نادرستی آن از نوشته های قبلی معلوم می شود زیرا در علم غیب مانند شایستگی امامت هر یکی از امامان ، شایستگی فردی هر یکی از امامان مطرح بوده و چیزی با قطع نظر از صلاحیت شخصی به عنوان وراثتی صرف برای آنها قایل نیستیم . پس حرف ما این است که علم آنها به غیب ، از خود شان نبوده و موهبت خداوندی است و در نحوه استفاده از آن نیز تابع دستور و مشیت خداوند است و به هر مقدار که خداوند به آنها اجازه دهد از آن استفاده می کنند چه به نفع ما باشد و چه نباشد.

ادامه دارد.

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

تأملی بر نوشته های آقای نظری (بخش نخست )

باسلام خدمت آقای نظری و دوستان محترم!

مقدمه :

در ابتدا از آقای نظری تشکر می کنم که وقت گذاشته و نوشته مرا نقد نموده اند امیدوارم دوستان دیگر نیز این مباحث را مباحث دو نفره ندانسته در جریان مباحث نظر موافق ، مخالف ، بی طرف ، توضیح ، سوال ، نقد و پیشنهاد ولو کوتاه و مختصر خود را بنویسند و از اظهار نظر و ابراز دغدغه های درونی شان نترسند و از طرفداری از یا مخالفت با یکی از ما نیز هراس به خود راه ندهند زیرا خود ما وقتی محترمانه صریح ترین انتقادات و رک ترین نظرات خود را با هم مطرح نموده و همدیگر را به باد نقد و انتقاد و تأمل و مکث قرار می دهیم و اختلاف نظر را با دشمنی و عداوت شخصی یا عقده گشایی یکی نمی گیریم مطمئین باشید تا زمان که مخالفت و موافقت مخالفین و موافقین نیز منطقی ، معقول، مستدل و با حفظ حرمت قلم و بیان و شخصیت اشخاص باشد و سر از فحش و هتاکی و بی حرمتی به شخص و اشخاص در نیاورد ، با طرفداران و مخالفان خود نیز همین معامله محترمانه را نموده و از هر نوع نظر دوستان استقبال و استفاده خواهیم کرد ، زیرا بدیهی است در این فرصت کوتاه نوشته های ما، نظرات نهایی نبوده  و  هر کدام جای نقد و بررسی بیشتر دارد چه بسا چیزهایی به ذهن شما برسد که به ذهن ما نرسیده یا در لحظه نوشتن غایب از ذهن ما بوده است و حواس ما متوجه آن نشده و نبوده است لذا با تذکرات شما مطالب پخته تر و کامل تر می شود .

ثانیاً در ابتدا تصمیم داشتم که تأملات خود را به طور خلاصه نوشته و در کامنت هر بخشی از مکث های آقای نظری ، بگذارم تا فاصله ای زیادی بین این نوشته ها به وجود نیاید اما با کمی نوشته متوجه شدم که مطالب به گونه ای است که با نوشته های کوتاه ممکن است حق مطلب ادا نشود و لذا در عمل این نوشتار طولانی گردیده و اینک پس از اتمام تأملات بنده بر نوشته آقای اکبری ، بخش دیگری از تأملات و توضیحات خودم را بر نوشته ی آقای نظری خدمت ایشان  و دوستان دیگر با اندک تأخیر تقدیم می نمایم  امیدوارم همانگونه که ایشان مطالب شان را رُک و پوست کنده بیان کرده اند من هم بتوانم منظورم را صریح  و روشن بیان نمایم و اگر در جایی ابهامی وجود داشته باشد با تذکر دوستان اصلاح گردیده و توضیح لازم ارائه خواهد شد .

 آیا یک دین دار واقعی می تواند همزمان مارکسیست واقعی نیز باشد ؟

در این بخش اختلاف نظر ما در پاسخ به سوال فوق بررسی می شود جواب آقای نظری به این سوال مثبت و جواب من منفی است باید ببینیم که کدام درست است ایشان در ابتدا نوشته اند :

 (با سلام خدمت همه دوستان و آقای مظفری!

اجازه بدهید بدون مقدمه چینی به چند مورد از نظرات تان بطور اختصار اشاره کنم.

تحلیل و تجزیه رو حانیون در عام و آقای مظفری در خاص بیشتر برذهنیات تکیه دارد تا بر واقعیت های عینی مادی. مثلاً ایشان میگوید: «باید توجه داشته باشیم که دین دار را به کسی می گوئیم که به دستورات دینیش پای بند باشد همانطور که مارکسیست را نیز به کسی می گوئیم که به اصول مارکسیزم معتقد و پای بند باشد چنین فردی که هم پای بند دین باشد و هم پای بند مارکسیزم  هم اصول هر دو را قبول داشته باشد و هم در عمل به لوازم هر دو ملتزم باشد و بین هر دو جمع نماید اگر پیدا توانستید آدرسش را به ما هم بدهید.»

ما به این نمی اندیشیم که آقای مظفری 80 در صد از خلق شوروی سابق را که به ادیان مختلفی اعتقاد داشتند و مارکسیزم را نیز پذیرفته بودند، بعنوان انسان های دینی قبول دارد یا نه اما واقعیت این است که آنها هم اصول مارکسیزم را پذیرفته بودند و هم اعتقادات دینی شان را داشتد. البته آنها نیز مکلف نبودند که دین را از منظر دیدگاه آقای مظفری ببینند و مجبور بوده باشند تا از مسواک زدن گرفته تا آداب غذا خوری و حکومت داری را از رهبران دینی شان پیروی کنند. بر علاوه آنها، مسلمانان اوغوری چین نیز هم کمونیست بودند و هم مسلمان. حتا در همان کشوری که شما اسکان دارید، مجاهدین خلق نیز در ابتدا هم مارکسیست بودند و هم مسلمان هستند. در کشور های اروپایی و از جمله در فرانسه و ایتالیا که احزاب کمونیست ها چندین دهه در قدرت دولتی شریک بودند، بیشتراعضای شان انسان دین دار بودند. اینکه شما آنها را پا بند به اصول دین شان نمیدانید، مشکل شماست. بناً من از یک واقعیتی بحث میکنم که در جامعه وجود دارد اما شما چیزی را استدلال میکنید که در تصورات تان جولان میکند.)

من هم متقابلاً خدمت آقای نظری عرض سلام دارم .

در این که آیا تجزیه و تحلیل روحانیون و از جمله حقیر بر ذهنیات مبتنی است یا بر واقعیت های عینی ، قبل از داوری در این مورد ، خوب است نظرات خود را به داوری خوانندگان و دیگر بینندگان محترم واگذار کنیم تا آنها قضاوت کنند که چگونه 80 در صد مردم شوروی هم مارکسیست بوده اند و هم دین دار؟!

در نوشته قبلی اشاره کرده بودم که بین هر آئین باطل و دین حق و بین مکاتب گوناگون بشری ممکن است چیزهایی مشترکی وجود داشته باشد ، ممکن است هم در دین و مذهب چیزهایی از خرافات ، عادات و آداب و سنت های باطل مردم راه پیدا کند و هم در باطل ممکن است چیزهایی از حق وجود داشته باشد، نزاع ما بر سر عمل 80 در صد یا صد در صد خلق شوروی و امثال آنها به مشترکات نیست ، زیرا در این گونه موارد مشکل به وجود نیامده و همه می توانند به مشترکات به یک نوع عمل کنند، بحث بر سر عمل به موارد متفاوت ، متضاد و متناقض مذاهب و مکاتب است که در چنین موارد یک نفر چگونه می تواند بین آنها جمع نماید ، مثلاً سوال می کنیم که 80 در صد خلق شوروی سابق بین این دو اصل اساسی که خدا وجود دارد و باید آن را پرستش کرد (نظر دین) و خدا وجود ندارد تا آن را پرستش کرد (نظرمارکس) زیرا مارکسیزم بر ماتریالیسم مبتنی بوده و موجودات ماوراء ماده را قبول ندارد، حالا در این مورد این هشتاد در صد خلق شوروی نظر دین را قبول داشتند یا نظر مارکس را ؟! در مقام اعتقاد و باور مگر ممکن است کسی به دو چیز کاملاً متضاد، معتقد باشد تا از نظر اعتقادی هم مارکسیست باشد و هم دین دار؟ در مقام عمل به این اعتقادات طبق کدام عقیده ی خود عمل می کرده اند ؟!

آیا بقیه اختلافات اصولی  دین و مارکسیسم نظیر نبوت، معاد، انسان شناسی ، نحوه کیهان شناسی و... از قبیل مسایلی نظیر مسواک زدن و آداب غذاخوری است که هر کس بتواند بین انواع مسواک زدن ها و رقم رقم خوردن ها جمع کند؟! یک نفر مارکسیست که از دین ، خدا ، پیغمبر ، امام  و قیامت و... را قبول نداشته باشد ، چیزی دیگری از دین باقی می ماند که به آنها عمل نماید تا طبق آن واقعیتی که شما اشاره کرده اید آن شخص هم مارکسیست محسوب شود و هم دین دار؟! کسی که این اصول دین را قبول نداشته باشد به چه اصلی دیگری از دین  معتقد و پابند است تا کسی که مثل من با آنها مشکل ندارد آنها را مسلمان بداند ؟!

 در این واقعیت که شما از ان سخن گفته اید و 80 در صد مردم شوروی سابق را مسلمان یا دین دار مارکسیست دانسته اید و نوشته اید (اما واقعیت این است که آنها هم اصول مارکسیزم را پذیرفته بودند و هم اعتقادات دینی شان را داشتد. ) من هر قسم که تاوبالا می کنم حقیقتش درست نمی توانم ، پیش خود می گویم شاید آنها نوبتی یا روزآلوس عمل  کرده باشند یک روز به اصولی از مارکسیزم که مخالف دین بوده و روزی دیگر به اعتقاداتی که مخالف اصول مارکسیزم بوده عمل کرده اند !!

 یا شاید در دل نظرمارکس را قبول داشته و منکر خدا بوده اند ولی در ظاهر به خاطر دل یک عده دیگر آن را عبادت کرده اند یا بر عکس خدا را دردل عبادت می کرده اند و در ظاهر به خاطر استبداد حاکمیت منکر آن می شده اند و... !! اگر مشکل آنها تنها عبادت یا ترک عبادت ظاهری خدا بود، ممکن است راه حلّی برای آن پیدا کرد اما به نظر می رسد مشکل بیش از اینها باشد، زیرا چه بخواهیم چه نخواهیم هم دین و هم مارکسیزم دستورات لازم الاجرایی برای پیروان خود دارد که ممکن است در مقام عمل در جاهایی با هم تضاد پیدا کند، در این گونه موارد مسلمان مارکسیست به گفته کدام یک باید عمل کند تا مسلمان مارکسیست باقی بماند ؟!

شما گرچند ادعا کرده اید که : (من از یک واقعیتی بحث میکنم که در جامعه وجود دارد اما شما چیزی را استدلال میکنید که در تصورات تان جولان میکند) آیا قبل از ایراد اتهام به من مبنی بر استدلال بر طبق تصورات ذهنی ، فکر نمی کنید که تصورات خود تان از دین و مسلمانی، تصور کاملاً ذهنی و غیر منطبق بر واقعیت است؟! شما دین اسلام را چیز کش دار و تقریباً بی در و پیکر تصور نموده اید که با هر مکتبی حتی با مکاتب که اختلافات اساسی و اصولی با آن دارند ، قابل جمع است ، در حالی که واقعیت آنگونه نیست که شما تصوّر نموده اید، ممکن است مسیحیت به دلیل نداشتن برنامه های عملی زیاد و محدود بودن به چند توصیه اخلاقی و خواندن چند ورد و دعا در هفته یک روز ، در مقام عمل قابل جمع با بسیاری از مکاتب و آئین های دیگر باشد، اما فکر نکنم که اسلام با داشتن اصول ، فروع ، احکام و مقررات فردی ، اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی، نظامی ، فرهنگی ، اخلاقی و... قابل جمع با مکاتب کاملاً یا اکثراً مخالف خود باشد، و فکر نکنم که یک مسلمان هم به این اصول و احکام ومقررات و... پابند باشد و هم پابند نباشد.

ممکن است تصور شما از دینداری ادای نماز و دعا در منزل یا حداکثر در مسجد باشد که این کار با خیلی از چیزهایی دیگر قابل جمع است ، اما حقیقت دین داری فراتر از این ها است ، انسان دین دار وقتی مسير تكاملى خويش را در پرتو خداشناسی و عبادت و بندگی و انجام دستورات ایجابی و سلبی او می داند ، در مقام عمل تمام سعى و كوشش براین است كه به هدف اصلى از آفرينش خود و به بالاترين كمال اختیاری یعنی تقرب به خداوند متعال دست یابد، برای  رسيدن به این هدف ، مثل هر هدف دیگر راه و راهنما لازم دارد، او دستورات دین را به عنوان راه و رهبران دینی را به عنوان راهنما انتخاب و در این مسیر تمام توجه خود را معطوف انجام دستورات آن ها می سازد و با شناخت و اطمینان به درستی این راه و راهنمایی راهنمایان، علاقه شديدى به آن پيدا نموده و از توجّه به غیر آن به شدّت دل زده شده و پرهیز می کند ، زیرا هر خواست متضاد با خواست دین خود را در جهت خلاف نزدیکی و رسیدن به خداوند متعال دانسته و توجه به آنها را مساوی با محرومیت ودور شدن از مقصد اصلی خود می داند که هیچ عاقلی چنین عملی را آگاهانه انجام نمی دهد .

بنابراین دین از نگاه یک مسلمان دین دار راهی است که باید پیموده شود تا او را به مقصد برساند  و پیمایش این راه دارای قوانین و مقررات خاص خود است هم مقررات ايجابى دارد که باید به مورد اجرا گذاشته شود ، مثل ادای رسالت های فردی و اجتماعی خود نسبت به خدا ، خود و دیگران که در قالب عبادت در اشکال مختلف، تزکیه و پاک سازی روح از اخلاق پست و مزین شدن به اخلاق نیکو ، انفاق ، ايثار ، تفکر درباره آيات الهى و هدف آفرينش ، یادآوری نعمت‏ها و احسان‏هاى بى‏پايان الهی، توجه به سفر طولانى در پیش رو  و كم بودن فرصت ، دقت به کمبود وقت و نيروی در اختیار برای تهیه خرچی ، مشاهده ی كثرت موانع و بى ارزشی اهداف دنيوى ، اندیشه در مورد محدود و مخلوط بودن تمام لذات دنیوی با ده ها رنج و گرفتاری، مطالعه و تدبر در آیات و روايات و خواندن و شنیدن مواعظ و كلمات حكمت‏آموز و آشنایی با دستورات اخلاقى و فقهی و ...

 این راه علاوه بر داشتن مقررات ایجابی، مقررات سلبی نیز دارد که انسان دین دار و رهرو  راه در طی مسیر باید از آنها اجتناب واحتراز نماید نظیر هر نوع خودپرستی ، شهوت پرستی،گرایش به ارزشهای کاذب و ضد دینی و... و از همه مهمتر این که انسان مسلمان ضمن رعایت مقررات ایجابی و سلبی درست مثل راننده ای که ضمن رعایت مقررات رانندگی همواره رسیدن به هدف اصلی را مد نظر دارد،  او نیز همواره هدف نهایی یعنی رسیدن به خداوند را در خاطر خود زنده نگه داشته و همه کارهای خود را در راستای همان هدف جهت می دهد و از هر چیزی که او را از این هدف باز دارد یا در حرکت وی کندی و توقف ایجاد نماید نظیر زياده روى در التذاذات مادى و اُنس گرفتن به لذّتهاى حيوانى و اشتغال قواى حسّى و خيالى به ويژه چشم و گوش به ديدن مناظر شهوانی  و شنيدن سخنان و صداهای باطل و غیر مفید، به شدّت اجتناب می نماید و بدون آمادگی قبلی به لغزشگاه‏هاى فكرى  و بحث درباره ی شبهات نزدیک نمی شود و در صورت مواجهه در صدد یافتن پاسخ برآمده اجازه نمی دهد که سوال لاینحلّی برایش باقی بماند و ازهر گونه افراط و تفریط در هر زمینه ی اجتناب می کند و چیزهایی دیگری نیز وجود دارد که از ذکر آن صرف نظر می کنم زیرا به همین مقدار هم نگران هستم که آقای نظری ما را متهم به جولان زدن در تصورات خود نماید ولی چاره چیست ؟

ممکن است ایشان این ها را خیال بافی و تصورات ذهنی بداند اما من تک تک این ها را در متون دینی یافته و برای اثبات هر کدام حاضرم چندین و چند دلیل دینی ارائه نمایم ، حالا دوستان دیگر چگونه قضاوت خواهند کرد مربوط به خود و انصاف شان است که ادعای بنده جولان زدن در تصورات ذهنی و به دور از واقعیت های عینی است یا ادعای آقای نظری با این دین  داری مطابقت نداشته و ناشی از تصورات ذهنی خود ایشان از دین داری است .

آنچه دین از یک انسان دین دار می خواهد این است که دین را به عنوان تنها راه رسیدن به کمال حقیقی انسان در نظر گرفته و رفتن به هر راه مغایر با دین را مغایر با کمال حقیقی خود بداند، اگر کسی برای رسیدن به مقصدی ، مقداری از مسیر را درست بپیماید و سپس جهت  180 درجه یا 90 درجه یا کمتر و بیشتر خلاف آن را در پیش بگیرد  و  مدتی آن را پیموده دو باره به مسیر اصلیش بر گردد و برای بار دیگر از آن صرف نظر نموده راه دیگری را انتخاب نماید و بالاخره تمام عمر خود را در این مسیر در حال رفت و  برگشت سپری نماید، بدیهی است که بالاخره به مقصد نرسیده و در نیمه راه عمرش تمام خواهد شد.

درست مثل ماشینی که برای رسیدن به مقصد خود تیل و بنزین کافی داشته باشد اما راننده به جای حرکت مستقیم به سوی مقصد در وسط راه کمی راه رفته و دو باره بر گردد و یا در مسیر راه از جاده منحرف شده و سمت راست و چپ به سمت هر منظره و ده و آبادی و ... برود و مدتی در هر کدام به گشت و گزار بپردازد معلوم است که این موتر بالاخره تیلش تمام شده و بالاخره به مقصد نخواهد رسید ، با این حساب چگونه ممکن است که کسی کمال حقیقی خود را هم در دین و هم در ضد دین بیابد کمی این را بپیماید و کمی دیگری را !!

البته اگر تصوری صحیحی از دین نداشته باشیم جمع بین آن و چیزهای مختلف کاملاً قابل تصور است و چنین تصوری از قدیم نیز مطرح بوده است مثلاً در یک برهه ای از فعالیت های حضرت محمد (ص) در مکّه ، یکی از راهکارهای کفار قریش برای سازش با حضرت محمد(ص) این پیشنهاد بود که که یک سال همه دست از پرستش بت ها برداشته خدای یگانه را بپرستند و سال بعد همه مسلمانان از جمله خود محمد(ص) دست از خدای یگانه برداشته و بت ها را بپرستند و پشتوانه این پیشنهاد استدلال جالب و ظاهراً عقل پسندی بود و آن این که ما نمی دانیم در واقع کدام یکی از این دو راه یا دو قرائت از دین درست است با عملی کردن این راهکار خود عملی انجام می دهیم که هر کدام از این دو راه در واقع درست باشد ، هر دو گروه ما لااقل نصف عمر خود را در آن راه خرچ کرده باشیم و به نصفی از کمال و مقصد خود رسیده باشیم !! اما این راهکار به دستور خداوند مورد پذیرش حضرت رسول اعظم (ص) قرار نگرفت و سوره کافرون در این زمینه نازل شد که « قل یا ایهاالکافرون لا اعبد ما تعبدون و لا انتم عابدون ما اعبد و لا انا عابد ما عبدتم و لاانتم عابدون ما اعبد لکم دینکم ولِیَ دین».

 از این دستور دینی نتیجه می گیریم که اسلام یک حد اقلّی دارد که شخص دین دار باید به آن ملتزم باشد تا بتواند دین دار محسوب شده و او را به مقصد برساند ، هیچ عاقلی نمی تواند  تصور نماید که اگر موتری با مجموع چهار تایر و دیگر ابزار و وسایل خود انسان را به مقصد رسانده می تواند ، نصف آن مثلاً دو تایر آن بدون دو تایر دیگر نیز انسان را به نصف مقصد رسانده می تواند !! زیرا هر چیزی که یک جزء اساسی آن  کم باشد ولو نود و نه جزء دیگر آن کامل باشد ، تا جزء مفقوده تکمیل و اصلاح نگردد آن چیز کارایی نداشته و انسان را به هدفش رسانده نمی تواند به همین ترتیب کسی که رکنی از ارکان اسلام را قبول نداشته باشد ولو بقیه ارکان آن را نیز قبول داشته باشد، دین داری او ، او را به مقصد نهایی آن رسانده نمی تواند .

ممکن است نظر آقای نظری از دینداری این باشد که انسان اگر دلش خواست مدتی دستورات دینی را رعایت کند و اگر دلش نخواست مدتی دستورات مارکس را عمل نماید و یا هر چیزی را که از دین خوشش آمد آن را از دین خوش کند و هر چیزی را که از جای دیگر خوشش آمد آن را از جای دیگر بردارد، به هر مقدار که به دین عمل کرد دیندار و به هر مقدار که به نظریه مارکس عمل کرد مارکسیست باشد، در واقع اگر این نظر و استدلال درست باشد باید گفت که این گونه افراد از مارکسیست دو آتشه و دیندار صد در صد نیز بهتر اند ، زیرا اینها هم از مزایای دین برخوردار اند و هم از مزایای مارکسیسم !! اینها چون که صد دارند نود در پیش شان است !!  

اما باحساب که در بالا انجام دادیم این دین و دین داری با معنای واقعی دین و دین داری متفاوت بوده بهتر است آن را دین داری نه بلکه دلداری معنی کنیم تا هر کسی که بر طبق خواسته ها و پسند دلش عمل کند به دلداریش لطمه نخورده و هم چنان دلدار باقی بماند !! و گرنه همانطور که اشاره شد، دین به معنای مصطلح یک چهارچوب ضروری و قطعی برای خود دارد که به هر کسی نمی توان دین دار واقعی اطلاق نمود و به هر حال در این زمینه صحبت فراوان است اگر لازم بود توضیح بیشتر هم داده خواهد شد و در ضمن مباحث آینده ناگزیر به معرفی بعضی از ابعاد دین خواهیم پرداخت شاید آن جا نیز این مسئله به خوبی تبیین گردد .

ادامه دارد.

مظفری

 

  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

باسلام مجدد خدمت دوستان عزیز !

در ادامه تأملات خودم بر نوشته آقای اکبری اینک قسمت هفتم آن را خدمت شما تقدیم می نمایم ایشان در ابتدا خطاب به آقای نظری نوشته اند :

(در اینکه اشاره کرده اید که " بدیهی است که کار و فعالیت برده ها و اندیشه یاغی گری برده ها مورد تقدیر امام حسین قرار نمیگرفت تا بگوید مثل برده ها متمرد و مبارز باشید " زندگی ساده و بدور از تجمل و برخورد انسانی انها با انسانهاي محروم و همکاری های مالی انها با محرومان و برده ها امتیاز طلبی های طبقاتی امام حسین را نه تنها منتفی میکند بلکه بشكل روشن نشان میدهد که انها همیشه از موضع مردمان محروم صحبت میکرده و حقوق انها را مطالبه می نموده است و از انها باج نمیگرفته! در مورد جوانمردی هم شما دو مورد را باهم مخلوط نموده اید یعنی جوانمردی و حق ستاني را یکی گرفته اید در حالی که جوانمردی به معنی گذشتن از حق خود به نفع دیگری درصورت داشتن توانائی گرفتن آن حق است . در حاليكه حق ستاني به معنی نگذشتن از حق خود است  بطور مثال اگر کسی شخصی را که به وی صدمه رسانده و بر شخص صدمه رسان کاملا مسلط است او را می بخشد به این میگوید جوانمردی، اگروی شخص صدمه رسان (که بر او کاملا مسلط است)را شكنجه کتند  به این مرد جوانمرد به معنی و اقعی کلمه نمی گو يد بلكه به وی  قصد گیرنده میگوید .)

معنای آزادگی و جوان مردی

در مورد برخورد امام حسین (ع) در مورد بردگان حرف شما را تأیید می کنم اما در مورد جوانمردی این نکته را خدمت تان عرض می کنم که جوانمردی درست است که به معنای سخاوت هم می آید اما معنایی که شما بیان داشته اید، معنای عفو و بخشش است که با معنای جوانمردی تفاوت دارد . اساساً در فرمایش امام حسین(ع) واژه احرار جمع حُرّ آمده است و حرّ به معنای آزاد، جوانمرد ، کریم ، برگزیده ی هر چیز و بهتر آن، کارنیکو و... آمده است.

آنچه در مورد فرمایش امام حسین (ع) در روز عاشورا می توان گفت این است که ایشان مردم را به آزادگى دعوت کرده است ، نه فقط آزادی، زیرا آزادى در مـقـابل بردگى ، اصطلاحى حقوقى واجتماعى است ، اما آزادگى، برتر از آزادى است و نـوعـى حـريـّت انـسـانـى و رهـايى انسان از قيد وبندهاى ذلّت آور وحقارت بار معنوی است . تعلّقات و پـاى بـنـديـهاى انسان به دنيا، ثروت ، اقوام ، مقام ، فرزند و... در مسير آزادى روح او، مانع ايـجـاد مـى كـند. اسارت در برابر تمنّيات نفسانى و پیوند هاى مادّى، نشانه ی از ضعف اراده بشرى است .
امام حسین (ع) در روز عاشورا و در آخرین لحظات حیات شریف خود از پیروان ابن زیاد به عنوان پیروان آل ابی سفیان یاد نموده و می فرماید اگر دین ندارید و از آخرت هم نمی ترسید لااقل روح بـلنـد و هـمـّت عـالى وخـصال نيكویی انسانی داشته باشید یعنی تا این حد پست و زبون نباشید که خود را به دنيا و خواسته های پست آن بفروشید.
امام على (ع) در این زمینه مى فرمايد:
«اَلا حـُرُّ يـَدَعُ هـذِهِ الّلمـاظـَةَ لاِ هـْلِهـا ؟ اِنَّهُ لَيـْسَ لِاءَنـْفـُسـِكـُمْ ثـَمـَنٌ اِلا الْجـَنَّةُ فـَلاتـَبـيعُوها اِلاّ بها .« (نهج البلاغه ، صبحى صالحى ، حكمت 456.)
آيا هيچ آزاده اى نيست كه اين نيمخورده (دنيا) را براى اهلش واگذارد؟
يقيناً بهاى وجود شما چيزى جز بهشت نيست ، پس خود را جز به بهشت نفروشيد.
آری ، آزادگـى در آن اسـت كـه انـسان كرامت وشرافت خويش را بشناسد و تن به پستى و ذلّت و حقارت نفس واسارت دنيا وزير پا نهادن ارزشهاى انسانى ندهد.
در پيچ وخمها وفراز ونشيبهاى زندگى ، گاهى صحنه هايى پيش مى آيد كه انسانها به خاطر رسـيـدن بـه دنـيـا يا حفظ آنچه دارند يا تأمين آرزوها و خواسته ها يا چند روز زنده ماندن ، هر گـونـه حـقـارت واسـارت را مـى پـذيـرد. امّا احرار وآزادگان ، گاهى با ايثار جان هم ، بهاى آزادگى را مى پردازند و تن به ذلّت نمى دهند.
امام حسين (ع) در همین باره فرموده است : «مَوْتٌ فى عِزٍّ خَيْرٌ من حياةٍ فى ذُلٍّ» مرگ با عزت بهتر از حيات ذليلانه است .(مناقب ، ابن شهر آشوب ، ج 4، ص 68.)
ايـن نـگـرش آزادگی در زندگى ، امـام حـسـيـن (ع) وخـاندان وياران شهيدش بود، که تن به بيعت  ندادند  ولی كشته شدن را به جان خریدند امام ، در برابر پیشنهاد سازش یا کشته شدن،  قاطعانه فرمود : نـه، بـه خـدا سـوگـنـد، نه دست ذلّت به آنان مى دهم ونه چون بردگان تسليم حكومت آنان مى شوم .

 بر ما گمان بردگى زور برده اند
اى مرگ ، همتى ،!كه نخواهيم اين قيود


این روح آزادگى امام  بود که سبب شد حتى در آن حال كه مجروح بر زمين افتاده بود نسبت به تصميم سپاه دشمن براى حمله به خيمه هاى زنان و فرزندان ، برآشوبد و آنان را نیز به آزادگى دعوت كند:
«ان لَم يَكُن لَكُمْ دينٌ وَ كُنْتُمْ لاتَخافوُنَ الْمَعادَ فَكُونُوا اَحْراراً فى دُنْياكُمْ» (بحار الانوار، ج 44، ص 51.)


گر شما را به جهان بينش وآيينى نيست
لااقل مردم آزاده به دنيا باشيد.


همه یاران امام در کربلا احرار بودند اما مـصـداق بارز اين حرّيت وآزادگى ، حرّ بن يزيد رياحى بود. آزادگى اوسبب شد كه بـه خاطر دنيا و رياست و فرماندهی چند هزار نفر ، خود را با ماندن چند صباحی در دنیا و سر قدرت جهنمى نكند و بهشت را در سايه شهادت خريدار شود . وقتی بـه شـهـادت رسـيـد، سيدالشهدا(ع) بر بالين اوحضور يافت و او را حرّ وآزاده خطاب كرد و فرمود : همانگونه كه مادرت نام تورا حرّ گذاشته است ، آزاده و سعادتمندى ، در دنيا وآخرت :
«اَنْتَ حُرُّ كَما سَمَّتْكَ اُمُّكَ، وَ اَنْتَ حرُّ فِى الدُّنْيا وَ اَنتَ حُرُّ فِى الاَّْخَرة» (بحار الانوار، ج 45، ص 14 )
اگـر آزاديـخـواهـان وآزادگـان جـهـان ، در راه اسـتـقـلال و رهـايـى از سـتـم و طـاغـوتـهـا مى جنگند و الگـويـشـان قـهـرمـانـيـهـاى شـهداى كربلاست، در سايه ی همين درس  آزادگى است كه ارمغان عـاشـورا بـراى هـمـيـشه تاريخ است . انسانهاى آزاده ، در لحظات حساس و دشوار انتخاب ، مرگ سـرخ و مـبـارزه خـونـيـن را بـر مـى گـزيـنند و فداكارانه جان مى بازند تا به سعادت شهادت برسند وجامعه خود را آزاد كنند. بنابراین آزادگی یک کمال و ارزش انسانی است که با زحمت و با داشتن همت عالی و بینش عمیق برای همگان قابل حصول است ،  نه اینکه یک لقب تشریفاتی و بدون محتوا و ارزش واقعی باشد.

اگر امام حسین (ع) دشمن را به آن دعوت می کند برای این است که در آنها ذرّه ای از این کرامت و بزرگواری را نمی بیند اگر حُرّ آزاده است و دست از فرماندهی چند هزار نفره بر می دارد باقی ماندگان در لشگر ابن سعد کسانی هستند که نمی توانند از لباس کهنه و غارت اسباب و وسایل ضروری مسافرینی که بیش از 6ماه در عالم مسافرت بوده اند  دست بردارند و لذا با وجود این که امام حسین (ع) هنوز زنده است آنها فرمان غارت و هجوم بر خیمه ها را صادر می کنند و در عمل کاری کردند که حتی از لباس تن شهداء ، چادر زنان و گوشواره دختران و... نیز دریغ نکردند .

در این مورد به همین مقدار اکتفا نموده ادامه نوشته تان را مرور می کنیم:

 (در مورد دین، علم و بی دینی چنانچه نوشته اید که " اگر در جمله تان دقیق شوید؛ یک بی دین از تعلقات نجات داده شده هست. زیرا وی از لحاظ دید گاه عقیدتی در موقعیت قرار دارد که برایش دین دار و بی دین تفاوتی ندارد "  اگر شما دقت نمائید بنده آزادی را محصور در دین یا بی دینی ندانسته بودم و شما در نوشته قبلی تان دینداران را فافد ازادی دانسته بودید و گفته  بودید که " اگر کسی دین داشته باشد که آزاد مرد گفته نمی شود"  یعنی کسانیکه مومن است دیگر فکر دینی اش به وی اجازه آزادی فکری نمی دهد من فکر میکنم مومن و غیر مومن از این نظر یکسان است هیچ بی دینی و جود نخواهد داشت که بدون کدام تعلقات فکری وپیش فهم ها و پیش فرض ها به تفکر بپر دازند که شما انها را از پیش آزاد و بدون تعلقات دانسته اید ! لذا کسی که به مارکسیسم معتقد است نیز به پیش فرض های که کارل مارکس مطرح میکند تعلق دارد و بدون تعلق نمی باشد انها نیز مانند مومنان علاقه دارد که دیگران مانند انها بیندیشند اینطور نیست که انها کاملان منفعلانه بدون کدام خواست باشد ، کشتاری که استالین برای تحقق نظام کمونستی یا سوسیالیستی کرد تاریخ کمتر نمونه انرا دارد وی باچنین کشتارش بنام مبارزات ضد طبقاطی وعدالت(که عدالت را زیر سوال برد) علاقه داشت دیگران باید طوری باشد که وی فکر میکنند(نه تنها مانند وی فکر کند)   لذا اینها همه تعلقات و علاقه بی دینان است به اینکه دیگران هم باید مثل انها فکر و در سایه فکر آنها زندگی کنند !)

در مورد این که شخص دین دار بیشتر آزاد است یا شخص بی دین ، نیاز به بحث بیشتری در مورد شناخت ابعاد انسان و معنای آزادی دارد که در یک فرصت دیگر به آن خواهم پرداخت، اجمالاً سخن شما را در این زمینه تأیید می کنم که از بی دینی شخص نمی توان آزادی آن را نتیجه گرفت برای اینکه انسان به صورت فطری غرایز ، گرایش ها و بینش هایی دارد که اگر هر کدام این ها را از راه درست تأمین نکند از راه های نادرست تأمین خواهد شد ، امکان ندارد بدون تأمین آنها از راه درست یا نادرست زندگی کند، ممکن است کسی خدا را قبول نداشته باشد ولی بدون خدا هم نمی تواند زندگی کند ، از خدا اطاعت نکند از چیز دیگر اطاعت می کند به خدا تکیه نکند به چیزی دیگر تکیه می کند ، اگر به گمان خودش خود را از خدا آزاد کند مطمئناً خود را گرفتار ده ها و صدها خدای دیگر می کند هر چند اسم آن ها خدا نباشد ، اگر کسی خود را از قانون دینی و الهی بی نیاز بداند به ده ها قانون بشری و در حال تغییر و ابطال دیگر گردن می نهد، از این جهت ما تدیّن به دین صحیح و پرستش خداوند یگانه را عین آزادگی می دانیم ؛ زیرا با گردن نهادن به دستورات معبود و خدای یگانه ، معتقدیم خود را از سپردن به معبودهایی متعدد و گوناگون و متضاد نجات داده ایم

آقای اکبری در ادامه نوشته است :

( البته من تاریخ سیاسی دین را نیز بری از این همه مشکلات نمی دانم بلکه تاریخ اسلام ونظام های سیاسی انها در طول تاریخ سخت قابل نقد و برسی است و مومن البته در  تعریف که امروز روشنفکران دینی از ان ارایه میکند عبارت از منش و سلوک زییستن است یعنی زندگی همرا با معنویت و هدف کلی و نهایی برای حیات و داشتن معنی وجودی است که شئون زندگی خود را معنی دار می داند و خود را موجود بی مفهموم و اتفاقی و بی معنی نمی داند . این مفهوم زیستن هیچ  مشکلی را برای دیگران ایجاد نمی کند. )

در قابل نقد بودن نظام های سیاسی مسلمانان در گذشته بحثی نیست اما در تعریف تان از مومن ابهام هایی وجود دارد که ممکن است خیلی جامع و دقیق نباشد، چون مهم نیست به آن نمی پردازم. ...

 ادامه دارد.

  نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

قسمت ششم تامل بر نوشته آقای اکبری

با سلام خدمت دوستان و برادران عزیز ! قسمت ششم تأمل پیرامون ادامه نوشته آقای اکبری را با هم مرور می کنیم ، ایشان در ادامه نوشته های قبلی خود نوشته اند :

(در مورد ساختار سیاسی که عدالت را باید از ان استخراج کرد چنانچه شما اشاره کرده اید باز خدمت عرض شود که ساختار سیاسی امروزی مورد نظر که متکی بر حقوق و آزادی باشد نیز ثمره علم جدید و تحولات تاریخی اجتماعی چندین قرن است که در زمان حسین و خلفای بعدی مطرح نبوده است

در زمان آنها عدالت سیاسی در قالب خلیفه عادل مطرح بوده است که چه کسی عادل است و حاکم باید عادل باشد و تئوري پردا زي های سیاسی اگر میشده است هم بر محور حاکم و خلیفه عادل بوده است نه در مورد نظام سیاسی عادل،یعنی دیمو کراسی به معنی امروزی  در آن زمان مورد بحث نبوده است بلكه همه توصیه ها و نصیحت ها در مورد خلیفه عادل بوده است و همیشه به اشکال های مختلف برای خلفا توصیه میشده که با رعایا مدارا کنند و عدالت را پیشه کنند و اوصافی برای عدالت و حاکمان عادل و تداوم حاکمیت انها ذکر میکردند که اینها همه بیانگر نبود ساختار سیاسی امروزین است و نظام تک فردی در انجا حاکم بوده لذا صحبت کردن از دیموکراسی و توقع ان در ان زمان بی مورد است.  )

 

آیا ساختار قدرت در اسلام مبتنی بر تمرکز قدرت و حکومت تک فردی بوده و هست ؟

از این قسمت نوشته آقای اکبری معلوم می شود که ایشان ساختار حکومت و توزیع قدرت و تفکیک قوا و از جمله رعایت عدالت ، حقوق و آزادی را ثمره علم و تحوّلات جدید دانسته است و حکومت های قبل از زمان امام حسین (ع) و حتی بعد از آن را فاقد این عناصر و بیشتر شخص محور یا به تعبیر ایشان نظام تک فردی دانسته است، در این قسمت این نظر را کمی توضیح داده و بررسی می کنیم که آیا تفکیک قوا و توزیع قدرت و نظام متکی بر حقوق و آزادی در نظام اسلامی نیز سابقه داشته است یا نه ؟

در صدر اسلام درست است که نهادها و سازمان های دولتی مثل امروز بسط و توسعه نداشته است ، مثلاً پيامبر (ص) هم قضاوت مي كردند، هم اجراي احكام را بر عهده داشتند و هم قانون گذاري و سياستگذاري مي كردند. و اين به خاطر سادگي ساختار جامعه اسلامي آن روز بوده است که ضرورتی برای تفکیک قوا نمی دیده اند . اما این گونه نبود که این سیستم برای همیشه باقی مانده باشد زیرا در مرور زمان كه سازمان سياسي بسط و گسترش يافت و نهاد هاي داخل حكومت توسعه پيدا كرد، بخش های مستقلی پدید آمده و از جمله بخش قضاء از بخش اجرائی مستقل گرديد.

 در دوران امام علي(ع) در ضمن اینکه بخشی از حاکمیت را حضرت به واليان می سپرد به خود والیان نیز دستور می داد كه آنها نیز همه امور را بر عهده نگرفته براي تصدي امور قضاء با فضیلت ترین افراد خود را به عنوان قاضي برگزينند «ثم اختر للحكم بين الناس افضل رعيّتك في نفسك»[1]. و سپس در مورد استقلال قاضی سفارش می کرد که  قاضي بايد بر استقلال كامل خود در امر قضاوت متعهد باشد و این نشان می دهد که در این زمان تفکیک قوه قضائیه از قوه اجرائیه رسمیت یافته است پرداختن به تک تک اداره های دولتی آن زمان بحث را به درازا می کشاند ،  به طور خلاصه درباره تشكيلات و ساختار حكومتى حضرت على (ع) عرض می کنم كه حكومت حضرت داراى تشكيلات زير بوده است که می توان گفت که اساس تشکیلات بعدی است :

1- دستگاه قضايى همانطور که اشاره شد حضرت با نصب قضات و نظارت بر كار آنان ، امور گوناگون قضايى و حقوقی را اداره مى‏كرده است.

2- تشكيلات نظامى و انتظامى كه عهده‏دار تنظيمات كارهاى ويژه بوده است (مانند «شرطة الخميس»).

3- بيت المال كه متصدى اداره امور مالى و اقتصادی حكومت بوده است.

4- تشكيلات ادارى كه متشكل از فرمانداران و واليان مناطق مختلف بوده است.

5- دستگاه اطلاعاتی و امنیتی که در این زمینه عيون و افرادى مسؤوليت انتقال اخبار و اطلاعات را به مركز داشته‏اند.

در بخش قوه مقننه یا قانون گذاری به شکل امروزی می توان گفت که به دلیل شرایط خاص،  سابقه نداشته است، زیرا از طرفی موارد وضع قانون به اندازه امروز گسترده نبوده است و از طرفی مردم منشأ و منبع قانون را دستورات دینی و الهی می دانستند که آن را مستقیماً از آیات و سنت نبوی و فرمایش مستقیم امامان به دست می آوردند و نیازی به وضع قانون توسط قانون گذاران دیگر احساس نمی کردند البته خود پیامبراکرم (ص) و امامان و خلفا در این زمینه و زمینه های دیگر مامور به مشورت با مردم و نخبگان نیز بوده اند و در بعضی از موارد به رای و نظر مردم و کارشناسان بها داده آنها را بر نظر شخصی شان ترجیح داده اند اما به صورت رسمی قوه مقننه جدا از نهاد مشورتی و نظارتی به معناي امروزي آن، وجود نداشته است.

بنا براین آنگونه که از نوشته ی شما به دست می آید که در گذشته هیچ چیزی از ساختارهای حکومت های فعلی موجود نبوده است کمی دور از واقعیت بوده و از این خلاصه نتیجه می گیریم که در گذشته نیز این مسایل به اندازه اقتضای آن زمان مطرح بوده است گرچند تفاوت هایی ممکن است از نظر واژه و ماهیت در بین آنها مشاهده نمائیم مثلاً دموکراسی در گذشته نبوده اما احترام به آراء مردم در قالب بیعت و مشورت و...مطرح بوده است.

ممکن است کمیسیون حقوق بشر یا عناوینی مثل آزادی بیان و آزادی اظهار عقیده و حق انتقاد از سیاست های حاکمان و... نبوده باشد اما خود آنها وجود داشته و در متون دینی به آنها اشاره شده است مثلاً امام علی (ع) در ضمن بیان حقوق حاکم و مردم بر همدیگر یکی از حقوق حاکم بر مردم را نصیحت حاکم و انتقاد و پیشنهاد به وی می داند ، اساساً اسلام نظارت مردم بر حاکم را در متون ديني به عنوان یکی از راهکارهای جلوگیری حاکمان از گرفتار شدن در فساد قدرت مطرح کرده است. بدین جهت مردم از باب امر به معروف و نهي از منكر هم حق دارند رفتار زمامداران را تحت نظارت قرار دهند و هم وظیفه دارند خطاها و لغزش هاي آنان را به آنها گوشزد نمايند، شکل اجرایی این حق و تکلیف ، مطابق با شرایط زمان و مکان تغییر می کند، در زمان گذشته انتقاد مردم یک ولایت توسط یک یا چند نفر نماینده یا نوشتن یک نامه و شکوائیه مطرح می شد که نمونه های آن را در تاریخ زیاد سراغ داریم ، اما امروز ممکن است همان کار به شکل تظاهرات ، نوشتن مقالات و کشاندن آن به مطبوعات و رسانه ها و استیضاح و... مطرح شود، روح و جوهر هر دو یک چیز است اما ظاهر شان ممکن است تفاوت هایی پیدا کند بنا براین حق نظارت مردم و انتقاد و پیشنهاد به حاکمان و عالی ترین مقام حکومت در گذشته نیز رسمیت داشته است .

آزادی بیان و آزادی اظهار عقیده تا زمانی که موجب اختلال در نظم و امنیت اجتماعی نشود ، نیز در گذشته وجود و رسمیت داشته است مثلاً در زمان حکومت امام علی (ع) مخالفین سیاسی و اعتقادی آن حضرت مثل خوارج که حضرت را کافر می دانستند و خواستار توبه او بودند ، در جلسات عمومی و حتی در زمان سخنرانی امام ، علیه امام رسماً و به صورت آزاد شعار می دادند و عقاید خود را اظهار می کردند، اما حضرت به آنها کاری نداشتند و آنها را آزاد گذاشته و از طرفداران خود نیز خواسته بود که تا زمانی که دست به اسلحه نبرده اند کاری به کار آنها نداشته باشند اما وقتی قتل و کشتار راه انداختند حضرت در مقابل شان واکنش نشان داد و آنها را سر جای شان نشاند .

در مورد رعایت حقوق مردم و اجرای عدالت در بین آنها نمونه های زرّینی را در تاریخ ، مخصوصاً در حکومت نبوی و زمامداری امام علی (ع) سراغ داریم که نظیر آن را در جایی دیگر نمی توان پیدا کرد، از این جهت باید توجه داشته باشیم که اگر نظام سیاسی صدر اسلام را نظام تک فردی هم بدانیم با نظام استبدادی و دیکتاتوری امروز اشتباه نگیریم ، زیرا اولاً حاکمان اسلامی افرادی مثل پیغمبر(ص)  و امام علی (ع) افراد معصومی بوده اند که هیچکار شان را به خاطر خواسته های نفسانی خود شان انجام نمی داده اند  و ثانیاً همانطور که شما نوشته اید دستورات اکید دینی مبنی بر رعایت عدالت  و عادل بودن حاکم و پاسخگو دانستن شان در برابر مردم و از همه مهمتر دادگاه الهی ، تضمین بسیار محکمی بر رعایت حقوق مردم و عدم ظلم و ستم بر آنها است . ثالثاً اساساً رویکرد حکومت دینی و حاکمان دینی رویکرد خدمت به مردم است نه رویکرد دیکتاتوری و حکومت های فعلی که رویکرد سلطه و حکمرانی بر مردم است از این جهت روش عملی آنها نشان از خدمت به مردم و مشورت با مردم و توجه کردن به آراء و نظریات آنها و توصیه و سفارش والیان و زمامداران به نگاه محترمانه به مردم و ... دارد که خود حاکی از این است که قدرت مسئولیت و وسیله ی خدمت به مردم است و تعبیرات بسیار فراوانی از امام علی (ع) در این زمینه داریم که ارزش کل حکومت را به اندازه آب بینی بز یا کفش کهنه و پینه پینه ی خود ندانسته است مگر این که در ضمن آن بتواند حقی را به حق دار برساند و یا جلوی ظلم ظالمی را بگیرد.

و به همین دلیل استفاده شخصی آنها از امکانات دولتی در حد صفر بوده است و این امام علی (ع) حاکم اسلامی است که در زمان زمامداری خود در زمانی که کاروان کاروان غنایم و خراج و خمس و زکات وارد خزانه و بیت المال می شود خود به دو قرص نان جوین و خورشت نمک !! و دو دست لباس کهنه  اکتفا می کند و از خوردن دو نوع غذا یا شکم سیر خوردن از یک نوع غذا اجتناب می کند به این جهت که مبادا کسی در حکومت او باشکم خالی سر بر بالشت نهاده و حاکم شان با شکم پر خوابیده باشد !! این امام علی است که وقتی برادر نابینایش عقیل از کثرت عایله و کمی درآمد و کمبود هزینه زندگی خود شکوه نموده و دست به سوی برادرش دراز می کند که کمی بیش از سهمیه اش از بیت المال به او پرداخته شود ،حضرت آهن گداخته را به او نزدیک می سازد وقتی او حرارت آن را احساس نموده و فریاد بر می آورد که مرا می سوزانی حضرت در جواب می فرماید: تو از حرارت آهنی که با آتش دست بشر داغ شده می ترسی اما چگونه به من کاری را پیشنهاد می کنی که با انجام آن آتش خشم الهی و جهنم مرا در بر گیرد؟!

با این حساب متوجه می شویم که نوع نگاه اسلام به حکومت و نوع نگاه دنیای امروز به حکومت تفاوت دارد و مقایسه حکومت دینی را با حکومت های مادی دیگر و حاکمان دینی را با حاکمان دیگر بدون در نظر داشت تفاوت های موجود ، مقایسه ای درستی نخواهد بود.

همانطور که اشاره شد که اساساً رویکرد اسلام به قدرت و حکومت با رویکرد دیگران تفاوت دارد ، فلسفه اصلى و اهداف تشكيل حكومت اسلامى  عبارت است از:

1. استقرار توحيد و خداپرستى در زمين و رهانيدن مردم از بندگى و فرمانبردارى غير خدا: وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اُعْبُدُوا اَللَّهَ وَ اِجْتَنِبُوا اَلطَّاغُوتَ. روشن است تحقق اين هدف بسيار خطير و بزرگ، نيازمند سازمان و قدرت سياسى- اجتماعى است.

2. رشد و تعالى علمى، فرهنگى و تربيتى انسان‏ها و رهايى و آنان از نادانى و جهل. هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ، (جمعه، آيه 2)

3. آزادسازى و رهايى توده‏هاى مردم و انسان‏هاى مستضعف از چنگال ظالمان و ستمگران و از زنجيرهاى اسارت و بردگى:. وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اَلْأَغْلالَ اَلَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ.، (اعراف، آيه 157)

4. برپايى جامعه نمونه و مدينه فاضله آرمانى از راه اقامه قسط و عدل اسلامى: لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ اَلْكِتابَ وَ اَلْمِيزانَ لِيَقُومَ اَلنَّاسُ بِالْقِسْطِ.،  (حديد، آيه 25)

5. اجراى كامل قوانين آسمانى اسلام با تمام ابعاد آن ، اعم از قوانين اقتصادى، حقوقى، اجتماعى، سياسى، نظامى و...

بنابراین فلسفه تشكيل حكومت دینی ، تأمين نيازهاى مادى و معنوى و فراهم نمودن زمينه و بستر رشد و تكامل انسان و در نتیجه سعادت و خوشبختى او در دنيا و آخرت است. حكومت اسلامى موظف است، با تمامى امكانات و در حد توان خود، زمينه‏هاى كمال انسان‏ها را فراهم نموده، زمينه‏هاى فساد را از ميان بردارد در حالیکه حکومت های دیگر در نهایت تمام تلاش خود را بر ایجاد امنیت و رفاه مادی و زندگی دنیوی معطوف می سازد و کاری به امور معنوی و اخلاق و.. ندارد .

اما در پاسخ به این سوال که آیا با فراهم بودن تمامى اين زمينه‏ها و بسترسازيها، همه افراد جامعه اصلاح خواهند شد یانه ، مى‏توان به اين آيه اشاره كرد كه: إِنَّ اَللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ. هيچ قومى را تغيير نمى‏دهد مگر آنان حال خود را تغيير دهند»،(رعد، آيه 11)

بر مبناى اين اصل مهم هرگونه تغييرى در سرنوشت انسان‏ها و اصلاح يا انحطاط اجتماعى و فردى يك جامعه، منوط به خواست و اراده انسان است. افراد يك جامعه، زمانى به طور كامل اصلاح مى‏شوند كه بر اساس اراده، گزينش و كنش اختيارى خود بتوانند از شرايط محيطى- كه به بركت حاكمانى عادل و قوانین الهى و احكام مبتنی بر ارزش‏ها و معارف اسلامى به وجود آمده- استفاده كنند و راه تعالى و تكامل خود را در پيش گيرند. بنابراين وجود حاكمانى الهى و ساير شرايط محيطى مثل قوانين اسلامى، تأمين نيازهاى مادى و رفاه، امنيت و ... هر چند در روند تكاملى و اصلاح جامعه امرى كاملاً ضرورى و لازم است اما به هيچ وجه كافى نيست بلكه اراده و گزينش و كنش اختيارى خود افراد يك جامعه نيز، شرط ديگر اين مجموعه است.

از این رو شاهدیم که در طول تاریخ با اینکه پیشوایان معصومی مثل پیامبراکرم (ص) و ائمه معصومین (ع)  رهبران جامعه بوده اند و تمام شرایط و زمینه های رشد و تعالی برای مردم فراهم بوده است اما چون همه افراد آن جامعه، به چنان درك و شناختِ عميق- نرسيده بودند، اصلاح كامل و فراگير در جامعه محقق نشده است .

ادامه دارد...



[1] . نهج البلاغه خطبه 53

  نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

با عرض سلام و ادای احترام مجدّد خدمت دوستان عزیز قسمت پنجم

تأمل بر نوشته آقای اکبری را خدمت شما تقدیم می نمایم باشد که مورد استفاده قرار گیرد انشاء الله.

(نقطه خیلی مهم که در اینجا نباید از نظر دور گزاشت این است که ما نباید مسلمانان را در قرن هفتم عیسوی را با عینک و معیار های قرن بیست و یکم مورد قضاوت قرار دهیم این کار به معنی نادیده گرفتن تاریخ تحول و تمدن1400 ساله بشر است در طول این قرن ها مردم که نه خوابیده است بلكه بشكل مداوم در تحول و تغیر بوده است که تمدن امروزی ثمره  آنست .

تغييرات مذکور شاید حد اکثر تغیر ممکن در جامعه مورد نظر بوده است نه نهایت و نقطه پایان تغیر

متاسفانه تعدادی زیادی در این فکر اند که اعمال که توسط اولیای دین در صدر اسلام انجام شده باید به عنوان ملاک همیشگی مورد استفاده قرار گیرد چنانجه حالا اگر صحبت از حقوق کامل زن به عنوان انسان مطرح میشود این موضوع با مشكلات بسیار مواجه میشود که خودش ناشی از این اشتباه عدم در نظر گیری شرایط اجتماعی  فرهنگی تاریخی در عرصه عمل است.)

 آیا احکام اسلام برای همه زمان ها و مکان ها است یا مخصوص 1400 سال قبل بوده است ؟

از اظهار تأسف که آقای اکبری در این قسمت اظهار نموده است این گونه فهمیده می شود که ایشان معتقد است همه چیز باید طبق تحوّل شرایط تغییر کند و چیزی ثابتی در اسلام نداریم که با تحوّل شرایط اجتماعی ، فرهنگی و تاریخی و... تغییر نکند و به همین دلیل نباید اعمال اولیای دین را در هیچ چیزی به عنوان ملاک همیشگی مورد استفاده قرار دهیم و گرنه مثل حقوق کامل زنان با مشکلات زیاد مواجه شده و به بن بست گیر می کنیم در مورد نتیجه گیری از این استدلال در بخش قبلی توضیح داده شد که اگر حقوق زن را در اسلام مطالعه کنیم و آن را با دنیای متجدّد نیز مقایسه کنیم نه تنها با مشکلات زیاد بلکه با هیچ مشکلی رو به رو نخواهیم شد و اسلام در این زمینه هیچ کم نگذاشته است تا کسی دیگر بر آن بیفزاید .

اما برای درستی یا نادرستی اصل برداشت آقای اکبری که نباید عمل و گفتار بزرگان صدر اسلام را ملاک همیشگی قرار دهیم کمی مکث نموده و بیشتر بررسی می کنیم که :

آیا احکام اسلامی برای همه زمان ها و مکان ها است یا مخصوص 1400 سال قبل بوده است  و امروز بشر با استفاده از عقل و علم به دین نیاز نداشته و یا به دین مطابق با شرایط روز نیازمند است ؟

به عبارت دیگر با توجه به اين كه زندگى و جوامع انسانی در حال تحوّل و تغییر سریع و شگفت آور است و در هر زمان و مكان تغييرات گسترده ای رخ می دهد، آيا باز احکام دين اسلام براى همه  زمان‏ها و مكان‏ها و حتى براى دنياى مدرن امروز است؟ اگر جواب مثبت باشد آیا چنین توانايى در اسلام در اين گستره پهناور وجود دارد ؟

براى پاسخ به  این پرسش به چند مطلب باید توجه داشته باشیم.

1- از نظر مسلمانان، اسلام، دين خاتم است اين مسأله هم مورد اتفاق همه مسلمانان و هم با قرآن و سنّت ثابت شده است. خداوند متعال مى‏فرمايد: و ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اَللَّهِ وَ خاتَمَ اَلنَّبِيِّينَ،(احزاب، 40)

در روايتى نيز آمده است: لانّ اللَّه تبارك و تعالى لم يجعله لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس فهو فى كل زمان جديد و عند كل قوم غض الى يوم القيامه خداوند قرآن را براى زمان خاصى و مردم خاصى نفرستاد. پس قرآن تا روز قيامت در هر زمانى جديد و براى هر قومى تازه است»،

 (عيون اخبار الرضا، تصحيح سيد مهدى حسينى لاجوردى، چاپ رضا مشهدى، ج 2، ص 130)

در روايت ديگرى آمده است: «حكم الهى و تكاليف خداوند در حق اولين و آخرين يكسان است مگر اين كه علت يا پديده‏اى پيش آيد كه باعث دگرگونى حكم شود و نيز همگان نسبت به تغيير حكم، هنگام پيش آمدن حوادث هماننداند و واجبات بر همه يكسان است. از همان‏ها كه پيشينيان سؤال مى‏شوند، آيندگان نيز سؤال مى‏شوند و مورد محاسبه قرار مى‏گيرند»، (الفروع من الكافى، كتاب الجهاد، باب 13، حديث 1)

و نيز فرمود: حلال محمد حلال ابداً الى يوم القيامه و حرامه حرام ابداً الى يوم القيامه لا يكون غيره و لا يجيى‏ء غيره؛ حلال محمد تاروز قیامت حلال و حرام محمد (ص) تا روز قیامت حرام است غیر از این نبوده و نخواهد آمد.

 (الاصول من الكافى، ج 1، ص 58، حديث 19 ؛ بحارالانوار، ج 89، ص 148، باب 1)

نکته دوم : دینی می تواند خاتم ادیان باشد که:

اولاً از تحریف شدن کاملاً محفوظ باشد زیرا يكى از مهم‏ترين علل تجدّد نبوت، تحريف اديان پيشين از سوى پيروان آن بود، به گونه‏اى كه دستيابى به آن دين ناب، از طريق عادى براى انسان غير ممكن مى‏نمود. لذا دين خاتم بايد از ساز و كارى بهره‏مند باشد كه آن را از تحريف حفظ كند.

ثانیاً جاودانه  و همگانى باشد زیرا  طبق ادله لزوم بعثت، بشر همواره نيازمند هدايت الهى است و انسان در هيچ دوره‏اى، نبايد محروم از هدايت الهى (دين) باشد. اگر دين الهى ختم شود و آن دين خاتم، مخصوص زمان و يا مكان خود باشد، بعد از آن دینی وجود نداشته باشد این مسئله باعث محروميت انسان‏ها و نسل‏هاى ديگر، از دين مى‏گردد. اين با اصل دليل لزوم بعثت، منافات دارد. پس دينى مى‏تواند دعواى خاتميت داشته باشد كه همگانى و جاودانه باشد.

 ثالثاً دینی جاودانه و همیشگی است که در هر دوره‏اى و با هر زمانه و زمينه‏اى، بتواند رسالت خود را در هدايت انسان‏ها به خوبی انجام دهد و در تأمين نيازهاى بشر- كه او را محتاج به دين كرده است- كارا و مفید باشد.

از آنجا كه زندگى انسان وجوامع بشری همواره دستخوش تغيير و تحول است، بايد ساز و كار مناسبى در دين خاتم موجود باشد كه بتواند در شرايط مختلف، قابل اجرا بوده و اهداف اصيل خود را تأمين كند. اين ساز و كار در واقع رمز جاودانگى دين خاتم و سرّ توانايى او در هدايت بشر در هر زمان و مكان است.

نکته سوم  در مورد شناخت رمز جاودانگى اسلام : خداوند متعال درباره ختم دين خود مى‏فرمايد: « اَلْيَوْمَ يَئِسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اِخْشَوْنِ اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلامَ دِيناً، (مائده، 3)

. امروز كافران از اين كه به دين شما اختلالى رسانند، طمع بريدند  و ناامید شدند . بنابراین شما از آنان بيمناك نبوده و نترسید و از من بیم داشته باشید . امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام كردم. بهترين دين را كه اسلام است برايتان برگزيدم».

از این آیه فهمیده می شود که در آن روزی كه كافران از نابودى اسلام مأيوس شدند و دین کامل گردیده و خداوند آن را مورد رضایت قرار داده است روزی است که در دین عنصری تعبیه شده است که  حافظ دين و رمز جاودانگی آن باشد و آن روز بنا بر عقیده تمام شیعیان روز غدير و آن عنصر و رمز جاودانگی آن عنصر «امامت» است.

در تفاسير شيعى اين مسأله مسلم است و در منابع اهل سنت به این کتب رجوع شود  :

1. ابن عساكر شافعى (571 ه)، به نقل از الدر المنثور، جلال الدين سيوطى، انتشارات محمدامين دمج، بيروت، ج 2، ص 289.

2. جلال الدين سيوطى شافعى (991 ه)، الدر المنثور، ج 2، ص 259.

3. السيد شهاب الدين آلوسى شافعى (1270 ه)، روح المعانى، دار احياء التراث العربى، ج 6، ص 193.

4. شيخ محمد عبده (1323 ه)، المنار، دارالفكر، ج 6، ص 463.

5. ابى‏بكر احمدبن على الخطيب (463 ه)، تاريخ بغداد، دارالكتب العربى، ج 8، ص 290.

6. ابى عساكر شافعى، تاريخ دمشق، دارالفكر، ج 42، ص 233.

7. ابن كثير (571 ه)، البداية و النهاية، دارالكتب العلميه، ج 7، ص 342.

وقتی امامت را به عنوان عنصر جاودانگی دین پذیرفتیم، وظيفه و رسالت امامان معصوم (ع) براى محفوظ ماندن اسلام این است که در طول تاريخ حضور خود، اولاً در كنار تأييد و تبیین آيات قرآن، سنت نبوى را نیز عيناً نقل كنند که این کار را به خوبی انجام دادند و اجازه ندادند حوادث پس از رحلت (حدود يك قرن منع كتابت حديث توسط خلفای سه گانه و دیگران) سنت نبوى نابود شود و با اين كار منابع دين را به خوبی حفظ كردند.

ثانیاً روش فهم قرآن و سنت و روش استنباط احكام اسلام را آموزش دهند که آموزش دادند تا انسان‏ها در طول تاريخ، بتوانند رأى اسلام در هر زمينه را، از منابع آن استخراج و استنباط كنند. اين روش- كه اجتهاد مصطلح شيعى بر پايه آن بنا شده است- راهى است كه در صورت پيموده شدن، مى‏تواند رأى اسلام را در همه زمان‏ها درباره هر موضوعى از منابع دين در اختیار بشر قرار دهد  .

ثالثاً كسانى را كه شايستگى لازم براى به كارگيرى اين روش دارند، به مردم معرفى كنند که ویژگی های کلّی آن درکلام و فرمایشات و سیره عملی آنان بیان شده است از جمله  امام عسكرى (ع) از امام صادق (ع) نقل مى‏فرمايد که : « و اما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظاً لدينه مخالفاً على هواه مطيعاً لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه» ؛ « هركس از فقهاى امت من كه نفس خود را مواظبت كند و از دينش پاسدارى نمايد، با هواى نفس خود مخالفت نماید و فرمان مولاى خود را اطاعت كند، سزاوار است كه غير فقها از او تقليد كنند».

نتيجه اين كه امامان معصوم (ع) در دوران حضور خود، منابع دين و روش استخراج احكام آن و نيز ويژگى‏هاى لازم را براى شخصى كه مى‏تواند آن‏ها را استخراج كند، آموزش دادند تا دين الهى همواره از تحريف مصون بماند.

حال بايد ديد فقهى كه از مدرسه اهل‏بيت پيامبر (ص) استخراج مى‏شود، چگونه مى‏تواند حق دنياى متغير و متجدد را ادا كند و به پاسخ نیازهای جهان مدرن بپردازد .

براى اين منظور بايد در قدم نخست توجه داشته باشیم كه: اولاً  همه نيازهاى انسان متغير و متحول نيست. زیرا همان گونه كه جسم انسان‏ها و نيازهاى آن، از صدر اسلام تا هنوز تغيير نكرده  از این به بعد نيز تغييرى نخواهد كرد ، به همان اندازه روان و فطرت انسان و احساسات و تمايلات او نيز تغيير نكرده و نمی کند . انسان همواره به خوراك، پوشاك، مسكن، ازدواج، حس نوع‏دوستى، زيبايى‏گرايى و... نیاز داشته و خواهد داشت ، هرچند كه شكل آن‏ها در زمان‏ها و مكان‏هاى مختلف، متفاوت بوده و روابط اجتماعى انسان‏ها در جهات گوناگون ، پيچيده و گسترده تر شده است. اما اصل این نیازها ثابت و غیر قابل تغییر است ، و از این جا نتیجه می گیریم که بخشى از حيات انسان، ثابت و بخش ديگر آن در حال تغيير و تحوّل است.

جاودانگى اسلام براى تأمين نيازهاى ثابت انسان، هيچ مشكلى ندارد زیرا همانگونه که آن نیازها را 1400 سال قبل تأمین نموده است امروز نیز بدون هیچگونه تغییری در این بخش، آنها را تأمین می تواند ، مشكل ياد شده تنها در تأمين نيازهاى متغير انسان است که این نیازها چگونه به وسيله دين ثابت قابل پاسخگویی است.

در این جا باید توجه داشته باشیم که آیا دین برای بر آورده کردن این نوع نیازهای انسان کدام ساز وكار مطمئین و معقول ارائه کرده است یا نه ؟ سازوكارهايى كه دين ثابت، براى اين نيازهاى متغير پيش‏بينى كرده است، قواعد و اصول ثابتى است كه در درون خود امكان تطبيق با شرايط مختلف زمانى و مكانى را دارد كه در اينجا به بخشى از آن‏ها اشاره مى‏نمایم.

1. در اسلام قواعد كلى و عامى وجود دارد كه به مجتهد، اين توانايى را مى‏دهد كه هرگاه مسأله جديدى به دليل تحوّلات زندگى بشر پديد آید، بتواند حكم ثابت و جاودان آن مسأله جديد را از آن قواعد كلى و عام استخراج و استنباط كند. يكى از آثار مثبت اجتهاد زنده در مكتب تشيع، تأمين همين نيازهاى جديد بشری است.

2. بعضی از احکام اسلامی به صورت کلّی بیان شده و همیشگی هم هست منتهی معرفی موضوع و مصداق آن به عرف مردم واگزار شده است مثلاً حکم احترام مهمان در اسلام استحباب است، اما اين كه چه عملى احترام به ميهمان گفته می شود آن را به عرف مردم هر منطقه و هر زمان واگزار کرده است و مصداق احترام به وسيله عرف در هر زمان و مكان تعيين مى‏شود.

 از همین باب حکم ثابت اسلامی حرمت بازی با آلات قمار و گوش دادن به موسیقی های غنایی و امثال آن است اما اینکه چه چیزی در هر زمان و مکان از اسباب و ابزار قمار و از موسیقی های حرام  محسوب می شود به عرف واگزار شده است ، ممكن است در يك دوره، وسيله‏اى ابزار قمار باشد و در دوره‏اى ديگر از ديدگاه عرف، از ابزار قمار به شمار نيايد. اگر زمانى شطرنج از آلات قمار بود و اكنون نيست و لذا در آن زمان حرام بود و اكنون حرام نيست، و اگر روزی دو باره به آلات قمار بودن برگردد حکم حرمت آن نیز سر جای خودش باقی است،

 این مثال ها برای بیان این مطلب است که تغییراتی که در موضوع احکام به وجود می آید ،  به معنای تغییر خود احکام نیست زیرا احکام ثابت است مثلاً دو حکم ثابت داریم که یکی می گوید : بازی با آلات قمار حرام است و دیگری می گوید بازی با آلات غیر قمار حرام نیست . این دو حکم تغییر نمی کند و هر دو سر جای شان محکم ثابت و پا برجاست منتهی در این وسط بعضی از موضوعات طبق شرایط و تحولات یا تشخیص عرف تغییر نموده گاهی در دایره ی حکم اولی و گاهی در دایره حکم دومی داخل می شود و در هر صورت ، رنگ حکم همان دایره را به خود می گیرد.

 نکته مهم این است که شارع با واگزاری تشخیص بعضى از موضوعات احكام به عرف ، در واقع  آن احكام را قابل انطباق با برخى از تحولات زمانى و مكانى قرار داده است و این راه حل خوبی برای بسیاری از موضوعات جدید است .

3. احكام ثابت اسلام ممکن است در دنياى مادى به دلیل ویژگی ها و محدودیت هایی که دارد ، با يكديگر تزاحم پیدا کند مثلاً وجوب حفظ سلامتى و وجوب پوشش بدن زن در برابر نامحرم، هر دو ، دو حكم ثابت دين است ولى هنگامى كه خانمى بيمار مى‏شود و درمان او، متوقف بر نگاه و لمس پزشك اجنبى باشد اين دو حكم با هم تزاحم مى‏كنند در چنین مواردی اسلام به عنوان يك قاعده كلى ثابت، به مكلف اجازه داده است كه حكم اهم یعنی مهم تر را حفظ كند و حكم ديگر را به دليل تزاحم با حكم اهم، موقتاً ترك نمايد.

تشخيص حكم اهم از حكم مهم، در مواردى كه آثار اجتماعى ندارد، به عهده تك‏تك مكلّفان است زيرا اختلاف آنان در انتخاب اهم، باعث هرج و مرج نمى‏شود ، ولى در مواردى كه تشخيص اهم اثر اجتماعى دارد، به گونه‏اى كه اگر تشخيص اهم به عهده آحاد مردم گذاشته شود، جامعه به هرج و مرج كشيده مى‏شود، اسلام تشخيص اهم را به عهده ولى‏فقيه و مجتهد گذاشته است. ولى‏فقيه به عنوان حاكم اسلامى، مى‏تواند با تشخيص اهم از مهم در ميان احكام ثابت متزاحم، جامعه را اداره كند.

مثلاً اگر در جامعه‏اى كه حكومت آن به اختيار مجتهد جامع الشرایط اداره مى‏شود، بقاى حكومت متوقف بر فعالیت بانك ها بود، به گونه‏اى كه اگر بانك‏ها تعطيل شود، نظام حكومت در كمترین وقت از هم مى‏پاشد و از سوى ديگر نظام بانكى موجود نیز نظام ربوى باشد، در این جا مجتهد جامع الشرایط ميان دو حكم الزامى وجوب حفظ حكومت اسلامى و حرمت ربا تزاحم مى‏بيند. در اين هنگام اگر لزوم حفظ حكومت را اهم بداند، به طور موقت، حكم به جواز رباى بانكى مى‏دهد تا در كنار آن بتواند سيستم بانكدارى بدون ربا را تأسيس كند و از اين طريق هم حكومت اسلامى را حفظ كند و هم ربا را در آينده از سيستم بانكى خارج كند و...

4. احكام تكليفى اسلام به دو بخش احكام الزامى (وجوب و حرمت) و احكام غير الزامى (استحباب، كراهت و اباحه) تقسيم مى‏شود. مجتهد و حاکم اسلامی اختيار دارد كه در حيطه احكام غيرالزامى، بنا بر مصالحى كه تشخيص مى‏دهد حكم غیر الزامى را به حکم الزامی تبدیل کند، مثلاً عملى را كه حكم ثابت آن در اسلام استحباب، كراهت يا اباحه است، به دليل مصالحى كه شرايط زمانه اقتضا مى‏كند، به طور موقت آن را  واجب يا حرام سازد.

پس حيطه احكام غير الزامى، فضايى است كه شارع تقنين حكم الزامى را در آن در اختيار حاکم اسلامی قرار داده است و او مى‏تواند نيازهاى موقعيتى جامعه را با اين نوع از تقنين، تأمين كند.

مانند عبور از يك مكان عمومى، مانند خيابان، كه حكم ثابت آن در اسلام جواز است و حاکم اسلامی مى‏تواند براساس مصالح، شروطى برای آن تعيين كند مثلاً آن را يك طرفه اعلام كند و يا استحباب پاسدارى از مرزها در زمان صلح، كه حكم ثابت آن در اسلام استحباب است حاکم اسلامی مى‏تواند براساس مصالح و به صورت موقت، آن را براى جوانان، مانند دوران خدمت عسکری ، لازم و اجبارى كند و يا جواز سیگار و نسوار را روزی به دلایل صحی یا اقتصادی حرام سازد.

 از مجموع آنچه گفته شد، مى‏توان دريافت كه امامت معصومین در مكتب تشيع و نیابت مجتهدین جامع شرایط از آنان در دوره غیبت و اجتهاد زنده و پویا كه از آموزه‏هاى مكتب امامت است، تأمين كننده ی جاودانگى دين خاتم و بر آورنده نیازهای جدید و متغیّر بشری است .

اکنون سوال دیگری که مطرح می شود این است که :

 آيا تعاليم اسلام همه نيازهاى علمى انسان ها را تأمين مى‏كند؟ جايگاه علوم بشرى در اين زمينه چیست؟

براى پاسخ به این سوال نيز بايد به چند مطلب توجه كرد:

 1- ديدگاه‏هاى مختلف: در اين زمينه ديدگاه‏هاى مختلفى وجود دارد كه مى‏توان آنها را در قالب سه دسته زير تقسيم كرد:

ديدگاه افراطى: اسلام در هر زمينه‏اى همه نيازهاى بشر را تأمين مى‏كند و تعاليم اسلام شامل تمامى علوم تجربى مى‏شود، به گونه‏اى كه انسان با تعاليم اسلام از همه علوم بى‏نياز مى‏شود.

ديدگاه تفريطى: اسلام فقط نيازهاى انسان درباره ارتباط انسان با خدا و سعادت اخروى او را تأمين مى‏كند و درباره مسائل دنيايى و اجتماعى او فقط به بيان كليات ارزشى اكتفا كرده است و بقیه تمام کارها را به علوم و عالمان جدید واگزار کرده است .

ديدگاه اعتدالى: اسلام براى تأمين سعادت هر دو سراى انسان آمده است و در همه شؤون زندگى بشر مى‏تواند سخن بگويد و نظر دهد . اما اين‏گونه نيست كه تأمين همه نيازهاى دنياى بشر را خود به عهده گرفته باشد، بلكه برخى از آنها را به عنوان مسائل ارزشى و يا احكام ثابت جاودان بيان كرده و بخش ديگر را به عهده انسان گذارده تا با احكام موقعيتى و حکومتی آن را تأمين كند.

2- نقش علوم بشرى در تأمين نيازهاى بشر: همان گونه که در دیدگاه اعتدالی گفته شد، حكومت اسلامى باید بخش مهمى از قوانين جامعه را كه در قالب احكام موقعيتى است، خود تنظيم كند. علوم بشرى در فرآيند تنظيم احكام حكومتى جايگاه مهم ونقش برجسته ای دارد. شناخت مصالح مربوط به زمان و مكان و راه‏كارهاى عملى دستيابى به اهداف اسلام در هر زمينه، در شرايط خاص زمانى و مكانى، به گونه‏اى كه مطابق با احكام ثابت دين باشد و يا كمترين تعارض را با آنها پيدا كند، بر عهده علوم بشرى است و از نظر دینی رعایت بسیاری از قوانین ومقررات که طبق داده های قطعی علم جدید ، برای عمل واجراء ارائه می شود، لازم الاجراء و عمل به آن مثل عمل به دستور دینی دارای اجر و ثواب دینی است زیرا احکام دینی تنها از آیات و روایات به دست نمی آید بلکه یکی از منابع دین ، عقل است و علوم جدید نیز ناشی از عقل بشری است و داده های آن ، مثل داده های نقل یعنی آیات و روایات معتبر بوده و عمل به آن نیز مثل عمل به آیات و روایات دینی خواهد بود.

3- آنچه گفته شد فقط درباره نقش علوم بشرى در تنظيم روابط اجتماعى است و گستره علوم بشرى فراتر از اين بوده و تنها به تنظیم روابط اجتماعی محدود نمی شود .

اسلام انسان را به شناخت و كشف همه حقايق عالم فراخوانده است و لذا علومى كه ارتباط مستقيم با تنظيم روابط اجتماعى نيز ندارند از ديدگاه اسلام مطلوب و مرغوب است و انسان مومن همانگونه که مامور به آبادانی آخرت خود است از نظر دینی مأمور به آبادانی دنیای خود و مجهز شدن به پیشرفته ترین ابزار و وسایل زندگی و رفاه اجتماعی و فردی نیز هست و متأسفانه از روزی که دین به امور عبادی و شخصی محدود شد این احکام دین مورد غفلت قرار گرفت و تا هنوز بسیاری از مسلمانان به این باور نرسیده اند که آبادانی دنیای شان را نیز با نگاه دینی و به عنوان یک رسالت دینی انجام دهند و هنوز در این جهات کوتاهی و قصور های علمی و عملی مشاهده می شود که امید است با رشد سطح آگاهی دینی مردم ، این نقیصه ها نیز بر طرف شود .

بنا براین همانگونه که در ادامه نوشته ی شما نیز آمده است به اجمال می توان گفت که اسلام نگاه خاص به علم ، عالم و تشویق و ترغیب مسلمانان به علم داشته و دارد که انشاء الله در ضمن مقاله رابطه علم و دین توضیح بیشتر داده خواهد شد.

بنابراین چیزی را که شما با تأسف بیان نموده اید که : (متاسفانه تعدادی زیادی در این فکر اند که اعمال که توسط اولیای دین در صدر اسلام انجام شده باید به عنوان ملاک همیشگی مورد استفاده قرار گیرد.)

باید قبل از تأسف ، این مرزها را مشخص کرد که اعمال گذشته اولیاء دین در کجا ملاک همیشگی قرار می گیرد و در کجا ملاک همیشگی قرار نمی گیرد و در جائیکه ملاک همیشگی قرار نمی گیرد آیا دین کدام راهکاری ارائه داده است یا مردم را به امان خدا رها کرده است تا هر کس هر چیزی دلش خواست در قالب دین به خورد مردم بدهد یا هر کسی دل بخواهی عمل نموده و هر کسی کار خود را کار دینی بداند .

البته مطالب گفتنی در این زمینه فراوان است امیدوارم این مقدار توضیح ساده و مختصر برای این فرصت کوتاه کافی باشد در صورت حل نشدن و ابهام داشتن مسئله توضیحات تکمیلی را بعدا اضافه خواهیم کرد  انشاء الله .

ادامه دارد...   

  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

با سلام خدمت دوستان عزیز و بینندگان محترم وبلاگ آیینه ! قسمت چهارم تأمل بر نوشته های آقای آصف اکبری، را به دلیل اقتضای توضیح بیشتر ، کمی مفصل تر خدمت تان تقدیم می نمایم امیدوارم با حوصله ی بیشتر و در طی چند دم رس! مطالعه بفرمائید.

آقای اکبری در دفاع از اسلام و عملکرد آن در مورد زنان نوشته اند :

(چنانچه در مورد تاریخ زنده به گور کردن دختران و مایه ننگ بودن انها در میان عرب که معروف به عرب دوره جاهلیت است اطلاع دارید . و قتی  اسلام می آید انرا ممنوع اعلام می کند وانها را دارای نیم از حقوق نیز اعلام میکند که یک قدم خیلی عالی اصلاحی در دوره و زمان خودش است )

آیا اسلام، به زنان، نصف حقوق مردان حق قایل شده است ؟

در اینکه اسلام خدماتی را نسبت به زنان انجام داده است جای شکی نیست اما تأمل بر این بخشی از نوشته ی شما است که به عنوان دفاع از اسلام نوشته اید:( وقتی  اسلام می آید آنرا ممنوع اعلام می کند و آنها را دارای نیمی از حقوق نیز اعلام میکند ،  یک قدم خیلی عالی اصلاحی در دوره و زمان خودش است)

اکنون راجع به این جمله شما توضیح بیشتری داده و دقت می کنیم  که به چه دلیل پذیرفته اید که اسلام فقط نیمی از حقوق زنان را پذیرفته است و این داوری از کجا سرچشمه گرفته است؟ به احتمال قوی این برداشت از این جا نشأت گرفته است که درظاهر اسلام برای زن در بحث ارث و دیه و شهادت و... به اندازه نصف مرد حق قایل شده است. اگر چه لازم است در این زمینه بحث طولانی تری صورت گیرد ولی به قدر اجمال و اشاره کوتاه می خواهم عرض کنم که از این مسایل نمی توان مدعی شد که اسلام  به طور کلّی برای زن نصف حق قایل شده است و نصف دیگرش را نادیده گرفته است  در حالی که اگر نگاه دقیق و عالمانه به همین مسایل انداخته شود شاید این نتیجه به دست بیاید که اسلام در بعضی از همین مسایل برای زن  دو برابر یا لااقل بیش از حق مرد حق قایل شده است و تازه این مردها است که حقوق شان به نصف حقوق زنان تقلیل یافته است!!

ما وقتی به حقوق زن در اسلام توجه می کنیم باید ساختار اساسی و نگاه کلّی اسلام را در تمام ابعاد و از جمله در بُعد اقتصادی مدّ نظر قرار دهیم و ببینیم که اسلام در تمام ابعاد به زن چگونه نگاه کرده  است ؟ آیا در همه ی  ابعاد به زن به عنوان نصف مرد نگریسته است تا بگوئیم که اسلام نیمی از حقوق زن را داده است یا در بخشی از ابعاد از جمله در بخش اقتصادی به خاطر رعایت عدالت و توجه به واقعیت های عینی بین زن و مرد تفاوت قایل شده و به مساوات ، حکم نکرده است و این حکم عادلانه هیچگونه با تساوی حقوق زن و مرد تنافی ندارد.

در اسلام، زن همانند مرد داراى ويژگيهاى سه گانه است.
1- ويژگى انسانى و الهى

2- ويژگى علمى، فكرى و فرهنگى

3-  ويژگى اقتصادى
اسلام در بُعد انسانى و الهى هيچ تفاوتى بين زن و مرد قایل نبوده و هر دو از اين جهت در نزد خداوند يكسان هستند، هر دو مى توانند راه قرب الى اللّه را تا بى نهايت طى كنند؛ چون تكامل انسان محدود نيست.
به همين جهت خطابهایی نظیر يا اَيَّتُهَا النَّفسُ الْمُطْمَئِنّةُ ، یا ایها الانسان و... و آياتى دیگری از قرآن مجيد در اين موضوع شامل زن و مرد هر دو مى شود؛ نظیر :

«مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَر اَوْ اُنْثى وَ هُوَ مُؤمِنُ فَلَنُحيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ اَجْرَهُمْ بِاَحسَنِ ما كانُوا يَعمَلونَ; (آيه 97 سوره نحل)

هر كس كار شايسته اى انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالى كه مؤمن است، او را به حياتى پاك زنده مى داريم، و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام ميدادند، خواهيم داد».
 «إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتِينَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصّادِقِينَ وَ الصّادِقاتِ وَ الصّابِرِينَ وَ الصّابِراتِ وَ الْخاشِعِينَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقِينَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصّائِمِينَ وَ الصّائِماتِ وَ الْحافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذّاكِرِينَ اللّهَ كَثِيراً وَ الذّاكِراتِ أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً؛(آيه 35 سوره احزاب)
به يقين، مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان با ايمان و زنان با ايمان، مردان مطيع فرمان خدا و زنان مطيع فرمان خدا، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان صابر و شكيبا و زنان صابر و شكيبا، مردان با خشوع و زنان با خشوع، مردان انفاق كننده و زنان انفاق كننده، مردان روزه دار و زنان روزه دار، مردان پاكدامن و زنان پاكدامن، و مردانى كه بسيار به ياد خدا هستند و زنانى كه بسيار ياد خدا مى كنند، خداوند براى همه آنان مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است».

بنابراین در ابن بُعد هیچ تفاوتی بین زن و مرد مشاهده نمی شود.

2- در بُعد علمى و فرهنگى نيز تفاوتى بين زن و مرد وجود ندارد و اسلام فرا گرفتن علم و دانش را به مردان اختصاص نداده، بلكه آن را به همه مسلمانان (اعمّ از زن و مرد) توصيه نموده است، همانگونه كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) فرمودند:
«طَلَبُ الْعِلمِ فَريضَةُ عَلى كُلِّ مُسْلِم وَ مُسْلِمَة; فراگيرى دانش بر هر زن و مرد مسلمانى لازم است» و انجام بعضی از کارهای علمی و فرهنگی و اجتماعی نظیر تعلیم و تربیت زنان توسط زنان ، معالجه پزشکی زنان توسط زنان و کارهای دیگر مانند آن را به عنوان یک وظیفه شرعی از آنان خواسته است به حدی که مطلوب این است که هیچ زن در مراجعات بیرونی و کارهای اجتماعی و علمی خود  محتاج مراجعه به هیچ مردی نباشد.

3- اما در بُعد اقتصادى و مالى، اسلام بین زن و مرد تساوى قایل نشده و بازدهى اقتصادى مرد را با نگاه واقع بینانه بيش از بازدهى اقتصادى زن می داند  و این واقعيّت را با قطع نظر از شعار واحساسات در این زمینه در نظر می گیرد که :
اولاً زن طبيعتاً بخش مهمّى از زندگى خود را صرف ولادت فرزند و دوران قبل و بعد از آن مى كند، و طبق عرف و عادت در تمام جوامع انسانى مسئول تربيت فرزند است، دوران باردارى و شيردهى و تربيت فرزند، قسمتى از بهترين فرصتهاى زن را در ايّام جوانى به خود اختصاص می دهد . اگر هر زن و مردى لااقل 3 فرزند هم داشته باشند و هر مادرى بخواهد سه دوره باردارى و زايمان و تربيت كودك را طى كند، قسمت مهمّى از نيروى جوانى خود را بايد صرف اين سه دوره كند، علاوه بر اين كه هر تولّد قسمتی قابل توجّهى از قدرت و توان زن را به تحلیل می برد.

ثانیاً ـ ساختمان جسمى زن و مرد با هم تفاوت هایی داشته و ساختمان جسم مرد براى هر كارى، حتّى كارهاى خشن مناسب است، ولى ساختمان وجود زن براى بخشى از كارها آمادگى ندارد، و طبعاً زنان به خاطر این تفاوت جسمی و فیزیکی ، از قسمتى از فعالّيتهاى اقتصادى محروم می شوند.
ثالثاً ـ با قطع نظر از مسائل بالا، اگر آمارهاى جهانى را نیز در نظر بگیریم، در مجموع مردان بيش از زنان توليد كننده ی ثروت هستند ، حتّى در جوامعى كه مدّعى مساوات حقوق زن و مرد و با بینش های  فیمینیستی هستند این واقعیت به خوبی مشاهده می شود .
اسلام با توجه به این تفاوت در بعد اقتصادى زن و مرد، تمام مخارج زندگی زن از قبیل خوراک ، پوشاک و دیگر لوازم زندگی آن به قدر متعارف را بر عهده شوهر گذاشته است و زن برای تأمین زندگی خود به هیچ چیزی از این ها نیاز مند نیست اکنون با این نگاه کلّی به احکام اسلامی  باید به بخشی دیگری از مسایل اسلامی از جمله احکام دیه و ارث و مانند آن توجه کنیم که آیا در این زمینه ها اسلام حقوق زن را نادیده گرفته است یا در همین مسایل نیز کاملاً جانب زن را بیشتر ملاحظه نموده است ؟!

 مثلاً در باب ارث اولاً مرد همیشه دو برابر زن ارث نمی برد بلکه گاهی به طور مساوی ارث می برد ازجمله پدر ومادر میّت هر کدام یک ششم را به طور مساوی ارث می برند. هم چنین اقوام مادری اعم از زن و مرد مساوی ارث می برند و گاهی زن تمام ارث را می برد.

ثانیاً اگر زن نصف مرد را ارث می برد باید ببینیم که در حقیقت مرد دو برابر زن ارث می برد یا کاملاً امر بر عکس است ؟ فرض کنیم که احمد از دنیا رفته است و 12 هزار افغانی میراث وی بین محمود و حمیده یک دختر و پسر که از وی باقی مانده است تقسیم می شود در ظاهر به محمود 8000 و به حمیده 4000 افغانی می رسد ، اگر در محاسبات خود به همین مقدار توجه کنیم ممکن است به همان نتیجه ی برسیم که شما رسیده اید که اسلام نصف حقوق زن را داده است . اما اگر کمی جلو تر رفته و  نحوه مصرف این دو  نفر را نیز مورد توجه قرار دهیم می بینیم که احمد با ازدواج خود با قطع نظر از مصارف ازدواجش پس از ازدواج باید خرچ زنش را هم بدهد و این مبلغ8000 افغانی را با زنش دو تقسیم نموده و به طور مساوی با هم مصرف کند که در عمل سهم خودش از آن مبلغ فقط 4000 افغانی باقی می ماند اما مصرف زن احمد که فرض بر این است که او هم به عنوان یک زن مثل حمیده خواهر احمد مبلغ 4000 افغانی را از پدرش ارث برده است، صفر بوده و او هیچ مصرفی را بر عهده ندارد و می تواند تمام این ارث را برایش پس انداز کند و خود از نصف ارثی که  شوهرش از پدرش به ارث برده است استفاده کند و در این صورت مشاهده می کنیم که در حقیقت سهم زن به دو برابر حق مرد ارتقا یافته و سهم مرد به نصف حق زن کاهش می یابد.

علاوه بر اینکه اسلام مخارج زن را بر شوهر قرار داده است مخارج جهاد با دشمن ، مخارج فرزندان ، مخارج پدر و مادر و افراددیگر، مخارج دیگر نظیر دیه ی که بر عاقله می آید ، مخارج پرداخت مهریه زن ، مخارج عروسی و ... را نیز بر عهده ی مرد قرار داده است که  البته یواشکی به شما عرض می کنم که اگر این مسئله به خوبی برای مردها تبیین شود آیا آنها فریاد حق خواهی و شعار مظلومیت شان  بلند نخواهد شد ؟ آیا از بیشتر بودن هزینه مرد و طبعاً بیشتر در نظر گرفتن در آمد آن ، می توان حقوق مرد را بیش از حقوق زن دانست ؟ اگر اسلام به زن نصف مرد ، ارث داده است آیا معنایش این است که اسلام واقعاً به زن به عنوان نصف مرد نگریسته است؟!

جناب آقای اکبری !

نگاه به شخصيّت زن و قضاوت در مورد آن پیچیدگی های خاص خود را دارد و منکر این مسئله نیستیم که زن در طول تاريخ همواره مورد بى مهرى قرار گرفته است.گاه بقدرى مظلوم واقع شده كه حتّى به عنوان يك انسان مطرح نبوده، بلكه به عنوان ابزار و وسيله اى براى كامجويى و خدمت به مرد و وجودى كاملاً وابسته به مرد ملاحظه شده است ، تا آنجا كه بعضی از اقوام، در صورت فوت مردان، حتی حق حیات را چه رسد باقی حقوق اجتماعی ، انسانی و... برای زن قایل نبوده ، زن را نيز زنده زنده در گور مردان قرار مى دادند ! و اجازه پرداختن به انجام وظايفى كه آفرينش بر عهده او نهاده را به هیچ وجه نمى دادند!
و گاه در لباس تجدّد و نوگرايى و آزادى زن، نوع دیگری از نگاه ابزاری را به زن پیش کشیده و از نیروی کاری ارزان قیمت گرفته تا جلب مشتری و تبلیغ کالاهای تجاری با استفاده از جاذبه های زن و کشاندن آنها به انواع بى بند و باري و  قرار دادن آلت دست هوسهاى خود ، شخصيّت انسانى زن را در هم  شكسته اند!
درست است که  نشانه هايى از افكار گروه اوّل هنوز هم در ذهن و عملكرد بعضى از مردم و بعضی از اقوام وقبایل وجود دارد، ولى امروز خیلی طرفدار ندارد، امّا گروه دوّم در عصر و زمان ما به شدت در تلاش و فعاليّت اند تا عقيده و تفكّر خود را به عنوان تنها راه درست رواج دهند. از جمله مسائلى كه مطرح کرده و می کنند،تساوی زن و مرد در تمام زمینه ها از جمله در زمینه مالی و اقتصادی و احکامی مثل ارث و دیه و ... است. آنها بدون توجه به امتیازات که اسلام به زن داده ، نظر اسلام در مورد دیه و ارث زن را زیر سوال برده و آن را با عدالت الهی و با کرامت انسانی زن سازگار ندانسته و از دو  برابر بودن دیه مردان ، دو برابر بودن شخصیت  مردان را نتیجه گرفته اند در حالی که از نظر اسلام ، شخصیت انسان وابسته به این گونه امور مادی و مالی نبوده و شخصیت انسان در استعداد اکتساب و قوه تحصیل کمالات و جودی است که در این جهت هیچ تفاوتی بین زن و مرد و جود نداشته و هر دو تا آخرین مدارج کمالات صعود می تواند بدون این که جنسیت شان در این زمینه دخالت داشته باشد و بر فرض که امور مادی نظیر ارث و دیه در شخصیت زن  و مرد تأثیر داشته باشد اسلام در همین زمینه نیز با توجه به هزینه هایی که مرد بر عهده دارد هیچ امتیازی برای مرد قایل نشده است و به گونه ای برنامه ریزی کرده است که اگر حقوق زن از حقوق مرد بیشتر نباشد کمتر هر گز نخواهد بود زیرا نمونه ای از آن را به عنوان حساب سر انگشتی در بخش  ارث انجام دادیم به همان بیان و مثال فرضی اکتفا نموده بحث دیه را کمی توضیح بیشتری می دهیم که آیا در این مسئله کدام حقی از حقوق زن ضایع شده است یا نه .

در بحث دیه ابتدا لازم است انواع قتل ، تعريف ديه، ديه زنان از ديدگاه فقهاء اسلام ، محدوده نصف شدن ديه زنان، فلسفه آن مورد بررسی قرار گیرد و سپس به سؤالاتى كه در مورد فلسفه مذكور مطرح مى شود ، پاسخ داده شود. 

1ـ انواع قتل
قتل از نظر حقوق جزايى اسلام بر سه قسم است: قتل عمد، شبه عمد و خطاى محض
1ـ قتل عمد، و آن عبارت است از اين كه شخصى با وسيله اى كه غالباً كشنده است، يا با غير آن ولى به قصد كشتن، ديگرى را مضروب كند و او بميرد. حكم آن قصاص است.
2ـ قتل شبه عمد، و آن عبارت است از اين كه شخصى با وسيله اى كه غالباً كشنده نيست و بدون قصد قتل، ضربه اى بر ديگرى وارد سازد و اتّفاقاً شخص دوّم بميرد. در این صورت پای دیه به میان آمده و  قاتل باید به اولياء مقتول ديه بپردازد
3ـ قتل خطاى محض، و آن عبارت است از اين كه قاتل نه قصد كشتن مقتول را داشته، و نه او را هدف قرار داده، بلكه هدفش چيز ديگرى بوده، ولى اتّفاقاً به مقتول اصابت كرده و او كشته شده است؛ در اين صورت نيز باید ديه داده شود اما نه توسط قاتل !بلكه توسط  عاقله یعنی خوشاوندان مرد از طرف پدر قاتل . پس دیه در دو نوع قتل وجود دارد با اندک تفاوتی که ذکر شد . 

 تعريف ديه
منظور از ديه «پول يا مالى است كه بعنون جبران خسارت اقتصادى ناشى از فقدان مقتول در خانواده اش به اولياء مقتول پرداخت مى شود، كه مقدار آن در قتل خطاء محض و شبه عمد معيّن و مشخّص است ولى در قتل عمد بستگى به توافق طرفين دارد.
3ـ ديه زن از ديدگاه فقهاى اسلام
حكم ديه زن از نظر فقهاى شيعه و اهل سنّت قطعى و اجماعی است، يعنى همه علماء اسلام به خاطر روایات متواتری که در این زمینه وجود دارد  معتقدند كه ديه زن نصف ديه مرد (500 دينار) است، و هيچ يكى از  فقها مخالفت نكرده اند.

 نا گفته نماند که محدوده تنصیف دیه زن از زمانی است که از یک سوم تجاوز کند و کمتر از يك سوّم ديه كامل (تقريباً 333 دينار) هيچ تفاوتى بين زن و مرد نيست.

اما در مورد بیش از یک سوم ، دیه ی زن ، نصف مرد می شود و تمام اشکالات از همین جا پیدا می شود که در این صورت چرا دیه زن نصف ديه مرد قرار داده شده است؟ اگر فلسفه این حكم کم بودن نقش زنان درزمانهاى قديم در فعالّيتهاى اجتماعى و سیاسی بوده است، اكنون كه زنان در جامعه نقش مهمّى ايفا نموده و گاه دوشادوش مردان و در برخى موارد جلوتر از آنان حركت مى كنند، و اسلام نيز اين فعالّيتها را با حفظ جهات عفّت و رضايت همسر مجاز مى داند، چرا  باز هم ديه زن نصف ديه مرد باشد ؟

پاسخ :

اولاً به صورت كوتاه و فشرده باید گفت که بر خلاف تصوّر بعضى از مردم ديه «خونبها» نيست! چون از نظر اسلام بهاى خون يك انسان هزاران برابر ديه، بلكه بيش از آن است، بلكه قرآن مجيد ارزش خون يك انسان مظلوم بى گناه را با خون تمام مردم روى زمين يكسان و برابر دانسته است!
«مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْس اَوْ فَساد فِي الاَرْضِ فَكَانَّما قَتَلَ النّاس َ جَميعاً»
خون يك انسان برابر با خون همه انسانهاست و خون همه انسانها قابل  ارزشگذارى نيست!
اگر ديه خونبها نيست پس چيست؟ آيا ديه نوعى مجازات است يا جبران خسارت اقتصادى كه بر اثر فقدان مقتول حاصل مى شود؟
جوابش این است که  ديه هم مجازات است و هم جبران خسارت مالى؛ مجازات است براى اين كه قاتل احتياط بيشترى كرده، و حواسش را جمع نموده، تا در آينده مرتكب چنين خطايى نشود و جبران خسارت مالى است بدين جهت كه با فقدان مقتول خلاء اقتصادى در خانواده اش ايجاد مى شود و ديه، تا حدودی اين خلاء مالى را پر مى كند. و از آنجا كه در اسلام هزینه زندگی و مخارج خانواده بر عهده مرد نهاده شده است ، بدیهی است که خلاء اقتصادى ناشى از فقدان مردان به مراتب بيش از خلاء اقتصادى ناشى از فقدان زنان است، بدين جهت ديه زنان مثل حق ارث زنان نصف ديه مردان قرار داده شده است. اگر زنی از خانواده به قتل برسد با وجود سرپرست و مرد خانواده ، خلاء اقتصادی کمتری رخ می دهد اما در صورت عکس ، اگر مرد خانواده کشته شود بدیهی است که بارسنگینی بر عهده بقیه اعضای خانواده وارد می شود که دیه ی کامل تا حدودی می تواند آن را جبران نماید. 

 پاسخ به چند سؤال

سؤال اوّل:

همانگونه كه اشاره شد امروزه شاهد هستيم كه تعداد زيادى از زنان در كارهاى اقتصادى فعالّيت چشمگيرى داشته، و دوشادوش مردان در حركتند، بلكه بعضى از زنان در برخى از فعالّيتها از بعضى مردان فعّالترند؛ آيا ديه چنين زنانى هم نصف ديه مردان است، يا چنين زنانى ديه اى مساوى با مردان دارند؟
پاسخ:  قانون را نبايد در زندگى يك فرد و چند فرد يا يك گروه خاص ملاحظه كرد، بلكه بايد در مجموعه افراد جامعه لحاظ نمود، و شكّى نيست كه مجموعه مردان جامعه ازمجموعه زنان فعّالترند.

به تعبير ديگر، فلسفه و حكمت احكام در غالب افراد مورد لحاظ قرار می گیرد نه در تمام افراد، ولى قانون نسبت به تمام افراد اجرا مى شود؛ حتّى افرادى كه حكمت حكم در آنان وجود نداشته باشد.
در قوانين و مقرّرات عرفى نيز  اين مطلب حاكم است؛ مثلاً فلسفه ممنوع بودن عبور از چراغ قرمز آن است كه تصادف يا بى نظمى رخ ندهد، حال اگر كسى به چراغ قرمز برسد در حالى كه در هيچ يك از خيابانهاى اطراف موتری ديده نشود، آيا مى تواند بگويد چون فلسفه اين حكم در مورد من وجود ندارد مى توانم از چراغ سرخ عبور كنم؟ به يقين اگر چنين استثنايى بوجود آيد تمام حكم زير سؤال خواهد رفت .

سؤال دوّم:

 شما در بیان حکم دیه ، مرد سرپرست خانواده را در نظر گرفتید ، در حالی که مقتول ممکن است پسر بچّه يا دختر بچّه چند ساله باشد، آیا در اينجا هم مى گوييد كه ديه پسر بچّه دو برابر ديه دختر بچّه است، در حالى كه هيچ تفاوتى بين اين دو كودك وجود ندارد ، و اگر معيار خلأ اقتصادى باشد اين دو، از اين جهت كاملاً با يكديگر مساوى هستند. چرا ديه پسر بچّه دو برابر ديه دختر بچّه است؟
پاسخ: اوّلاً اينها هميشه بچّه نخواهند ماند، بنابراين پسر بچّه بالقوّه مولّد اقتصادى است، و بالقوّه بُعد اقتصادى او قويتر از بُعد اقتصادى دختر بچّه است!
ثانياً: همانگونه كه در پاسخ سؤال قبل گفته شد، قانون مجموع افراد را لحاظ می کند و نمى توان آن را در هر مورد استثناء زد؛ زيرا باعث تزلزل آن مى شود.

سؤال سوّم:

 اگر ديه براى جبران خلأ اقتصادى فقدان مقتول است، نبايد ديه همه مردان يكسان باشد. چون خلأ اقتصادى همه مردان يكسان نيست: هرگز خلأ اقتصادى فقدان يك دانشمند، با يك كارگر ساده مساوى نيست! هيچ گاه خلأ اقتصادى ناشى از فقدان يك مهندس ماهر، با يك كارگر معمولى يكسان نيست! هرگز خلأ اقتصادى فقدان يك دكتر متخصّص، با يك پرستار عادى برابر نيست! بنابراين بايد در بين خود مردان نيز ديه هاى متفاوتى در نظر گرفت.
پاسخ: همانگونه كه گفته شد در قانون فرد ملاك نيست، بلكه معيار مجموعه افراد جامعه است. علاوه بر اين، اگر اين تفاوتها لحاظ شود جامعه دچار كشمكش دائمى ودرگيرى و اختلاف هميشگى خواهد شد و هیچ کسی به حق خود قانع نشده ، خود را برتر از دیگران می پندارد ، به همين جهت شارع مقدّس اين تفاوتها را در نظر نگرفته است تازه تفاوت بین زن و مرد تا این حد شک و شبهه را به وجود آورده است اگر برای هر قشر خاصی حق خاصی را در نظر می گرفت آن زمان معلوم نبود که چه قضاوتی به وجود می آمد!
سؤال چهارم:

 تفاوت زن و مرد در مسائل اقتصادى ناشى از ظلمهايى است كه مردان در طول تاريخ بر زنان مظلوم روا داشته اند، و اين مظالم سبب شده كه زنان از صحنه هاى اقتصادى رانده شوند، و نتوانند به شايستگى، لياقتهاى خود را نشان دهند.
اين ظلمى بوده است كه جنس مرد بر جنس زن روا داشته، و نبايد بر آن صحّه بگذاريم، و بخاطر اين ظلم و ستم ديه زنان را نصف مردان بدانيم.
پاسخ: در ابتدا باید توجه داشته باشیم که  مسائل علمى را نمى توان با شعار و احساسات حل كرد! اگر به تفاوتهاى طبيعى زن ومرد توجّه شود، اين سؤال و اشكال نیز مطرح نخواهد شد.
به تعبير ديگر، اگر جامعه اى را فرض كنيم كه در آن هيچ ظلمى به زن نشده باشد، وهمه احكام اسلام دقيقاً عمل شود، باز هم در بٌعد اقتصادى بين زن و مرد تفاوت وجود خواهد داشت. نمى توان انكار كرد که زن ها يك سلسله موانع طبيعى دارند، بنابراين تفاوت مذكور بين زن و مرد در بُعد اقتصادى يك تفاوت طبيعى است، و ارتباطى با مسأله ظلم مرد بر زن در طول تاريخ ندارد، اگر چه ما منكر اين ظلمها و مظلوميّت زنان نيستيم!
سؤال پنجم:

 اگر مسأله تنصيف ديه زنان را بپذيريم، مفهوم آن اين است كه هرگز بين زن و مرد مساوات برقرار نخواهد شد، واين مطلب خلاف مقتضاى عدل الهى است.
پاسخ: آنچه در اسلام مهم است عدالت است، و روشن است كه مساوات هميشه با عدالت همسو نيست؛ بلكه در بعضى از امور مساوات عادلانه، در بعضى از امور ظلم است! مثلاً اگر معلّمى در پايان سال تحصيلى به همه دانش آموزان نمره مساوى بدهد، و هيچ تفاوتى بين كسى كه زحمت كشيده وديگرى كه رنجى نبرده، نگذارد ظلم كرده است؛ چون مساوات در اينجا نوعى ظلم است.
نمونه ديگر: شارع مقدّس اسلام درمسأله ارث مساوات قائل نشده، بلكه براى هر كسى مقدار خاصّى سهم الارث معيّن نموده است؛ چون مساوات در اينجا ظلم است و نبايد به همه به يك اندازه ارث برسد، بلكه بايد رابطه خويشاوندى ميّت با ورثه سنجيده، و با توجّه به آن سهم الارث هر يك از ورثه مشخّص شود.
در مورد ارث مرد و زن، كه مرد دو برابر زن ارث مى برد، نيز چنين است که توضیح داده شد .
به روايت زير، كه در همين مورد سخن مى گويد، توجّه فرماييد:
هشام بن سالم يكى از اصحاب ارزشمند امام صادق(عليه السلام) مى گويد: عبدالكريم ابن ابى العوجاء به محمّد بن على بن نعمان(مؤمن الطاق)، كه مورد تأييد اصحاب رجال و داراى علمى سرشار ودر علم جدل بسيار ماهر بوده، گفت:


«ما بالُ الْمَرأةِ الضَّعيفَةِ لَها سَهْمٌ واحِدٌ وَلِلرَّجُلِ الْقَوِىِّ المُوْسِرِ سَهْمانِ؟ قالَ: فَذَكَرْتُ ذلِكَ لاَبى عَبْدِاللّه(عليه السلام) فَقالَ: اَنْ لَيْسَ لَها عاقِلَةٌ وَلانَفَقَةٌ وَلاجِهادٌ، وَعَدَّ  اَشْياءَ غَيْرَ هذا، وَ هذا عَلَى الرِّجالِ فَلِذلِكَ جُعِلَ لَهُ سَهْمانِ وَلَها سَهْمٌ;

چرا خداوند براى زن كه انسان ضعيفى است يك سهم الارث قرار داده، ولى براى مرد كه انسان قوى و (غالباً)توانمندى است دو سهم در نظر گرفته است؟ مؤمن الطّاق مى گويد: اين مطلب را از امام صادق(عليه السلام)پرسيدم، حضرت فرمودند: علّتش اين است كه: مرد عهده دار ضمانت عاقله، نفقه و مخارج خانواده، جهاد (و مخارج آن) است. (امام چيزهاى ديگرى را نيز شمردند) ولى زن اين مخارج را ندارد؛ به همين جهت سهم ارث مرد دو برابر زن مى باشد» (علل الشّرايع، جلد2، باب 371.)
در اينجا اگر مساوات قائل شويم و سهم زن و مرد يكسان باشد با توجه به مخارجی که بر عهده مرد نهاده شده است و در این روایت به بعضی از آنها اشاره شده است  ظلم بر مرد می شود. علاوه بر اين، اگر دقّت كنيم زن در واقع سهم بيشترى مى برد که توضیح داده شد.

بنابراين، درمسأله ارث نه تنها ستمى بر زنها نشده، بلكه آنها از طرف شارع مقدّس حمايت شده اند و تعجب در این است که اسلام وقتی زن را مورد حمایت مرد و شوهرش قرار داده است و از او هیچ مسئولیت تأمین نیازهای زندگی را به صورت اجبار نخواسته است و طبق اقتضای طبیعت زن ، کار مهم تربیت فرزند و مدیریت داخلی امور خانه را بر عهده  او نهاده است ، این را  ظلم بر زن به حساب می آورند اما نهادن مخارج زن را بر عهده ی خودش و کار و تلاش و نهادن بارهای پر مشقت بر زن را تساوی حقوق زن و مرد می نامند. کار زن در خانه و تر و خشک کردن کودک دلبند و تربیت آن را  کار و مناسب شأن مادر نمی دانند ، اما تر و خشک کردن زنان و مردان پیر و شست و شوی حیوانات و ده ها و صدها کارهای به ظاهر پست دیگر را کار و مناسب حقوق زن می دانند!!

خلاصه باید قبول کنیم كه مساوات هميشه و در همه جا برابر با عدالت و حقیقت نيست، بلكه گاهى از اوقات ظلم است اگر به این تفاوت ها توجه داشته باشیم هیچگاه این نتیجه گیری برای ما به وجود نمی آید که اسلام نیمی از حقوق زنان را داده است و 1400 سال قبل بیش از آن اقتضا نداشته است اما امروز که علم پیشرفت کرده است باید نصف دیگرش را هم به زن داد و زن و مرد را کاملاً مساوی در نظر گرفت!!

زیرا با توضیح ولو نسبتاً مختصری که داده شد می توان نتیجه گرفت که اگر جهان معاصر ما نیز به زن نگاه واقع بینانه داشته باشد ، نگاه حمایتی اسلام در مورد زن را برای همین امروز نیز تأیید خواهد کرد و آن را با توجه به توانایی ها و کارکردها و وظایف محوّله بر دوش هر یکی از زن و مرد ، مترقی ترین قانون ممکن خواهد دانست قانونی که علاوه بر توجه به واقعیت های بیرونی ، آثار و پیامدهای مطابق فطرت بشری را نیز به همراه دارد .  اما کسی که به ظاهر قضایا نگریسته و بدون توجه به واقعیت های خارجی به تساوی مطلق زن و مرد حکم کند علاوه بر این که خواسته یا ناخواسته بارهای سنگین خارج از توان و استعداد زن را بر او تحمیل می کند عوارض جنبی فراوان دیگری از قبیل عدم تربیت صحیح فرزندان ، فروپاشی کانون خانواده و به تبع آن کاهش مهر و محبت در بین اعضاء خانواده و مخصوصاً بین زن و شوهر ،  گسترش فساد و فحشا و به تبع آن ارضاء غرایز جنسی از طریق نامشروع و به تبع آن سرد شدن روابط مشروع زن و شوهر و به تبع آن به تأخیر افتادن ازدواج ها و افزایش سن ازدواج و به دنبال آن افزایش انواع گناهان دیگر نظیر گناهان جنسی ، اخلاقی و... را به دنبال دارد که در این خلاصه نمی توان به تمام آنها اشاره کرد و این همان چیزی است که بعضی از آثارش را در جوامع مختلف به خوبی مشاهده می کنیم و جای انکار ندارد.

بنابراین با همه اختصار از آنجائیکه این مسئله از مسایل مهمی است توضیح ولو کوتاه آن نیز به درازا کشیده شد و آنچه ذكر شد بخشی از اسرار نهفته در این کار و پاسخ معمول بشری  براى اين نوع شبهات است و از آنجایی که تمام احكام الهى، متّكى بر علم بى پايان پروردگار و تابع مصالح و مفاسد است باید اذعان نمائیم که چه بسا ما نتوانیم به تمام فلسفه احکام و ازجمله به فلسفه تنصیف دیه و ارث زنان پى ببريم، ولى این قدر مى دانيم  که هیچ حکم  متّكى به علم لايزال پروردگار و  رسیده از طریق افراد معصوم نظیر پیامبراکرم (ص) و  ائمه هدى(عليهم السلام) بدون حکمت نیست، چه حکمت آنها را بدانیم و چه ندانیم همه آنها را بر ديده نهاده، و در  عمل پیاده مى كنيم و اشکالات وارده را به هر اندازه که بتوانیم پاسخ می دهیم.

 امیدواریم که در مورد نصف بودن دیه و ارث زنان و امثال آن به ساختار کلّی احکام اسلامی توجه شود آن زمان پی خواهیم برد که وقتی کسی مسئول تأمین هزینه زندگی است اگر به خاطر بار که بر دوش او نهاده شده است، قسمتی بیشتری از ارث به او برسد و یا راه جبران بیشتری در امر خلأ اقتصادى ناشى از فقدان مرد برای خانواده او در نظر گرفته شود ، کاملاً حکیمانه و عادلانه بدانیم ، چیزی که اسلام به خوبی به آن توجه کرده است و اشکالات دیگر بر اسلام نیز از همین نوع بوده که کاملاً پاسخ های معقولی را به همراه دارد و از این جهت نمی توان نتیجه گرفت که اسلام تنها به نصف حقوق زن توجه کرده است و نصف دیگرش را به زمان پیشرفت و ترقی علم و دانش و... گذاشته است .

ادامه دارد.

مظفری

12/12/1387

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

تأملی بر نوشته های آقای آصف اکبری (قسمت سوم )

با سلام دو بخش از تأملات اینجانب بر نوشته آقای اکبری نشر شد اینک توجه شما را به قسمت سوم آن جلب می نمایم.

(در مورد انیکه فرموده اید )اگر میارزه حسین) برای تامین عدالت در میان مردم بوده است بفرمائید که مثلاً امام حسین با طرح لغو قانون برده داری رایج آن زمان و یا کاهش مالیات و باج گیری های آن دوره الترناتیفی ارایه کرده و خواهان آزادی برده ها و بهبود وضع اقتصادی مردم بوده است" خدمت عرض شود که این توقع به این می ماند که ما اختراع برق را در قرن هفتم میلادی از دانشمندان اعراب بادیه نشین توقع داشته باشیم،چنانچه علم و تکنولوژی در نتیجه تلاش های چندین قرن به این جا رسیده است لذا تحول اجتماعی و سیاسی نیز عین مسیر را در بستر تاریخ پیموده است که در اثر تغييرات و تکامل علم،تکنولوژی روابط اجتماعی ،سیاسی ،خاصتا" اقتصادی و غیره زمینه حقوق انسانی امروزی را و نظام حقوقی سیاسی امروزی را فراهم ساخته است که در آن برده داری جا ندارد و از طرفی در صدر اسلام نیز نمونه های اخلاقی و عملی عدالت و احترام انسانی نمونه های روشنی وجود دارد مثلا برای  آزادی بردگان پاداش معنوی در نظر گرفته شده است یا خود پيا مبر و امامان با برده ها مانند انسان های دیگر نشست و بر خواست می نمودند ،غذا میخوردند ؛ اولین اذان مسلمانان را در مدینه  بلال حبشی که برده بود  گفته است .)

چرا اسلام از ابتدا قانون برده داری را لغو ننمود؟

 در مورد لغو یا تأیید نظام بردگی در اسلام بحث های طولانی تری لازم است زیرا این مسئله سابقه ی بسیار طولانی در تمدن هایی قبل از اسلام داشته است و اسلام میراث دار سنت های گذشته است، از باب نمونه رومیان قدیم اساساً عنصر سفید را از حیث جنس و خون و خلقت با عنصر سیاه متفاوت دانسته و خلقت سیاه پوستان را تنها برای خدمت به سفیدپوستان  می دانسته اند.

در آئین هندو انسان ها را دارای چهار طبقه ، روحانیون، امراء ، تجار و نجس ها بوده و هستند و نجس ها حق معاشرت با سه طبقه برتر را نداشته و ندارند و آنها را دارای اراواح خبیثه می دانسته اند و...

 اما اسلام هیچکدام این چیزها را قبول نداشته و با آنها سازگاری نشان نداده است و به هیچ وجه آنها را امضا و تأئید نکرده است ، بلکه پیامبراکرم (ص) در مقابل همه آنها اعلان داشته است که :

«البشر کلهم سواسیه » همه افراد بشر با هم مساوی اند. یا صراحتاً اعلان فرموده است که : «لافضل لعربی علی عجمی و لا لعجمی علی عربی و لاابیض علی اسود و لا اسود علی ابیض» ، «هرگز برتری برای عرب بر عجم و عجم بر عرب و سفید بر سیا و سیاه برسفید نیست جز براساس کمالات و ارزشهای اختیاری و اکتسابی که هرکس خود می تواند آنها را برای خود کسب کند.

بنا براین انسان از نظر اسلام در اصل خلقت مساوی آفریده شده است اما در اینکه قانون بردگی از کجا به وجود آمده است همانگونه که اشاره شد این پدیده سابقه ی طولانی داشته است و اسلام پس از ظهور خود نتوانسته است یک مرتبه آن را بر چیند بلکه با ایجاد حکمت و مصلحتی به نفع خود بردگان ، آن را موقتاً تأیید کرده است تا با ارائه راهکار های عملی آن را به تدریج از بین ببرد ، اسلام تنها در پیدایش یک نوعی از بردگی نقش داشته است و آن اسارت اسیران جنگی در میدان های جنگ با کفار بوده است که این مسئله نیز به دلیل محذوریت ذیل به وجود آمده است که مسلمانان پس از اسارت اسیران جنگی یکی از این  کار ها را نسبت به آنها انجام داده می توانستند:

1. آزاد و رها گذاشتن آنها تا دو باره سر جای اولی خود برگشته و علیه اسلام و مسلمین به جنگ بپردازند چیزی که هیچ  عقل و شرع و منطق اجازه نمی دهد.

2. کشتن تمام آنها تابشر از شرّ وجود شان راحت شده و هیچ هزینه ی دیگری برای شان نداشته باشد که این نیز با هیچ معیار اسلامی و انسانی سازگاری ندارد.

3 . اسیر کردن و نگهداری آنها در زندان ها یا کمپ ها و اردو گاه ها که این نیز به دلیل محدودیت مکانی و اقتصادی و... عملی نبوده است .

4. اسیرکردن و نگهداری آنها در داخل خانه های مسلمانان با حفظ و رعایت شرایط و مقررات که به نفع آنها وضع شده است تا بدینوسیله اسراء هم تحت تربیت اسلامی قرار گیرند و هم ضرر مخالفت و مبارزه شان علیه اسلام و مسلمین منتفی شود و هم هزینه ی نگهداری آنها به صورت مجموعی از سر حکومت اسلامی برداشته شود . این راه معقول ترین راهی بوده است که اسلام آن را مورد تأیید قرار داده است. کاری که بشر تا امروز نیز در مورد اسیران جنگی به پای آن نرسیده است چنانچه در نوشته جدید آقای نظری به آن اشاره شده است که در همین قرن بیستم  ، استالین برای اسیران کم ضرر و زنده مانده در خوش بینانه ترین نگاه اردو گاهای اجباری کار می سازد  و هیتلر از اسیران بعنوان انرژی سوخت استفاده می کند و امریکا نه تنها اسیران بلکه اطفال را در دامان مادران شان به قصد اعتراف گرفتن از مادران شان در زندان ابوغریب می کشد و خود اسیران را با انواع شکنجه های مدرن و پیشرفته !!! یا کشته و یا درجزیره های دور افتاده گوانتانامو و... سالها بدون هیچگونه تفهیم اتهام به زنجیر می بندد و...

اما اسلام 1400 سال قبل با اسرای جنگی به گونه ای معامله کرده است که به مجرد اسیر شدن ، کشتن شان به هیچ وجه اجازه داده نشده و آنها را به عنوان اسیر موقتاً جذب خانه ها و زندگی مسلمانان ساخته است و بعد از تأمین اهداف تربیتی و امنیتی و دفع ضرر احتمالی بردگان و یافتن استقلال نسبی آنها، به هیچ وجه به نگهداری دائمی آنان در زیر سلطه ی بندگی رضایت نداده است و به همین جهت وسایل آزادی آنان را به هر نحو ممکن و با ارائه راهکار های گوناگون حتی عبادی و دینی دانستن آن فراهم ساخته است که برخی از آن راهکارها قهری است و برخی دیگر اختیاری و برخی از آنها به اختیار موالی و صاحبان بردگان و برخی نیز در اختیار خود بردگان است و اسلام در این زمینه به حدّی گسترده و منظّم وارده شده است که در فقه کتابی به نام کتاب عتق و آزاد کردن بردگان به وجود آمده است ولی در خصوص بردگی و رقیت کتاب و باب مستقلی به وجود نیامده است .

 در مورد خرید و فروش کنیز و برده داری اشاره شد که فرهنگ ثابت قبل از اسلام بوده است  و اسلام در حقیقت به یگباره نمی توانسته است آن را از بین ببرد زیرا از طرفی سختی شرایط زندگی و معیشت آن روز  این امکان را برای افراد ثروت مند فراهم کرده بود که از کنیز و برده برای گذران زندگی خود استفاده کنند بدون اینکه این امر نقص و عیب بزرگ برای بردگان محسوب شده و مورد انتقاد شدید باشد و از طرفی لغو بردگی هزاران زن و مرد بدون در نظر گرفتن آینده و اشتغال و هزینه زندگی و عواقب اجتماعی و فرهنگی آنها در جوامع قبیلوی و بسته آن زمان ، کار غیر معقولی است که ممکن است عواقب خطرناکی را به دنبال می داشت و لذا اسلام با فراهم کردن شرایط مناسب تر ، زمینه ای را به وجود آورد که در بسیاری از موارد بردگان زندگی مثل زندگی موالی و صاحبان شان داشتند، همه با هم سر یک سفره غذا حاضر می شدند ، و گاهی اولویت بیشتری به آنها داده می شد چنانچه حضرت علی (ع) وقتی با غلام خود قنبر دو لباس یکی به دو درهم و یکی به یک درهم می خرد امام لباس دو درهمی را به قنبر می دهد و لباس یک درهمی را خود بر می دارد و وقتی قنبر از علت سوال می کند حضرت می فرماید من سنّی را گذرانده ام  و پیر شده ام همین لباس یک درهمی برای من کافی است ولی تو جوانی و احتیاج به لباس بهتر داری تو لباس دو درهمی را برای خود بردار.

اینگونه برخوردها را در بین مسلمانان مخصوصاً در بین رهبران دینی به وفور سراغ داریم که به بعضی از آنها شما نیز اشاره داشته اید .

بنا براین درست است که اسلام بنا به اقتضائات واجبارهای آن زمان ، بردگی را به طور موقت پذیرفته است، اما اگر بخواهیم داوری درست و منصفانه در این زمینه داشته باشیم باید در قدم نخست به اسباب و علل پیدایش برده داری و در قدم بعدی به راهکارهای رهایی از این پدیده بپردازیم  تا بتوانیم نقش اسلام را در هر یکی از دو مورد به درستی قضاوت کنیم همانطور که اشاره شد اسلام در پیدایش برده داری جز در مورد اسارت اسیران جنگی نقشی نداشته است  و این کار بر اسلام و جامعه ی آن روز تحمیل شده است اما در مورد ارائه راهکارهایی رهایی بردگان و لغو قانون برده داری اقدامات اساسی و مهمّی را روی دست گرفته است که در این جا به برخی از آنها اشاره می نمایم :

1.    آزادی برده و محسوب شدن آن به عنوان صدقه و داشتن اجر صدقه به اندازه ای که رسول خدا(ص) فرموده است هرکس برده ای مومنی را آزاد کند این عملش باعث آزادی او از آتش جهنم خواهد شد. « من اعتق رقبه مومنه کانت فداءه من النار».

2.    آزادی برده به عنوان کفاره بعضی از گناهان : گناهانی مثل ظهار، ایلاء، افطار روزه در ماه مبارک رمضان ، تخلف از نذر، تخلف از قسم ، تخلف از عهد و پیمان، جزع و فزع حرام در مصیبت ، کفاره کشتن انسان بی گناه و... با توجه به اینکه گناه ، مخالفت با خالق هستی است اما خداوند راه جبران بسیاری از گناهان ازجمله گناهان یاد شده را وقتی آزادی بردگان قرار می دهد حاکی ازتوجه ویژه به این پدیده است که چگونه توانسته است به مقابله با آن بر خیزد.

3.    آزادی برده بعد از خدمت هفت سال .

4.    آزادی برده با بیماری های خاص مثل زمین گیر شدن و جزام و کوری

5.    آزادی براساس تدبیر یعنی صاحب برده بگوید تو بعد از مردن من آزادی که بعد از مردن صاحبش آزاد می شد و به عنوان ارث به ورثه نمی رسید .

6.    آزادی براساس کتابت و قرارداد که مولا و غلام قرار داد  می کردند که غلام با پرداخت مبلغی خود را آزاد کند غلام با پرداخت آن مبلغ خود را آزاد می کرد.

7.    آزادی از طریق سرایت که اگر یکی از شرکاء و صاحبان غلام سهم خود را آزاد کند سهم دیگران نیز خود به خود  آزاد می شود.

8.    آزادی از طریق تملک یکی از پدر و مادر یا محارم خود که در این صورت آن کنیز خود بخود آزاد می شود .

9.    آزادی از طریق تنکیل به این معنی که اگر کسی جنایتی مثل بریدن بینی ، زبان ، دوگوش یا دو لب در حق غلام خود انجام دهد ، بنده خود به خود آزاد می شود و...

10   تشویق و ترغیب مومنین به آزادی بردگان به هر بهانه و وسیله ی ممکن ، چنانچه در سیره امامان و رهبران دینی به وفور مشاهده می کنیم که کنیز یا برده ای با دادن یک شاخه گل یا با گفتن یک حرف زیبا یا انجام یک کار نیک و هر وسیله ی دیگر  خود را آزاد کرده اندو...

اکنون با توجه به سابقه این قانون بردگی والزامات و مجبوری هایی که اسلام به دلیل فشارهای فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی ، نظامی و... در این زمینه داشته است و با توجه به راهکارهای آزادی بردگان که در اسلام ارائه شده، معقول و منطقی بودن شیوه اسلام را در برخورد با این پدیده به خوبی متوجه می شویم  چیزی که خیلی خوب نتیجه داد و این پدیده به پایان خود نزدیک شد .

 برخلاف جوامع نسبتاً مترقی و مدعی امروز که تا صد سال قبل اکثر مردم در ایالت های جنوبی امریکا برده داری را کار درستی می دانستند اما کمتر از صد سال است که به این نتیجه رسیده اند که نظام برده داری به شکل قدیمیش کهنه شده و لذا آن را نادرست اعلام کرده اند و به نظام برده داری به شکل مدرنش رو آورده اند و امروز با شعارهای خیلی قشنگ و پر آب و رنگ به استعمار و تحت سلطه قرار دادن دیگر ملل و جوامع می پردازند .

اگر در گذشته یک فرد تحت سلطه اقتصادی، نظامی و فرهنگی ارباب خود قرار می گرفت امروز دولت ها ، کشورها و ملت ها به صورت دسته جمعی تحت اشغال ،  استعمار و سلطه همه جانبه قرار می گیرد! در گذشته منافع یک فرد در اختیار ارباب قرار می گرفت امروز منافع مادی و معنوی حتی منابع زیر زمینی و سرمایه های نسل های گذشته و آینده کشورها و ملت ها به یغما و تاراج رفته و خود کشورها و ملت ها زیر یوغ اسارت اقتصادی ، فرهنگی و سیاسی اربابان سلطه گر قرار می گیرد و از همه عجیب تر این که برده داری منقرض شده مورد انتقاد قرار می گیرد ولی برده داری مدرن با همه زشتی و قباحتش مورد تمجید و تحسین قرار می گیرد!!

به هر حال جناب آقای اکبری ! سخن و درد در این زمینه فراوان است امیدوارم که به همین مقدار کافی باشد هدف این است که تذکر داده شود که ایده آل فکر کردن و توقع داشتن ارزشهای ایده آل قرن بیست و یکم  از 1400 سال قبل بدون توجه به مقتضیات آن زمان کار منصفانه نیست در عین حال که بسیاری از همین ارزشها در همین قرن نیز از حد شعار بالاتر نرفته و بسیاری از ایرادات بر گذشته به شکل جدی ترش بر همین قرن و قرن های گذشته نیز وارد است که باید دقت کافی را در این زمینه ها داشته باشیم.

ادامه دارد

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

چرا شیعیان با دست باز و با سجده بر روی مُهر نماز می خوانند؟

خدمت دوستان عزیز مخصوصاً جناب حکمت الله (تنها) دانشجوی ادبیات در دانشگاه هرات عرض سلام و احترام دارم ایشان چندی قبل دو سوال اختلافی بین شیعه و اهل سنت را مطرح کرده بودند که ضمن عذرخواهی از تأخیر پیش آمده ، اینک متن سوالات ایشان و پاسخ های خودم را در ذیل آن به صورت فشرده خدمت ایشان و شما عزیزان تقدیم می نمایم  امیدوارم مورد استفاده قرار گیرد:

باتقدیم سلام محبت آمیز ، صحت تان راازبارگاه ایزدمنان خواهانم امیداست ریشه ای حقیقت درباغ دلهای ما وشما وهمه مردم افغانستان باآب اتحاد آبیاری گردد.

ثانیاچیزهای نزدم مرموز است که خدمت شما مطرح میکنم
البته موضوع راکه من مطرح میکنم ازجمله موضوعات تکراری بحث (شیعه وسنی )است که هرروزبا آن مواجهیم

اولین سوال اینست که شیعیان چرا با دست بازنمازمیخوانند؟
درحالیکه سنی ها چندین باراین رابه من گفته اند که پیامبراسلام بادست بسته نمازمیخواندودیگراینکه آیامهرگزاشتن درزمان پیامبراسلام مرسوم بودیاخیر؟

اگرمرسوم بود چراسنی ها نمی گزارند واگرمرسوم نبود ازکدام زمان مرسوم شدوبه کدام دلیل؟آیاکدام مدرک وجوددارد؟ اگروجودداردلطفا ذکرنمائید.

بااحترام

حکمت الله (تنها)دانشجوادبیات هرات

تقدیم به برادرعزیز(آقای مظفری)

باسلام  مجدد خدمت حکمت الله جان (تنها) و دوستان دیگر ، نخست توجه شما را به پاسخ سوال اول تان جلب می نمایم که پرسیده اید :

چرا شیعیان بادست باز نماز میخوانند؟
درحالیکه سنی ها می گویند که پیامبراسلام بادست بسته نمازمیخوانده است .

پاسخ :

مسأله دست بسته نماز خواندن (تکتف، قبض) از نظر فقه شیعه بدعتی است که بعد از پيامبر اكرم (ص) به وجود آمده و مانند هر بدعت دیگری کاری نادرست و حرام است.

در متون اهل سنت آمده است: «ابو حميد ساعدى صحابى بزرگ براى گروهى از صحابه كه در ميان آنان ابو هریره دوسى، سهل ساعدى ابو اسيد ساعدى، ابو قتاده، حارث‏بن ربعى و محمد بن مسلمه نيز حضور داشتند، كيفيت انجام نماز را از رسول خدا (ص) حكايت كرد و نيز از مستحبات ريز و درشت آن نام برد ولى از چنين عملى دست روى دست نهادن در نماز سخن به ميان نياورد»،(سنن بيهقى، ج 2- صفحات 72،73،101، 102؛ سنن ابوداود، ج 1، صفحه 194 باب افتتاح الصلاة، ح 730 و 736- ؛ سنن ترمذى، ج 2، ص 98، باب صفت الصلاة)

بدیهی است که اگر شيوه پيامبر اكرم (ص) ولو احياناً چنين بود او يادآور مى‏شد و يا حاضران به او تذكر مى‏دادند که این مسأله هم وجود دارد تو آن را فراموش کرده ای .

 مشابه حديث ابوحميد ساعدى از زبان امام صادق (ع) به وسيله حماد بن عيسى نيز در كتاب‏هاى شيعه نقل شده است، (وسائل‏الشيعه، ج 5، ابواب افعال الصلاة، باب 1، ح 1 و 2، چاپ آل البيت)

بيهقى از محدثان برجسته اهل سنت در سنن خود ميگويد: از حديث سهل بن سعد استفاده مى‏شود كه دست بسته نماز خواندن بعد از پيامبر به وجود آمده است، چون حديث مى‏گويد: كان الناس يؤمرون يعنى به مردم دستور مى‏دادند. در حالى كه اگر اين كار از طرف پيامبر می بود، آن را به پيامبر نسبت مى‏داد.

(سنن بيهقى، ج 2، ص 28)

بنابراین در فقه شیعه نمازگزاردن به صورت دست‏بسته بدعت و حرام است. اميرمؤمنان على (ع) مى‏فرمايد: لايجمع المسلم يديه فى الصلاة و هو قائم بين يدى اللَّه يشبه باهل الكفر من المجوس نمازگزار دست‏هاى خودرا در حالى كه در برابر خدا ايستاده است روى هم قرار ندهد كه با اين عمل شيوه مجوسيان كافر را حكايت مى‏كند.

(وسائل‏الشيعه، ج 4، باب 15 از ابواب قواطع نماز حديث 7)

گفتنى است كه همه فرقه‏هاى اهل سنت دست بسته نماز نمى‏خوانند از جمله مالكى‏ها مثل شیعه دست باز  نماز می خوانند و همانطور که اشاره شد اين مسئله از امورى است كه از زمان خليفه دوم عمر بن خطاب و به دستور ايشان مرسوم شده است ، زیرا ادله تاريخى نشان مى‏دهد كه تا پيش از خلافت عمر، نماز بدون تكتف و با دست باز خوانده مى‏شده است. خليفه دوم در جنگ با ايرانيان هنگامى كه اسيران فارس را به حضورش بردند وآنها را در حالت دست بسته و حال احترام ديد پرسيد چرا اين گونه ايستاده‏ايد؟ پاسخ دادند كه آنان در برابر پادشاهان به نشانه ی  احترام چنين مى‏ايستند. او از اين هيأت و حالت احترام خوشش آمد و دستور داد که در نماز چنين بايستند. زيرا خدا به تعظيم اولى است.

 (مستند العروه الوثقى كتاب الصلاه ج 4 ص 446 علامه خويى)

اين مسأله از آن روز مورد قبول برخى از مسلمين قرار گرفت نه همه اهل سنت و به فرض كه همه آنها پذيرفته باشند اين يك مسأله مبنايى است كه آيا اجتهاد در برابر نص جايز است يا نه؟ در مكتب اهل بيت (ع) اين مبنا به هيچ وجه جايز نيست ودايره اجتهاد تنها در حوزه كشف و استنباط امورى است كه از شارع صادر گرديده نه آوردن رأيى در برابر نظر شارع، كه اصطلاحا به آن اجتهاد به رأى مى‏گويند.

طبيعى است كسانى كه اجتهاد در برابر نص را جايز می دانند به سادگى همه اين امور را مى‏پذيرند با آن كه ممكن است قبول داشته باشند كه پيامبر (ص) به گونه ديگرى نماز مى‏خواندند. اين مسأله موارد متعدد ديگرى نيز دارد. علامه سيد شرف‏الدین عاملی هفتاد مورد از مواردی را که خلیفه دوم در برابر نص اجتهاد کرده است را مورد بررسى قرار داده است.

(براى آگاهى بيشتر ر. ك: «اجتهاد در مقابل نص» علامه سيدشرف‏الدين) ليكن شيعه همانطور که اشاره شد اساساً چنين اعتقادى را قبول نداشته و اجتهاد در برابر نص را نادرست می داند زیرا اگر بنا باشد هر کسی سلیقه و ذوق خودش را در مسایل عبادی و دینی دخالت دهد ممکن است در اندک زمانی چیزی از اصل دین باقی نمانده و تمام مسایل عبادی و دینی به مرور زمان و با تغییر آداب و سنن تغییر نموده و در نتیجه چیزی دیگری از آب در آید. مثلاً اگر روزگاری اظهار ادب واحترام به بزرگان با دست بسته ایستادن صورت می گرفته است امروز ممکن است کسی آن را در  سلامی دادن نظامی و سلوت کردن بداند یا در چین و هند آن را به شکل دیگری ادا نماید آیا ما می توانیم به بهانه اولویت تعظیم نسبت به خداوند جل جلاله همان کار ها را در نماز وارد نمائیم ؟! اگر این باب باز شود پس از سالها چیزی از اصل نماز باقی خواهد ماند؟! این جا است که فقه شیعه اجتهاد در برابر نص را قبول نداشته و بدعت در تمام مذاهب اسلامی حرام است و به همین دلیل بسيارى از اهل تسنن مانند شافعى‏ها، تكتف در نماز را واجب نمی دانند. بنابراین کسانی که دست بسته نماز خواندن  را به پیامبر(ص) یا به امیرالمومنین (ع)  نسبت می دهند نسبت نادرستی است که با قرائن تاریخی و روایی سازگاری ندارد.

اما سوال دوم :

آیامُهرگزاشتن در نماز درزمان پیامبراسلام مرسوم بود یا خیر؟

اگرمرسوم بود چراسنی ها نمی گزارند واگرمرسوم نبود ازکدام زمان مرسوم شدوبه کدام دلیل؟آیاکدام مدرک وجوددارد؟ اگروجودداردلطفا ذکرنمائید.

پاسخ:

اختلاف موجود بين شيعه و سنى در محل سجده، بر سر اين است كه سجده بر چه چيزهايى جايز است ؟ نظر شيعه به استناد سنت پيامبر (ص) جواز سجده بر زمين و روييدنى‏هاى آن است غير از  چیزهایی که پوشيده و يا خورده می شود و مُهر در این میان هيچ موضوعيتى ندارد بلكه صرفاً براى سجده بر خاك و آسان شدن کارها درست شده است .

در مورد سجده رواياتی داریم كه در زمان پيامبر (ص) همه بر خاك كف مسجد النبى سجده مى‏كردند و براى اذیت نشدن از خشونت سنگريزه‏ها و نيز براى مسطح شدن آن، ماسه وریگ نرم ريخته بودند و نيز براى جلوگيرى از سوزش آفتاب در تابستان‏ها در محل سجده حصير ی  ساخته شده از گیاهان ، مى‏گذاشتند. اين مطلب همان چیزی است که با مبانى فقهى شیعه كاملا سازگار بوده و شیعیان به آن عمل می کنند.

در روایت صحیحه هشام بن حکم که همه فقهاء طبق آن  فتوا داده‏اند آمده است: انه قال لابى عبدالله- عليه السلام-: اخبرنى عما يجوز السجود عليه و عما لايجوز قال: السجود لايجوز الا على الارض او على ما انبتت الارض الا ما اكل او لبس. فقال له: جعلت فداك ما العله فى ذلك؟ قال: لان السجود خضوع لله عزوجل فلا ينبغى ان يكون على ما يوكل و يلبس. لان ابنا الدنيا عبيد ما ياكلون و يلبسون. و الساجد فى سجوده فى عباده الله عزوجل فلا ينبغى ان يضع جبهته فى سجوده على معبود ابناء الدنيا الذين اغتروا بغرورها .

هشام از حضرت امام صادق (ع) پرسيده است که : مرا آگاه ساز بر چه چیزی  سجده رواست و بر چه چیزی روا نیست؟ حضرت جواب دادند: سجده تنها بر زمين و چیزی که از آن مى‏رويد جايز است جز چیزهایی كه پوشيدنى و خوردنى است. باز پرسيد: فدايت شوم فلسفه آن چيست؟ فرمودند: زيرا سجده خضوع در پيشگاه خداوند عزوجل است و شایسته نیست که بر پوشیدنی و خوردنی صورت گیرد زیرا دنیاگرایان بنده ی خوردنی ها و پوشیدنی هایند  و سجده‏کننده در سجده‏اش خدا را پرستش می کند و شایسته نیست كه پيشانى خود را بر معبود دنياگرايان- كه فريفته فريبايى آنند- بسايند.

(وسائل‏الشيعه، ج 3، باب 1 از ابواب مايسجد عليه)

 بنابراین طبق این روایات خود مُهر موضوعيت ندارد. بلكه آن چه مهم است این است که سجده باید بر زمین و چیزهایی که از زمین می روید غیر از خوردنی و پوشیدنی ، باشد چنانچه حضرت رسول (ص) نيز پيشانى برزمين مى‏ساييد و از نظر علماى شيعه نيز سر نهادن برخاك زمين يا سنگ و امثال آن كافى است و بیش از آن واجب نیست.

ولى اهل تسنن سجده بر چيزهاى ديگر را نیز جايز مى‏دانند. روايات موجود در كتب فريقين، دلالت بر سجده پيامبر (ص) بر خاك و حصير مى‏كند و اين رويه بعداً نيز معمول بوده است. حتى امام محمد غزالى از برخى عرفاى اهل سنت نام مى‏برد كه هميشه بر خاك سجده مى‏كردند. در سيره خلفا نيز خلاف اين موضوع نقل نشده است.

اما چیزی که در این میان حایز اهمیت و توجه است این است که آیا مهر گذاشتن در نماز با این سنت نبوی یا مبنای فقهی ما منافات دارد یا نه ؟ واگر منافات ندارد بلکه عین سنت نبوی است چرا عده ای آن را شرک دانسته و با آن مخالفت می کنند؟

همانطور که اشاره شد شيعيان سجده بر خاك و زمین را عین سنت نبوی دانسته و هیچ کسی نمی تواند منکر شود که رسول خدا(ص) بر زمین و خاک  سجده کرده است اما اینکه رسول خدا(ص) بر غیر خاک و غیر چیزی که از خاک روئیده باشد غیر از خوردنی و پوشیدنی مثل چادر کیش، جانمازی پارچه ای، فرش ، قالی و امثال آن  سجده کرده باشد نیاز به اثبات دارد که فکر نکنم کسی بتواند آن را به اثبات برساند بنا براین سجده بر خاک و زمین عین سنت نبوی (ص) است و کسانی که ادعایی دیگری دارند باید آن را اثبات کنند.

پس از اثبات جواز سجده  بر خاک و زمین و روئیدنی های غیر خوردنی و غیر پوشیدنی آن ، بحث دیگری که مطرح می شود این است که آیا بین خاک زمین و بین چیزهای دیگر زمین در این مسئله تفاوت وجود دارد یانه ؟ هیچ عقلی نمی تواند تفاوت آن ها را منکر شود و به همین دلیل از چیزهای زمینی ، سجده بر خاک اولویت یافته است و در بین خاک نیز خاک های گوناگونی وجود دارد که بعضی از آنها نیز به دلایل و نسبت های خاص الهی  بر دیگر خاک ها شرافت و برتری پیدا کرده است و لذا در بین خاک ها سجده بر بعضی از خاک ها اولویت یافته است و پیدا شدن مُهر از این جا پدید آمده است که اولاً مُهر خاک است و سجده بر خاک درست است.

 ثانیاً خاک پاک است زیرا سجده باید  حتماً بر چیز پاک صورت گیرد .

ثالثاً سجده بر آن راحت تر و آسان تر از برداشتن فرش ها در مساجد و منازل برای رسیدن به خاک در زیر آنها است.

رابعاً سجده بر مهر ساخته شده از خاک های مخصوص، نوعی تعظیم به شعایر و اولیاء الهی است که آن نیز در آیه شریفه از تقوای قلوب شمرده شده است.

با توجه به این نکات پاسخ کسانی که سجده بر مُهر را شرک می دانند و خود را عمداً به جهالت زده سجده بر خاک را سجده برای خاک دانسته و آن را مثل سجده برای غیر خدا شرک می داند، روشن می شود که اولاً سجده برخاک و مُهر سجده برای خاک و مُهر نیست بلکه سجده برای خداوند و در نهایت تذلّل و خشوع است که کاملاً مطابق سنت نبوی است.

ثانیاً اگر بنا باشد سجده بر مُهر شرک باشد باید سجده بر هر چیز دیگر به طریق اولی شرک باشد، زیرا  پست تر از مُهر که خاک است چیزی دیگری را سراغ نداریم اگر خاک موجب شرک شود قالی و فرش و چادر وجانمازی و... که کشش و جاذبه  های بیشتری دارد به طریق اولی باید شرک باشد.

پس ما نه تنها سجده بر خاک ومهر را شرک نمی دانیم بلکه آن را عین توحید می دانیم زیرا سجده از جمله كارهايى است كه بالاترين حد خضوع و فروتنى انسان را در مقابل كس يا چيزى  نشان مى‏دهدو هیچ نسبتی بین این کار و کار بت پرستان وجود ندارد.

 استدلال بت پرستان براى توجيه سجده‏شان در مقابل بتها اين بود كه چون خداى خالق جهان ديده نمى‏شود ، نمى‏توان او را عبادت نمود پس بايد بتهايى را كه ديدنى و محسوس هستند ، پرستش كرد و به همين جهت در مقابل بتها كرنش و سجده مى‏كردند و به آنها كه ساخته ی دست خودشان بودند احترام مى‏گذاردند ولى تفكر و عقیده ی شيعه آن است كه تنها وجود شايسته ی عبادت خداوند يكتا است و اگر چه ديده نمى‏شود و اگر چه حقیقت ذات او در محدوده فهم و درك محدود انسان نیز نمى‏گنجد ولى عبادت او امرى ممكن است و خودش كيفيت اين عبادت را به بندگانش آموخته و بايد او را به همان نحوى كه فرموده است عبادت کرد ، سجده برخاک و ساییدن پیشانی برآن علاوه براینکه سنت نبوی است ، نشانه ی پائین و پست ترین چیزها نیز هست که  نهايت ذلّت و كوچكى انسان و اعتراف به عظمت خالق را نشان می دهد (سبحان ربى الاعلى و بحمده) و تفاوت اين عمل و فكر بت پرستان از زمين تا آسمان است کار بت پرستان هيچ ربطى به تفكر اصيل شيعه ندارد اگر کسانی که ادعای پیروی از سنت نبوی (ص) را دارند در این مسئله مانند بسیاری از مسایل دیگر با دیده انصاف و بدون تعصب نگاه کنند حقانیت و درستی این کار را تصدیق خواهند نمود و عده ای متعصب دیگری هم جرئت شرک آمیز خواندن چنین کارهای توحیدی را پیدا نخواهند توانست ما امیدواریم که روزی مردم مسلمان و برادران اهل سنت ما با آگاهی از مبانی فقهی دیگر مذاهب از جمله فقه شیعه و ارزیابی دقیق آنها به صحت این گفته ها پی ببرند و اگر خود به دلایلی جرئت عمل به آنها را نداشته باشند لااقل عمل دیگران را به دیده احترام نگریسته علیه آن به تبلیغ و شایعه نپردازند و علمای شان ، از احساسات پاک عوام شان سوء استفاده ننموده آنها را علیه شیعیان تهییج نکنند.

از طرفی بر شیعیان نیز لازم است که اعمال شان را با آگاهی تمام انجام داده و برای هر کار خود استدلال منطقی و معقول و مشروعی را داشته باشند تا در مقام گفتگو و بحث بتوانند از کارهای خود به صورت مستدل و منطقی دفاع نمایند و بدینوسیله شایعات و تهمت ها و افترائات مخالفان را از خود بزدایند و روز به روز اتحاد و همدلی بین مذاهب واقوام مختلف تقویت شود انشاء الله .

والسلام

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

باسلام خدمت دوستان و بازدیدکنندگان محترم !

دوقسمت از پاسخ سوالات جناب دردمند را در بخش های قبلی مشاهده نمودید در این بخش به قسمت آخر سوالات ایشان می پردازیم که ایشان با توجه به سوالات قبلی شان نوشته اند :

من خوب تضاد ها و اختلاف این آیه ها را درک نمیتوانم . البته نه به این خاطر که خودم نمیتوانم بلکه به این علت که خداوند نخواسته تا من بدانم. برای همین منظور خدا در سوره بقره آیه 7 فرموده است که قهر الله مُهر بر دلها و پرده بر گوشها و چشمهای ایشان نهاد که فهم حقایق الهی را نمی کنند و ایشان را در قیامت عذابی سخت است .
خوب وقتی قهر خداوند، مُهر بر دلها و پرده بر گوشها و چشمهایم نهاده تا فهم حقایق را ندانم؛ چرا باز نا جوانی کرده مرا در قیامت عذاب میدهد؟ من که تقصیر ندارم. مگر این حکم خداوند یک حکم همه جانبه نیست که شامل حال من نیز میشود یا اینکه فرد خاص را گفته و مرا شامل نمی شود؟
منتظر جواب تان هستم. پایان

آیا مُهر زدن خداوند بر دلها با اختیار انسان منافات ندارد؟

پاسخ

همانطور که ملاحظه نمودید دراین بخش از سوالات دوست عزیز جناب دردمند سوالی به عنوان نتیجه ی سوالات قبلی مطرح شده است ایشان وقتی نتوانسته است به گمان خود تعارض و اختلاف آیه های قبلی را در مورد مطالب قبلی برای خود حل کند این ندانستن و نتوانستن خود را  به خواست خداوند مربوط دانسته  و نوشته اند که :

( من خوب تضاد ها و اختلاف این آیه ها را درک نمیتوانم . البته نه به این خاطر که خودم نمیتوانم بلکه به این علت که خداوند نخواسته تا من بدانم. برای همین منظور خدا در سوره بقره آیه 7 فرموده است که قهر الله مُهر بر دلها و پرده بر گوشها و چشمهای ایشان نهاد که فهم حقایق الهی را نمی کنند و ایشان را در قیامت عذابی سخت است .)

 بعد از آنکه این مسئله را مسلّم گرفته  است  این سوال را پرسیده است که :

( خوب وقتی قهر خداوند، مُهر بر دلها و پرده بر گوشها و چشمهایم نهاده تا فهم حقایق را ندانم؛ چرا باز نا جوانی کرده مرا در قیامت عذاب میدهد؟من که تقصیر ندارم. )

حالا به این مطلب و سوال دوست عزیز دقت می کنیم که آیا مُهر بر دلها کار خداوند است یا نتیجه ی کار خود انسان ؟ اگر ثابت شود که کار خداوند است سوال بعدی مطرح می شود که پس چرا در قیامت انسان را عذاب می کند؟ انسان در این میان چه تقصیری دارد؟

ازمطالبی که در بخش های قبلی خدمت دوست عزیز راجع به توحید افعالی ، قضا و قدر الهی و هم چنین علم الهی تقدیم نمودیم پاسخ این سوال نیز تا حدودی معلوم شده است وقتی علم الهی ، قضا و قدر الهی و حتی توحید افعالی جلوی اختیار انسان را نگیرد مُهر نهادن که یکی از کارهای الهی محسوب شده است نیز جلوی اختیار انسان را نخواهد گرفت ، وقتی تضاد و اختلاف که به نظر دوست عزیز ما در مطالب قبلی رسیده است حل شود طبعاً مشکل بعدی که در این بخش مطرح شده است نیز حل خواهد شد اما برای این که  مطلب توضیح بیشتری داده شده باشد روی آن به طور مستقل نیز کمی مکث می کنیم.

در ابتدا از آیه هفتم سوره بقره شروع می کنیم که آیا این مُهر بر دلها کار خداوند است یا کار خود انسان ؟

اگر نگاهی ولو گذرا به آیه قبل از آن بیندازیم کاملاً مشخص می شود که این مُهر نهادن بر دلها نتیجه ی عملکرد خود انسان است ، آدمی وقتی درب  هدایت و سعادت را بر روی خود ببندد و خود را در تاریکی و ظلمت کفر و حق ناشناسی قرار دهد   نتیجه ای جز  تاریکی نخواهد داشت چنانچه خداوند متعال می فرماید :

(کسانی که کافر شدند ، برای آنان تفاوت نمی کند که آنان را (ازعذاب الهی ) بترسانی یا نترسانی ؛ ایمان نخواهند آورد(6) خدا بردلها و گوشهای آنان مُهر نهاده و بر چشمهایشان پرده افکنده شده و عذاب بزرگی در انتظار آنها است. (7))

 همانطور که مشاهده می کنید این آیه صراحت دارد که این نتیجه در اثر انتخاب کفر و ناسپاسی خود انسان به دست آمده است .

همین مطلب در آیه 23 سوره جاثیه به این صورت آمده است :

(آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده و خداوند او را با آگاهی (ازاینکه شایسته ی هدایت نیست ) گمراه ساخته و برگوش و قلبش مُهر زده و بر چشمش پرده ای افکنده است ؟! با این حال چه کسی می تواند غیر از خدا او را هدایت کند ؟! آیا متذکر نمی شوید؟!) 
در این آیه نیز در ابتدا عملکرد خود انسان  بیان شده که وقتی انسان به خواسته های دل خود عمل کند و  هوا پرستی را پیشه نماید ، معلوم است که انسان تابع خواسته های دل ، تابع خواسته های الهی نشده تنها از خواسته های نفسانی خود پیروی می کند و چنین انسانی معلوم است که  حرف و دستورات الهی را نمی شنود و آیات و نشانه های الهی را نه با چشم سر می بیند و نه در قلب به آنها باور و یقین پیدا می کند و به همین دلیل مثل کسی می ماند که بر گوش و دلش مُهرخورده و برچشمش نیز پرده افکنده شده است .

در آیات دیگر نیز به جای واژه «ختم» که به معنای مُهر زدن است از واژه ی «طبع» به همان معنی استفاده شده است چنانچه در آیه 155 سوره نساء خداوند می فرماید :

(بخاطرپیمان شکنی آنها ، وانکار آیات خدا، وکشتن پیامبران به ناحق ، و بخاطر اینکه (از روی استهزاء) می گفتند : «بردلهای ما پرده افکنده شده (و سخنان پیامبر را درک نمی کنیم .» رانده ی درگاه خدا شدند.) آری خداوند به علّت کفرشان ، بر دلهای آنها مُهر زده ؛ که جز عدّه ی کمی (که راه حق می پویند ولجاج ندارند) ایمان نمی آورند .)

در آیه 93 سوره توبه نیز می فرماید :

(راه مواخذه تنها به روی کسانی باز است  که از تو اجازه می خواهند در حالی که توانگرند ؛ (وامکانات کافی برای جهاد دارند ) آنها راضی شدند که با بازماندگان [=زنان و کودکان و بیماران] بمانند وخداوند بر دلهایشان مُهر نهاده به همین جهت چیزی نمی دانند.)

دراین آیه نیز مُهر نهادن بر دلها به دنبال اعمال متخلفانی است که با اختیار خود انجام داده اند و با آنکه امکانات رفتن به جهاد را داشته اند اما به بهانه های مختلف و عذرهای ناموجه از رفتن به جهاد سرباز زده و بدون توجه به مسئولیت و وظیفه شرعی و الهی شان خواسته اند همرنگ با افرادی فاقد مسئولیت جنگ و جهاد مثل زنان و کودکان و بیماران در شهر و دیار خود شان باقی بمانند و این کار را برای شان بهتر می دانسته اند .

همین مطلب با تفصیل بیشتر در آیات 104 تا 109 سوره نحل نیز آمده است ازجمله در آنها بیان شده است که :

کسانی که بعد از ایمان کافر شوند ـ غیر از آنهایی که تحت فشار واقع شده اند در حالی که قلبشان آرام و باایمان است ـ آری آنها که سینه ی خود را برای پذیرش کفر گشوده اند غضب خدا برآنها ست ؛  عذاب عظیمی درانتظار شان ! (106) این بخاطر آن است که زندگی دنیا (وپست) را برآخرت ترجیح دادند ؛ و خداوند افراد بی ایمان (لجوج) ر اهدایت نمی کند(107) آنها کسانی هستند که (براثرفزونی گناه) خدا برقلب و گوش و چشمانشان مُهر نهاده (به همین دلیل نمی فهمند) و غافلان  واقعی همانها هستند(108) وناچار آنها در آخرت زیانکارند.(109)

همین طور در آیه 16 سوره محمد(ص) می فرماید :

(گروهی از آنان به سخنانت گوش فرامی دهند اما هنگامی که از نزد تو خارج می شوند به کسانی که علم و دانش به آنان بخشیده شده (ازروی استهزا) می گویند : (این مرد)الآن چه گفت ؟! آنهاکسانی هستند که خداوند بردلهایشان مُهر نهاده و از هوای نفسشان پیروی کرده اند (ازاین رو چیزی نمی فهمند.)

همین طور آیات دیگر نیز این مسئله را به خوبی توضیح داده است که این مهر خوردن بر دلها نتیجه عملکرد خود انسان است و اینگونه نیست که خداوند از ابتدا بر دلهای انسان مهر بزند و سپس به خاطر آن انسان را به عذاب گرفتار سازد .

نه تنها مُهر خوردن بر قلب ، بلکه بسیاری از امراض روحی و روانی انسان نظیر قساوت قلب یا سخت دلی و هم چنین غفلت و ... از پیامدهای رفتار خود انسان برای انسان است . انسانی که  ظلم ، درندگی ، خیانت و جنایت هایی فراوان نظیر جنایات صهیونیست ها را در پرونده ی عمل خود ثبت می کند آیا می توان توقع داشت که باز هم حقایق را ببینند آیا با این کار های شان خود برگوش و قلب خود مهر نزده و برچشمان خود پرده نمی افکنند؟ چیزی که همه دیدیم که جنایت های خود را چگونه توجیه کردند و چگونه بر حقایق پرده پوشانده و می پوشانند.

کسی که در ماديات، لذات جسمى، شهوت رانی و خوشى هاى زودگذر غرق شده  و به ثروت اندوزى، نشست و برخاست با دوستان ناباب و بى خبر، و دورى از مراکز علمی و عبادی ، دچار شده باشد آیا چنین شخصی دچار غفلت از واقعيات ، حقايق، عبادات ، حسنات و ياد آخرت نمی شود؟ آیا چنین افراد بدون تغییر روش و دست برداشتن از راه نادرست می توانند باز هم از فيوضات الهي و سعادت دنيا و آخرت بهره مند باشد؟

بلی ، دوست عزیز ! این اعمال و رفتار خود انسان است که شخصیت وی را می سازد، اسلام برخلاف مسیحیت ، انسان را از ابتدای تولد پاک و معصوم می داند و فطرت اولی آن را خداپرست و متمایل به خوبی و فضایل و زیبائیها  می داند و ادامه تکامل یا تنزل  انسان به خود او واگذار کرده است که آن را  با اختیار و انتخاب خود بسازد. خداوند انسان را با عقل و وجدان و اختيار به دنيا مى آورد و اگر اين كودك سالم و اين موجود آراسته به فطرت توحيدى و پيراسته از آلودگيهاى روانى در دامن پدر و مادرى مؤدّب به آداب انسانيت، يا جامعه اى سالم، يا مدرسه اى واجد شرايط، يا كارگاهى از هر جهت صحيح قرار بگيرد، مؤدب به آداب اسلامی و انسانی مى شود، و انسانى جامع و با فضليت به بار مى آيد.

واگر خدای نخواسته به خانه اى قدم بگذارد كه آثار تربيت الهى و انسانى در آن نباشد و یا به اندازه ای كم باشد که قدرت مقابله با محيط خراب و اجتماع را نداشته باشد، كودك از خانه سالم خارج مى شود، ولى در دامن آلودگيهاى بيرون از خانه قرار می گیرد و دچار انحرافات اخلاقى و عملى گناه دروغ، غيبت، تهمت، تكبر و حرص و بخل و شهوات غلط و انواع و اقسام گناهان دیگر مى گردد ،گرچه هيچ يك از عوامل انحراف، عذرى براى او در پيشگاه حق و انسانيّت ايجاد نمى كند، چون با قدرت اختيار و عقل و وجدان خود مى تواند دست به دامن اولياء و فرستادگان الهى بزند و خود را با استفاده از فرمایشات و دستورات عقل و وحی از مهلکه و خطرات حفظ كند و در صورت آلوده شدن به گناه بداند كه اين گناه ذاتى او نيست بلكه عارضی است که مانند آدم سالمى كه در اثر آب و  هوا یا غذای آلوده دچار بيماري مى شود او هم دچار بیماری گناه شده است كه اگر بخواهد گناه نیز مثل مرض های جسمی قابل علاج است می تواند با  روز به روز قدم برداشتن به سمت خوبی و زیبائی ، بر مرض گناه فایق آمده و بر نورانیت خود و قلب و چشم و گوش و تمام وجود خود بیفزاید اما اگر نخواهد و هم چنان به سمت گناه و معصیت و تاریکی قدم بردارد طبعاً به خود ، چشم وگوش و قلب خود آسیب می رساند چنانچه در روایتی از  حضرت صادق (عليه السلام) از پدر بزرگوارش امام باقر(عليه السلام) آمده است كه آن حضرت مكرّر مى فرمود:

ما مِنْ شَىْء اَفْسَدَ لَلْقَلْبِ مِنْ خَطيئَتِهِ، اِنَّ الْقَلْبَ لَيُواقِعُ الْخَطيئَةَ فَلا تَزالُ بِهِ حَتّى تَغْلِبَ عَلَيْهِ فَيَصيرُ اَعْلاهُ اَسْفَلَهُ:

هیچ چيزى براى دل انسان فاسد كننده تر از گناهى كه مرتكب مى شود نيست، حقیقتاً قلب با گناه آميزش و عادت پيدا مى كند و اين سيه روزى ادامه مى يابد تا وضع قلب به گونه ای واژگون شود كه ديگر طاقت قبول حق را نداشته باشد.

در حدیثی دیگری حضرت صادق (عليه السلام) آمده  است :

اِذا اَذْنَبَ الزَّجُلُ خَرَجَ فِى قَلْبِهِ نُكْتَةٌ سَوْداءُ، فَاِنْ تابَ انْمَحَتْ، وَ اِنْ زادَ زادَتْ حَتّى تَغْلِبَ عَلى قَلْبِهِ فَلا يُفْلِحُ بَعْدَها اَبَداً:

زمانى كه انسان گناهى مرتكب می شود، نقطه ی سياهى در قلبش پديد مى آید، اگر از گناهش توبه كند آن نقطه محو مى گردد، و هنگامى كه بر گناه بيفزايد آن نقطه سياه افزوده مى شود تا تمام صفحه ملكوتى قلب را در خود بپوشاند، آن وقت است كه درِی رستگارى براى هميشه به روى او بسته مى شود.

بنابراین با توجه به آیات و روایات متعدد به این نتیجه می رسیم که مهر خوردن بر دل یا انواع و اقسام تاریکی و قساوت قلب و امراض دیگر ناشی از رفتار و کردار خود انسان است که خود با دست خود زمینه های چنین بیماری ها را برای خود بوجود می آورد و اگر به زودی از آنها دست بر ندارد به هر نتیجه و پیامدی که گرفتار شود جز خود کسی دیگر را نمی تواند ملامت کند. امیدوارم به همین مقدار دوست عزیز ما مطلب را دریافته باشد. از خداوند متعال می خواهیم که ما را از کارهایی که موجب مهر خوردن بر دلهای مان می شود حفظ فرماید .

والسلام.

 

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط مظفری  | 

بسمه تعالی

باسلام خدمت دوستان و بینندگان محترم وبلاگ آیینه !

قسمت اول پاسخ به سوالات آقای دردمند را مطالعه فرمودید ضمن عذرخواهی از تأخیر پیش آمده قسمت دوم پاسخ به سوالات ایشان را به صورت مختصر در این بخش خدمت شما تقدیم می نمایم.

در ابتدا متن سوال ایشان را مطرح می نمایم که نوشته بودند  :

( آقای مظفری همین هفته پیش کودکان غزه را اسرائیلی ها کشتند یا خدا کشت؟ اگر صهیونیست ها کشتند پس انسان توانایی دارد تا هر کاری دلش بخواهد بکنند. خوب اگر اینطور است پس چرا خدا در سوره القمر آیه یی گفته که : البته ما هر چیز را به قدر آفریدیم.

اگر این آیه ترجمه و تفسیرش غلط است که در سوره توبه آیه 21 گفته است که: بگو هرگز چیزی جز آنچه خداوند برای ما مقرر داشته است‏، به ما نمی‏رسد، (که